احساننامه
الذهاب إلى القناة على Telegram
برگزیدهها، خواندهها و نوشتههای یک احسان رضایی. اینجا یادداشتها، مقالات و داستانهایم را در معرض دل و دیده شما میگذارم، خبر کتابها و کارهایم را میدهم و از کتابهایی که خواندهام میگویم، شاید قبول طبع مردم صاحبنظر شود
إظهار المزيد7 766
المشتركون
+224 ساعات
-77 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
7 767
🌕 یک سال دیگر هم طرفداران موراکامی چشمانتظار ماندند و نوبل ادبی ۲۰۲۶ به خانم آن کارسون، شاعر کانادایی اهدا شد. از کارسون، کتاب «چگونه شعر نخوانیم؟» به فارسی ترجمه شده که بحثی است درباب آراء یونانیان باستان در مورد شعر @ehsanname
7 767
🌕ایرانیها در نوبل
@ehsanname
احسان رضایی: جمعه قرار است برندۀ نوبل ادبیات ۲۰۲۶ اعلام شود. امسال وجود اسم جناب دولتآبادی در میان شانسهای جایزه، جذابیت ماجرا را برای ما بیشتر کرده. اما بگذارید اول کمی دربارۀ مفهوم نامزدی نوبل حرف بزنیم. اگر کسی بخواهد برندۀ نوبل ادبی شود، اول باید یکی از اعضای فرهنگستان (آکادمی) سوئد، استاد تمام (پروفسور)های دانشگاهها، برندگان قبلی نوبل ویا انجمن قلم کشورها اسمش را پیشنهاد و فرمهای مربوط را ارسال کنند. مثلا سال ۱۹۷۵ فرهنگستان سوئد ۲۲۳ پیشنهاد دریافت کرد، ازجمله ۴ نفر بورخس، ۷ نفر گراهام گرین و ۸ نفر ناباکوف را پیشنهاد دادند (+) که البته آکادمی سوئد با هیچکدام حال نکرد و ترجیح داد جای این اسامی (که هرگز هم نوبل نگرفتند) جایزه را به یوجبنو مونتاله ایتالیایی «به پاس اشعار متفاوتش» بدهد. بنیاد نوبل هر سال اسناد ۵۰سال قبل را آزاد میکند و فعلاً تا ۱۹۷۵ را خبر داریم که چی به چی بوده و نوبل ادبیات چه نامزدهای ایرانی داشته است:
🔸اولین پیشنهاد ایرانی نوبل ادبی، ابوالقاسم اعتصامزاده است. اعتصامزاده دو دوره نماینده مجلس بود و به خاطر ترجمۀ رباعیات خیام به فرانسوی مورد تقدیر فرهنگستان فرانسه. آثار فارسیاش اما چندان چیزی نیست: «هزار و یک خنده» و ترجمۀ «نامههای ایرانی» منتسکیو. او را عیسی سپهبدی، استاد زبان فرانسه دانشگاه تهران نامزد نوبل ادبی ۱۹٤٤ کرد.
🔹۲٠سال بعد احمد متیندفتری، استاد حقوق دانشگاه تهران و سیاستمدار، حسین قدسنخعی را نامزد نوبل ۱۹۶٤ کرد. در ۱۹۶۶ هم آرتور جان آربری، استاد کمبریج و مترجم معروف قرآن به انگلیسی او را پیشنهاد داد. قدسنخعی سیاستمدار بود، سفیر بود، وزیر خارجه شد، بخشی از هزینۀ «تاریخ ایران کمبریج» را تأمین کرد، ... رباعی هم میگفت. نمونهاش: «آنان که خردمندتر از ما بودند/ رفتند و غنودند در این خاکِ نژند/ ای دوست! در این جهان پرمحنت و غم/ این بیم و امید زندگی، تا کی و چند؟»
🔸زینالعابدین رهنما رکورددار ایرانی کاندیداتوری نوبل ادبی است. علیاصغر حکمت که رییس انجمن قلم بود، رهنما را در ۱۹۶۵ و ۱۹۶۷ معرفی کرد. سال ۱۹۷۳ منوچهر اقبال (رییس وقت انجمن قلم)، در ۱۹۷۴ محمد محمدی (استاد دانشکده معارف دانشگاه تهران) و عباس آریانپور کاشانی (استاد ادبیات انگلیسی) و در ۱۹۷۵ منوچهر اقبال و آریانپور کاشانی، دوباره رهنما را پیشنهاد دادند. رهنما روزنامهنگار معروفی بود که نمایندۀ مجلس هم شد. در دوره رضاشاه به لبنان تبعید شد و آنجا رمان تاریخی «پیامبر» (دربارۀ رسول اسلام) را نوشت.
