ar
Feedback
عَلیٖف

عَلیٖف

الذهاب إلى القناة على Telegram

جایی برای ثبت مسیر زندگی و نگاهم به آن Contact me: @alifalahati1994 Instagram: https://www.instagram.com/aleafessence

إظهار المزيد
1 074
المشتركون
-1024 ساعات
-37 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
سفر به درون از مسیر کلمات 🌱 ​گاهی خواندن یک کتاب کافی نیست؛ بازتاب یافتن در آینه‌ی نگاه دیگران است که مسیر آگاهی را روشن می‌
سفر به درون از مسیر کلمات 🌱 ​گاهی خواندن یک کتاب کافی نیست؛ بازتاب یافتن در آینه‌ی نگاه دیگران است که مسیر آگاهی را روشن می‌کند. دعوتید به دوره‌ی کتابخوانی و خودکاوی با رویکرد تسهیلگرانه، برای خوانش گروهیِ کتاب «دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم». ​📌 جزئیات دوره: 🗓 شروع: دوشنبه ۲۹ تیر | ساعت ۱۸ الی ۲۰ 👥 ظرفیت: ۱۲ نفر (برای حفظ فضای امن و صمیمی) 💳 بها: ماهیانه ۱ میلیون تومان 📍 مکان: حضوری | تهران، محدوده میرداماد (با همکاری کلینیک نیکو‌روان) ​📩 برای ثبت‌نام و دریافت لوکیشن پیام دهید: @aleafessence_psy ​🌿 مشتاق هم‌مسیری با شما هستم.

اگر این جمله را قبول کنیم، نظر شما راجع به وعده‌ی ادیان در رابطه با زندگیِ ابدی، چیست؟

دیدن سقوط آدم‌ها به دست خودشان و تماشای ضعف محتومِ خود در کنترل یا انتخاب کردن به جای آن‌ها، درد بزرگ و سنگینی است. این تجربه، ایستادن در لبه‌ی پرتگاهِ یک آگاهیِ تلخ است؛ جایی که مرزهای دردناک استقلالِ دیگری و محدودیت‌های توانِ ما، با شدتی ویرانگر به هم برخورد می‌کنند. در این نقطه است که ما با «ماتمِ ناتوانی» روبه‌رو می‌شویم؛ سوگواریِ عمیقی برای از دست دادنِ توهمِ کنترل و پذیرش این حقیقت گزنده که ما نمی‌توانیم مسیر زندگی و حتی ویرانیِ یک انسان را به جای او زیست یا اصلاح کنیم. در این میان، خشم، غم و گناهی که از عشق به آن آدم‌ها می‌جوشد، بار روانی عظیمی می‌سازد. عشقی که همواره می‌خواهد پناهگاه و نجات‌دهنده باشد، اکنون با عجزِ خود دست‌به‌گریبان است. مواجهه با این واقعیت که انسان‌ها حق دارند رنج و حتی سقوط خود را انتخاب کنند، برای قلبی که عاشقانه نظاره‌گر این صحنه است، شکنجه‌آور است و احساسِ گناهی سنگین به همراه می‌آورد؛ گناهی برآمده از میلِ سوزانِ مداخله و ناتوانیِ مطلقِ اقدام. حملِ امنِ این تضادِ طاقت‌فرسا، سینه‌ی فراخی می‌طلبد. این سینه‌ی فراخ، در واقع همان ظرفیتِ نگهدارنده و دربرگیرنده‌ی روان است؛ فضایی وسیع و امن که بتواند این اندوه، خشم و استیصالِ درهم‌تنیده را در خود جای دهد و هضم کند، بی‌آنکه خودش متلاشی شود یا به تقلایی تکانشی برای تغییرِ اجباریِ دیگری دست بزند. این ایستادگی، تنها تماشای ویرانی نیست، بلکه به دوش کشیدنِ رنجِ سنگینِ «پذیرش» است تا حریمِ انتخابِ دیگری نقض نشود. چنین تاب‌آوریِ عمیقی، شجاعت و شفقتِ بسیاری می‌خواهد؛ شفقتی نه فقط برای انسانی که در مسیر سقوط گام برمی‌دارد، بلکه شفقتی بی‌دریغ برای خودمان در مقامِ یک تماشاگرِ دردمند، تا بتوانیم وزنِ این عشقِ بی‌پناه را تاب بیاوریم و در تاریکیِ سقوطِ آن‌ها غرق نشویم. #علیف

