"زنی کهگم کردم "
الذهاب إلى القناة على Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
إظهار المزيد4 442
المشتركون
-124 ساعات
-107 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
4 442
اگر زودتر میفهمیدم، کتابهای تاریخ دبیرستانم را با احترام بیشتری در کیفم میگذاشتم.
سر کلاسهای طولانی تاریخ، سرم را روی میز نمیگذاشتم و با بیحوصلگی زیر میز ساعتم را چک نمیکردم.
بچه بودم و هوای عاشقی بر سر داشتم؛ خیال میکردم دنیا همان خنده های از ته دلِ کلاسهای عصرهای اردیبهشت است.
چه میدانستم که در هر ورق آن کتاب تاریخ، هزاران امید و اندوه، اشک و سوختن، هزاران عشقِ بربادرفته جاری است؟
چه میدانستم هر فصلش را که به زور برای امتحان میخوانم، حاصل دهها شب نخوابیدن و اشک ریختنِ آدمهایی است که خیلی زودتر از من در این جهان زیستهاند؛
آدمهایی شبیه من که فکر میکردند میتوانند خوشبخت باشند، اما دردهایشان کتابهای تاریخ نسلهای بعدی را پر کرده بود.
اگر زودتر میفهمیدم، تاریخ جنگها را با شتاب ورق نمیزدم و برای همهی عاشقهایی که معشوقهایشان را در جنگهایی که هیچیک خواهانش نبودند از دست دادند، شعری در دلم میخواندم.
خوب میدانم که سالها بعد، ما هم بخشی از تاریخ خواهیم بود. نمیدانم آیا هنوز کلاسهای تاریخ برای کودکان بازیگوش برپا خواهد شد یا نه.
آیا کودکان بازیگوش آینده، آنگاه که کتابهای تاریخشان را با بیحوصلگی ورق میزنند و لابهلای خطوطش شکلکهای خندان میکشند، خواهند فهمید که ما، نسلهای گذشته، خطبهخط آن روزها را با جان و دل زندگی کردیم؛ اشک ریختیم، لبخند زدیم، عاشق شدیم و سوختیم؟
آیا آن کودکانِ زیبای سرشار از زندگی، داستانهای ما را به یاد خواهند آورد؟
نمیدانم.
اما امروز یک چیز را بهتر از همیشه میدانم: در هر صفحهی تاریخ، هزاران امید نهفته است؛ امیدهایی که یا پرپر شدند یا چون گلی شکفتند.
این بار که کتاب تاریخی را بردارم، آن را روی قلبم میگذارم و به تمام کسانی که روزی در آن صفحات میزیستند میگویم:
مرا ببخشید اگر دیر فهمیدم چقدر قابل احترامید.
#عادله_زمانی
4 442
و ما
زمستان دیگری را
سپری خواهیم کرد!
با عصیانی که در درونمان هست
و تنها چیزی که
گرممان میدارد
آتش «امیدواری» ست...!
شب تون بخیر ❤️
@adelehz
4 442
Repost from "زنی کهگم کردم "
از جمله اقشاری که من همیشه دوسشون داشتم که بی حاشیه هستند و حامی و نجات دهنده همین آتش نشان های فداکارند.
یادمه وقتی پلاسکو آتیش گرفته بود روبروی ایستگاه آتشنشانی نزدیک خونه مون یه میز سیاه گذاشته بودند و مردم غمگینانه میومدند شمع روشن میکردند و گل میگذاشتن.😔
یه روز غروب وقتی داشتم میرفتم خونه ازکنار اون میز که گذشتم توی اون سوز غروب و با دیدن عکسهای آتش نشان ها یه دفعه زدم زیر گریه و چنان با هق هق اشک ریختم که خودمم باورم نمیشد .
یکی از آتش نشان ها نگران از ایستگاه بیرون اومده بود و سعی می کرد آرومم کنه
در واقع خودم هم نمیدونم چی اتفاق افتاد انگار خیلی خسته بودم وقتی یهو چشمم به اون میز افتاد بغضم ترکید ..