🔹بین کاندیداهای نوبل ۱۹۶۷ اسم بسیج خلخالی هم هست که از طرف صادق رضازاده شفق، استاد فلسفه دانشگاه تهران نامزد شده. بسیج خلخالی که ترانۀ معروفِ «نامهرسان نامۀ من دیر شد» از اوست، منظومهای هم دارد با نام «حماسۀ هیزمشکن» دربارۀ آبراهام لینکلن (با این شروع: صبح شد هیزمشکن، هیزمشکن بیدار شو/ بردگان چشم انتظارستند، گرم کار شو...)
🔸اما جدیترین کاندیدای ایرانی نوبل ادبیات، محمدعلی جمالزاده داستاننویس است. اول در ۱۹۶۵ ریچارد نلسون فرای، ایرانشناس معروف (همان که عید۹۳ درگذشت و وصیت دفنش کنار زایندهرود داستان شد) از هاروارد جمالزاده را پیشنهاد داد. آن سال شولوخف برندۀ نوبل شد. دو سال بعد، احسان یارشاطر (به عنوان استاد دانشگاه کلمبیا) جمالزاده را نامزد نوبل ۱۹۶۷ کرد که میگل آنخل آستوریاس برنده شد. در ۱۹۶۹ هم ایرانشناس دانمارکی، یِس پیتر آسموسن (مصحح مثنوی «جمشید و خورشید» سلمان ساوجی) جمالزاده را کاندید کرد و ساموئل بکت نوبل گرفت. جمالزاده مدعی است در ۱۹۶۷ بهترین بخت را داشته. البته فهرست کاندیداهای آن سال (بکت، بورخس، تالکین، گراهام گرین، اوژن یونسکو، پابلو نرودا، ژرژ سیمنون، ...) نشان میدهد جمالزاده کار سختی داشته، ولی خود جمالزاده معتقد است رقابت را نه به این نویسندگان، که به دلیل دیگری واگذار کرده: حمایت دربار پهلوی از بسیج خلخالی و «هیزمشکن». («اسنادی از مشاهیر ادب معاصر ایران» جلد ۴، صفحات ۴۲۵ تا ۴۲۸ +)
🔹بین ادبای ایرانی دو کاندید دیگر هم داریم، ولی برای نوبل صلح. محمد حجازی رماننویس، از طرف وزیر خارجۀ وقت نامزد نوبل صلح ۱۹۶۵ شد و حسین کاظمزاده ایرانشهر توسط حسن تقیزاده، سیاستمدار معروف نامزد نوبل صلح ۱۹۵۵. جلو اسم ایرانشهر نوشته «او از ۱۹٠٤ عمرش را صرف پیوند زدن بین شرق و غرب کرده» (ایرانشهر ساکن سوئیس بود و آنجا نشریه و کتاب چاپ میکرد) ولی محمد حجازی معلوم نیست که چرا؟
🔸آن طرف قضیه و میان داورها هم ایرانی داریم: خانم ژیلا مساعد، شاعر معاصر. مساعد که قبلا دفتر شعر سپیدی (با نام «غزالان چالاک خاطره») در ایران چاپ کرده بود، در ۱۹۸۶ به سوئد مهاجرت کرد و بعدها ۷ دفتر شعر به زبان سوئدی منتشر ساخت. حالا او عضو فرهنگستان سوئد است و از کسانی که در انتخاب برندۀ نوبل ادبیات نقش دارد.
7 767
به زیر بارش باران عشق میپوسد
یکی دو ساعت دیگر، دل مقوایی!