شاید آنچه برای‌مان به‌حد کفایت تجربه نشود، ما را نیازمندِ آرزوی دوامش کند! حال قضاوت اینکه حد کفایت را، کامیابی بیرونی میسر می‌کند یا اقناع درونی، با شما...

آرزوی شما، دوامِ چیه؟
آرزوی شما، دوامِ چیه؟

دوام، مفهومی کاملاً خیالی و برساخته است. در مواجهه‌ای که از واقعیت جهان بر انسان هویدا می‌شود، دوام گویی صفت کاذب اتفاقاتی است که در طول مدت حضور ما، همراهی‌مان می‌کنند؛ اما به راستی کدام ماهیت یا پدیدار را می‌توان یافت که در طول زیست ما، صلب و مداوم باقی بماند؟ ما خود موجوداتی بی‌دوام، روان و سرشار از سیلان تغییریم؛ پس چگونه چنین میلی به ثبات و دوام چیزها در ما مسکن گزیده است؟ به گمان من، این میل نه یک صفت بیرونی، بلکه ابزاری دفاعی برای چشم‌بستن بر احساس دردناکی به‌نام غم است؛ امیدی توهم‌آمیز و خیالی برای مقاومت در برابر مواجهه با سوگ حتمی در پیش. ما مفهوم دوام را می‌آفرینیم تا صخره‌ای آویزان در خلأ زمان بسازیم و از فروپاشی درونی در برابر زوال مطلق بگریزیم. اما آن‌گاه که تملک خیالی دوام را رها کنیم، وسعت چشیدن «حال» چنان گسترده و عمیق می‌شود که لحظه بودن با هر چیز، هم‌زمان به لحظه درک مرگ آن فرم مبدل می‌گردد. با این حال، این مرگ، صفت نیستی و پایان نیست، بلکه مرزی دگرگون‌کننده و سرآغاز هستی تازه‌ای است. رها کردن دوام، سقوط به انفعال یا تهی‌شدگی نیست، بلکه گشودگی اصیل و پدیدارشناختی به جهانی جدید است. در این ساحت، ادراک هم‌زمان زایش و مرگ در هر لحظه، ما را از اجبار به تملک و منجمد کردن چیزها رها می‌سازد؛ چرا که می‌پذیریم هر فرم باید فرو بپاشد تا امکان ظهور و دگرگونی در جریان زیستن مهیا شود. #علیف

جهان‌بینیِ درمانگر به‌خودیِ خود می‌تواند انزوا‌آفرین باشد. درمانگران باتجربه، روابط را به شکلی متفاوت می‌بینند؛ گاهی صبرشان را نسبت به تشریفات اجتماعی و بوروکراسی از دست می‌دهند و دیگر نمی‌توانند معاشرت‌های سطحی، گذرا و گفت‌وگوهای پیش‌پاافتادهٔ بسیاری از گردهمایی‌های اجتماعی را تاب بیاورند. #اروین_یالوم

با زخمی واقعی در سیرک بازی می‌کردم و می‌پنداشتم نقش گلادیاتوری را در صحنه‌ی مرگش ایفا می‌کنم... #لئانید_آندره‌یف

همه چیز، دو رو دارد، هرکس انتخاب می‌کند نقشش را در کدام سمت بازی کند! #علیف

یک قطره از زهر جنون کافی است تا خمره‌ی چندین نسل از نوادگان را بیالاید. #لئانید_آندره‌یف

