اکرام بسیم
الذهاب إلى القناة على Telegram
667
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
667
نهیب میزند امشب چه بیصدا، دندان
که مرد باش و بینداز پنجه با دندان
-تو که تمام جهان را به جنگ میطلبی
مسلحی به سلاحِ غرور تا دندان-
به خود بگیر، به خُردان که خُرده میگیری
در این مصاف تو هستی بزرگ یا دندان؟
به خوابِ نازی و حتی به خواب، بیخبری
که ایستاده شب و روز روی پا دندان
تویی غنوده در آغوشِ یارِ گندمگون
خراب و خستهتر از سنگ آسیا، دندان
کجا به روی لبت نقشبستنش زیباست
نمک اگر ندهد خندهٔ تو را دندان
ولو کماند، غنیمت شمارشان، که فقط
به پیریات به زمین است یک عصا دندان
گره به کارِ کسی بیجهت مزن که تو را
به روزِ حادثه باشد گرهگشا، دندان
اکرام بسیم
«حاصل یک شبزندهداری با درد دندان 😊»
@ikrsim
667
Repost from اکرام بسیم
وقتی که روبهسوی تو باز است پنجره
محراب پنج وقت نماز است پنجره
وزن غزل به گردش چشم تو بسته است
در این میانه قافیهساز است پنجره
هر صبح با طلوع تو از بام روبرو
مانند باغچه تر و تازهست پنجره
کمکم که روسریت به تاراج باد رفت
انگار عکس غیرمجاز است پنجره
بیدار باش تا نکشد دامن ترا
گاهی نسیم دستدراز است، پنجره...
وقتیکه میروی، به سر شانهٔ اتاق
احساس میکنم که جنازهست پنجره
میبندمش سپس، که به منظور سر زدن
دیوار هست، پس چه نیاز است پنجره...!
اکرام بسیم
@ikrsim
667
بعد از کلی سر و کلهزدن با کانالهای فاضلاب پایینشهر، برای رفع مشکلی از یک دوست، به شرکتی تر و تمیز مراجعه کردم. شرکت در طبقههای بالا بود و بعد از بالا شدن از چند-ده پله به نفسنفس افتادم. اولین جملهام به جوان خوشتیپی که در شرکت کار میکرد این بود که شما چگونه روزی چند بار از این پلهها بالا و پایین میروید؟ گفت ما از آسانسور استفاده میکنیم. پشت سر را که نگاه کردم دیدم آسانسور داشته لامصّب. اما من به ندرت به آسانسور سوار شدهام.
کار که تمام شد، گفتم هر طور شده باید برای پایین رفتن از آسانسور استفاده کنم.
ظرف دو سه ثانیه، ده بار تصمیمم عوض شد که از پلهها بروم یا آسانسور. از شما چه پنهان نمیدانستم کدام دکمه را بزنم.
بالاخره با خودم گفتم گیرم که دکمه را اشتباه زدی، کسی که تو را نمیکُشد. در حالی که عرق از سر و کلهام سرازیر شده بود و دستانم میلرزید، با توکل به خدا یک دکمه را فشار دادم. دیدم در باز شد، رفتم داخل و بسته شد. باز با توکل به خدا دکمهٔ دیگری را فشار دارم. آسانسور راه افتاد، مطمئن نبودم بالا میرود یا پایین! به هر حال به وجد آمدم. دیدم آینهای مقابلم است. گوشی را در آوردم و این عکس با ژستِ دخترانه را گرفتم. البته پیش از آن شال را از دور گردنم برداشتم که کمی شهری به نظر برسم. اما همانگونه که ملاحظه میفرمایید شال در دستم خودنمایی میکند. سالها پیش یک دوست داشتم که میگفت تو اگر سر و پایت را از طلا کنند، دُمت از مِس است.
