ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

شعر، فرهنگ و ادبیات

شعر، فرهنگ و ادبیات

الذهاب إلى القناة على Telegram

✍ یادداشت‌های محسن احمدوندی (دکتری زبان و‌ ادبیات فارسی و معلم دبیرستان‌های کرمانشاه) ارتباط با من: @mohsenahmadvandy

إظهار المزيد
3 907
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from واریانی
مبادا خالی‌ات شکّر ز منقار اگر مصرع فوق را با زبان امروزی بسنجیم، خواهیم گفت که حافظ جای ظرف و مظروف را عوض کرده است؛ چرا که منقار باید از شکر خالی باشد یا نباشد، نه شکر ز منقار! اما این شکل چینش ظرف و مظروف همراه با کلمۀ خالی منحصر به حافظ نبوده است و شواهد پرشماری در شعر و ادب فارسی دارد: محمد بن محمد الفراهی ای رفته و بی تو رفته خواب از دیده گل رفته و می‌رود گلاب از دیده تا باز نبینمت نبینم خالی خون از جگر، آتش از دل، آب از دیده (لباب‌الالباب، چاپ نفیسی، ص ۲۱۶؛ این رباعی در خلاصةالاشعار فی الرباعیات، ص ۶۰۰، به نام «مجدالدّین هبةالله همگر» آمده است). عشق تو ز هر بی‌خبری خالی نیست درد تو ز هر بی‌بصری خالی نیست هرچند که در خلق جهان می‌نگرم سودای تو از هیچ سری خالی نیست (دیوان باباافضل، چاپ فضلای کاشان، ص ۳۹). آمد آمد آنکه نرفت او هرگز خالی نبد آن آب ازین جو هرگز او معدن مشک و ما همه بوی وی‌ایم از مشک جدا تو دیده‌ای بو هرگز؟ (کلیات شمس، ج۸، ص ۱۶۱). با دیدن این شواهد چنین به نظر خواهد رسید که ما با یک ساختار نحوی در زبان پیشینیان روبه‌رو هستیم که با قواعد امروزی زبان فارسی متفاوت است. اما در شواهدی دیگر چون ابیات زیر اصلا ظرف و مظروفی در کار نیست که ترتیبش بخواهد مورد توجه باشد: خالی نه‌ای از من و نبینم رویت جانی تو که با منی و دیدار نه‌ای (کشف‌الاسرار، جلد۱، ص۳۴۱ و جلد۳، ص۵۴۴ [نقل از اشعار فارسی پراکنده در متون]). تو قدر صحبت مادر چه دانی كه از مادر دمی خالی نمانی (سلمان، مثنوی خورشيد و جمشید) خواجو كه يک نفس نشدی خالی از قدح مخمور تا به چند نشيند؟ شراب كو؟ پس ما با یک ساختار نحوی روبه‌رو نیستیم و باید به دنبال معنایی متفاوت برای واژۀ «خالی» باشیم. چنانکه استادان عابدی و پورنامداریان نیز در تعلیقات بیت ۴۵۰۸ منطق‌الطیر عطار نوشته‌اند، خالی در این شواهد به معنی «دور» و «جدا» است. پس حافظ در بیت مورد بحث اشتباهی مرتکب نشده و اشتباه در نگاه و برداشت برخی از عزیزان است! @r_varyani

تا آنجا که دیده و شنیده و خوانده بود، می‌دانست تا دنیا دنیا بوده است، پول و قدرت همواره در دست اشخاصِ لئيم و بدخواه گِرد آمده و چنین اشخاصی بوده‌اند که جهانی را برای حرص و آز نامحدود خود سوزانیده و به خون کشانیده‌اند. #مرتضی_مشفق‌_کاظمی (۱۳۴۰). تهران مخوف. جلد اول. چاپ پنجم. تهران: ابن‌سینا. صفحهٔ ۲۲۵. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

🎼 مادرم ایران شعر: علی صفری خواننده: علی زند وکیلی آهنگ‌ساز: محمد زند وکیلی 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

🗒کوتاه‌نوشت‌ها ✍محسن احمدوندی صابر همدانی (۱۲۸۲ - ۱۳۳۵ هـ . ش.) بیتی دارد که من خیلی دوستش دارم. او در میانهٔ یکی از غزل‌هایش با حسرتی تلخ می‌گوید: کسی در سایهٔ لطفت نیاسود به گیتی کار دیواری نکردی این بیت برای کسانی چون من که وارد نیمهٔ دوم عمرشان شده‌اند و قرار است کارنامهٔ نیمهٔ اول عمرشان را ارزیابی کنند، خیلی مهم است. من هر بار که این بیت را در ذهنم مرور می‌کنم، با خودم می‌گویم: واقعاً در طول زندگی‌ام به چه دردی خورده‌ام؟ آیا گره از کار کسی گشوده‌ام؟ به کسی خیری رسانده‌ام؟ منشأ خوبی‌ای بوده‌ام؟ آیا اگر درختی نبوده‌‌ام و بار و بری نداشته‌ام، توانسته‌ام لااقل دیواری باشم و در گرمای نیمروز تابستانی سایه‌ای بر سر رهگذری بگسترانم؛ سایه‌ای هرچند کوتاه و کم‌ارج و نه‌چندان دلپذیر؟ به نظرم پاسخ این پرسش از یک‌جایی به بعد بسیار مهم می‌شود و معنای زندگی آدمی در گرو آن است. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