➖ بیتی از محمدعلی رضازاده، شاعر محجوبی که دیشب درگذشت
@ehsanname
7 767
🔹انتشار رمان «چراغها را من خاموش میکنم» در اسفند ۱۳۸۰ حادثهای در تاریخ ادبیات معاصر بود. این رمان، علیرغم سوژۀ تکراری (عشق ممنوعه) و روایت آرامش، خیلی زود توانست دل از عارف و عامی ببرد و علاوه بر چاپهای مکرر، موجی از آثار نویسندگان زن و روایت زنانۀ داستانها را هم راه بیاندازد. سه سال بعد (۱۳۸۳) اما رمان دیگر خانم پیرزاد، «عادت میکنیم» (که تلاشی بود برای ثبت حال و هوای وبلاگستان فارسی) همین اقبال را به دست نیاورد و نویسنده به انزوا رفت. حالا خبر جدید این که بعد از دو دهه، قرار است رمان دیگری از خانم زویا پیرزاد منتشر شود. آیا او با نسل جدید مخاطبان ارتباط خواهد گرفت؟ @ehsanname
7 767
📚حالا که نتایج کنکور اعلام شده، این را هم داشته باشید که قیمت کتابهای کمکدرسی ظرف این دو سال ۷۰۰ درصد رشد داشته است. این کتابها (بعد از دو دستۀ ادبیات عمومی و کتاب کودک) جزو پرفروشترینها در بازار نشر ما هستند و علیرغم افزایش قیمت، میزان تولید و عرضهشان هم کم نشده (گزارش فرهیختگان). با ادامه این وضعیت، موفقیت در تحصیلات هم طبقاتی خواهد شد. @ehsanname
7 767
+1
🌕 چه کسی نوبل ادبی امسال را میبرد؟ مثل هر سال، در آستانه اعلام نام نوبلیست ۲۰۲۶ حدس و گمانها شروع شده و از جمله بنگاه شرطبندی ladbrokes فهرستی از شانسها را منتشر کرده که نکته جالب، نام محمود دولتآبادی با احتمال ۱ به ۴۰ (بالاتر از استفن کینگ و خانم رولینگ) است. این سایت و سایر بنگاههای شرطبندی، بیشترین شانس را برای کان شوئه (Cán Xuě) چینی و هاروکی موراکامی ژاپنی قابل هستند (تا جایی که میدانم از شوئه چیزی به فارسی ترجمه نشده و برعکس موراکامی ترجمههای متعدد دارد). معمولا این پیشبینیها درست از آب درنمیآید، ولی بههرحال بعید است نوبل در این وضعیت یک نویسندهٔ ایرانی را برنده کند. @ehsanname
7 767
🎧 سخنرانی دکتر ژاله آموزگار در مراسم رونمایی از شاهنامه مصور نشر سایان (جمعه ۲۷ شهریور ۱۴۰۵، سالن همایش موزه ملی ایران)
@ehsanname
7 767
🔖 اعلانات: عصر فردا جمعه ۲۷م شهریورماه، آیین رونمایی از کتاب شاهنامه مصور سایان در موزه ملی ایران برگزار میشود. این کتاب، متن تمام داستانهای شاهنامه به نثر روان، همراه با اطلاعات جانبی در مورد داستانها، فردوسی، شاهنامه و ریشهها و دنبالههای این کتاب عظیم است که حدود ۹۰۰ تصویر (شامل اشیاء موزهای، نگارهها و بناهای باستانی) متن را کامل میکند. متن کتاب بر اساس آخرین تحقیقات و تصحیح شاهنامه (ویرایش دوم دکتر خالقیمطلق) آماده شده و از تمام روشهای نوبت ارایه اطلاعات در آن استفاده شده است. دکتر سجاد آیدنلو، دکتر محمود امیدسالار و دکتر شروین فریدنژاد بر کتاب پیشگفتار نوشته و خواندن آن را به همۀ علاقمندان فرهنگ ایران توصیه کردهاند.
