اکرام بسیم
الذهاب إلى القناة على Telegram
667
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
667
منتظرانِ بهار
غزلی از بیدل دهلوی
پیانو: عباس ابو حمزه
آواز: سروش آیینه
کانالِ تلگرامیِ سروشِ آیینه👇🏼
ـ t.me/joreh99
667
عشق است همان که من نخوردم بر از او
دیگر چه کنم توقعِ دیگر از او
آمد چون موی سر درآورد از من
اما مویی نشد در آرم سر از او
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
همواره سپُرد راه با من سایه
افتاد به پرتگاه با من سایه
پایم که شکست، پای او نیز شکست
اما نکشید آه با من سایه
یعنی باش یاور و نیاور به زبان
عمری بُرده بارِ زمین را خورشید
بخشیده همیشه نور و گرما خورشید
اما در را تا نگشاید، هرگز
در خلوت کس نمینهد پا خورشید
بخشندگی و همین بده و نستان
باد آمد و زد نخست پهلو بر برگ
باران که گرفت شد کلاهی تر، برگ
از دستِ درخت اگر رها شد، بگذاشت
تا خاکشدن به روی پایش سر، برگ
اینگونه دهند پاسخ خوردنِ نان
با لحن ملایم خودش نم نم، ابر
بارید، اگرچه کمکمک شد کم، ابر
یک ریگ شکست شیشه را، لیک شهاب
بشکافتش و دوباره شد مدغم، ابر
این است طبیعت ملایمخویان
میگوید هر چهراست سرحد، دیوار
از حدِ خودش نمیشود رد دیوار
پیش روی دزد شده سد دیوار
جنبیده اگر نمیتواند دیوار
گاهی خود را از ایستادن نتکان
#اکرام_بسیم
@ikrsim
667
Repost from Haroon Behyar/هارون بهیار
وقتی اذیتی تو، جهانم اذیت است
آری هرات! روح و روانم اذیت است
دارد دراز میشود و باز؛ در سکوت
بسکه زبان میان دهانم اذیت است
دارم نگاه میکنم ای وای! ای دریغ!
در لوحههای شهر زبانم اذیت است
راحت چگونه بگذرم از جادههای تو
وقتی که سخت پیر و جوانم اذیت است
بیرون بیار شاد شود، فکر میکنم
دردی که رخته کرده به جانم اذیت است
گفتم به سرنوشت ببین طالعم چه است
"راحت نوشت"، من که بخوانم "اذیت است"
از من مخواه دوست! که فرمان عشق را
میخواهمش به پیش برانم، اذیت است
گفتم به دوست؛ گفت: نگو که هرات را
دیوانه میشوم که بدانم اذیت است
میگفت هر چه هست ولی نیست زادگاه
آن دوست، در بهشت گمانم اذیت است
غیر از عذاب و خودخوری و چُرت و فکر هاان!
شاعر شدن کجاش عزیزم مزیت است
#هارون_بهیار
667
«خانهٔ ویران»
بر زمینی کهنه و فرتوت
کنجِ بیغوله
پایههایی ریختهپاشیده و آوار بر هم
چون تلی از خاک و سنگ و خشت برپا بود
کج نگویم، راست
خانهای ویرانه آنجا بود
خشتهای خام گرمِ ذکرِ خیرِ نیمپزها خاک میخوردند
نیمپزها هم ادای پختهها را در میآوردند
خامها با شور میگفتند
- چهرهٔ سرخ و سفیدِ آن ابرخشتِ تناور را ببینید، آی!
گوییا در کورههای زر، تنش را با مذابِ سیم آغشتهست
«راستی» آن گوشههایش رشکِ مشقِ خامهٔ صُنع است
آن ملاتِ زیر پایش را نگاهی کن
هیچ معجونی چنین آمیخته در چارسوی این جهان دیدی!؟
آب اگر بر او رسد چون شیشهٔ مُل رنگ میگیرد
باد اگر بر او وزد چون چنگ و نی آهنگ میگیرد
او طلاخشتیست، وی را
جایخوشکردن بر ایوانِ دژِ نوشیروان شاید
صیقل خامی به جان نیمپز، مالان
تا چه -خود- زاید
نیمپز این قصهها را میشنید و سخت میبالید:
صد درود ای قدردانانِ پر و پا قرص!