🗒یادداشت 🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و بادۀ کهن ✍محسن احمدوندی پیش از این، خلاصهٔ رمان «بادهٔ کهن» را در کانال منتشر کرده‌ام (اینجا)‌. اسماعیل فصیح در این رمان دچار اشتباهاتی شده‌است که در ادامه به آن‌ها خواهم پرداخت: ۱. اشتباه نخست در فصل دوم رمان و جایی است که دکتر آدمیّت از پری کمال دربارۀ گذشته‌اش می‌پرسد و پری می‌گوید که لیسانسش را قبل از انقلاب از دانشگاه پهلوی شیراز گرفته و همان‌جا بوده که با همسرش رضا کمال آشنا شده‌است: ـ «لیسانستون رو کجا گرفتید؟» ـ  «[...] بنده لیسانسم را از دانشگاه شیراز، قبل از انقلاب اسلامی گرفتم [...].» ـ «صحیح، دانشگاه پهلوی شیراز آن‌وقت‌ها وابسته به دانشگاه پنسیلوانیا بود.» به چشم‌های دکتر نگاه کرد. «همان‌جا بود که من با رضا آشنا شدم، رضا کمال.» ـ «و چه‌طور شد بعد از شروع جنگ در آبادان ماندید؟» ـ «او متعهّد بود.» لحن کلامش مطلق بود. «ایمان داشت. ماند. شهید شد.» (فصیح، ۱۳۷۳: ۲۶-۲۷). از این بخش از رمان چنین برمی‌آید که پری کمال و رضا کمال دو غریبه بوده‌اند که برای نخستین بار در دانشگاه به هم برخورده‌اند و با هم آشنا شده‌اند؛ امّا فصیح این مسئله را در ادامۀ رمان به‌کلّی فراموش می‌کند و در فصل ششم رمان می‌گوید که این دو دخترعمو و پسرعمو بوده‌اند. کسی هم نیست که از نویسنده بپرسد که کدام دخترعمو و پسرعمو برای نخستین بار در دانشگاه با هم آشنا می‌شوند: [دکتر آدمیّت] موقع عقد فهمیده بود که نام خانوادگی خودش [پری] هم کمال است. با رضا کمال دخترعمو ـ پسرعمو بودند (همان: ۱۲۸). ۲. اشتباه دوم به ناآگاهی نویسنده از مسائل شرعی برمی‌گردد. می‌دانیم که عقد موقّت، چنان‌که از نامش پیداست، مدّت‌زمان مشخّصی دارد که در هنگام خواندن خطبۀ عقد و با توافق طرفین تعیین می‌شود، یعنی زن و مرد توافق می‌کنند که برای مدّتی مشخّص زن‌وشوهر باشند، امّا فصیح بعد از رفتن پری کمال و تلاش دکتر آدمیّت برای یافتن او، دراین‌باره چنین می‌نویسد: از روز سوم دکتر شروع کرد به پرس‌وجو و نگران شد. در خطبۀ عقد موقّت آن‌ها زمان معیّنی ذکر نشده بود؛ بنابراین علاوه بر عشق و احساس‌های یگانگی، آن‌ها مثلاً زن‌وشوهر محسوب می‌شدند (همان: ۱۷۴). نویسنده فراموش کرده که صحّت عقد موقّت منوط به تعیین مدّت آن است و اساساً عقد موقّت بدون تعیین مدّت معنا ندارد. این خطای فصیح نشان می‌دهد که اگر رمان‌نویسی می‌خواهد در حوزه‌ای بنویسد که اطّلاعاتی دربارۀ آن ندارد، باید قبلش در آن حوزه، اندک مطالعاتی داشته باشد که در بدیهی‌ترین موضوعات دچار خطا و اشتباه نشود. ▪️منبع ـ فصیح، اسماعیل. (۱۳۷۳). بادۀ کهن. چاپ اول. تهران: البرز. [یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحهٔ ۳۲-۳۴ منتشر شده است.] 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش دوم) ◾️نویسنده: اسماعیل فصیح ◾️نوبت چاپ: چهارم ◾️محل چاپ: تهران ◾️ناشر: ذهن‌آویز ◾️سال چاپ: ۱۳۸۶ ◾️تعداد صفحات: ۴۴۹ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی در نقد و تحلیل رمان «کمدی/ تراژدی پارس» چند نکته را باید یادآور شوم: نخست این‌که این رمان هم مثل رمان‌های دیگر فصیح پر از حشو و زیاده‌گویی است. برای مثال حضور شخصیت‌هایی مانند منصور فربدی و کامران شرف‌الدینی در رمان کاملاً زائدند یا فصل‌هایی که به توصیف چارت‌های ساختاری‌ای که لیلا از داستان لیلی و مجنون و فریدون و ضحاک می‌کشد حشو و حوصله‌سربَرَند. دوم این‌که راوی هر چند فصل یک بار ـ مثل سریال‌های تلویزیونی که در بخش آغازین قسمت جدید، خلاصه‌ای از قسمت‌های قبلی را تکرار می‌کنند ـ خلاصه‌ای از وقایع رمان را با خودش یا برای یکی از شخصیت‌های رمان تکرار می‌کند. این مرور فشردۀ وقایع پیشین یک حسن و یک عیب دارد: حسنش این است که خواننده آنچه را خوانده یک بار دیگر مرور می‌کند و وقایع را بهتر در خود حل و هضم می‌کند و عیبش این است که وقتی در چند جای رمان تکرار می‌شود، ملال‌آور می‌شود. البته این ویژگی خاص این رمان نیست و در خیلی دیگر از رمان‌های فصیح وجود دارد. سوم این‌که ایران‌گرایی و عرب‌ستیزیِ متأثر از هدایت در این رمان نیز هست، حتی اسم‌گذاری شخصیت‌ها نیز این جهت‌گیری را روشن می‌کند: در یک سمتِ داستان بهرام و ایرج و آرین آبتین قرار دارند که شخصیت‌های مثبت داستان هستند و اسامی‌شان ایرانی است و در سمت دیگر سعید و جاسم صالح قرار دارند که شخصیت‌های منفی داستان هستند و اسامی‌شان عربی است. چهارم این‌که فصیح در اینجا هم مانند رمان «درد سیاوش»، بین شخصیت‌های داستانش و اسطوره‌های ایرانی پیوند برقرار می‌کند. برای نمونه شخصیت ایرج آبتین که قربانی حسادت جاسم، پدربزرگش و عموی همسرش، می‌شود