در آمدوشد دیگرمن: تأملی در باب مخاطره‌ی «شدن» در مواجهه با دیگری شاید بتوان اضطراب را در ابتدایی ترین ساحتِ آن، آژیری وجودی دانست که ا‌ز خطری در پیش‌رو خبر میدهد. در مواجهه با این زنگِ خطر، روان معمولاً میان دو راه مألوف نوسان میکند: یا به دامان فرار و اجتناب پناه میبرد تا نگاهش را از خطر برگیرد _ که این خود سایه‌ی ترس را سنگین‌تر می‌کند _ و یا در نشخوار فکری و مرور مدام احتمالات آسیب غرق میشود که فرجامی جز هم‌آمیزی با اضطراب ندارد. اما در کنار این دو راه، احتمال دگرگونی از مسیر سومی میگذرد: تن دادن به گفتگو با اضطراب؛ یعنی گوش‌سپردن به این آژیرِ ناآرام برای پرسیدن از اینکه از کدام دارایی ارزشمند و آسیب‌پذیر وجودمان محافظت میکند. این مواجهه‌ی درونی، آستانه‌ی ورود به ساحت مخاطره‌آمیز گفتگوی دگرگون‌کننده است. گشودگی به گفتگو، بر خلاف تصور رایج، یک فرآیند تزیینی یا فضیلتی اخلاقی نیست، بلکه یک ریسکِ وجودی پر تنش است. انسانها اغلب از گفتگو فرار نمیکنند چون بد، خودشیفته، یا رشد‌نیافته‌اند؛ بلکه از آن می‌گریزند چون واقعاً چیزی برای از‌دست‌دادن دارند: ثبات شکننده‌ی هویتشان. گفتگو با پذیرش یک سوگواری بنیادین آغاز میشود: سوگواری برای این آگاهی دردناک که «من»، تمام جهان نیستم. بااین‌حال پارادوکسِ عمیق‌تر آنجاست که این من، پیش از مواجهه با دیگری هرگز موجودی مستقل و منسجم نبوده است. ما هویت، زبان و حتی توانایی اندیشیدن را پیشاپیش در بستری بیناسوژه‌ای و در آغوشِ دیگری بازیافته‌ایم. بنابراین گفتگو ملاقات دو جوهرِ از‌پیش‌ساخته نیست، بلکه آشکارشدن همان پیوند بنیادینی است که از ابتدا در تاروپودِ بودنِ ما تنیده شده است. در این میان دیگری، واجد خصلتی جامع الاضداد است؛ او هم‌زمان پناهگاه و تهدید است. دیگری از یک‌سو با حضور زنده، مقاومت‌ناپذیر و بیرونی‌اش نیرویی گسست‌دهنده و شکننده است که توهم همه‌توان‌بینیِ روان را ویران می‌کند، و از سوی دیگر، همان غریبِ به اندازه کافی پایداری است که روان را در چنگال این فروپاشی نگه میدارد و امکانِ بودن می‌بخشد. از دل این تصادم و درهم‌تنیدگی است که «امرِ سوم» یا همان دیگرمن پدیدار می‌شود. دیگرمن صرفاً آشکارگی یک سوژگی جدید است که پس از انحلال مرزهای قبلی شکل میگیرد نه نسخه‌ای بسط‌یافته، تعالی‌یافته یا لزوماً ارزشمندتر از خودِ پیشین. باید با تراژدیِ عریانِ واقعیت روبرو شد، این دگرگونی هیچ ضمانتی برای رستگاری، بلوغ یا زایشِ فرخنده ندارد. گفتگو همیشه زایمان نیست؛ گاهی یک سقطِ دردناک، یک ویرانی مطلق یا حتی یک تروما است. مواجهه با دیگریِ حقیقی، گاه چنان بی‌رحمانه فانتزی‌های حیاتیِ روان را درهم میشکند که حاصل آن، نه یک منِ غنی‌تر بلکه خودی زخمی‌تر و فقیرتر است. پناه‌بردن به منولوگ، گارد بسته‌ی قطعیت یا پرتاب کردن شرم نقص به بیرون، سنگرهایی دفاعی هستند که روان تعمداً می‌سازد تا از خود در برابر خطر این انحلال محافظت کند. ما در جریان سیال زندگی ساکن مطلق هیچ‌کدام از این دو قلمرو نیستیم. ما مدام میان گشودگیِ گفتگو و عافیتِ منولوگ در آمدوشدیم، حتی فرآیندهای روان‌درمانی، دوستی‌ها و عشق‌ها نیز از این لغزش تراژیک مصون نیستند و می‌توانند به جای بستر تحول به مسلخ سلطه یا بازتولید خودشیفتگی بدل شوند. آنچه انسان را به این میدان می‌کشاند، تضمین بهبودی نیست بلکه تن‌دادن به سرنوشت گریز‌ناپذیر «شدن» یا میل زیستن است. هر گفتگوی اصیل، قمار بر سر هویت پیشین است؛ قماری که تنها دستاورد قطعی‌اش، روبرو کردن انسان با واقعیتِ تغییر است. #علیف

