کار برای زندگی | الهام مراد
الذهاب إلى القناة على Telegram
الهام مراد، تسهیلگر و پژوهشگر توسعه محلی و همبنیانگذار چولیقزک و ارغوانِ توسعه ارتباط با من: @E_morad این کانال یادداشتهایی از یک مسیر جستجوست. جستجو برای «خویشکاری» من که برای انجام دادن آن به زندگی ادامه میدهم.
إظهار المزيد538
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
داشتم به این موضوع فکر میکردم که بعضی جنبههای صمیمیت برگشتناپذیره. حتی اگه دو نفر دیگه به هم حس خوبی نداشته باشند یا حتی دشمن باشند هم این موارد هنوز پابرجاست.
مثل چی؟ مثلا اینکه میدونی دوست صمیمیت به چی اونقدر خندهش میگیره که توی هر موقعیتی هم که باشه نتونه جلوی خندهشو بگیره.
یا مثلا اینکه میدونی چند لحظه قبل گریه افتادن چونهش میلرزه!
اینکه میدونی قهوه رو تا آخرین حد ممکن شیرین میکنه و باز دنبال قند میگرده! و خیلی چیزای دیگه...
چند روز پیش یه تیکه ویدئوی خیلی کوتاه دیدم از یه شخصی که الان واقعا ازش بدم میاد اما یه موقعی صمیمی بودیم. از همون چند ثانیه حال و احوالشو فهمیدم چون میدونم توی چه حال و احوالیه که این مدلی حرف میزنه که انگار هیچ تلاشی برای باز کردن ذهنش نمیکنه و حروف کلمات مبهم میشه.
نمیدونم چرا این فهمیدن خیلی غمگینم کرد... بعدش به این فکر کردم که ذهن ما گورستان صمیمیتهای از دست رفته ست...
قشنگه برام، اینکه بعضیا زبان محبتشون اینه که به آدم نشون بدن که نوشتههاتو میخونم و با دقت هم میخونم.
شاید بعضیها هم در سکوت میخونن...
به هر حال خوشبختیه برام، اینکه حرفام خونده میشه. 🌻
دوستان اگه ان جی او، خیریه یا گروه محلی میشناسید که توی روستا کار میکنه و دوست داره که صداش توی دولت شنیده بشه بهم معرفیش کنید. حتی اگر میشناسم هم دوباره بگید خوبه. ممنون میشم برام پیام بذارید.
@E_morad
سادهتر از این حرفها...
امروز یکی از دوستان حرف قابل تاملی زد. گفت الهام! وقتی نوشتههاتو میخونم حس میکنم چقدر کار با مردم سخته! چقدر باید حواسم به چیزای مختلف باشه!
گفتم، وقتی میخوام توضیح بدم که چرا یه رفتار بده، یا چرا یه رفتار خوبه پیچیده میشه، اما به نظرم عملش سادهتر از این حرفاست. خیلی سادهتر....
گفت یعنی چطوری؟ گفتم یه شعری هست پدرم همیشه میخونه و بنظر من، همون عصارهٔ همهٔ این حرفهاست، شبیه اون «یک» اول یه عدد که بَعد، همهٔ مهارتا و ریزهکاریای دیگه مثل صفر جلوش میشنن و ارزش عدد میره بالا، بدون اون همهشون صفرن.
اون شعر اینه:
سری را سرسری نتراش ای استاد سلمانی
که هر کس در دیار خود، سری دارد و سامانی
کپشن پیشنهادی برای عکس این پست:
ماییم و نوای بینوایی
بسم الله اگر حریف مایی
این سفر که رفتم قاین، روز اول به دوستان و همکاران قاینیام خبر ندادهام که آمدهام. آنقدر هم جدی این کار را کردم که حتی وقتی از تابلوی مدرسهٔ یکی از روستاها برای یکیشان عکس فرستادم باز هم متوجه نشد که خودم آنجا هستم.
آن یک روز چه کردم و اصلا چرا این کار را کردم؟
رفتم تعدادی روستا را بدون حضور یک همراه یا آشنای محلی دیدم. در بعضی از آنها با آدمها حرف زدم و بعضی را فقط تماشا کردم. دوست داشتم بدون جهتدهی ببینم و بشنوم. حتی دوست داشتم که میان حرفها سرنخی از کارهای دوستانم پیدا کنم و ببینم وقتی که خودشان نیستند و مخاطب هم نمیداند که من آشنایشان هستم دربارهاش چه میگویند. تجربهٔ واقعا جالبی هم از کار در آمد. برایم خوشایند بود که بین صحتها رد فعالیتهای مختلفی را میشد دید و شنید از سازمانهای مختلف و آدمهای مختلف.