عکس را که گرفتم دیدم خانمی با لهجهٔ ایرانی گفت: طبقهٔ همکف!!! صدای ضبطشدهٔ آسانسور بود. در باز شد و به بیرون گام نهادم. خاکباد بود بیرون. شال را دور سر و گردن و روی دهان و بینیام پیچاندم، طوری که فقط چشمانم بیرون بود. مثل وقتهایی که در روستا گوسفند میچراندم. با این تفاوت که به جای خر، بر موتور خویش سوار شدم و راه خانه در پیش گرفتم.
@ikrsim
667
دو نکتهٔ تجربی بیسوادانه در مورد فلسفه
- با توجه به سبک زندگی روستایی و کارگری، من خیلی دیر با بدیهیات فلسفه آشنا شدم. یعنی فکر میکردم خیلی دیر.
اما اخیراً به این نتیجه رسیدم که فلسفه برای افراد حوالی چهل سال و بالاتر از آن میتواند خیلی راهگشا باشد. برای جوانترها مطمئن نیستم. مثلاً اگر جوانی بین بیست تا سی سال به فرض مثال نیچه بخواند به احتمال خیلی قوی نتیجهٔ خوبی نمیگیرد. فلسفهٔ نیچه به شدت بدبینانه است و دردی را مداوا نمیکند. حتی ممکن است برای جوانهای داری هیجان جوانی خواندن نیچه بسیار بد تمام شود.
چهل سالگی احیاناً دورهٔ آغاز بلوغ فکری است و فرد نسبتاً سرد و گرم چشیده و تجربهٔ زیستهاش قابل اتکا است.
@ikrsim
- نکتهٔ دیگر این که برای یک مترجم متون فلسفی، تنها فهمیدن زبان کافی نیست. مترجم فلسفه باید با فلسفه کاملاً آشنا باشد. اگر نه متنهایی به شدت گنگ را در اختیار خوانندگان قرار خواهد داد. مثل خیلی از ترجمههای بدی که این اواخر دیدهام.
667
#بیادبیات ۱۲
#بیادبیات
باز گویند راویان که دو مرد
اوفتاده به جان هم به نبرد
با فشارِ خشونتی مفرط
هر دو بودند داغِ فحش و سقط
در مکانی که بس مقدس بود
مورد احترام هرکس بود
کاندران مورها نمیخفتند
خاک آن را به مژه میرفتند
لیک در این دو مردِ خشمآلود
فکر آن جایگاه پاک نبود
گفت یکتن از آن دو غُرّهزنان
که «فلانم» تو را شود به «فلان»
آن دگر زین سقط به خشم آمد
که چنین بد مکُن در این مسند
شرم کن، در قدمگهِ پاکان
مبر از روی جهل نامِ «فلان»
گفت: ای خودفریبِ خویشپرست
اندکی فهم و دانشت گر هست
با «فلانِ» خود آمدی معبد
من اگر نامِ آن برم چه شود؟
+ این گفتگو بین دو تن از همروستاییهای ما که حالا هر دو مرحوم شدهاند، پیش آمده بود. ما تنها به نظم در آوردیمش.