هرچه درمانگر بیشتر از توهمِ دانستن فاصله بگیرد، احتمال مفید بودنش برای مراجع بیشتر می‌شود. اما نادان‌دانستنِ خود دو گونه است: یکی نادانیِ برخاسته از شرم؛ جایی که درمانگر ندانستن را نشانه‌ی نقص خود می‌بیند و در نتیجه، بیش از آنکه متوجه مراجع باشد، درگیرِ ارزیابیِ خویش می‌شود. و دیگری نادانیِ برخاسته از فروتنی؛ یعنی پذیرش این واقعیت که هیچ‌کس به ذهن دیگری دسترسی مستقیم ندارد و فهمِ انسانِ دیگر، همواره نیازمندِ کنجکاوی، گفت‌وگو و تصحیحِ مداومِ فرضیات است. نادانیِ نخست، درمانگر را از مراجع دور می‌کند؛ اما نادانیِ دوم، او را مشتاقِ نزدیک‌تر شدن و فهمیدن می‌سازد. درمانگر نه با دانستنِ بیشتر، بلکه با ظرفیتِ بیشتر برای ندانستن و کنجکاو ماندن به مراجع کمک می‌کند. #علیف

انتخابِ سنگِ محک برای تشخیصِ امور، بیش از احکامِ صادرشده، از ارزش‌های قاضی پرده برمی‌دارد. اینکه چه چیزی را خوب یا بد بنامیم، بخشی از جهان‌بینی ما را آشکار می‌کند؛ اما آنچه لایه‌های عمیق‌ترِ ارزش‌های ما را نشان می‌دهد، مبنایی است که بر اساس آن این نام‌گذاری را انجام می‌دهیم. آنچه ارزش‌های ما را عیان می‌کند، مبنایی است که بر اساس آن چیزی را در قلمروِ خیر و چیزی دیگر را در قلمروِ شر قرار می‌دهیم. اختلافِ واقعیِ انسان‌ها، اغلب نه بر سر احکام، بلکه بر سر معیارهای صدورِ احکام است. و شاید بتوان یک گام دیگر هم پیش‌تر رفت: هر معیارِ داوری، خود نیازمندِ معیار دیگری برای توجیه است. از همین‌جا پرسشی بنیادین زاده می‌شود: چه چیزی، معیارهای ما را مستحقِ معیاربودن می‌کند؟ #علیف

تا خلق را بشناختم، هیچ باک ندارم از آنکه مرا مدح گویند یا ذم، از جهت آنکه ندیدم، ستاینده الا اغراق‌کننده و نكوهنده الا اغراق‌کننده #عطار