قبلا هم این کار را در مناطق دیگر انجام دادهام، هدفم خدایی نکرده مچگیری یا قضاوت نیست، دلم میخواهد درک عمیقتری از نگاه مردم به پروژهها و برنامهها داشته باشم. اثرهای احتمالیای که میشود دید و شنید را به طور مستقل ببینم و بشنوم.
یکی از اتفاقاتی که در روستاگردی این بار افتاد خیلی به دلم نشست. در روستای خونیک تجن که در کانال چولیقزک میتوانید رویات ساختن کتابخانهاش را دنبال کنید، پسر بچهای را دیدم (پسری که در این پست غلطک رنگ را به دست دارد) و حرفهای مختلفی زدیم. حرف رسید به ساختن کتابخانهٔ روستا، گفتم «کی داره کتابخونه میسازه؟»، با حالتی از غرور به خودش اشاره کرد و با تاکید بر کلمهٔ «ما» گفت: «ما داریم میسازیم».
همهٔ ما روی کاغذ و به شکل تئوری میدانیم که بهترین کار توسعهای آن است که مردم خودشان را مالک آن بدانند اما در عمل پیاده کردنش سخت است. این «ما داریم میسازیم» از جهت این حس تعلق برایم قابل توجه بود. دلم میخواست میتوانستم سراغ کسانی که خودم فرصت همراهیشان را داشتهام هم بروم و ببینم آنها چطور دربارهٔ همکاریهای مشترکمان صحبت میکنند.
بچهها
اگه پول دارید و میخواید کمک کنید الان وقتشه. بچههای چولیقزک یه ماشین مدل پایینتر رو به راه پیدا کردن که نزدیکه به مبلغیه تا الان جمع شده ولی یه مقدار کمک بیشتر میخواد.
این ماشین میتونه کتابخونهٔ بچهها بشه.
برای کمک به ادمین چولیقزک پیام بدید:
@Choliqazak
نشانهٔ سوم، توزیع اعتبار معرفتی است. تجربهٔ مردم فقط نباید مادهٔ خامی باشد که متخصص از آن مفهوم تولید میکند. باید بتوان رد افرادی را دید که خودشان نویسنده، مدرس، روایتگر، پژوهشگر یا مرجع تجربه شدهاند؛ نه فقط «مورد موفقی» که دیگری دربارهاش سخن میگوید.
نشانهٔ چهارم، امکان داوری معکوس است. آیا کسانی که موضوع آموزش، پژوهش یا تسهیلگری بودهاند میتوانند کیفیت کار متخصص را ارزیابی کنند؟ آیا ارزیابیشان جایی ثبت میشود؟ آیا ممکن است بگویند این پژوهشگر یا تسهیلگر کارش را خوب انجام نداده و این داوری برای موقعیت حرفهای او پیامدی واقعی داشته باشد؟
نشانهٔ پنجم، توزیع منابع و فرصتها است. اگر رابطهای ده سال ادامه پیدا کرده و در پایان، متخصص رزومه، شبکه، مدرک، اعتبار، درآمد و امکان تأسیس سازمان پیدا کرده باشد، در سوی دیگر نیز باید بتوان تغییرات ملموسی در دسترسی به منابع و فرصتها دید. برابری کامل نه ممکن است و نه معیار معقولی است؛ اما انباشت یکطرفهٔ مستمر باید علامت خطر باشد.
و شاید دشوارترین نشانه، امکان غیرضروریشدن متخصص باشد.
آیا ساختاری که ساخته شده میتواند بدون او ادامه پیدا کند؟ نه فقط فعالیت روزمرهاش؛ بلکه آیا میتواند مسئله را تعریف کند، روش خودش را بسازد، منابع پیدا کند، دربارهٔ موفقیت و شکست تصمیم بگیرد و دانش تولید کند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، بخشی از مرجعیت واقعاً توزیع شده است.
اما یک معیار دیگر هم لازم است؛ معیاری برای خودِ دستگاه نقد.
باید بتوان گفت چه شواهدی ما را متقاعد خواهد کرد که یک رابطه به اندازهٔ قابلقبولی غیرمرکزگراست.
