"زنی کهگم کردم "
الذهاب إلى القناة على Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
إظهار المزيد4 408
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-117 أيام
-3130 أيام
أرشيف المشاركات
4 408
جمعه ها یک جورایی آدم را تسخیر می کند .به نظرم هیچ رو ی قدرت جمعه را ندارد ،انگار یک دست آهنین دارد که میندازد خِر گلوی روح و روان آدم و تا جایی که میتواند فشار می دهد .
فشارش تصاعدی بالا می رود یعنی از صبح که کسل بیدار میشوی شروع میشود نزدیکای غروب آخرین توانش را روی تو پیاده می کند.
اصلا نمیدانم کی جمعه ها این جوری شد ما که نسل عاشق جمعه بودیم ما تمام هفته را صبح ساعت ۷ به ذوق رسیدن جمعه بیدار می شدیم .
نکند که ما بزرگ شدیم و این به سرمان آمد
نکند که بقیه ی دلخوشی هایمان هم به سرنوشت جمعه دچار شد؟ ..
#عادله_زمانی
4 408
کاتبی شیرازی :
بی رویِ دلفروزت، ما را سرِ طرب نیست
با ما شبی به سر کن، یک شب هزار شب نیست!
4 408
Repost from "زنی کهگم کردم "
میگویند روح آدمی که رفته است
هر شب جمعه درقالب پرنده ای حوالی خانه عزیزانش آواز سرمیدهد.
و اگر دعایی بگیرد آرام به آسمان پرمیکشد....
دعا را برای رفته گان این راه دراز در این شب فراموش نکنیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 408
صبح زود
دایی دویش را در خواب دیدم .با آن قامت بلند و ریش ستاری سیاهش خیلی جوانتر از همیشه وارد اتاق شد .
در آن عالم رویا با آنکه می دانستم این رویاست میفهمیدم که دایی دویش مدتهاست از این جهان رفته است .
جلوتر رفتم و آغوشش را باز کرد مثل همان وقتهایی که در هرات بغلش میکردم ،دایی مهربان زجر کشیده ام بشدت آغوش امنی داشت .
دستم را دور کمرش حلقه کردم و زدم زیر گریه
گفتم دلم برایت تنگ شده دایی دویش جانم
دلم خیلی برای چشمانت و آن خنده ی شیرینت تنگ شده
با آنکه معمولا در خواب صداها بیادمنمی ماند اما به وضوح صدایش و گرمای آغوشش را بیاد دارم .
وقتی از خواب بیدار شدم بالشتم خیس اشک بود ...
معمولا آدم فامیل شناسی نیستم اما حکایت این دوتا دایی حکایت متفاوتی بود..
دایی احمد و دایی دویش من برایم زیادی باارزش و خاص بودند.
من نمیدانم چقدر به روح و این چیزها باور دارید اما میتوانم قسم بخورم تا دقایقی بعد از بیدار شدن هنوز حضور دایی دویش خسته و درد کشیده ام را حس میکردم .
آه
مولانای جان باز هم از آن دشت سبز بگو
از آن دشتی که ماورای بودن ها و نبودن ها میتوانم آنجا دایی های مهربانم با دلهای شکسته شان را دوباره ببینم
بازهم بگو ...
#عادله_زمانی
#دایی_احمد_جانم
#دایی_دویش_جانم
@adelehz
4 408
Repost from "زنی کهگم کردم "
مرغ شَبخوان که با دلم میخواند، رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شده اند در شب دشت، آه از آن رفتگانِ بی برگشت ...
هوشنگ ابتهاج
@adelehz
4 408
Repost from "زنی کهگم کردم "
امام حسین و کاروانش یک شام غریبان داشتند..
اما در اطرافمان هستند خانواده هایی که هرشب شان شام غریبان است..فراموش نکنیم غریبان ،گرسنگان یتیمان و دل شکستگان را..
@adelehz
4 408
به نظر من شنونده ی خوب بودن چند قدم از گوینده ی خوب بودن پیش تر است.بدین صورت که شنونده ی خوب و با ذوق میتواند خیلی چیزها را تغییر دهد .
فرض کنید یک نفر با ذوق و شوقی وصف ناشدنی در حال توصیف یا تعریف یک اتفاق ست .چیزی که ممکن است بخاطرش خیلی خوشحال باشد یا حتی چیزی که توانسته قلب و روحش را پر از ذوق کند .
حتی ساده تر از این،فرض کنید کسی سعی میکند انرژی مثبتی را که تجربه کرده حالا حتی اگر فقط یک جوک ساده باشد به کس دیگری منتقل کند اما شنونده انقدر بی توجه و بی ذوق به موضوع گوش می دهد که حتی کلام آخر گوینده را هم نمیشنود همان جایی که گوینده میگوید مارو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم😒
قبول دارم انسانها همیشه روی مود شنیدن نیستند شاید حتی آنچه کسی را سر شوق می آورد برای فرد دیگری چرندیات تف داده ای بیش نباشد اما ...
اما،کسی که شما را پیدا کرده تا با شما حرف بزند شاید انسان تنهایی ست ،شاید کسی را برای بیان ذوقش ندارد شاید هیچکس نخواسته گوش شنوایش باشد. چه چیز خاصی رخ خواهد داد اگر چند دقیقه پای صحبتهایش بنشینید و با لبهای کش دار و چشمهای پشت پلک نازک شده نگاهش نکنید؟
چه میشود اگر کمی با خنده هایش ریز بخندید و یک جوری نشان دهید شما هم با خنده اش ذوق کرده اید.
والله که راه دوری نمی رود اگر همراه حال خوب همدیگر در این روزگار پرآشوب دل آزار باشیم .