این سلسله از بیادبیات فعلاً ادامه نمیدهم. خوشحال میشود اگر نظری داشته باشید دریغ نفرمایید👇
@basim64
@ikrsim
667
#بیادبیات ۱۱
گویند یکی که بود مغرور
جویید ولی نیافت مزدور
تا که بکند در آن حوالی
چاهِ پرِ مستراح خالی
ناچار گرفت بیل و زنبر
تا کارکند تهوعآور
هرچند که خبره بود و محتاط
انگشت آغشت با فضولات
زین حادثه ناله و فغان داشت
وسواس و غرور توأمان داشت
با عایله گفت: روی یک نطع
انگشتِ پلید میکنم قطع
افتاد زنش به عذر و زاری
کای مردکه از چه بیقراری؟
بیهوده مباش در تب و تاب
انگشت بشوی پاک با آب
با آب شود نظیف، ناپاک
چون پاک شود دگر چرا باک؟
گفتا که نه باید این کثافت
با قطعشدن شود نظافت
هرچند که کرد خانم اصرار
آن مرد شتافت پیشِ نجار
گفتا که بگیر کارِ ما کن
انگشتِ کثیف را جدا کن
حیران شد از این شنیده نجار
حرفِ زنِ او نمود تکرار
با لطف زبان به پند بگشود
چون دید ورا نمیکند سود
ناچار گرفت تیشۀ خویش
گفتا: بگذار دستِ خود پیش
آهسته نواخت روی پنجه
تا که نشود زیاد رنجه
نه زخم شد و نه گشت پرخون
لیکن آن مرد شد دگرگون
هرچند که داشت دردی اندک
گویی که به سینه خورد ناوک
فریاد کشید و هم فغان کرد
انگشتِ کثیف در دهان کرد
بیرون که کشید-بر سرش خاک-
دیگر شده بود پنجهاش پاک
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۱۰
پیرمردی داشته سه گلپسر
هر یکی بهتر به نیرو از دگر
برده عمری بارِ اندوه و عذاب
تا رسیده هر سه را فصل شباب
گشته هم آغوشِ صد رنج و محن
تا پسرها را یکایک داده زن
لیک هر سه گرمِ خورد و خوابِ خویش
غافل از احوال زارِ بابِ خویش
با زن و فرزندِشان سرگرم و شاد
شمع کمسویِ پدر مقهورِ باد
شامِ شان کیچیری و صبحانه شیر
روز و شب بیخوان و نان بابای پیر
پیرْ حیران تا چه خود دیگر کند!؟
این صباحی چند را چون سر کند!؟
بعد چندی راهحلی خوب یافت
زود سوی یک پسر، زان سه شتافت
با محبت گفت: نور دیدهام!
سخت پیر و ناتوان گردیدهام
خواهم اندک اندک اندر گور خفت
گویمت رازی که میباید نهفت
گر که خواهی دولت و دنیای خود
راز میپوش از برادرهای خود
سالها با خود کشیدم رنج را
تا که روزی یافتم یک گنج را
گنج را یک جای پنهان کردهام
بعد از این دیگر تو را خان کردهام
لیک روزی که مرا مردن رسد
وقتِ گفتن جای آن روزن رسد
تا بدان روزت همی باید شکیب
بهر این بیمار پیدا کن طبیب
نان و آبم را مهیا کن پسر
تا که خوش باشد در این پیری پدر
چون پسر بشنید این خوش مژده را
کرد آب و نانِ وافر دست و پا
بهر آن محرومِ از یک نانِ جو
گوشت میآورد یکسر با پلو
چارهٔ بیماریاش را مینمود
روز و شب تیماریاش را مینمود
بیخبر از این که پیش از او، پدر
قصه را گفته به آن دوی دگر
هر یکی زان سه پدر را شد غلام
روز و شب از بهرِ خدمت پیشگام
این یکی میگفت: امشب را پدر
بایدم تا صبح گردد تاج سر
آن یکی میگفت: نوبت از من است
نان بابا در میانِ روغن است
هفتهها و ماهها با این روال
میگذشت و مرد هی میکرد حال
تا که روز مرگ او از ره رسید
خواند فرزندان خود را آن فقید
هر یکی را گفت جای گنج، لیک
گفت: بعدم چون اجل آورد پیک
گنج را بیرون کنید و مالِ خویش
تا به مردن خرجِ خویش و آلِ خویش
این بگفت و جان به جانانش سپُرد
گنج را بنهاد و فرزندانِ گُرد
تا که در جای معین شد یکی
دید آن دوی دگر با چابکی
خاک سختِ آن زمین را میکَنند
گفت بگذارید این خاکِ نژند
یا مگر چیزی در آن گم کردهاید!؟
کاین چنین یکدم تلاطم کردهاید
الغرض آگه شدند از حالِ هم
مانده هر سه سخت در جنجالِ هم
گفت یکتن به که تقسیمش کنیم
تا که پیدا با زر و سیمش کنیم
این سخن بر هر سه مقبول اوفتاد
یافتند القصه صندوقی گشاد
باز کردندش به شادی، تیز تیز
داخلش جا خوش نکرده هیچ چیز
مانده تنها اندران یک شاخ بود
کاغذش تا کرده در سوراخ بود
از میان شاخش آوردند در
روی آن این بود با خطِ پدر:
از شما آخر گرفتم حقِ خویش
باز هم ماندید و کون لقِ خویش
فصلِ پیریِ شما هم میرسد
ناگزیریِ شما هم میرسد
گر خوش آمد از پدر این پندِ تان
همچنان باشید با فرزندِ تان
من که رفتم دیگر این شاخ و شما
کاغذ و صندوق و سوراخ و شما
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۹
روزگاری بود یک بیچارهمَرد
رودههایش بینِ هم گرمِ نبرد
گشنگی تاب و توانش بُرده بود
رفته از یادش که کی نان خورده بود!