با شخصیت ایرج، پسر فریدون و نوۀ آبتین در شاهنامۀ فردوسی، که قربانی حسد برادرانش می‌شود، پیوند می‌یابد. در جایی دیگر از رمان لیلا خواب می‌بیند که تهمینه است و آرین نوجوان با سهراب همانند می‌شود. پنجم این‌که فصیح با به تصویر کشیدن شخصیت لیلا به خوبی توانسته ستم‌هایی را که در جامعه‌ای عشیره‌ای بر زن می‌رود به تصویر بکشد. ششم این‌که در اینجا هم مانند اغلب رمان‌های فصیح، جلال آریان ناجیِ زن تنها و بی‌پناه داستان می‌شود. هفتم این‌که این رمان هم مثل دیگر رمان‎های فصیح پیوندهای بینامتنی متعددی با دیگر رمان‌های خود نویسنده از جمله «دل‌کور»، «زمستان ۶۲» و «فرار فروهر» دارد. هشتم این‌که در این رمان هم مانند اغلب رمان‌های فصیح، مشروب‌خواری و زن‌بارگی دو جزء لاینفک زندگی جلال آریان هستند و به نظر من یکی از دلایل پرفروش بودن رمان‌های فصیح در دهه‌های هفتاد و هشتاد به همین روحیۀ خوش‌باشی جلال آریان، شخصیت اصلی داستان‌هایش، برمی‌گردد. (۱۴۰۵/۷/۹) 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش دوم) ◾️نویسنده: اسماعیل فصیح ◾️نوبت چاپ: چهارم ◾️محل چاپ: تهران ◾️ناشر: ذهن‌آویز ◾️سال چاپ: ۱۳۸۶ ◾️تعداد صفحات: ۴۴۹ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی روز اول جنگ ایران و عراق، جاسم از بلبشوی پیش‌آمده استفاده می‌کند و با دو نفر دیگر به آبادان می‌رود و ایرج را جلوی چشم لیلا می‌کشد و خاک می‌کند و لیلای حامله را به اهواز برمی‌گرداند. لیلا به جاسم قول می‌دهد اگر بچه‌اش را نکشد، از قتل ایرج پیش کسی سخن نگوید و وانمود کند که ایرج در بمباران عراقی‌ها کشته شده است. مدتی بعد پسر لیلا، آرین، به دنیا می‌آید و لیلا از ترس جاسم او را مخفیانه به آبادان می‌برد و به دوستش آذر کشتکار و همسرش سرهنگ بهرام دبیرسیاقی ـ که در آبادان با آن‌ها رفت‌وآمد خانوادگی داشته‎اند ـ می‌سپارد و از آن‌ها می‌خواهد که از بچه‌اش مراقبت کنند و سپس به اهواز برمی‌گردد و به پدر و عمویش می‌گوید که بچه را سر راه گذاشته است. او پنج شش سال دورادور پسرش را، که در خانۀ دوستش آذر می‌بالد، می‌پاید. آرین به مدرسه می‌رود و چند سال ابتدایی را هم می‌گذراند، تا این‌که سعید و جاسم از جا و مکان آرین باخبر می‌شوند و به زور او را از آذر و شوهرش پس می‌گیرند و دور از دسترس لیلا، نزد دایه‎ای به نام گلنار می‌گذارند. جاسم همیشه این نگرانی را دارد که آرین، تنها نوۀ سعید صالح، بعد از مرگ او صاحب تمام دارایی‌هایش بشود، چراکه سعید صالح پسری ندارد. لیلا بعد از این ماجرا به تهران می‌‌آید و پناهندۀ پدرشوهرش، بهرام آبتین، می‌شود تا شاید آرین را از سعید و جاسم پس بگیرد، اما بهرام آبتین به درخواست او پاسخ رد می‌دهد و لیلا بعد از شنیدن پاسخ رد او شوکه می‌شود و در کنار بیمارستانی حوالی میدان تجریش بی‌هوش می‌افتد و زنی رهگذر او را به بیمارستان می‌رساند و باقی ماجراهایی پیش می‌آید که در آغاز یادداشت به آن‌ها اشاره شد. بنابراین برخلاف تصور دکتر الله‌یاربیگ، نامی که او مدام تکرار می‌کند، «آریان» نیست، بلکه «آرین» است. جلال بعد از آگاهی از این اتفاقات، به سراغ بهرام آبتین می‌رود و از او می‌خواهد به اهواز برود و وکیلی استخدام کند و نوه‌اش را پس بگیرد، اما بهرام نمی‌پذیرد و می‌گوید توان رودررویی با این خاندان خطرناک را ندارد. زمان به پیش می‌رود و لیلا رفته‌رفته حافظه‌اش برمی‌گردد و با جلال ازدواج می‌کند و با هم به انگلیس مهاجرت می‌کنند. مدتی بعد در شهریور ۱۳۷۱ جلال برای ده روز به ایران برمی‌گردد و با خبر می‌شود که سعید صالح در هشتادوسه‌‌سالگی مرده و همۀ دارایی‌هایش طبق وصیت‌نامه‌اش به جاسم رسیده است. جلال راهی اهواز می‌شود و در آنجا با سرهنگ دبیرسیاقی در مراسم عزاداری و شبِ هفتِ سعید صالح شرکت می‌کند و در این اندیشه است که شاید بتواند آرین را به هر شیوه‌ای که شده از جاسم پس بگیرد و به لیلا برگرداند. روز بعد، ابراهیم، پسر گلنار، برای جلال خبر می‌آورد که آرین از پله‌های خانه به پایین پرت شده و مرده است. جلال پیگیر ماجرا می‌شود و می‌فهمد که آرین فهمیده که عمویش جاسم پدرش را کشته و برای همین به او حمله کرده و جاسم هم او را از پله‌ها به پایین هُل داده و کشته است. به این ترتیب جاسم نتیجۀ خودش را هم می‌کشد، زیرا پیش از این گفتیم که فتانه، مادر ایرج، دختر جاسم بوده و ایرج و آرین به ترتیب نوه و نتیجه‌اش بوده‌اند. در این هیر و ویر از تهران خبر می‌رسد که فرنگیس، خواهر جلال، تصادف کرده است. جلال با شتاب به تهران برمی‌گردد و در بدو ورود به تهران باخبر می‌شود که لیلا خبر مرگ پدرش را شنیده و به ایران برگشته و راهی اهواز شده است. جلال به خانۀ آذر و سرهنگ دبیرسیاقی در اهواز زنگ می‌زند و می‌فهمد که لیلا آنجاست. برای همین خواهرش را در بیمارستان رها می‌کند و دوباره راهی اهواز می‌شود، اما وقتی به آنجا می‌رسد می‌بیند لیلا در وان حمام خانۀ آذر و سرهنگ دبیرسیاقی رگ دستش را زده و به زندگی‌اش پایان داده است. جلال همسرش را، مطابق وصیتش، در مزارستان بهشت‌آباد و در کنار پسرش آرین به خاک می‌سپرد و رمان در اینجا خاتمه می‌یابد. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش اول) ◾️نویسنده: اسماعیل فصیح ◾️نوبت چاپ: چهارم ◾️محل چاپ: تهران ◾️ناشر: ذهن‌آویز ◾️سال چاپ: ۱۳۸۶ ◾️تعداد صفحات: ۴۴۹ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی «تراژدی/کمدی پارس» چهاردهمین رمان اسماعیل فصیح است که آن را نخستین‌بار در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد. ماجراهای این رمان از این قرار است: شبِ آخرِ اردیبهشت‌ماه ۱۳۷۱ است. جلال آریان، کارمند شرکت نفت، طبق معمول برای خوش‌گذرانی به خانۀ دوستش بهرام آذری می‌رود. دکتر محسن الله‌یاربیگ، پزشک اعصاب و روان، هم در خانۀ آذری است. دکتر الله‌یاربیگ در بیمارستانی در حوالی میدان تجریش مشغول به کار است. او برای جلال تعریف می‌کند که چند روز پیش خانمی حدوداً چهل ـ چهل‌و‌یک‌ساله را به بیمارستان رسانده‌اند که دچار آمنه‌زیا (فراموشی) شده و در خواب و بیداری فقط یک کلمه را تکرار می‌کند: «آریان». و از جلال می‌خواهد سری به بیمارستان بزند، شاید این زن را بشناسد و بتواند به او کمکی بکند. جلال روز بعد به بیمارستان می‌رود و متوجه می‌شود این زن، لیلا صالح، کارمند شرکت نفت است که سال‌ها پیش در یکی از دوره‌های نامه‌نگاری بازرگانی به زبان انگلیسی در شرکت نفت اهواز دانشجویش بوده است. پدر لیلا، میلیاردری اهوازی به نام سعید صالح است. جلال شمارۀ او را از طریق دوستان جنوبی‌اش گیر می‌آورد و با او تماس می‌گیرد، اما سعید صالح می‌گوید دخترم را عاق کرده‌ام و او دیگر دختر من نیست. سعید صالح از رؤسای شرکت نفت بوده و هشت نه سال است که بازنشسته شده است و چندین شرکت در اهواز دارد. او سه زن گرفته و از این سه زن صاحب دو پسر و یک دختر شده است. دو پسرش ساکن کویت بوده‌اند و چند سال پیش در جنگ عراق با کویت کشته شده‌اند و دخترش لیلا هم از زن سومش ماهرخ است. ماهرخ، مادر لیلا و زن سوم سعید صالح، از یک طایفۀ بزرگ بختیاری بوده که سال‌ها پیش به عمان مهاجرت کرده‌اند و سعید صالح در سفری کاری که از طرف شرکت نفت به این کشور عربی داشته، با او آشنا شده و ازدواج کرده است. وقتی لیلا به دنیا آمده، ماهرخ سر زا مرده است. لیلا بزرگ می‌شود و در شرکت نفت استخدام می‌شود. او اوایل سال ۱۳۵۷ با یکی از همکارانش به نام ایرج آبتین آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند، ازدواجی که با وجود مخالفت پدران هر دو پا می‌گیرد. ایرج آبتین تنها پسر سپهبد بهرام آبتین، یکی از ژنرال‌های برجستۀ ارتش شاهنشاهی و دانش‌آموختۀ اقتصاد و مدیریت از دانشگاه کمبریج انگلستان است. بهرام، پدر ایرج، اهل شمال است و فتانه، مادرش، جنوبی است و ماجرای ازدواج این دو هم از این قرار بوده که سپهبد بهرام آبتین در سال ۱۳۲۹ طی مأموریتی برای برگرداندن جنازۀ رضاشاه ـ که قرار است از مصر به ایران برگردانده شود ـ به جنوب کشور می‌رود و در خرمشهر با فتانه آشنا می‌شود، فتانه دختری پانزده‌ ـ شانزده‌ساله و بی‌کس‌وکار و آواره در خرمشهر بوده است. بهرام آبتین فتانه را با خودش به تهران می‌آورد و با او ازدواج می‌کند و ماحصل این ازدواج دو دختر ـ که حالا ساکن سوئیس هستند ـ و یک پسر ـ که همان ایرج باشد ـ بوده است. فتانه هم هنگام تولد ایرج سر زا مرده است. بهرام که با ازدواج ایرج و لیلا موافق نبوده، تمام دارایی‌هایش را به اسم دو دخترش می‌زند و ایرج را از ارث محروم می‌کند. بعد از سقوط سلطنت و وقوع انقلاب اسلامی، سعید صالح از لیلا می‌خواهد که از ایرج جدا شود، چون می‌ترسد به بهانۀ خانوادۀ سلطنتی ایرج، اموال او هم مصادره شود؛ اما لیلا نمی‌پذیرد. لیلا و ایرج برای رهایی از فشارهای سعید صالح، اوایل سال ۱۳۵۹ به آبادان مهاجرت می‌کنند. سعید صالح برادری به نام جاسم دارد که بسیار خون‌ریز و خطرناک است. او زن و بچه‌ای ندارد و هر جا رفته با زنی هم‌بستر شده، بچه‌ای پس انداخته و رهایش کرده است. در ادامۀ رمان متوجه می‌شویم که فتانه، مادر ایرج، در اصل دختر جاسم، عموی لیلا، بوده که آن را در سال ۱۳۲۹، توی قطار خرمشهر رها کرده است و دلیل شباهت ایرج و لیلا هم به همین برمی‌گردد، به سخن دیگر ایرج در اصل نوۀ جاسم و پسرِ دخترعموی لیلاست. البته جاسم از این قضایا اطلاعی ندارد. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