سخت سرمستم که با این شور و این شوریدگی همراه این خشت کهنسالید و میمالید
من که بازوی شما بودم
تا شما را تاب و نیروی زیاد و بارِ کم باشد
لحظهای را هم نیاسودم
دل دلش میگفت:
خود چه فرمودم!؟
الغرض نشخار شان در وصفِ یکدیگر فراوان بود
اما
خانه ویران بود.
بیخیالِ این که خشتِ پختهٔ برگشتهبخت و بیکسی در پی
زیر بار این تل پرباد
پنهان بود!
خانه ویران بود.
اکرام بسیم
@ikrsim
667
Repost from برکهی کهن
بیت با خطِّ شخصِ بیدل👆🏼
هیچکس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد
از ازل بر حالِ ما میگرید استعدادِ ما
«بیدلِ دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
667
Repost from زخم بیزبان
عارضت کی به عذار دگران میماند؟
بنگر آیینه که رویت به همان میماند
هر طرف والهی وا رفته فراوان دارد
چهرهات سخت به ماه رمضان میماند
گوشهی مَعجرت از رقص چو بردارد باد
به پرِ دخترِ شاهِ پریان میماند
بس که اعضای تو شیرینحرکات افتادهست
در بدن هر سر مویت به میان میماند
داده پیراهن و دستار و قبا را به شراب
اشرف امشب به حرامیزدگان میماند
اشرف مازندرانی
@zakhme_bz
667
Repost from اکرام بسیم
کلیم همدانی یا کاشانی از شاعران برجسته و پیشگام سبک هندیست. میگویند تنها کسی که به شعرش همیشه ایراد میگرفته نورجهان بیگم همسرِ شاهجهان بوده است.
روزی کلیم بیتی مینویسد و با این امید که هیچ نقدی بر آن وارد نیست، آن را برای نورجهان بیگم میفرستد. این بیت:
ز شرم آب شدم، آب را شکستی نیست
به حیرتم که مرا روزگار چون بشکست؟!
نورجهان در پای بیت مینویسد: وقتی شکست که آب یخ بسته بود. 😉
نقل به مضمون.
منبع: تذکرۀ نشتر عشق
@ikrsim
667
زادگاه، جایی که در آن آدمی تولد مییابد و رشد میکند و روابط انسانیاش با افراد آن شکل میگیرد با وطن تفاوت دارد. جایی که آدمی با زبان مردمان آن فکر میکند، حرف میزند، مینویسد و تمام مناسبات هستی را با آن تفسیر میکند. آن چه را من امروز ندارم، همین زادگاه است که از دست رفته است و بالتبع، زبان را. در واقع، اگر وطنی هم در کار باشد، همان زبان است که در آن سنگ و چوب و خاک یک جغرافیا معنا پیدا
میکند. آنچه امروز دیگر در دسترس نیست، زبان است. غربت نخستین چیزی را که از شما میگیرد زبان است.
«بریدهای از متنِ مصاحبهٔ کاوه جبران با مجلهٔ ماه نو»
مادر بزرگ عزیز من تعریف میکند که بعد از ازدواج کردن در سن بسیار کم با پدر بزرگم و آمدن به خانهٔ شوهر، سخت دلتنگ خانهٔ پدری میشده است. میگوید وقتی به خانهٔ پدرم میرفتم و میخواستم دوباره برگردم، دزدکی مقداری از خاکِ بیخِ دیوار خانه را میکندم و در خریطهای میانداختم تا بعداً شبها آن را بو کنم و بتوانم بخوابم. زبان اهالی خانه و روستای پدربزرگم همان زبان فارسی شهرستان مادربزرگم بوده و هست.