اگر هر بار که شاهدی از توزیع قدرت پیدا میشود بتوان با یک سؤال تازه آن را بیاعتبار کرد ــ «اما چه کسی این را گفته؟»، «اما کدام مردم؟»، «اما منابع از کجا آمده؟»، «اما چه کسی معیار را ساخته؟» ــ نقد به دستگاهی ابطالناپذیر تبدیل میشود.
در آن صورت هیچ تجربهای هرگز نمیتواند از آزمون عبور کند و منتقد همیشه برنده است.
بنابراین نقد قدرت باید علاوه بر حساسیت به نشانههای نابرابری، معیارهایی برای قانعشدن نیز داشته باشد.
مثلاً اگر گروهی بتواند برخلاف نظر متخصص تصمیم بگیرد؛ منابع مستقلی داشته باشد؛ روایت خودش را منتشر کند؛ متخصص را ارزیابی کند؛ رابطه را بدون مجازات ترک کند؛ و سالها بعد بدون وابستگی به او همچنان کنشگر باقی بماند، باید بتوانیم بگوییم: اینها شواهد واقعی توزیع قدرتاند، حتی اگر رابطه کاملاً برابر نبوده باشد.
هدف حذف قدرت نیست. چنین رابطهای احتمالاً وجود ندارد.
مسئله این است که قدرت قابل مشاهده، قابل مناقشه، قابل جابهجایی و قابل پسگرفتن باشد.
شاید آزمون اصلی کسی که مرجعیت را نقد میکند نیز همین باشد:
نه اینکه چقدر خوب دربارهٔ قدرت حرف میزند، بلکه اینکه آیا در روابطی که خودش بخشی از آنهاست، دیگران میتوانند بدون اجازهٔ او صاحب دانش، تصمیم، اعتبار و قدرت شوند؛ حتی وقتی چیزی را انتخاب میکنند که او انتخاب خوبی نمیداند.
اگر چنین شواهدی وجود داشته باشد، خطر مرجعشدنِ منتقد از بین نمیرود، اما دیگر صرفاً با خودآگاهی و نیت خوب مهار نشده است؛ در خود معماری رابطه، نیروهایی وجود دارند که میتوانند قدرت او را محدود کنند.
و اگر چنین شواهدی وجود نداشته باشد، آن وقت باید احتمال دشوارتری را جدی گرفت:
شاید نقد مرجعیت، بهجای توزیع آن، فقط شکل پیچیدهتری از مرجعیت ساخته باشد.
خطری برای الهامِ همیشه منتقد: پارادوکسِ مرجعِ نقدِ مرجعیت
سالها کار در میدان میتواند آدم را نسبت به چیزهایی حساس کند که پیشتر نمیدیده است. ممکن است کسی کارش را با آموزش و «توانمندسازی» شروع کند و بعدتر متوجه شود همین رابطه، با همهٔ نیتهای خیرخواهانهاش، میتواند نابرابری تازهای بسازد: یک طرف کسی است که آموزش میدهد، مسئله را تعریف میکند، روش را میشناسد و تشخیص میدهد دیگری چه زمانی «توانمند» شده است؛ طرف دیگر کسی است که موضوع این مداخله است.
دیدن این مسئله میتواند به تغییر رویکرد منجر شود. متخصص کمتر نسخه میپیچد، بیشتر گوش میدهد، دانش محلی را جدیتر میگیرد، دربارهٔ نمایندگی سؤال میکند و نسبت به توزیع قدرت حساستر میشود.
اما این مسیر یک خطر کمتر آشکار دارد:
نقد مرجعیت متخصص، میتواند خودش نوع تازهای از مرجعیت تخصصی تولید کند.
متخصص قدیمی میگفت: «من میدانم چه چیزی برای شما خوب است.»
متخصص تازه ممکن است بگوید: «من میدانم چگونه بفهمیم چه کسی حق دارد دربارهٔ خوببودن چیزی تصمیم بگیرد.»
این موقعیت حتی میتواند قدرتمندتر باشد.
یک سازمان میگوید: «خود مردم تصمیم گرفتند.»
او میپرسد: کدام مردم؟
میگوید: «فرایند مشارکتی بود.»
میپرسد: چه کسی فرایند مشارکت را طراحی کرد؟
میگوید: «تسهیلگر محلی داشتیم.»
میپرسد: آن تسهیلگر در مناسبات قدرت محلی کجا ایستاده بود؟
میگوید: «اختیار را به گروه محلی دادیم.»