نقدهای بیرونی اگر ارزشی درونی نداشته باشند، اثرگذار نخواهند بود! آنچه موجب اثرگذاری یک گزاره می‌شود، ابتدا اجازه‌ی ما برای ورود آن به قلبمان و سپس، احساسی است که در ما برانگیخته می‌کند. چنانچه نقدی را نشنویم و یا آن‌چنان برایش اهمیت قائل نشویم که بتواند در ما نفوذ کند، آن نقد هیچ تأثیری بر ما نخواهد گذاشت. هر نقد شامل دو بخش است: یکی موضوعِ موردِ نقد و دیگری شیوه‌ی بیانِ نقد. در موضع نقدشونده، برای فهم بهتر نقد و ایجاد امکانِ تغییر، بهتر است این دو بخش را در بیانِ نقدکننده جداگانه مورد بررسی و توجه قرار دهیم. نه نقدی که با بیان نامناسب ابراز شود الزاماً نقد بیجاییست و نه مهر و عطوفتِ بیان، نشانِ نقدِ سالم و به‌حق. شیوه‌ی بیانِ نقد، بیشتر وابسته به درونیات گوینده‌ی نقد است و احتمالاً سهمِ نقدشونده در آن بسیار کم باشد. انتخاب با ماست که موضوع انتقادی که شنیده‌ایم را فارغ از شیوه‌ی بیانش، ارزشمند بدانیم و بگذاریم درونمان را به تلاطم بیاندازد تا شاید گنجی از خرابه پیدا شود؛ یا اهمیتی برایش قائل نباشیم و اجازه‌ی برهم‌زدن سکوت و امنیت تاریکی را به آن ندهیم! #علیف

«درباره‌ی همه‌ی کرده‌ها و تظاهرهایی که در خویش می‌یابم، اما نمی‌دانم چگونه آن‌ها را با دیگر جنبه‌های حیات ذهنی‌ام مرتبط سازم، باید چنان داوری کنم که انگار به کسی دیگر تعلق دارند.» #فروید