بود در دستانِ او یک نانِ خُشک
با حلاوت بوی میکردش چو مُشک
غوطه میدادش سپس در آبِ جو
تا نگیرد خشکیاش اندر گلو
میجَوید و همچنان سر بر هوا
بیامان میگفت: شُکرت ای خدا
شُکرگویان بود با چشمانِ تر
رد شد از پهلوی او یک رهگذر
دید نانِ خشک و آبِ جوی را
وان سیهروزِ تشکرگوی را
گفت ای ژولیدهٔ مسکین! سلام
ای غریقِ مانده در سودای خام!
نان خشکت هست مثلِ استخوان
کرده ات رنجورْ دندان در دهان
در دهانت بسکه میپیچد صدا
روشن است انگار سنگِ آسیا
حال با این حال و با این وضعِ زیست
شُکرکردنهای تو از بهرِ چیست؟
گفت ای دُرنای در حالِ سفر
بهتر آن که سر کنی در زیرِ پر
فهم نتوانی زبانِ حال را
بشنود گوشِ تو تنها قال را
گرچه پیشِ خویشتن مردِ رهی
لیک از حالِ دلم کی آگهی!
تو نمیدانی و میداند خدا
هست شُکرم بدتر از صد ناسزا
اکرام بسیم
@ikrsim
667
همانگونه که مردی قوی از قدرت جسمانیاش به خود میبالد و از ورزشهایی که عضلاتش را به کار میگیرند لذت میبرد، خردورز نیز فعالیت عقلی تجزیه و تحلیل را ارج مینهد. خردورز حتی از کوچکترین اشتغالاتی که مجال عرض اندام برایش فراهم میکنند محظوظ میشود. او دوستدار معماها، مسائل غامض، و خطوط مرموز است، و در راه حلهایی که برای هر یک مییابد درجهای از هوش را نشان میدهد که در نظر فاهمههای معمولی فوقطبیعی مینماید.
قتلهای خیابان مورگ، ادگارد آلن پو
@ikrsim
667
#بیادبیات ۸
یک روز فسونگری دلآزار
از بهرِ خرید رفت بازار
با چهرهٔ شادمان و تازه
بگذاشت قدم به یک مغازه
دید از دمِ در گرفته تا میز
از مشتری آن مغازه لبریز
تعدادِ زیادِ مشتری، حال
نگذاشته در وجود بقال
یک سمت نهاده، دید قند است
پرسید که کیلویی به چند است
بقالِ نمانده رنگ بر رُخ
بشنید ولی نداد پاسخ
با دست نمود باز اشاره
پاسخ نشنید هم دوباره
شد خسته و آن مغازه بگذاشت
از تابلوش شماره برداشت
آن کبکِ دری نخورده دانه
برگشت دوان دوان به خانه
گوشی بگرفت باز و فیالحال
بیحوصله زنگ زد به بقال
پاسخ آمد: بله، بفرما؟
ای دوست نمای امر بر ما
آن شوخ به عشوه گفت: جانم
از مشتریان آن دکانم
دیدم که دکان فراخ دارید
آیا به مغازه شاخ دارید؟
بقال که بود خسته، باری
اندیشه نکرد و گفت: آری
گفتا که اگر که نیست زحمت
ای منبعِ جود و کانِ رحمت
ما را ممنون خود نمایید
آن شاخ به کون خود نمایید
بقال از این سقَط برآشفت
فریاد کشید و نا سزا گفت
در این کش و گیر، آمد از در
آن فتنهٔ شوخ را برادر
پرسید که با که قصه گویی؟
باید که تو را دهم به شویی
گوشی بگرفت زودش از دست
تا باز رسد طرف چه کس هست