میپرسد: منابع، معیارها و امکان خروج از رابطه دست چه کسی بود؟
همهٔ این سؤالها ممکن است لازم و درست باشند. مسئله خود سؤالها نیست. مسئله این است که کسی که توانایی طرح دائمی این سؤالها را پیدا میکند، آرامآرام میتواند در موقعیتی قرار گیرد که همیشه یک سطح بالاتر از کنش دیگران میایستد و دربارهٔ کیفیت رابطهٔ آنها با قدرت داوری میکند.
در این وضعیت، نقد قدرت خودش سرمایه میشود.
سالها رفتوآمد میان میدانهای مختلف نیز این موقعیت را تقویت میکند. هر میدان چیزی به دانش فرد اضافه میکند. او امکان مقایسه پیدا میکند؛ میتواند بگوید «این الگو را جای دیگری هم دیدهام»، تجربههای پراکنده را به هم وصل کند، برایشان نام بگذارد، دربارهشان بنویسد، آموزش دهد، ابزار طراحی کند و کار دیگران را ارزیابی کند.
در نتیجه، ممکن است کسی که با نقد نابرابری وارد میدان شده، پس از سالها خودش بسیار قدرتمندتر از روز نخست شده باشد.
این لزوماً به معنای سوءاستفاده از میدان نیست. مسئله حتی وابسته به نیت فرد هم نیست. ممکن است او واقعاً از دیگران آموخته باشد، بارها نظرش تغییر کرده باشد، نسبت به قدرت خودش حساس باشد و هیچگاه آگاهانه نخواسته باشد تجربهٔ دیگران را تصاحب کند.
اما سؤال همچنان باقی است:
دانشی که از رابطه تولید شده، قدرت چه کسی را افزایش داده است؟
اگر تجربهٔ دهها فرد و گروه محلی در طول زمان به دانش مقایسهای یک پژوهشگر یا تسهیلگر تبدیل شود و این دانش برای او امکان نوشتن، تدریس، مشاوره، ارزیابی، ساخت ابزار و تأسیس سازمان ایجاد کند، باید پرسید طرفهای دیگر این رابطه چه چیزی به دست آوردهاند.
نه فقط اینکه آیا چیزی یاد گرفتهاند.
بلکه آیا دسترسیشان بیشتر شده؟ شبکهشان گستردهتر شده؟ منابع بیشتری در اختیارشان قرار گرفته؟ امکان سخنگفتن مستقیم پیدا کردهاند؟ دانش حاصل از تجربهشان با نام خودشان گردش کرده؟ میتوانند دربارهٔ متخصص داوری کنند؟ میتوانند تحلیل او را رد کنند؟ میتوانند بدون از دستدادن رابطه یا منابع به او «نه» بگویند؟
اینجاست که یک پارادوکس شکل میگیرد:
ممکن است کسی هرچه بیشتر مرجعیت را نقد کند، خودش به مرجع معتبرتری برای تشخیص مرجعیت تبدیل شود.
حتی خودآگاهی نسبت به این خطر نیز بهتنهایی راهحل نیست. گفتن «من هم قدرت دارم» قدرت را توزیع نمیکند؛ همانطور که حرفزدن دربارهٔ نابرابری، نابرابری را از بین نمیبرد.
از کجا بفهمم این خطر دارد مهار میشود؟
اولین نشانه شاید این باشد که دیگران بتوانند تحلیل متخصص را واقعاً شکست دهند. نه اینکه او با فروتنی بگوید «من از مردم یاد گرفتم»، بلکه بتوان نمونههایی نشان داد که گروه یا فرد دیگری مسئله را به شکلی تعریف کرده که با تحلیل او ناسازگار بوده و در نهایت تصمیم، متن، پروژه یا مسیر بر اساس فهم دیگری تغییر کرده است.
نشانهٔ دوم، استقلال از رابطه است. اگر گروههایی که زمانی با یک تسهیلگر کار کردهاند بعدتر بدون او بتوانند منابع پیدا کنند، رابطه بسازند، پروژه تعریف کنند، آموزش دهند، منتشر کنند و حتی مسیری انتخاب کنند که او قبولش ندارد، بخشی از قدرت واقعاً جابهجا شده است.
یک جوالدوز به خودم!