دست‌اندرکاران نشر ققنوس قول دادند که در چاپ بعدیِ رمان «سمفونی مردگان» خطایی را که در یادداشت بالا به آن پرداختم، اصلاح کنند.
دست‌اندرکاران نشر ققنوس قول دادند که در چاپ بعدیِ رمان «سمفونی مردگان» خطایی را که در یادداشت بالا به آن پرداختم، اصلاح کنند. از توجه و همراهی ایشان بسیار متشکرم. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

▪️تصویر سمت راست: «سمفونی مردگان»، چاپ ققنوس ▪️تصویر سمت چپ: «سمفونی مردگان» چاپ گردون 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvand
+1
▪️تصویر سمت راست: «سمفونی مردگان»، چاپ ققنوس ▪️تصویر سمت چپ: «سمفونی مردگان» چاپ گردون 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

🗒یادداشت 🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: عبّاس معروفی و سمفونی مردگان ✍محسن احمدوندی «سمفونی مردگان» نخستین رمان عبّاس معروفی است که آن را در فاصلۀ سال‌های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ نوشت و در سال ۱۳۶۸ منتشر کرد. روایت اصلی رمان یک شبانه‌روز از زندگی اورهان را نقل می‌کند که قصد کشتن برادرش آیدین را دارد و در کنار روایت اصلی، چند خرده‌روایت وجود دارد که گذشتۀ این دو برادر و خانواده‌شان را، از چند سال قبل از شهریور ۱۳۲۰ و حملۀ متّفقین به ایران تا سال ۱۳۵۵، روایت می‌کند. درون‌مایۀ اصلی رمان «سمفونی مردگان» کهن‌الگوی برادرکشی است و نویسنده در آغاز رمان به عنوان براعت‌استهلال به آیاتی از سورۀ مائده که مربوط به داستان کشتن هابیل به‌دست قابیل است، اشاره می‌کند. ما عکس این صفحه از رمان را از دو چاپ گردون و ققنوس در اینجا آورده‌ایم. اگر به تصاویر دقت کنید، این نقل‌قول از قرآن در آغاز رمان «سمفونی مردگان» یک اشکال اساسی دارد و آن این‌که داستان هابیل و قابیل در آیات ۲۷ تا ۳۱ سورۀ مائده روایت شده است و آیۀ ۲۶ این سوره هیچ ارتباطی به داستان پسران آدم ندارد و دربارۀ موسیٰ و قوم بنی‌اسرائیل است. بنابراین درست این بود که نویسنده یا ناشر در پایان این نقل‌قول می‌نوشت: «قرآن مجید، سورۀ مائده، آیات ۲۷-۳۱». امّا متأسّفانه نه نویسنده و نه دو نشر گردون و ققنوس متوجّه این خطا نشده‌اند و این اشتباه از چاپ نخست کتاب تا امروز، که به چاپ هفتادم رسیده‌است، هم‌چنان تکرار شده‌است. امیدوارم که در چاپ‌های بعدی این خطا اصلاح شود. ▪️منابع ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۶۸). سمفونی مردگان. تهران: گردون. ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۸۸). سمفونی مردگان. چاپ چهاردهم. تهران: ققنوس. [یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحهٔ ۳۱ منتشر شده است.] 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