خود من در نوجوانی حدود سه سال دور از خانواده و به تنهایی در ایران مهاجر بودم. گاهی در تهران، برگ درختان را با خاک رُس میآمیختم و مرطوب میکردم تا بلکه بویی شبیه کوچهباغهای روستای ما برناباد را بازسازی کنم و کمی احساس آرامش به من دست بدهد. در ایام یادشده تلفن همراه و تماس و این چیزها، به خصوص به بین کشورها وجود نداشت. فقط هرچند ماه یک نامه از خانه میرسید یا نمیرسید.
مردم تهران با همین زبان فارسی خود ما تکلم میکردند.
میخواهم بگویم وطن زبان است، اما از آن مهمتر، وطن خاک است. همین خاکِ بی «زبان». بحث علمیاش را نمیدانم، اما همین که پدر و مادر آدم از سبزیجات و حبوبات برخاسته از خاکِ وطن تغذیه و هوای آن را تنفس میکنند لابد خون ساخته شده به این خاک وابسته میشود که وابستگی ایجاد میکند. گذشته از این، حتی یک آدم کر و لال هم وطنش را دوست دارد.
گزارهٔ «ریشه در خاک بودن» هم در همین کانتکست معنا پیدا میکند.
@ikrsim
667
کارم به جهانِ پُرهیاهو نگرفت
هرچند که داشتم تکاپو، نگرفت
دستی دارم که در «گرفتن» بد نیست
اما با دست هیچکس «بو» نگرفت
اکرام بسیم
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
حالا که شدم خمیده و خوار و خرِفت
دیدم او را بهتاب و ورزیده و سِفت
افسوس! که دست بود، چیزی که نداد
ای داد! قیافه بود، چیزی که گرفت
اکرام بسیم
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
به کوچه عطرِ تو راهی اگر شود، چه شود!
هوا، چنان که بخواهی، اگر شود، چه شود!
و قطره قطرهی دریا شراب خواهد شد
در آب، عکسِ تو ماهی اگر شود، چه شود!
به یک عبورِ تو از خویش میروم، ماندم
که این عبور نگاهی اگر شود، چه شود!؟
کنارِ بودنِ تو محو میشوم، آتش
حریف با پرِ کاهی اگر شود، چه شود!؟
در این که دور شوی از من، آه حق داری
حجاب آینه آهی اگر شود، چه شود!؟
نسیم و زلفِ تو آباد باد، حرفی نیست
بسیم مردِ تباهی اگر شود، چه شود؟
#اکرام_بسیم
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
به کوچه عطرِ تو راهی اگر شود، چه شود!
هوا، چنان که بخواهی، اگر شود، چه شود!
و قطره قطرهی دریا شراب خواهد شد
در آب، عکسِ تو ماهی اگر شود، چه شود!
به یک عبورِ تو از خویش میروم، ماندم
که این عبور نگاهی اگر شود، چه شود!؟
کنارِ بودنِ تو محو میشوم، آتش
حریف با پرِ کاهی اگر شود، چه شود!؟
در این که دور شوی از من، آه حق داری
حجاب آینه آهی اگر شود، چه شود!؟
نسیم و زلفِ تو آباد باد، حرفی نیست
بسیم مردِ تباهی اگر شود، چه شود؟
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
یا بعد از این تردید را ای نازنین بگذار
یا گوشههای قلب من را دوربین بگذار
بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم:
این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار
دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد
یک خطِ پایان پای این دیوارِ چین بگذار
صد بار گردیدم شکارت، باز میگردم
باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار
اصلن بیا بشکن همه ضرب المثلها را
تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار
اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش است
افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار
الحمدلله عشق را آغاز کن با من
پایان آن را هم به رب العالمین بگذار
اکرام بسیم
@ikrsim
667
من با ماه و ستارهها همرازم
چون کوه به هر سو جریان میسازم
اما وقتِ تماس با او مثلِ-
یک گوشی روی حالتِ پروازم
اکرام بسیم
@ikrsim
667
این غزل فشردهای است از اندیشهٔ بیدل. تمام غزلیات بیدل در حوزهٔ عرفان، هستیشناسی و خودشناسی، حول همین محور میچرخد.