چند وقت اخیر، با کمک هوش مصنوعی دو افراد و سازمانهایی را که به رویکرد و شیوهٔ کارشان نقدهای جدی دارم بررسی میکردم تا از دل آن یک شیوهٔ تحلیل بسازم. سعیمان این بود که از ادعاها و تصویر عمومیشان عبور کنیم و تا جایی که داده اجازه میدهد، ببینیم در عمل چه مناسباتی ساختهاند، قدرت و اعتبار کجا انباشته شده و میان آنچه دربارهٔ کارشان میگویند و آنچه میتوان از عملکردشان دید چه نسبتی وجود دارد.
جایی از صحبت گفتم حالا با همان سختگیری خودم را بررسی کن. نه بر اساس توضیحی که من دربارهٔ خودم میدهم یا دادههای قبلی ذخیره شدهام، بلکه تا جای ممکن بر اساس رد عمومی کارها و نوشتههایم این بررسی را انجام بده، درست شبیه کاری که برای دیگران انجام میدهیم. فعلاً هم نخواستم جاهایی که فکر میکنم داده کم است، چیزی اشتباه فهمیده شده یا برایش توضیحی دارم از خودم دفاع کنم. قرار شد اول اجازه بدهم نقد تا جایی که میتواند پیش برود و بعد سراغ پاسخها و دادههای دیگر برویم.
چیزی که از این بررسی بیرون آمد برایم جالب بود. نه این حکم که «پس من هم همان کاری را میکنم که به دیگران نقد دارم»؛ شواهد چنین نتیجهای را نشان نمیداد. مسئله جای دیگری بود: خود مسیری که برای نقد مرجعیت متخصص طی کردهام، میتواند نوع تازهای از مرجعیت برای خودم بسازد.این متن بعدی درباره همین خطر است و اینکه وجود چه شواهدی میتواند نشان دهد که توانستهام از این خطر در امان بمانم یا نه.
اونی که میخواد همراهی کنه راهشو پیدا میکنه. شرکتکننده داشتیم توی تاکسی به سمت مرز، اومده جلسهٔ سهشنبهمون! 😊
برای این موقعیت کاری هنوز شخص مورد نظر پیدا نشده
اگر کسی رومیشناسید که برای این کار مناسبه حتما بهش معرفی کنید.
اینم بگم که یه ماهه بودن به این دلیله که موضوع در مرحلهٔ اعتبارسنجیه.
اگر در همین دوره راهکار عملی شدن پیدا بشه، ادامه پیدا خواهد کرد.
خودم هم در جایگاه مشورت کنار این پروژه هستم.
دست همهٔ اونهایی که توی روزهای سخت کنار مردم موندند رو میبوسم اما سوالهای به جاییه! اگه واقعا دغدغهمند هستند، هنوز هم جنگ جایی از این کشور ادامه داره، چرا به جای نشست برگزار کردند یا در کنار اون، سراغی از این مناطق نمیگیرند؟
شاید هیچ جایی به اندازهٔ جنگ مشخص نشد که چه فاصلهای هست بین «زیستن میان پروژهها!» و «کنشگری اجتماعی در کنار مردم».
Repost from N/a
یادداشتی خطاب به سازمانهای مردمنهاد
📌وقتی آنها داشتند میشکستند، شما مشغول تابآوری بودید؟ (۲)
حالا که مدتی از بحرانیترین روزهای جنگ گذشته و فضا نسبت به قبل کمتر بحرانی است، گاهی نشستهایی برگزار میشود برای «شنیدن تجربههای جنگ». از آدمها، گروهها و سازمانهایی دعوت میشود که در همان روزها واقعاً درگیر کار بودند؛ همانهایی که بعضیشان زیر فشار حجم کار، کمبود منابع، اضطراب و مسئولیتی که ناگهان چند برابر شده بود، داشتند له میشدند. بعضا برگزار کنندگان این ننشستها کسانی هستند که آن روزها، «تابآوری» و «حفظ سازمان» ورد زبانشان شده بود.
چه خوب که حالا صدایشان شنیده میشود. حتما تجربههایشان مهم است و باید ثبت شود. اما دیدن این نشستها، ما را دوباره به پرسشی برگرداند که یادداشت قبلی از دل آن نوشته شده بود:
وقتی این آدمها داشتند زیر فشار میشکستند، شما کجا بودید؟
کسانی که امروز از تجربهی جنگ حرف میزنند، آن روزها فقط «صاحبان یک تجربه» نبودند. داشتند کاری انجام میدادند. شبکههای حمایتی میساختند، منابع پیدا میکردند، آدمها را به هم وصل میکردند، پاسخگوی نیازهایی میشدند که هر روز تغییر میکرد و همزمان خودشان هم در همان وضعیت ناامن زندگی میکردند.