@ehsanname
7 767
+1
🔺نشر نی در پستی شکایت کرده فلان اپلیکیشن معروف، کتابهایی را که اصطلاحا «قاچاق» میگوییم میفروشد (قاچاق یعنی کسی با دستگاه ریسوگراف، کتاب معروفی را تکثیر کرده، با کاغذ و جلد کمکیفیت، صحافی ضعیف و بدون دادن حق نویسنده، مترجم، طراح، ویراستار و ... آن را خیلی ارزانتر میفروشد.) اما کسانی پای همین پست، نظر گذاشتهاند و به این دلایل حیرتانگیز بالاخواه دزد درآمدهاند!
⬅️ دلیل آوردهاند ناشرهای رسمی میخواهند از کار کتاب سود کنند درحالی که کتاب کالای فرهنگی است و اهل فرهنگ باید با بخورونمیر سر کنند. طبیعتا قاچاقچی کتاب، آدم فرهنگی نیست و مشکلی با سود بردن او از زحمت دیگران ندارند!
⬅️ گفتهاند چون ناشر کپیرایت نویسندگان خارجی را رعایت نمیکند، ما هم حق او را میخوریم. درحالیکه اگر قانون کپیرایت در ایران تصویب شود با اضافه شدن هزینۀ دلاری کپیرایت، قیمت کتاب چند برابر خواهد شد.
⬅️ باز گفتهاند چون ناشر حق برخی نویسنده/مترجمها را درست پرداخت نکرده، پس خوردن حق ناشر حلال است. در واقع معتقدند به همکاران کم پول میدهی آقای ناشر؟ ما هم میرویم سراغ کسی که اصلا پولی به صاحب اثر ندهد! خلاصه که روزگار غریبی است نازنین.
7 767
Repost from مهمات
۱۱۹ سال پیش در چنین روزی یعنی ۱۳مرداد ۱۲۸۵ در ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، فرمان مشروطیت امضا شد.
ایرجپزشکزاد با اشاره به عشق پسر آقاجان به دختر داییجان ناپلئون که از آن به عشق پسر چرچیل به دختر هیتلر یاد کرده بود، بهزیرکانهترین شکل ممکن لحظهی امضای فرمان مشروطه را یادآوری کرد.
و بینظیر ترین و زیباترین رمان فارسی "دایی جان ناپلئون" اینگونه شروع می شود:
من، یک روز گرم تابستان دقیقاً یک روز ۱۳ مرداد حدود ساعت ۳ و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. من، که پسر آقاجان بودم، عاشق لیلی، دختر داییجان ناپلئون شدم. عیناً مثل اینکه پسر چرچیل، عاشق دختر هیتلر بشه...
چقدر عالیه این رمان. چقدر عالیه این سریال
ومثل هرسال سر ساعت در روز ۱۳ مرداد یادآوری کردم☺️☺️☺️
7 767
Repost from مهمات
این تیتراژ فیلم " اجاره نشینها"ست...اسامی را بخوانید...هیچکدام دیگر نیستند....عزتالله انتظامی، حمیده خیرآبادی، رضا رویگری، فریبا فرجامی، منوچهر حامدی، حسین سرشار، اکبر عبدی و حتی داریوش مهرحویی کارگردان فیلم....
تماشای تیتراژ "اجارهنشینها" امروز دیگر مرور نام بازیگران یک فیلم نیست، خواندن فهرست غایبانی است که هر کدام، تکهای از حافظه جمعی ما را با خود بردهاند...نامهایی که روزی نوید آغاز یک کمدی را میدادند، حالا در ذهن، مرثیهای برای پایان یک نسل شدهاند...هر اسمی که روی پرده میآید، بیش از آنکه به حضور اشاره کند، غیاب را یادآوری میکند...غیابی که آرامآرام روی حافظه سینمای ایران سایه انداخته است..... شاید به همین دلیل است که این تیتراژ بیش از هر چیز، حس تنهایی را بیدار میکند. نه فقط تنهایی آدمها، که تنهایی یک نسل از تماشاگران....نسلی که هر بار این نامها را میبیند، احساس میکند جهانش اندکی کوچکتر شده و هر روز، یکی دیگر از ستونهای خاطره فرو میریزد.....