◾️خوانش و نقد رمان ایرانی ◾️جلسهٔ سی‌ام: «آذرباد» نوشتهٔ نسیم مرعشی ◾️زمان: شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ◾️ساعت: ۱۶:۳۰ - ۱۸ ◾️مکان: کر
◾️خوانش و نقد رمان ایرانی ◾️جلسهٔ سی‌ام: «آذرباد» نوشتهٔ نسیم مرعشی ◾️زمان: شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ◾️ساعت: ۱۶:۳۰ - ۱۸ ◾️مکان: کرمانشاه، چهارراه نوبهار، کوچهٔ ۱۰۷، مؤسسهٔ فرهنگی «کوچه کتاب» [ورود برای عموم علاقه‌مندان آزاد است] 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: بازگشت به درخونگاه (بخش دوم) ◾️نویسنده: اسماعیل فصیح ◾️نوبت چاپ: اول ◾️محل چاپ: تهران ◾️ناشر: صفی‌علی‌شاه ◾️سال چاپ: ۱۳۷۷ ◾️تعداد صفحات: ۲۳۲ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی تلاش‌های جلال برای وصال این دو جوان راه به جایی نمی‌برد و او برای آموزش یک دورۀ فشردۀ تخصصی زبان به کارکنان شرکت نفت راهی اهواز می‌شود. چند روزی در اهواز است و وقتی برمی‌گردد، شهناز به او زنگ می‌زند و می‌گوید که نگران خسرو است، چون پنج روز است که با او هیچ تماسی نداشته است. جلال به شاپور زنگ می‌زند و خبردار می‌شود که یک موتور خسرو را زیر گرفته و حالا در بیمارستان بستری است. جلال به بیمارستان می‌رود و خسرو را ترخیص می‌کند و به درخونگاه برمی‌گرداند. سر و صورت خسرو آسیب‌دیده و از ریخت افتاده است. جلال دوباره برای تدریس زبان به اهواز برمی‌گردد. یکی دو روز بعد، عمه ماتی‌تی به جلال زنگ می‌زند و خبر می‌دهد که خسرو خودکشی کرده و به خاکش سپرده‌اند و نامه‌ای نوشته و از جلال خواسته که آن را به دست شهناز برساند. جلال به تهران برمی‌گردد و نامه را برای شهناز می‌برد. خسرو در نامه نوشته است که عاشق شهناز بوده اما دیگر از این زندگی سگی خسته شده و به آن خاتمه داده است. او از شهناز خواسته که به کانادا مهاجرت کند و به زندگی‌اش برسد. در نقد و تحلیل رمان «بازگشت به درخونگاه» به این نکات می‌توان اشاره کرد: نخست این‌که خودکشی خسرو در پایان رمان غیرمنتظره است و نتیجۀ منطقی وقایع نیست، یعنی خواننده با شناختی که از خسرو دارد و با اتفاقاتی که در رمان رخ می‌دهد، خودکشی این شخصیت را باورپذیر نمی‌داند. دوم این‌که شخصیت خسرو در اینجا شبیه به شخصیت منصور فرجام در رمان «زمستان ۶۲» است، این دو شخصیت هر دو خود را فدای معشوقشان می‌کنند. سوم این‌که ترویج این درون‌مایۀ عرفانی که عاشق باید برای معشوق بمیرد و مرگ در راهِ عشق عینِ زندگی است، در اینجا هم مانند رمان «زمستان ۶۲» البته به شکلی سطحی‌تر و سانتی‌مانتال‌تر مطرح شده است. چهارم این‌که در اینجا هم مثل اغلب رمان‌های فصیح دون‌ژوانیسم نمودِ آشکار دارد و جلال در بدترین شرایط هم از اغواگری زنان و تمتع یافتن از آن‌ها دست برنمی‌دارد، رابطۀ او با عمه ماتی‌تی در همین چارچوب است. پنجم این‌که بسیاری از رویدادها و شخصیت‌های «بازگشت به درخونگاه» تکرار رویدادها و شخصیت‌های رمان‌های دیگر فصیح است و این رمان با رمان‌هایی مانند «دل‌کور» و «زمستان ۶۲» پیوندهای متعدد بینامتنی دارد. ششم این‌که شخصیت عمه ماتی‌تی در این رمان نمونۀ زنانی است که روزگاری در عرصۀ اجتماع فعال بوده‌اند و بعد از شکست‌ها و ناکامی‌های شخصی و اجتماعی، پستونشین شده‌اند و به عرفان و صوفی‌گری روی آورده‌اند. این نکته از منظر تاریخ اجتماعی زنان در ایران معاصر، به‌ویژه در سال‌های پس از انقلاب بسیار مهم است. هفتم این‌که شعر مولانا در این رمان هم مانند رمان «شهباز و جغدان» در مرکز توجه قرار دارد و با توجه به حال و هوای رمان و شخصیت‌های آن، این توجه به اشعار عرفانی چیز غریبی نیست. (۱۴۰۵/۶/۲۱) 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: بازگشت به درخونگاه (بخش اول) ◾️نویسنده: اسماعیل فصیح ◾️نوبت چاپ: اول ◾️محل چاپ: تهران ◾️ناشر: صفی‌علی‌شاه ◾️سال چاپ: ۱۳۷۷ ◾️تعداد صفحات: ۲۳۲ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی «بازگشت به درخونگاه» سیزدهمین رمان اسماعیل فصیح است که آن را در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد. این رمان دربارۀ پسر و دختر جوانی به نام‌های خسرو و شهناز است که عاشقانه همدیگر را دوست دارند و می‌خواهند با هم ازدواج کنند، اما پدرانشان، شاپور ایرانفر و علی آریان، مانع این وصال هستند. ماجراهای رمان از این قرار است: صبح روز چهارشنبه نوزدهم دی‌ماه ۱۳۷۵ است. راوی داستان، جلال آریان، بازنشستۀ شصت‌ودوسالۀ شرکت نفت، به دلیل مشکلات قلبی به آزمایشگاهی در تهران مراجعه می‌کند و در آنجا خسرو ایرانفر، پسر همکلاسی قدیمی‌اش شاپور ایرانفر را می‌بیند. خسرو به جلال آریان می‌گوید که عاشق برادرزاده‌اش شهناز آریان شده است و می‌خواهد با او ازدواج کند، اما پدران هر دو طرف جلوی پایشان سنگ‌اندازی می‌کنند و مانع از این وصلت می‌شوند. او از جلال می‌خواهد تا واسطه شود و رضایت پدرانشان را برای این ازدواج جلب کند. جلال ابتدا به خانۀ همکلاسی قدیمی‌اش، شاپور ایرانفر و سپس به سراغ برادر ناتنی‌اش، علی آریان می‌رود تا با جلب رضایت این دو، زمینۀ وصال خسرو و شهناز را فراهم کند و ما در خلال واسطه‌گری جلال ابتدا با خانوادۀ شاپور و سپس خانوادۀ علی آشنا می‌شویم. شاپور ایرانفر، پدرِ خسرو، قبل از انقلاب بیولوژیست و استاد دانشگاه اهواز بوده و جایزۀ سلطنتی بهترین کتاب در حوزۀ زیست‌شناسی را از آن خود کرده است. او بعد از انقلاب از دانشگاه اخراج می‌شود و در یکی از آزمایشگاه‌های تهران به صورت آزاد مشغول به کار می‌گردد و در نهایت چهار سال پیش به علت مصرف زیاد الکل و مشکل ستون فقرات از این کار هم استعفا می‌کند و خانه‌نشین می‌شود و به خانۀ پدری‌اش در درخونگاه برمی‌گردد. شاپور انسانی بددهن و بدخُلق است و با همین بددهنی و بدخُلقی زندگی را بر اعضای خانواده‌اش سخت کرده است. او در سال ۱۳۳۹ با پریسا ازدواج کرده و از او صاحب دو فرزند به نام‌های خسرو و پری‌ناز شده است. پری‌ناز پرستاری خوانده و ازدواج کرده و صاحب دو بچه است و خسرو هم سی و سه سال دارد، لیسانس ادبیات فارسی گرفته و در همان آزمایشگاهی که پدرش کار می‌کرده، مشغول به کار شده است. شاپور خواهری هم به نام ماتی‌تی دارد. عمه‌ ماتی‌تی پنجاه سال دارد و قبل از انقلاب شوهر کرده و بعد از انقلاب شوهرش تحت تعقیب قرار گرفته و به آمریکا گریخته و در آنجا براثر تصادف مرده است. ماتی‌تی قبل از انقلاب در گروه ارکستر بانوان سنتورزن بوده است، اما حالا از فعالیت‌های اجتماعی کناره گرفته، درویش و خانقاه‌رو شده است و دیوان شمس تبریزی می‌خواند و با خانوادۀ برادرش در درخونگاه زندگی می‌کند و از مادرش شوکت‎زمان، که مادربزرگ خسرو باشد، نگهداری می‌کند. شاپور قبل از انقلاب از جلال خواسته که ماتی‌تی را بگیرد، اما جلال آن روزها به دلیل شکستی که در ازدواج قبلی‌اش خورده، راضی به این وصلت نشده است. جلال بنابر مسلک دون‌ژوانی‌اش حالا بدش نمی‌آید که با ماتی‌تی وارد رابطه شود و تمتعی از او ببرد. علی آریان، برادر ناتنی جلال، بازاریِ میلیاردری است که در دَروسِ قُلهَک زندگی می‌کند. او شصت و پنج شش سال دارد و تا امروز چهار زن گرفته است و از زن چهارمش شیرین، دختری به نام شهناز دارد که با خسرو پسر شاپور هم‌دانشکده‌ای بوده است. شهناز یک‌بار ازدواج کرده، یک بچه دارد و بعد از گم و گور شدن شوهرش به صورت غیابی از او طلاق گرفته است. خسرو عاشق شهناز است و می‌خواهد با او ازدواج کند. علی و شاپور با هم آبشان توی یک جوب نمی‌رود. سال‌ها پیش علی در رادیو کار می‌کرده و شاپور در یک ارکستر ویلن می‌زده و گویا کینه و دشمنی این دو به رقابت‌هایشان در آن سال‌ها برمی‌گردد و حالا هر کدام از سر لج‌ولج‌بازی جلوی پای این بچه‌ها سنگ‌اندازی می‌کنند. علی آریان موافقت با این ازدواج را منوط به مهاجرت این دو به کانادا کرده است و نمی‌خواهد دخترش در درخونگاه زندگی کند. شاپور ایرانفر هم که نمی‌خواهد فرزندش مهاجرت کند، شناسنامۀ پسرش را سوزانده تا این وصلت سر نگیرد و این مهاجرت رخ ندهد. در این میانه خسرو بر سر دوراهی سختی قرار گرفته است. او از یک سو عاشق شهناز است و دوست دارد با او ازدواج کند و از سوی دیگر با شرطی که پدر شهناز گذاشته است، دل‌نگران خانواده‌اش است و به راحتی نمی‌تواند پدر و مادر بیمار و ازکارافتاده‌اش را در درخونگاه رها کند و به کانادا مهاجرت کند. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