غُرّید که: بیادب که هستی؟
تا محو کنم تو را ز هستی
بقال تمام داستان گفت
بشنو چه برادرِ جوان گفت:
بگذشته زمان چقدرْ زان دم؟
گفتا: سه دقیقه بیش یا کم
گفتا که اگر به تنگنایید
کافیست، کنون برون نمایید
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۷
در زمان قدیم با یک شاه
بذلهگویی سیاه شد همراه
میشدند از هرات زیْ کابل
دست و پای از پیادهرفتن شُل
شاهْ شادان که بذلهگو به هنر
میبرد از میانه رنجِ سفر
وسطِ راه، روی دشت و دمن
کاروان بود گرم در رفتن
همدران دشتِ تفته و سوزان
کنغُزی تیره بود گُهغلتان
بردنِ بار و هم سپردنِ راه
رنگِ او بیشتر نموده سیاه
روز چون رُخ سیاه، مسکین را
غلت میداد گویِ سرگین را
شاه با استفاده از فرصت
سمت آن بذلهگو نمود جهت
کای سیه! چیست این که غلتانی؟
بهر ما گوی اگر که میدانی
بذلهگو را، که بود مردِ حساب
بنگر تا چه خوب گفت جواب:
سرورم! خود به جای فرمودید
نیست در گفتهٔ شما تردید
لیک آن چیز را که غلتانم
باشد امشب غذای سُلطانم
زین سخن سخت قهر شد سلطان
گفت ای سفلهطینتِ نادان
بیادب! میکَشم گُهت را من
چون به کابل رسیم فردا، من
عاقبت کاروان به شهر رسید
شاه را وقت خشم و قهر رسید
شاه تا رفت کارْ زار کند
فکر شلاق و چوب و دار کند
بذلهگو برد خدمتِ سلطان
یک ترازو و نیز یک قلیان
گفت بادا دراز، بحرِ کرم!
عمرِ پربارِ قبلهٔ عالم
گفته بودید میکَشید گُهم
آمدم تا به یاد تان بدهم
این ترازو و نیز این قلیان
گُه بر این میکشید یا بر آن؟
گرچه گردید بد رقم ماتش
شاه بگذشت از مجازاتش
تصویر کنغُز در پست بعدی👇
667
#بیادبیات ۶
پیش از امروز بیش و کم سدهای
بوده مردی بزرگِ دهکدهای
داشته باغها سراسر نخل
خرجْ در خِسّت و به کثرتْ دخل
تا به سر سکه بوده در خُم او
مور بیفیضِ برگِ گندمِ او
شاه و در حد برده میخورده
آب را پوف کرده میخورده
کارگر را نه میلِ دادنِ مُزد
دایماً در هراسِ حملهٔ دُزد
یکی از دوستان مخلص را
گفت دریاب یار مفلس را
که ندارم همیشه شبها خواب
نشکند دزد خانهام را باب!
جستجو کن سگی که شام و سحر
دهدم از حضورِ دزد، خبر
کوچک و نازک و ظریف بوَد
دزد را با صدا حریف بوَد
نه که پُر نوشد و زیاده خورد
هرچه بر من خدای داده خورد
دوستش یافت خوابِ او را رگ
رفت پیدا کند برایش سگ
سگی آورد از برای خلیل
سگ نگو، بود گُندهتر از پیل
گردنش پشمریزِ گردنِ شیر
زورش الهام بخش سُمّ ِ حمیر
داد زنجیر را به دستِ رفیق
خواست واپس کناد طیِ طریق
دوستش کرد داد و واویلا:
کردی این خرس از کجا پیدا؟
من که گفتم بیار یک سگ ریز
نه که این غولِ مست و وهمانگیز!