حالا این تیتراژ فقط آغاز یک فیلم نیست، پایان آرام یک دوران است...دورانی که قهرمانانش دیگر روی زمین راه نمیروند و تنها در نور لرزان پرده سینما نفس میکشند....شاید به همین خاطر است که با تمام شدن این چند دقیقه، حس میکنیم هر روز در این دنیا، کمی تنهاتر از دیروز شدهایم و شاید فردا ما هم یکی از همین اجارهنشینهایی باشیم که باید این خانه را ترک کند!
saemi_1355
@mohem_mat
7 767
Repost from AI With Diego Jr
حدود سال ۱۳۲۵، ایران، نزدیک سقز، تپهای به اسم زیویه.
یهسری روستایی (به روایتی یک پسر چوپان) اونجا چیزی پیدا میکنن: طلا، نقره، جواهر، تابوتی برنزی لب تا لب پر از طلا و اشیایی نفیس و …
گنجینهای واقعی مربوط به 3000 سال قبل در دوران ماناییها (حدود ۸۵۰ تا ۶۱۶ پیش از میلاد)!
ولی اون زمان خبری از دولت و تیم باستانشناسی نیست.
سریع دلالها میان. جنسها بریده میشن، فروخته میشن، میرن تهران، بعد اروپا و آمریکا و به معنای واقعی قلعه زیویه (Ziwiye ) به تاراج میره!
اسمی که تو روایت محلی و خیلی منابع تکرار میشه: ایوب ربنو (رب النوع) دلال عتیقه. ظاهراً مجوز حفاری تجاری از دولت وقت گرفته بود و سالها اون تپه رو کاوش میکرده.
بخش زیادی از این گنج از همون مسیر رفت بیرون از ایران.
اون زمان اداره میراث فرهنگی و آثار باستانی و ... وجود نداشته، بخشی بوده به اسم اداره عتیقیات ایران که مسئولش یک فرانسوی بوده به اسم André Godard (آندره گدار) که همون زمان بخشی از این آثار رو به هر ضرب و زوری که بوده از چنگ قاچاقچیان و ایوب ربنو میخره و برای خود ایران حفظ میکنه! (دمش گرم!)
اسم دیگهای که حتی این روزها هم کماکان شنیده میشه، خانواده (برادران) محبوبیان هستش. خانوادهٔ یهودی–ایرانی که چند نسل کارشون عتیقه و حفاری تجاری بوده و هست:
1. بنیامین محبوبیان، پدر، اوایل قرن بیستم که لرستان و آذربایجان و حسنلو و جاهای دیگه رو کاوش کرده.
حتی خود سایتشون زیویه رو تو لیست کاراش آوردن. جنسها میرفتن فرانسه و بعد سوئیس و در نهایت آمریکا.
2. هوشنگ و مهدی، پسرها. گالری تو تهران، بعد لندن و نیویورک. کلکسیونر و دلال بزرگ هنر ایران باستان.
3. نسل بعد هم هنوز تو انگلیس/آمریکا تو همین فضان.
الان مجموعه محبوبیان تو لندن معروفه. خودشون میگن: «ما این آثار رو نجات دادیم، حفظ کردیم.»
اما طرف مقابل، دولت فعلی، مردم به عنوان وارثان تاریخ و تمدن ایران و البته باستان شناسها این اعتقاد رو ندارن!
بعضی منابع ایرانی مهدی رو مرتبط با ربنو میدونن؛ این بیشتر اتهام/روایت داخلیه، نه حکم قطعی.
یه پرونده جدا هم دارن
هوشنگ محبوبیان تو نیویورک درگیر یه داستان سنگین شد:
عتیقههاش رو حدود ۱۸,۵ میلیون دلار بیمه کرد، بعد انگار قرار بود دزدی صوری راه بیفته که پول بیمه رو بگیرن.
دادگاه رفت، ماجرا لو رفت.
الان اشیاء کجان؟
پخش شدن:
- یهکم تو ایران (موزه ملی، رضا عباسی، سنندج…)
- یهکم تو لوور، بریتیش میوزیوم، متروپولیتن
- یهکم تو مجموعههای خصوصی، از جمله اطراف محبوبیانها
بدتر از همه: بعد از اون غارت اولیه، اسم «زیویه» تبدیل شد به برند فروش.
هر چی شبیهش بود میذاشتن روش «از زیویه» تا گرونتر بفروشن. بعضیهاشم جعلی بودن.