هرگز اون غروب و یادم نمیره و هربار حادثه ای رخ میده اول برای سلامتی آتش نشانها دعا میخونم .
بطرز عجیبی مردان بی ادعای خدا هستند.
#عادله_زمانی
@adelehz
با این توضیح که این دوستان عضو هلال احمر هستند .تن شون سلامت
4 442
مادرم آن سالها حوالی همین ساعتهای سحر ،آرام با بوسه صدایم می زد .
شش ساله بودم و با چشمان خوابالودم و دستان کوچکی که پشتش را حریصانه بر چشمانم می مالیدم روی جایم می نشستم.
گوشه ی اتاق بزرگ ۱۲ متری چراغ کوچکی نور کم توانی را بر زمین انداخته بود . مادرک جوان و زیبایم با دستان ظریفش به سرعت پلوی خوش عطر ایرانی را بر بشقابها می ریخت، آن سالها بازار هنوز از برنجهای درجه دو و سه پاکستانی و هندی که فقط نام برنج را یدک می کشد اشباع نشده بود .عطر برنج محشر ایرانی نفوذ میکرد به استخوانت و در هرخانه ای پیدا می شد .
پدرکم،با آن سبیلهای تاب خورده و چشمان سیاهش با پیج رادیوی قدیمی مان که آن سالها عروس بازار بود ور می رفت چشمش که به من می افتاد میخندید که بیا باباجان غذا بخور ...
و آن نجوای آرام پدرومادرم بر سفره سحر ،آن یک به یک روشن شدن چراغ خانه ها آن تک زنگ زدن مادرم به خانه ی همسایه ها برای بیدار کردن شان
نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدیم .
نه سفره مان دیگر سفره شد نه حالمان خوش
نه کسی بیدارمان کرد ..
در حسرت آرامش و سکوت یک سحری ساده ،شنیدن یک صدای عمیق مجری که میگفت روزه داران عزیز فقط ۵ دقیقه تا پایان سحری ..و لذت مزه کردن دعای سحری در جانمان، ماندیم .
سحر میشود، بیدار میشوم در پرتو نوری کم فروغ مینشینم ..بازهم رادیو را روشن میکنم اما ...اما حالِ دلم گمشده است .
اما دیگر آن شور را در هیچ نیمه شب منتهی به سحری نمی یابم ....
#عادله_زمانی
@adelehz
4 442
هیچوقت فکر نمیکردم به روزی برسم که دیگه نتونم با هیچی شوخی کنم ...
این اوج غمه ..
4 442
Repost from جنرال قونسلگری.ا.ا افغانستان در مشهد
اطلاعیه اتشه محترم امور مهاجرین و عودتکنندگان مقیم مشهد در خصوص برندگان متقاضیان فریضه حج
4 442
Repost from "زنی کهگم کردم "
در میانه ی جنگ آلمان ها و انگلیسها،مردی انگلیسی با لبخندی نامفهوم جعبه ای پر از شیشه های شیر تازه را از میان خرابه ها عبور می دهد .
این چیست؟
امید میان ویرانه ها؟ یا باور به بهتر شدن زندگی؟
من ترجیح میدهم نامش را اجبار زندگی بنامم.
که یعنی هرچه شود هر طوری که پیش برود تا وقتی زنده ای، مجبوری زندگی کنی .
راه بروی،غذا بخوری نیازهای جنسی ات را برطرف کنی و بلاخره نفس بکشی .
جبر زندگی یعنی تا اخرش،تا آخرین نفسی که طالعت در این دنیاست باید کاری بکنی .
ولو که بخواهی ولو که نه
تو مجبوری به زندگی کردن
#عادله_زمانی
@adelehz
4 442
Repost from "زنی کهگم کردم "
به تصاویر پسر جوان کارگری که سال پیش از دنیا رفته است نگاه میکنم .
بوی خاک به مشامم می رسد
بعضی آدمها عطر دارند .
به چشمانش نگاه کردم و بوی خاک باران زده را عمیقا حس کردم .
ولی حتما جهان دیگری لازم است .
وگرنه زندگی های نامراد این دنیا کجا جبران شود؟
#عادله_زمانی
@adelehz