گفت ای راهبسته از پس و پیش
اندکی صبر کن، چرا تشویش؟
یارِ گرمابه و گلستانت
نشکستهست گوشهٔ نانت
به سگِ بیزبان چه قوت دهی؟
ور دهی، قدرِ یک قروت دهی!
امشبش تا گذشته، دوش شود
این سگِ گُنده مثل موش شود
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۵
یک شهر، که جا به ناکجا داشت
گویند که مکتبی به پا داشت
دارای معلمانِ دانا
در علم و هنر بسی توانا
درسش همهجا حسدبرانگیز
ورزیده و مستعد تلامیذ
مکتب روزی به جنبش آمد
گفتند: هَلا! مفتّش آمد
کردند صفوف را منظم
تفکیکِ مؤخر و مقدم
تفتیشکننده تُرشرو بود
بسیار زیاد تندخو بود
گردید به یک کلاس داخل
افتاد درونِ سینهها دل
برداشت یکی کتابِ تاریخ
یعنی که گشود بابِ تاریخ
با لهجهٔ تندِ خانمانسوز
رو کرد به سوی دانشآموز
گفتا که بخیز چابک از جای
پاسخ به سوال من بفرمای
پرسید: پسر! به حربِ خیبر
از جای که کنْد دربِ خیبر؟
شاگرد به لرز و ترس افتاد
از فکر به مشق و درس، افتاد
گفتا که نحیف و دردمندم
آقا! به خدا که من نکندم
اشکش چو گُهر ز چشم آمد
آن مرد ولی به خشم آمد
رو کرد به سوی اوستادش
بگرفت به باد انتقادش
کین ابلهِ بیهنر چه گوید
این دانهٔ خشک چون بروید؟
استاد به لحن حقبهجانب
گفت این پسرک نبوده کاذب
سنگین و عزیز و ارجمند است
من مطمئنم که او نکندهست
با پاسخ نغزِ شان مفتّش
چون راه ندید، کرد کُرنش
بر هوشِ پسر و فهمِ استاد
میرفت و درود میفرستاد
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۴
راویان گویند در ملکِ وجود
رادمردی بود و یک دستش نبود
کار کردن بهر او دشوار بود
دایماً زین وضع در آزار بود
عاقبت زین وضع بد آمد به تنگ
ریخت یک برنامه را با خویش، رنگ
از برای خودکشی طرحی فگند
رفت روی قلهٔ کوهی بلند
تا بیندازد به پایین خویش را
ختم بخشد غصه و تشویش را
داشت میانداخت خود را، ناگهان
صحنهای بشکوه داد او را تکان
دید مردی را که در پایین کوه
میکند پیوسته رقصی با شکوه
مرد میپیچید و میرقصید مست
گرچه بر پیکر نبودش هیچ دست
گفت با خود من که یکدستم، ببین
میکشم خود را به خواری اینچنین
او دو دستش قطع و هی بیعیب و نقص
میکند اینقدر موزون از چه رقص!؟
رفت پایین تا بپرسد علتش
تا رهاند این مگر از ذلتش
لنگلنگان پیش آن خوشدل رسید
آه سردی از دل پرخون کشید
گفت: ای عیارمرد نازنین
میشود آرام گیری بر زمین؟
من که یک دستم نباشد بر تنم
گشته در سر ایدهٔ خودکشتنم
تو نداری هیچ دستی گرچه، باز
رقص داری مست و رشکانگیز و ناز
گفت: ای مجنون بود رقصم کجا!