این گوشوارهای هم که Zendaya در فرش قرمز فیلم Odyssey به گوش انداخته از همین مجموعه زیویه میاد. مجموعهای که فقط 10% از اون به دست باستان شناسان رسید و باقی اون به تاراج رفت، از جمله همین گوشوارهها!
روایت دیگهای هم هست از غارت گنجینه کلماکره که بارها از کشف زیویه غم انگیزتره.
منابع من برای این مقاله کوتاه:
ویکیپدیا، سایت Mahboubian Collection، صحبتهای دکتر فرهاد زند و شنیدههای خودم طی سالها بر اساس علاقه به آثار باستانی و روایتهاشون.
7 767
+1
🔹دیگه امروز جا دارد که سوال سعدی را از هر یار جفاکاری پرسید:
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی؟!
@ehsanname
7 767
◾️عالیجناب بهروز رضوی، در کنار آن صدای پرطنین به یاد ماندنی، کار دکلمه و دوبله و اجرا و بازیگری و ترانهسرایی (دو ترانه «کویر دل» و «گمشده»اش مشهور است)، ... دوست حسین منزوی بود (منزوی در کتاب «از عشق تا عشق» در مورد این دوستی حرف زده) و در معرفی و نشر غزلهای منزوی سهم داشت. غزل ماه و پلنگ #حسین_منزوی با صدای بهروز رضوی @ehsanname
7 767
➖تغییر زاویه دید، شکل منظره را عوض میکند. گاهی میفهمی که حتی یک خبر حالا دیگر معمولی در این مملکت، چقدر غم میتواند داشته باشد. من هم مثل همه، سه ماه گذشته را در قطعی اینترنت و مشکلات برقراری ارتباط گذراندم. انواع شبکههای اجتماعی داخلی را عضو شدم و هر روز ساعتها به صفحه مانیتور خیره ماندم که بفهمم امروز کدامیکیشان کار میکند. مدام از این و آن سراغ کانفیگ به درد بخور را گرفتم. فایلها را روی سیدی و به روشهای سنتی منتقل کردم. حرفهای نامناسب و غیرقابلنقل را توی سرم دوره کردم ... اما حواسم هیچ نبود که یک روز باید دوباره با واقعیت چشم در چشم بشوم. بابا و مامان صبح چهارم فروردین سوار ماشین شدند، در خانه را بستند، رفتند و دیگر هرگز برنگشتند. وسط روزهایی که موسیقی متنش صدای انفجار و پدافند بود، راه افتادیم رفتیم بیمارستان و پاسگاه و پزشکی قانونی. روزهای عجیبی بود. توی پاسگاه که نشسته بودم، دو بار از بیسیم افسر گزارش ورود جنگنده اعلام شد. افسر هی گفت آقاجان برید بیرون، وضعیت سفید شد صدایتان میزنم. همین غیرعادی بودن اوضاع اما ذهن را بازی میداد. ختم و چهلم گرفتیم، سر خاک رفتیم، شبهای جمعه خانه مامان جمع شدیم، جای خالیشان را در مبل، پیشدستی، گلهای قالی و هزار چیز دیگر تماشا کردیم، ولی باز انگار یک صدای لجوجی توی سرم میگفت «حالا بگذار اوضاع عادی بشه». این را کاسبهای میدان رسالت برایم تعریف کردند: طرف رفته بوده نان بگیرد که کوچهشان را میزنند و محله میرود روی هوا، حالا هر روز همان ساعت، نان به دست برمیگردد جلوی جای خالی خانهشان. قطعی اینترنت، نماد همان وضع غیرطبیعی بود که ذهن نمیخواست قبولش کند. خیال اینکه اوضاع اینطوری هم نمیماند. دوباره همه چیز مرتب میشود. «بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر». که نشد. خبر وصل اینترنت که آمد، وسط مرور پیامهای نخوانده و صفحات بروز نشده بودم که فکر جدیدی مثل زنبور توی سرم وزوز کرد: «حالا چی؟ اوضاع هم انگار معمولی شد ها.» فکر کردم به مرد میدان رسالت که آیا هنوز هم هر روز نان به دست میرود همانجا؟ به مادرهای میناب فکر کردم، به آنهایی که در قطعی اینترنت جوان از دست دادند. به اخوانثالث و حالی که موقع سرودن این شعر داشت: «بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما/ به جو باز آمد آب رفته، ماهی مرده بود اما»... به اینکه هنوز متن سنگ مزار مامان و بابا را ننوشتهام.
