"زنی کهگم کردم "
الذهاب إلى القناة على Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
إظهار المزيد4 413
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-107 أيام
-2930 أيام
أرشيف المشاركات
4 413
اگر شبی چمدانی از اتاقت برداشتی و راس ساعت ۲ شب وقتی سکوت و سیاهی چون مخملی سنگین بر سر شهرت سایه افکنده بود از خانه بیرون رفتی تا گم شوی..
چند نفر خواهند بود که زودتر از بقیه بفهمند نیستی؟
و چند نفر خواهند بود که دلشان برایت تنگ شود و دلشان هرگز نخواهد که چمدانی در دستت و سفری پیش رویت باشد.
اگر شبی در یک سکوت و تنهایی غلیظ از جاده های این شهر عبور کردی و این شهر را پس از خودت وا گذاشتی چند نفر خواهند بود که سراغت را بگیرند و یا بپرسند فلانی کجا رفته ست.
اگر شبی با شنیدن آوازی کلاسیک یا حتی فولکلور متعلق به شهر و خانه ی پدری ات،راهی جاده شدی .چند نفر خواهند بود که از نبودنت در این شهر اشک بریزند؟
انسان قصه ی تنهای غم انگیزی ست که شاید در زندگی چند خواننده داشته باشد اما هیچکس نمی تواند تضمین کند که این خواننده ها واقعا عاشق این قصه ی تنهای غم انگیزند یا فقط برای پر شدن ثانیه شمار روزهایشان دنبالش میکنند..
کسی چه میداند..
به چمدانت و به ساعت ۲ شب و به آن تاریکی غلیظ نیمه شب فکر کن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
4 413
آنها که اهل ِصُلحند بُردند زندگی را!
وین ناکسان بمانند در جنگِ زندگانی!!!
مولانای جان
@adelehz
4 413
خدای خوب گمکرده راه ها
خدای خوب در راه مانده ها
خدای خوب روزهای خاکستری غم آلود
خدای خوب بغض های بی دلیل
خدای مهربان درهای بسته..
تو برای تمام این سختی ها راهی داری
من هیچ چیز نمیدانم پس همه را به تو رها میکنم
خودت برایم راه را روشن کن
خودت مسیر را به من نشان بده
و خودت دری بگشای برایم که حتی نقشه اش هم در ذهنم نقش نبسته بود .
به امید خودت
آمین
#عادله_زمانی
@adelehz
4 413
به هدف کمک به کسب و کارهای خانگی
#شمع_سایه ، عشق بازی رنگ و نور.
میزبان نگاه پرمهرتان در اینستا و تلگرام با
این نشانی هستیم:
@Shadow_Candle1
4 413
بسیار دوستت داشتم آنقدر که حتی باور خودت هم نشد .
ندیده،لمس نکرده و بعنوان یک بیگانه که آشنا شده بود دوستت داشتم .
و تو هرگز نفهمیدی که ارزش دوست داشتن از راه دور ،ارزش ندیده دوست داشتن کسی هزار بار بیشتر از دوست آدمی ست که هر روز کنارت از خواب برمیخیزد و به خواب می رود .
که تو هرگز بهای این دوست داشتن را نفهمیدی ..
#عادله_زمانی
4 413
تنها ایستاده بودم که یهو حس کردم صدای دایی احمد پیچید توی گوشم ...انگار با کلی انرژی میگه سلام علیکم ..
انگار یه نخ ظریف از دلم کشیده شد و درد آرومی رو توی قفسه ی سینه ام حس کردم ..💔
رفیق من دلم برات تنگ شده
من نمیتونم هرگز کسی رو پیدا کنم که اندازه ی تو دوستم داشته باشه ..
رفیق کجایی
اینجا هوا سرده ...😔
@adelehz
4 413
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن
که من از طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد...
@adelehz
4 413
Repost from کاف
عادل فردوسی پور گزارش بازی های جام جهانی را نپذیرفت
🔹فردوسیپور بازیهای ایران در جام جهانی را گزارش نمیکند.
🔹گفته میشود عادل فردوسیپور، در هفتههای اخیر، پیشنهادهای متعددی برای گزارش بازیهای جامجهانی دریافت کرده اما به همه آنها جواب رد داده است.
او ضمن تایید این موضوع گفت:
🔹پس از نزدیک به چهار سال ممنوعیت، گفتند جام جهانی را گزارش کن.
🔹در دورانی که ایران عزیز در ماتم و اندوه فرزندان خود نشسته ،صدای مردم از هر صدایی شنیدنی تر است./خبرآنلاین
@Kafiha
4 413
ولی من اونیم که وقتی واسه کسی مینویسم عزیز سریع ادیت میکنم و یه میم بهش اضافه میکنم تا مبادا ناراحت بشه
با من از دل شکستن حرف نزنید 🥺
4 413
به هدف کمک به کسب و کارهای خانگی
با این وضعیت لباسای گرون پاییزه و زمستونه فقط بیا اینجاااا ⬇️⬇️⬇️⬇️
کللللی لباسای شییییک اوردیم ❗️❗️❗️❗️
🔴همه کارهامون ارسال رایگان🔴
با بانولند شیک پوش ترين باشید✨
https://t.me/banooland74 👗
4 413
عارفی ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند ، تمام روزها روزه بود.
در حال اعتکاف.
از خلق الله بریده بود.
صبح به صیام و شب به قیام.
زاری و تضرع به درگاه او
شب سی و ششم ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار مسگران، دکان فلان مسگر برو خدا را ز یارت خواهی کرد
عارف از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شد و در کوچه های بازار از پی دکان می گشت...
میگوید: پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد،
قصد فروش آنرا داشت...
به هر مسگری نشان می داد، وزن می کرد و می گفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن می گفت:نمیشه۶ریال بخرید؟
مسگران می گفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید و همه همین قیمت را می دادند.
بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.
مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت: این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم، خرید دارید؟
مسگر پرسید چرا به ۶ ریال؟؟؟
پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت: پسری مریض دارم، دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود!
مسگر دیگ را گرفت و گفت: این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی،
امّا اگر اصرار داری من آنرا به ۲۵ ریال می خرم!!!
پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!!!
مسگر گفت: ابدا"
دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!!!
پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد.
من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم: انگار تو کاسبی بلد نیستی؟!!! اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند
آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری؟!!!
مسگر پیر گفت: من دیگ نخریدم!!!
من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد، من دیگ نخریدم...
از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که
ندایی با صدای بلند گفت:
با چله گرفتن و عبادت کردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!!!
دست افتاده ای را بگیر و بلند کن، ما خود به زیارت تو خواهیم آمد !
@adelehz