من که هستم بدتر از تو بینوا
خستهام زین رقصِ ناموزونِ خویش
نیست دستی تا بخارم کون خویش
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۳
جمعی از دوستان به پاتوقِ خویش
گِرد بودند و میزدند حشیش
نه عقب دیده میشد و نه جلو
خانه از فرطِ دود، دهلیِ نو
جمع شان جمع و گفتوگو شان گرم
چرس بر روی دامنانْشان نرم
یکی از بُزکشی سخن میراند
دیگری خویش پهلوان میخواند
یکی از قهرمانیاش در رزم
یکی از شعرخوانیاش در بزم
آن یکی کج نشسته دُر میسفت
یکی این راستداستان میگفت:
که زمانی گروهِ عیاران
جمع بودیم دورِ دسترخوان
گرم در حالت کباب زدن
تنه بر سنگِ آسیاب زدن
قوت بر سفره چیده از هر باب
همهجا را گرفته بوی کباب
ناگهان خشمگین و غُرهزنان
اندر آمد به خانه شیرِ ژیان
پای بودش بلندتر ز چنار
دهنش چون دهان اژدرِ هار
هیبتی داشت در بلندیِ پشم
چهرهای داشت در نهایتِ خشم
غلطی این نخوانده مهمان کرد
حمله سوی گروهِ یاران کرد
من که بودم دوپینگکردهٔ چرس
مثل رزمآوری شجاع و نترس
آخر از شیر خشمگین گشتم
شیرِ شیرانِ این زمین گشتم
پنجه انداختم به پنجهٔ شیر
برقآسا کشیدمش در زیر
داشت تسلیم میشد او در جنگ
که دُمش سفت شد مرا در چنگ
سبُکش از زمین جدا کردم
نگو آنگه چه کارها کردم
گِردِ سر شصت بار گرداندم
نسخهٔ مرگِ وی بپیچاندم
زدمش مثل کوه بر دیوار
گفتم ای زشتخوی بدکردار!
تا نکشتم تو را برو گم شَو
شیرِ بیچاره داد زد که: میَو
اکرام بسیم
@ikrsim
667
#بیادبیات ۲
مردی املاک بیشماری داشت
کِشتمندی و دامداری داشت
مرزعی داشت بس فراخ و وسیع
خرم و سبز در خریف و ربیع
انداران گاومیش و اسپ و خروس
گوسفند و بز و خر و طاووس
از برای فروش میپرورد
لیک آذوقهشان نمیآورد
بود بسیار مالدار و خسیس
خُردهسنج و سیاهکار و حریص
دامها را شکیب رفت از دست
پس گرفتند بین خویش «نشست»
تا بیابند حلِ مسئله را
بنمایند ختم غائله را
اسپ گشنه چه رنج کار برد؟
خر تشنه چگونه بار برد؟
گاو چون بیعلوفه شیر دهد؟
تخم چون ماکیانِ پیر دهد؟
میش و بز را چه کُرک و پشم آید؟
استخوانْشان اگر به چشم آید؟
پشت درهای بسته رأی زدند
حرفها از تلاش و سعی زدند
بنوشتند یک عریضه به قهر
تا فرستند نزد حاکم شهر
اسپ کز تیرهٔ نجیبان بود
گفت این نامه میبرم من زود
ارزشم پیش حاکم است بلند
نکند در جواب من چه و چند
رفت و بعد از چلمکشی برگشت
لب و لوچه فتاده چون شش و هشت
که به من حاکم افتخار نداد
به درِ خویش هیچ بار نداد
گاو گفتا که ماااا بریم که ماااا
شاخ داریم و هم صدای رسا
خاک حاکم هماره شخم زنیم
نیست ما را ز بارگاهش بیم
شیر ما کرده کام او شیرین
حرف ما را نمیزند به زمین
رفت و آمد فرو فگنده سرش
دستها از دو پا درازترش
الغرض هرکسی که شد عازم
هیچ نشنید حرف او حاکم
سعی شان بینتیجه و بر ماند
پیشِ حاکم نرفته یک خر ماند
گفت ای همرهانِ نقل و نبات
گرچه ماییم انکرالاصوات
شهرت ما خری و نادانیست
میرویم امتحان که مجانیست
گله را و طویله و رمه را
خنده آمد ز حرف خر همه را
که دل ما دگر به سوز مده
خریت بیش از این بروز مده
همه رفتیم و حرف ما نشنید
روی خر خواهد از چه روی خرید؟
خر به اصرار نامه را برداشت
پای در راه بارگاه گذاشت
ساعتی تا ز رفتنش بگذشت
گرد بر شد به آسمان از دشت
فوجی از راه دور میآمد
لشکری بر ستور میآمد
یکی از آن میانه رهبر بود
چون که نزدیک شد، همان خر بود
آمد آزاده و بلند نشست
همچنان حکمِ حاکمش در دست
خواند، بشنو چه سخت فرمان بود
آنچه معطوفِ مرد دهقان بود:
نه دگر کار ناپسند کنی
زین پس آذوقهشان سه چند کنی
و اگر سر بپیچی از فرمان
اندر افتی به گوشهٔ زندان
همه گاو و بز و خروس و سمند
هم از این قصه در شگفت شدند
که چه بودت در این میانه سپر؟
پیش حاکم چگونه رفتی، خر!؟
گفت رفتم اگر چه با سرِ خم
چون شما، تن نزار و دل پر غم
لیک دیدم که از کشاکش دهر
همکلاسیم بوده حاکم شهر
+آنچه را خواندید یک حکایت فولکلور بود. ما تنها به نظم در آوردیمش.