#عادله_زمانی
پ.ن پای حرفهای منفی و ناله های کسی ننشینید به همان اندازه که گوینده بد باشد حق دارید شما هم شنونده خوبی نباشید.
@adelehz
4 408
یه کوچه باغ درخت اناری
کنار یه باغ قدیمی
عصر تابستون
خیال آسوده ی تمام شدن مدرسه ها
یه تاب که بین دو تا از بلندترین درخت های باغ انداخته شده
صدای آب که بین کوچه با دیوارهای گلی پیچیده..
دلم یک لیوان چای پررنگ اینجا میخواد...
#عادله_زمانی
@adelehz
4 408
هر کدام از دخترهای آن سالهای دور آنه شرلی موقرمزی در درون روح شان داشتند که دلش پر می زد برای یک روز رفتن به جنگل نقره ای ..
آنه
من نمیدانم تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،اما این را خوب می دانم که دخترک ۷ساله ای که بودم،
همان دخترکی که در جنگل نقره ای جا ماند .
هنوز همانجا منتظر ایستاده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 408
پروانه ی کوچک سفید که روی بالهایش رگه های طلایی دیده میشد بین راهِ رفتن به مزرعه ی آفتاب گردان های طلایی ،از دشت سبز عبور می کرد .
در آن ساعت های نزدیک به غروب خورشید جیرجیرک سیاه کوچک روی سنگ کوچکی زیر درخت توت پریده بود و داشت کم کم بالهای ظریفش را آماده مالیدن بهم و شروع سمفونی جیرجیر شبانه می کرد .
جیرجیرک می دانست که صدایش در پهنای آن دشت فراخ به معنای شروع سلطنت سیاهی شب و زوال پادشاهی نور است .
صدای جیرجیر معرکه اش که با بوی علف های نم دار در التهاب شب می پیچید، دشت حال دیگری به خود می گرفت .
به جز صدای جیرجیرک، التهاب شبانه،رقص شب پره ها و بوی علف های نم دار ، آن دشت هزاران هدیه ی شبانه ی دیگر هم برای رهگذران و ساکنانش داشت .
پروانه به جیرجیرک رسید و از او پرسید اینجا جایی برای استراحت یک پروانه ی خسته از راه رسیده پیدا می شود؟
جیرجیرک نگاهش کرد و حس کرد یکی از بالهایش همزمان کمی عرق کرده است.
خط طلایی روی پرهای سفید پروانه مثل رده های طلا بر سنگهایی که از کف رودخانه ی بالادست بیرون می آمد می درخشید .
جیرجیرک خواست بگوید اینجا برای ماندن یک پروانه ی سفید با خط های طلایی جا پیدا میشود اما به جای آن گفت بله میتوانی روی سنگ من استراحت کنی .
پروانه بال های ظریفش را تکانی داد و با کلافگی گفت راه دوری بود اما به آمدنش می ارزید راستی تو می دانی راه مزرعه گلهای آفتابگردان همیشه خوشحال، از کدام طرف است؟
جیرجیرک با تعلل گفت: نه اما میتوانی صبح زود از درخت پیر توت ما بپرسی او روزانه میزبان پرنده های مهاجر زیادی در این مسیر است قطعا می تواند بتو جواب بدهد.
راستی چرا میخواهی به آن مزرعه بروی؟
پروانه ی کوچک آهی کشید و گفت میخواهم به دیدار گلهای آفتابگردان طلایی بروم .آن ها زیباترین چیزهایی هستند که وجود دارند من فکر میکنم تنها یک گل آفتابگردان قدبلند و طلایی لایق عشق من است .
پروانه در حالی که صدایش را پایین آورد گفت در واقع من میخواهم آنجا عشق را بیابم .
جیرجیرک حس کرد بال دیگرش نیز غرق عرق شده است .
پروانه ی کوچک حین گفتن رازش روی سنگ او آرام به خواب رفت تا بتواند رویای عشق طلایی آفتابگردان ها را در خواب تجربه کند .
جیرجیرک اما حس میکرد عشق قبل از پروانه به او رسیده است .
جیرجیرک کوچک سیاه با دو بال ظریف پرسروصداییش،او که آغازگر سمفونی شب هنگام بود حس کرد عاشق پروانه ی سفید طلایی شده است .
پس بالش را به آرامی بر بال دیگرش کشید و جیرجیر عاشقانه ای راه انداخت.چنان جیرجیر باشکوهی که دشت درخت توت تا آن روز به خود ندیده بود .
جیرجیری که همه چیز را در ثانیه ای متوقف کرد .
بعد از پایان جیرجیر عاشقانه اش بالش را به آرامی جمع کرد اما وقتی صورتش را برگرداند پروانه ی کوچک سفید را دید که با شاخک های برافراشته به او خیره شده است .
جیرجیرک حس کرد این بار هر دوبالش عرق کرده
پروانه ی کوچک به او گفت این قشنگترین چیزی بود که شنیدم حتی از طلایی آفتابگردان ها هم زیباتر..کاش من صاحبش بودم .
و جیرجیرک در حالی که دیگر غرق عرق نشده بود با اطمینان گفت ولی تنها تو صاحبش هستی .
در آن لحظه از از سری لحظات زیبای کائنات پروانه ی جوان دریافت که عشق چیزی نیست که بتوانی برای یافتنش به سفر بروی.
در واقع عشق حال خوبی ست که در یکنیمه شب پرالتهاب بین رقص شب پره ها روح تورا فتح خواهد کرد .
بعد از آن جیرجیرک سیاه کوچک هرشب عمیق ترین آوازش را لای تپش های شبانه و رقص شب تاب های پر شمار به پروانه ی سفید کوچک که رگه های طلایی بر بالهایش و هوس یک عشق پرتب وتاب در قلبش داشت،تقدیم کرد.
و این چنین عشق در آن دشت متولد شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