از روزی که به یاد دارم ورزش جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام بوده است. از فوتبال و کوهنوردی و شنا بگیر تا بدن‌سازی و دویدن. از م
از روزی که به یاد دارم ورزش جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام بوده است. از فوتبال و کوهنوردی و شنا بگیر تا بدن‌سازی و دویدن. از میان این‌ها دویدن چیز دیگری است. تقریباً سه سال است که منظم می‌دوم و معجزهٔ دویدن را با تمام وجود درک کرده‌ام. امروز رفتم دویدم و رکورد یک‌ساعته‌ام را ثبت کردم و اینجا منتشر کردم تا شاید شما را هم به ورزش تشویق کنم و بهتان بگویم: «از معجزهٔ ورزش غافل نشوید» مدت زمان دویدن: ۶۰ دقیقه مسافت: ۱۰٫۲۴ کیلومتر معادل ۲۶ دور پیست استاندارد سرعت متوسط: ۱۰٫۲۴ کیلومتر در ساعت زمان متوسطِ هر کیلومتر: ۵:۵۲ دقیقه به ازای هر کیلومتر انرژی مصرف‌شده: ۵۷۱ کیلوکالری 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📑نوآموخته‌ها ✍محسن احمدوندی اگر یک روز تبِ تندِ چپ‌گراییِ افراطی جهان را گرفته بود، امروز هم تبِ تندِ راست‌گراییِ افراطی جهان را دارد درمی‌نوردد. همچنان‌که برخورد غیرانتقادی با چپ، لطمات جبران‌ناپذیری به ما و کشورمان زد؛ بی‌شک نگاه غیرانتقادی به راست نیز همین بلا را سرمان خواهد آورد. برای رهایی از دامِ چپِ رادیکال، نباید خرد انتقادی را تعطیل کرد و خود را چشم‌بسته در آغوش راستِ رادیکال انداخت. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