بعضی از آنها واقعاً داشتند زیر بار این فشار له میشدند. و شاید یکی از سادهترین شکلهای همراهی در همان روزها این بود که کسی از آنها بپرسد:شما چطورید؟ چه لازم دارید؟ ما چه چیزی داریم که میتواند به کارتان بیاید؟
برای همین، شنیدن امروز یک پرسش مهم با خودش دارد:آیا شنیدنِ پس از بحران میتواند جای همراهی در هنگام بحران را بگیرد؟
بعید است.
و حتی باید مراقب شکل دیگری از نابرابری بود. نکند آدمها و گروههای محلی یکبار در بحران تنها بمانند و بار دیگر، بعد از بحران، تجربهی همان تنها ماندن به «دانش»، «درسآموخته»، «نشست تجربه» و «پنل تخصصی» تبدیل شود؟
نکند کسانی هزینهی عمل را داده باشند و کسان دیگری امکان صورتبندی، روایت، انتشار و اعتبارگرفتن از آن تجربه را در اختیار داشته باشند؟مسئله این نیست که نشست برگزار نشود یا تجربهها شنیده نشوند. برعکس؛ باید شنیده شوند. مسئله این است که شنیدن، جای همراهی را نمیگیرد. و تریبوندادن به کسی بعد از بحران، لزوماً به معنای ایستادن کنار او در زمان بحران نیست.
شاید به همین دلیل، حالا که از آن روزها فاصله گرفتهایم، علاوه بر «تابآوری سازمانها» لازم باشد دربارهی مسئولیت سازمانها در بحران و حتی مسئولیتشان در روایتِ پس از بحران هم حرف بزنیم.
اینکه چه کسی در کنار مردم ماند؟
چه کسی هزینه داد؟چه کسی دیده نشد؟
چه کسی منابع و امکان بیشتری داشت، اما کنار ایستاد؟
و حالا چه کسی میزبان است، چه کسی روایت میکند و چه کسی از این روایت دانش و اعتبار تولید میکند ؟
این پرسشها برا برای سرزنشکردن مطرح نمیکنیم. برای این است که روایت پس از بحران هم مثل خود بحران، مناسبات قدرت دارد.ما برای ایفای نقشی مسئولانه به چیزی فراتر از «تابآوری» نیاز داریم.
به اینکه به جای فقط حفظکردن خودمان از طوفان، ببینیم چگونه میتوانیم همراه با آدمهایی که با آنها کار میکنیم سرپناههای مشترکی بسازیم؛ و اگر جایی دیگران پیش از ما سرپناهی ساختهاند، دستکم کمک کنیم سقفش فرو نریزد. اگر امروز، از کسانی که آن روزها زیر بار بودند دعوت میکنیم تا تجربهشان را برایمان روایت کنند، بد نباشد پیش از پرسیدن «چه تجربهای داشتید؟»، برگزار کنندگان رو به دارندگان آن تجربهها به این سوالات پاسخ بدهند:
در روزهای جنگ کجا بودید؟ اگر کنارشان نبودید چرا نبودید و چه شد که امروز تازه از راه رسیدهاید؟
پاسخ این سوال که از نمدِ این نشستها قرار است چه کلاهی برای شما دوخته شود را هم به ذهنهای پرسشگر بسپاریم.
🔻مطالعهی تجربهها و یادداشتهای مرتبط در کانال ما:@ba_omid_be_ayande
ریا نباشه ما هم از این ویدئوها داریم 😅😁
یادگار از یکی از روزهایی که حکیم پادهبان میگه: مگه میشه فلان لوکیشن چابهارو نرفته باشی و به زور ما رو میبره گردش...
پاییز ۱۴۰۴ - چابهار عزیز
اطلاعیه
فردا (سهشنبه) ساعت ۹ تا ۱۱ صبح قراره گفتگویی دربارهٔ «سطوح مواجهه با تکنیکهای تسهیلگری» برای جمع کوچکی از تسهیلگران جوان داشته باشم.
جلسه آنلاینه و امکان حضور چند مهمان هست. اگر مایل به حضور هستید بهم پیام بدید.