@ehsanname
7 767
روز یازدهم
تا اینجای کار، دیشب سختترین و طولانیترین شب بوده. صداها بلندتر و زیادتر از هر شب بودند و برای همین، بیشتر ساعتهای شب را بیدار و گوش به زنگ بودم. صبح حامد کفاش که از همه سحرخیزتر است زنگ زد و حال پرسید. خبر داد «تا» (کردن) صفحات جلد مغول هم تمام شده و کتاب میرود برای دوخت و جلد شدن و بعد هم قرار گرفتن در بستههای چهارتایی که سه جلدش قبلاً آماده شده است. اگر جنگ نبود، باید مشغول تدارک مراسم رونمایی بودیم حالا. درست دو سال بعد از چهار جلد اول تاریخ مصور ایران. این چهار جلد و ۱۴۰۰ صفحه، محصول دو سال عمرمان است. و چه دو سالی، چه دو سالی! دو جنگ، یک ۱۸ دی و چهار نوبت قطعی اینترنت افتاد وسط همین کار. تا هشت روز اول همین جنگ، یکسره مشغول نهایی کردن صفحات بودیم. (آخرین مطلبی که نهایی شد، معماری تیموری بود.) باید یک روزی ماجراهایش را بنویسم. (سلمان عبداللهی میگفت بنویس، بعدها فیلمش را میسازند.) اول قرار بود این سری را با نادرشاه تمام کنیم، بعد طبق نظر اساتید و البته حجم بالای کار، نادر را نگه داشتیم برای جلدهای بعدی و حالا مجموعه با پایان صفویان میشود. خود همین هم چیز جالبی شده: چهار جلد اول با سقوط تیسفون تمام میشود، چهار جلد دوم با سقوط اصفهان و (عمری اگر باشد) مجموعه بعدی را تا شهریور ۱۳۲۰ و اشغال تهران ادامه میدهیم. یک جوری انگار این پیام که تاریخ ایران ادامه دارد و هیچ جنگ و مصیبتی این مملکت را از پا نمیاندازد. حامد میگفت با گوشی فیلم گرفته است که آن طرفتر آتش انفجار است و بعد دوربین میچرخد و میآید روی صحافی و صفحات تاریخ ایران. گفت ققنوس. توی سرم به دایره فکر کردم، به چرخه، به تکرار. اینکه چطور همه چیز در تاریخ تکرار میشود. مثلاً همین که این روزها میشنویم کسانی دارند گرا میدهند به آن شبکۀ ضدایرانی تا موشکها روی همان آدرس آوار شوند، در تاریخ چقدر نمونه دارد. در ماجرای حملۀ هلاگو به الموت، یک قاضی اهل قزوین به خان مغول نامه نوشته (و به قول آن کتاب تاریخ «التماس» کرده) بود. در جریان حملات اعراب، خاندان ایرانی کنارنگ به فرماندۀ عرب نامه نوشت که برای فتح نیشابور باید چه کند. لابد آن قاضی و آن اشرافزاده دلایل خوبی برای خودشان داشتند. امروز اما تمام آن استدلالها در دل تاریخ گم شدهاند. ما جلالالدین خوارزمشاه و حسن صباح و بابک خرمدین و باقی کسانی را که مقاومت کردند به جا میآوریم، نه قاضی و کنارنگ را. آن که دفاع میکند، میماند. ایران میماند.
@ehsanname
پ.ن: دوستانی که در جریان نیستند، در مورد چهار جلد اول تاریخ مصور ایران، این بروشور را میتوانند ببینند. یک گفتگو هم در برنامۀ اکنون داشتم مخصوص آنهایی که اینترنت دارند. اینها را صبح سهشنبه ۱۹ اسفند ۴۰۴ دارم مینویسم و میگذارم اینجا. کی ارتباط برقرار و آپلود شود، نمیدانم.