یک موضوع بسیار برجسته در کار بیدل، نشاندنِ شعر در جایگاهِ اصلیاش است.
او در طول غزلهایش از کاربرد زبان بیپروا و پیرایه حذر نمیکند. به راحتی از غزل تقدسزدایی میکند و جنبهٔ محفلی و بهبه-چهچهاش را میشکند.
تصور کنید این بیت را در حالی که شمعها در محافل شعرخوانی روشناند و موسیقی ملایمی هم نشر میشود، دکلمه کنند:
موج دریای تعین گر همین جوشِ «من» است
آنچه خلق آب بقا دارد گمان، جز شاش نیست
غزل کامل:
صنعت نیرنگِ دل بر فطرتِ کس فاش نیست
آینه تصویرها میبندد و نقاش نیست
جوش اشیا، اشتباهِ ذات بیهمتاش نیست
کثرتِ صورت غبار وحدتِ نقاش نیست
کفر و دین، شک و یقین سازیست بیآهنگ ربط
هوش اگر داری بفهم ای بیخبر! پرخاش نیست
عقل گو خون شو به دور اندیشی رد و قبول
در حضورآباد استغنا برو یا باش نیست
هرچه خواهی در غبار نیستی آماده گیر
ای تُنکسرمایه، چون هستی، عدم قلاش نیست
چون حباب این چیدن و واچیدن افسونِ هواست
خیمهٔ اوهام را غیر از نفس فراش نیست
بیتکلف زی، تب و تاب امید و یاس چند!
عالم شوق است اینجا جای بوک و کاش نیست
شوخ چشمی برنمیدارد ادبگاه جلال
قدردانِ آفتاب امروز جز خفاش نیست
موج دریای تعینگر همین جوش من است
آنچه خلق، آب بقا دارد گمان، جز شاش نیست
ریشگاوی چیست؟ امیدِ مراد از مردگان
زین مزارات آنکه چیزی یافت جز نباش نیست
بگذر از افسانهٔ تحقیق، فهم این است و بس
تا تو آگاهی رموز هیچ چیزت فاش نیست
نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست
بیدل این الفاظ غیر از صورت معناش نیست
@ikrsim
667
هرچند به راهِ دوستی کوشیدم
بیدوست نه خوردم و نه هم نوشیدم
دارد به برهنگیِ من میخندد
آن کس که همیشه عیبِ او پوشیدم
اکرام بسیم
@ikrsim
667
از خوردنِ غصه در جهانِ اسباب
گفتم که بشوی دست، گفتی کو آب؟
ای آن که بهانهایست در هر کارت
پا نیست نیاز پس برو تخت به خواب
اکرام بسیم
@ikrsim
667
آن کس که غمش همیشه آزارت کرد
هماو را سرنوشت غمخوارت کرد
پهلوی تو هست و خوابِ او میبینی
برخورداری چه برنخوردارت کردم
اکرام بسیم
@ikrsim
667
در ایام کودکی که در روستا زندگی میکردیم، اگر کسی پلکش میپرید، پرِ گاهی را مرطوب میکردند و روی پلکش میچسپاندند. در این حالت ظاهراً پلک از پرش باز میایستاد.
امروز بعد از حدود سه دهه از آن ایام، وقتی این بیت بیدل را خواندم یاد آن قضیه افتادم:
خِفّتِ اهل شرم، بیباکیست
چون پرد چشم پایمال خس است
انگار رسم خاشهچسپاندنِ پشت پلک، در هندِ دورانِ بیدل هم رایج بوده است.
در بیت دیگری هم میگوید:
گر دل بتپد غیرِ نفس کیست رفیقش!
ور چشم پرد، جز مژه امید خسی نیست
بیدل در بسیاری از اشعارش به چنین تجربیات زیستهای پرداخته که خواننده در صورت داشتن آن تجربه یا شنیدنش، بهتر به مفهوم شعرها پی میبرد.
@ikrsim