اگر اشنایی قبلی نداریم لطفا معرفی کوتاهی از خودتون برام بفرستید. لازمه بگم که داشتن حداقلی از تجربه کار با مردم برای شرکت در این گفتگو لازمه. @e_morad
حقیقتا یکی از مهمترین متناییه که تا حالا نوشتم. اگه خودتون رو کنشگر اجتماعی میدونید راحت از کنارش رد نشید.
از اون چیزاییه که ممکنه زمانی که آدم درکش کنه، عمری زحمتش رو نه بیفایده که حتی مضر بیینه... ممکنه جای دوست و دشمن براش جابجا بشه و به خودش بگه چرا اینقدر دیر فهمیدم...
فکر میکنم این تفاوت کوچکی نیست.
و تازه اینجا نیمه دیگر پارادوکس آشکار میشود. سازمانی که وارد یک منطقه شده و کسانی را «توانمند کرده»، در پایان فقط چیزی به آنها نداده است. حالا سابقه بیشتری دارد، شبکهاش گستردهتر شده، تجربه کار در یک منطقه دیگر را دارد و میتواند بگوید «ما فلان تعداد کنشگر محلی را توانمند کردهایم». من با پذیرفتن جایگاه او بهعنوان توانمندساز، فقط از او چیزی یاد نگرفتهام؛ به مرجعیت او هم اعتبار دادهام. رابطهای که قرار بوده فاصله قدرت را کم کند، ممکن است همزمان او را مرکزیتر و مرا وابستهتر به معیارهای مرکز کرده باشد.
این لزوماً حاصل سوءنیت کسی نیست. ممکن است آدمهای دو طرف این رابطه خیرخواه، فروتن و واقعاً مشتاق یادگیری از یکدیگر باشند. مسئله در خود ساختار مرکز و پیرامون است. اگر این نابرابری را پیش از آموزش نبینیم و آگاهانه رابطه را متقابل نکنیم، ممکن است درست با همان کاری که اسمش را «توانافزایی» گذاشتهایم همین ساختار را بازتولید کنیم.
با این نگاه است که وقتی کسی یا سازمانی میگوید «میخواهیم فلان گروه را توانمند کنیم»، دیگر فقط نمیپرسم قرار است چه چیزی به آنها اضافه شود. برایم سؤال مهمتری هم وجود دارد: در پایان این رابطه، آنها خودشان و داشتههایشان را معتبرتر میبینند یا برای سنجیدن توانایی خودشان بیشتر به شما نگاه میکنند؟ و شما بعد از «توانمندکردن» آنها، نسبت به قبل چقدر قدرتمندتر شدهاید؟
پارادوکس توانافزایی (Empowerment): چه کسی در فرایند توانافزایی قدرتمندتر میشود؟
تا حالا چند بار دیدهاید یک سازمان مستقر در مرکز، در یک منطقه دورهای برگزار کند و در پایان برای شرکتکنندگان محلی گواهی صادر کند؟ احتمالاً زیاد. حالا سؤال را برعکس کنیم: چند بار دیدهاید یک گروه محلی برای سازمانی که از مرکز آمده گواهی صادر کند و تأیید کند که این سازمان صلاحیت کار در این منطقه را دارد؟
شاید جواب بدیهی به نظر برسد: خب معلوم است! آن سازمان دانش، تجربه و توان بیشتری دارد و آمده چیزی را که دیگران ندارند به آنها اضافه کند. برای همین هم اوست که صلاحیت دیگری را تأیید میکند، نه برعکس.
اما من مدتی است به همین «معلوم است» شک کردهام.
در این متن مرکز و پیرامون را نه به معنای تهران و روستا، بلکه به معنای دو موقعیت در یک رابطه نابرابر به کار میبرم. مرکز معمولاً به منابع مالی، دانشگاه، رسانه، شبکههای حرفهای، نهادهای تصمیمگیر، فناوری و امکان دیدهشدن دسترسی بیشتری دارد. مسئله این است که خیلی وقتها حاصل این دسترسی بیشتر را با «توانمندی بیشتر» اشتباه میگیریم.
همین امروز به دوستی گفتم: «فلانی از تو خفنتر نیست، فقط ChatGPTـش پلاسه!» کسی خروجی حرفهای و جذابی ساخته بود و دوست من آن را نشانه توانایی بسیار بیشتر او میدید. شاید واقعاً هم مهارت بیشتری داشته باشد، اما بخشی از تفاوت میتواند از جای دیگری بیاید: یکی کامپیوتر بهتر، اینترنت مناسبتر، اشتراک ابزارهای بهتر، زبان انگلیسی قویتر، وقت بیشتر یا امکان آزمونوخطای بیشتری دارد. اگر اینها را نبینیم، حاصلِ «مهارت + دسترسی» را یکجا توانمندی فرد مینامیم.
