SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
475
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
475
لوبیاشاه دقیقا بابت طبع سلطنتیش شده لوبیاشاه.
از وقتی این روکش ساتن رو کشیدم رو این بالش، از روش تکون نمیخوره. رختخواب ساتن باید بخرم برا خانومی.
475
رفتم جای سوپ رو جمع و تمیز کردم. بهطور فیزیکی، دیگه هیچ اثری ازش تو زندگیم نیست. ولی خودم دیگه آدم قبلی نمیشم. الان دیگه عاشقتر از قبلم، چون یک موجود دیگه وارد قلبم شده و هرگز قرار نیست فراموشش کنم.
دوستت دارم سوپ عزیزم. امیدوارم من رو ببخشی که بیشتر از این نتونستم کمکت کنم. امیدوارم جای خوبی باشی و با بدن سالمت درحال بازی باشی. تو لیاقتت خیلی بیشتر از من بود. ❤️
475
۱۰ ساعت خوابیدم و بهترم. شاید شب برم برای تمیزکاری. فعلا دارم خونه رو مرتب میکنم تا فکرم مشغول باشه و وقت نکنم ناراحت باشم. 🥲
475
خوابم نمیبره. سرم مثل اولین حملهٔ اماسم درد گرفته و دیگه نمیدونم چیکار کنم. برام دعا کنید حالم خوب شه. واقعا بدنم طاقت اینهمه غصه رو نداره. شما رو هم میآم هی ناراحت میکنم. ولی اینجا مینویسم چون اصلا حوصلهٔ گفتوگو ندارم. چیزی ازم دوا نمیکنه. اصلا واسه دل خودتون هم شده دعا کنید که خوب شم و دیگه غصهٔ من رو نخورید. :(
475
سوپ،
طفل کوچک رنجدیدهٔ مهربانم
دیگه بدنت گرم نیست، ولی گرمای محبتت توی قلب من میمونه. ❤️🩹
475
سیگارم رو برداشتم رفتم پشتبوم. همینجوری از پشت نردهها به پایین زل زده بودم. انگار منتظر بودم روحم خودش از بدنم جدا بشه. کاش حوادث غیرطبیعی رخ میداد و من یهجوری خوب میشدم.
475
دلش رو ندارم برم جای سوپ رو تمیز کنم. 😞
امروز هرچی سعی کردم خودم رو قانع کنم نتونستم. امیدوارم فردا جرئتش رو پیدا کنم. 😞😞
475
اینجا دیده نمیشه. اون زیر پاش رو گذاشته رو پام که تماسمون برقرار باشه و من قانع بشم که وقت خوبی برای خودکشی نیست.
475
حس تنهایی در غم داره خفهم میکنه. همین چند شب پیش، از فرط حس عزلت و بیچارگی دستبهدامن دعا شدم. بعد از سالها واقعا دعا کردم این طفل معصوم خوب بشه. اگر خدایی هست و اون التماسهای من رو شنید و تصمیم گرفت این اتفاق بیفته، قطعا من رو دوست نداره. خدایا، اگه وجود داری، بسه. یکم کمتر امتحانم کن. یکم دل من رو سبک کن. یا بذار منم یکم خوشحال زندگی کنم یا هم من رو از روی این زمین بردار. نمیدونم دیگه به چی و کی و کجا التماس مرگ کنم. خسته شدم. از غصه خسته شدم. از خودم خسته شدم. از همهچیز خسته شدم. سینهم سنگینه. از اینهمه غصه بدنم درد میکنه. هر روز باید مسکن بخورم تا بتونم روی پام بایستم. فقط غصهٔ سوپ نیست که. رفتن سوپ تکهٔ آخر جنون منه. دیگه کشش ندارم. خسته شدم. خسته شدم. خسته شدم. هر روز به نخ میرسم و پاره میشم و دوباره خودم رو گره میزنم. مگه وجود من چقدر نخ داره دیگه؟ یکپارچه شدم گره کور. التماس میکنم، به هرکی که هست و نیست. من رو تموم کن. زجر من رو تموم کن. تن و روان رنجور من رو راحت کن.
475
در کنار سلامت روانم، حلقه و یه لنگهٔ هندزفریم هم گم شد. از اون روزا که فقط باید خودت رو هیپنوتیزم کنی تا یادت بره در طول چند ساعت چقد بدبخت بودی.
475
حالا مردی هم امشب میگف سوپ کوچولو ازت میخواد درساتو بخونی و اینقدر گریه نکنی. این رو که گفت چنان زدم زیر گریه، نمیتونستم نفس بکشم. به غلط کردم افتاده بود. :)))
475
حالا الان افتادم رو دور گریه برای لوبیا که چقدر دوستش دارم و برای دردهای نداشتهش گریه میکنم. تو دورهٔ پیاماس هم نیستم. باز یه چیزی توی مغزم تغییر کرد امروز و دیگه طبیعی نیستم. امیدوارم خوب بشم.