@ikrsim
667
#بیادبیات ۱
هست این قصه در هرات سمر
که بدیدند خوابِ یکدیگر-
یک شب از روی اتفاق دو دوست
که برِ هم بُدند چون رگ و پوست
شب گذشت و رسید روز از راه
تا شوند از هوای هم آگاه-
به ملاقات هم شدند روان
کرد تعریف خواب، این با آن
اولی گفت خواب تو چون بود؟
گفت بسیار خوابِ میمون بود
خواب دیدم فتادهایم به چاه
لیک ما را خدا نمود نگاه
چاه تو بود لب به لب از شیر
چاه من گُه گرفته سر تا زیر
هر دو از آن بر آمدیم اما
من تو را لیس میزدم تو مرا
بیش از اینت نه بهرهایست نیاز
حال، تو خواب خود به من گو باز
گفت در دشتِ تازه و خرم
چشمهٔ رزقِ خلق میدیدم
همهشان از متاع در فوران
هر طرف جویهای رزق، روان
یکی از چشمهها از آنِ تو بود
لیک بُد تنگ مثلِ چشمِ حسود
گفتم این چشمه از رفیق من است
سوی آن با علاقه بردم دست
تا مگر رزقِ تو زیاد کنم
با محبت دلِ تو شاد کنم
بردم آنگه در آن فرو انگشت
تا نمایم ورا دهانه درُشت
ناگه از خوابِ ناز بجْهیدم
پنچه در کون خویشتن دیدم
#طنز
#بیادبیات
+ آنچه را خواندید یک حکایت فولکلور بود، ما تنها به نظمش درآوردیم.
667
چه دلکش است بهار و چه دلنشین باشد
سحر که عطر نسیمش در آستین باشد
گذارِ با فرِ انوارِ مهرِ نوروزی
چو دست رحمتِ حق، بر سرِ زمین باشد
ببین که رشحهٔ ابرِ بهارِ تازه و تر
صفای جان و دوای دلِ حزین باشد
طنینِ نغمهٔ مطرب، طربفزای روان
طربفزای روان الحق این طنین باشد
جوانهها رزان در وجودِ زندهٔ باغ
چو دورِ دامنِ دلدار، چین چین باشد
سماطِ سبزه به پهنای دشت گسترده
غریقِ بسترِ گل، رشکِ هفتسین باشد
بساط گل به چمن بلبلا غنیمت دان
بخوان کنون که تو را فرصتی چنین باشد
بیا که مثلِ گلِ نوبهار خنده کنیم
چه لازم است تو را اخم بر جبین باشد
بسیم تازه دماغی به مَی کنم یا نَی
بیا و مرحمتی کن؛ هم آن هم این باشد :)
این شعر از سالهای نوجوانی است که در هفتهنامه یا ماهنامهٔ «ارج» چاپ شده بود. در آن زمان که از بهکارگیری زبان قلمبه و آوردن تخلص در واپسین بیت ابایی نداشتیم :)
سال نو تان سبز و پر از موفقیت و دستاورد باشد عزیزان.
@ikrsim