مشکل از جایی جدیتر میشود که طرف دیگر هم همین روایت را درباره خودش بپذیرد. من میبینم تو چیزهایی داری که من ندارم و بهجای اینکه بگویم «تو به منابع و دانشی دسترسی داری که من هم میخواهم از آن استفاده کنم»، آرامآرام به این نتیجه میرسم که «تو توانمندتری و من باید شبیه تو شوم».
بعد در دورهات شرکت میکنم. چیزهایی هم واقعاً یاد میگیرم. ممکن است نرمافزار، مدیریت، برنامهریزی، شیوه گزارشنویسی یا مهارتی را یاد بگیرم که واقعاً زندگی یا کارم را بهتر کند. پس مسئله این نیست که آموزش بد است یا نباید چیزی از مرکز آموخت.
پارادوکس جای دیگری است.
ممکن است من در این فرایند یک مهارت تازه به دست بیاورم، اما همزمان داشتههای قبلی خودم را کمتر معتبر ببینم. شیوهای که تا امروز مسئله حل میکردم و اتفاقا برآمده از اقتضائات میدان من است، دیگر به نظرم «حرفهای» نیاید. شبکهای که ساختهام در برابر شبکه تو کوچک به نظر برسد. دانشی که از سالها تجربه به دست آوردهام «دانش محلی» شود و دانشی که تو آوردهای «دانش تخصصی». حتی ممکن است همه آنچه گفتهای را یاد بگیرم و باز نتوانم شبیه تو شوم، چون بخشی از آنچه تو را به اینجا رسانده اصلاً موضوع آموزش نبوده؛ دسترسیهایی بوده که من همچنان ندارم. آن وقت ممکن است بهجای دیدن این نابرابری، نتیجه بگیرم که هنوز به اندازه کافی توانمند نشدهام.
یعنی فرایندی که قرار بوده مرا توانمند کند، میتواند یک توانایی مشخص به من اضافه کند و همزمان تصور مرا از تواناییهای خودم تضعیف کند.
حدود ده روز پیش در اندریک با چند کودک و نوجوان برای گشتن از روستا بیرون رفتیم. آن روز تصمیم گرفتم تا وقتی از من کمک نخواستهاند، برنامهای برایشان نچینم و فقط همراهشان باشم. در همان چند ساعت چیزهایی از تواناییشان در برنامهریزی، مراقبت از جمع و حل اختلاف دیدم که تصور قبلی خودم از توانایی کودکان را تغییر داد. بعد فکر کردم اگر از ابتدا با نقش «کسی که آمده چیزی به این بچهها یاد بدهد» وارد شده بودم، شاید اصلاً موقعیتی ایجاد نمیشد که آن تواناییها ظاهر شوند و من ببینمشان. مسئله این نبود که من چیزی برای آموزش به آنها ندارم؛ مسئله این بود که پیش از دیدن آنچه آنها دارند، تصمیم نگیرم چه چیزی ندارند.
اینجاست که برای من متقابلبودن رابطه مهم میشود. نه به این معنای ساده که «من چیزی به تو میدهم و تو هم چیزی به من بده، پس بیحساب شدیم». مسئله خیلی فراتر از یک بدهبستان منصفانه است. اگر از ابتدا من «توانمندساز» باشم و تو «کسی که باید توانمند شود»، من فقط چیزی به تو نمیدهم؛ کمکم تبدیل میشوم به مرجعی که توانمندی تو در نسبت با او سنجیده میشود.
دو سال پیش، وقتی قرار بود برای مصاحبه دکتری بروم، یکی از دوستان و همکاران محلیام گفت: «ما هم میتوانیم برایت نامه بنویسیم و تأیید کنیم که از نظر ما تسهیلگر خوبی هستی.» همان آدم در موقعیتی دیگر از من خواسته بود مهارت و تجربه او را تأیید کنم. پیشنهادش برای من مهم بود. او خودش را فقط کسی نمیدید که من میتوانم صلاحیتش را تأیید کنم؛ خودش را مرجعی هم میدانست که میتواند درباره صلاحیت من داوری کند.