ادبیات، حاملِ احساسِ آدم‌هاست؛ ادبیاتِ کلامِ تو چیست؟ عاشقانه یا خصمانه؟

دژهای گفتگو: مقاومتِ وجودی در عصرِ شرمِ خودشیفته‌وار اضطراب در ابتدایی‌ترین ساحتِ خود، یک سیستم هشداردهنده‌ی وجودی است؛ آژیری که فریاد می‌زند: «خطری در پیش است». در مواجهه با این زنگ خطر، انسان معمولاً میان دو راهِ مألوف دست‌وپا می‌زند: یا به دامانِ اجتناب و فرار پناه می‌برد تا نگاهش را از خطر برگیرد—که این خود مایه‌ی بزرگ‌تر شدنِ سایه‌ی ترس است—و یا در نشخوار فکری و مرور مدامِ احتمالاتِ آسیب غرق می‌شود که فرجامی جز هم‌آمیزی با اضطراب و واگذاری فرمان زندگی به آن ندارد. اما راهِ سومی نیز هست؛ راهی به غایت دشوار اما رهایی‌بخش: تن دادن به دیالوگ و گفتگو با اضطراب. این گفتگو، از جنس مکالمات روزمره یا تبادلِ ساده‌ی اطلاعات نیست، بلکه جلوه‌ای از یک گفتگوی دگرگون‌کننده» (Transformative Dialogue) است؛ فضایی برای تعلیقِ قضاوت و منِ پیشین. در این ساحت، انسان با شجاعتی فروتنانه، پیش‌فرض‌ها و نقاب‌های صُلبِ خود را پشت در می‌گذارد تا آماده‌ی شنیدنِ «دیگری» شود. خروجیِ چنین مواجهه‌ای، جمعِ ریاضیِ افکار طرفین نیست، بلکه زایمانِ یک «امر سوم» است؛ فصلی نو از بودنْ که در آن، فرد به «دیگرمنی» تبدیل می‌شود که نه خودِ پیشینِ اوست و نه عیناً آنچه دیگری هست. با این حال، چرا این راهِ نجات‌بخش، در ساختار دنیای امروز این‌چنین کمیاب و طردشده است؟ پاسخ را باید در آرایشِ هندسه‌ی قدرت و ثروت جستجو کرد. در جامعه‌ای که سرعت و موفقیت‌های خودشیفته‌وار، مبنای ارزش‌گذاری می‌شوند، قدرت و ثروتِ کلان نقشی فراتر از رفاه مادی دارند؛ آن‌ها یک «زره وجودی» هستند برای پنهان کردنِ شکنندگی‌ها، نقص‌ها و ترس‌های درونیِ صاحبانشان. ورود به گفتگوی اصیل برای ذهنِ قدرت‌طلب، یک تهدید حیاتی است، چرا که گفتگو مستلزمِ برابری، عریانیِ روانی و واگذاریِ کنترل است. از این رو، آن‌ها «منولوگ» (خطابه‌ی یک‌طرفه) را می‌پرستند تا ناآموختگی و ضعفِ خود را پنهان کنند و با بوق و کرنا کردنِ دستاوردهایشان، مکانیزمِ «انتقالِ شرم» (Shame Projection) را فعال سازند. آن‌ها شرمِ ناشی از ترسِ خود را به جامعه تزریق می‌کنند تا انسانِ مایل به گفتگو، از ناتوانیِ زبانش در برابر دژهای صلبِ قدرت، احساسِ عجز و شرمساری کند. در میانه‌ی این هجومِ بی‌رحمانه، سطحی و مصرفیِ دنیای مدرن، چه چیز انسان را از مسخ شدنِ تام و تمام محافظت کرده است؟ دژهای در ظاهر کوچک اما پرقدرتِ دیالوگ. فرآیند‌های روان‌درمانی، دوستی‌های عمیق و عشق‌های اصیل، همان پناهگاه‌ها و دژهای مقاومتِ وجودی هستند. در اتاق درمان، مراجع هزینه می‌کند تا در فضایی امن و منزه از قضاوت، عریان‌ترین بخش‌های وجودش را بازخوانی کند. در دوستی‌های عمیق، نقاب‌های اجتماعی فرو می‌ریزند و در عشقِ اصیل، مرزهای دفاعی پایین می‌آیند تا دو انسان، در جریانِ پیش‌بینی‌ناپذیرِ «شدنْ» ذوب شوند. این دژهای کوچک، جهانِ بیرون را فتح نمی‌کنند، اما با تغییر دادنِ جهانِ درونِ یک انسان، کار خود را به غایت می‌رسانند. عبور از دژِ امنِ عشق و گفتگو به سمتِ دژِ صلبِ قدرت و ثروت—برای شکستنِ آن منولوگ‌های مغرورانه—مسیری است سخت، دردناک و غم‌بار، اما ممکن. این هجرتِ آگاهانه، نیازمندِ پس دادنِ آن شرمِ تحمیلی و ایستادگیِ صبورانه است؛ شبیه به جریانِ آبِ روانی که در مواجهه با صخره‌های سخت، در لحظه اول ناچیز به نظر می‌رسد، اما با اصالت، مداومت و نرمیِ تفکیک‌ناپذیرش، در نهایت دژِ صلبِ صخره را از درون می‌شکافد و بازآفرینی می‌کند. #علیف

چه احساس یا تصویری را در ذهن شما خلق می‌کند؟
چه احساس یا تصویری را در ذهن شما خلق می‌کند؟

حقیقت، امری‌ست واحد و دروغ، انکساری بر این امر. گویی دروغ، سنگی‌ست که بر آینهٔ واقعیت کوفته می‌شود و کلیتِ آن را در تکثرِ اجزایی ناقص پراکنده می‌کند. هر موضوعی را می‌توان با هزاران دروغ از اصالت انداخت؛ کافی‌ست جزئی از کل، جای تمامِ آن بنشیند. دروغ‌ها اغلب حاملِ پاره‌ای از حقیقت‌اند که سودای تمامیت دارد. شاید برای یافتنِ آن حقیقتِ واحد، نه به گردآوریِ خرده‌آینه‌ها، که به آینه‌ای تازه نیاز باشد. #علیف