چند ماهی می‌شود که جسته‌گریخته و در کنار دیگر کارهایم، مشغول خواندن رمان «روز سیاه کارگر» هستم. دربارهٔ پیشرو بودن نویسنده و جایگاه مهم این رمان در ادبیات داستانی فارسی در خلال یادداشت‌های بالا بسیار گفتم و‌ نوشتم. متأسفانه چاپ اول این رمان در ایران (۱۳۰۵ و ۱۳۰۷) پرغلط است و نیاز به تصحیح و حروف‌چینی مجدد دارد. چاپ دوم آن در آمریکا (۱۳۹۵) نیز پر اشتباه‌تر از چاپ اول است و اغلب توضیحات و تعلیقاتی هم که مصححان در پی‌نوشت صفحات آورده‌اند، غلط است. من در یادداشت مفصلی که ماه آینده در فصل‌نامه قلم منتشر خواهد شد، به بررسی تطبیقی این دو چاپ پرداخته‌ام و بسیاری از خطاها و اشکالات و ابهامات متن را توضیح داده‌ام. حقیقتاً در تمام طول این چند ماه با خودم می‌گفتم چه خوب می‌شد اگر این رمان را به صورتی کاملاً علمی تصحیح کرد و نسخه‌ای ویراسته از آن را، با تعلیقات و توضیحات کافی و وافی، در ایران منتشر نمود. این بود که گفتم این آرزویم را در اینجا منتشر کنم تا شاید اگر ناشری در این روزگار عسرت حاضر به چاپ و انتشار این رمان مهم در ایران شد، این کار را با کمال میل انجام دهم. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش نهم و پایانی) ◾️نویسنده: احمدعلی خداداده ◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف ◾️نوبت چاپ: اول ◾️محل چاپ: آمریکا ◾️ناشر: نقطه ◾️سال چاپ: ۱۳۹۵ ◾️تعداد صفحات: ۳۳۲ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی در نقد و تحلیل رمان «روز سیاه کارگر» این نکات حائز اهمیت هستند: نخست این‌‎که نام رمان طبق گفتۀ صریح نویسنده «روز بد کارگر» است (خداداده، ۱۳۹۵: ۶۸) اما در فضای ادبی به «روز سیاه کارگر» یا «روز سیاه رعیت» معروف شده است. نام نویسنده نیز «احمدعلی خداداده دینوری» است که در برخی جاها به غلط «احمدعلی خدادادگر تیموری» نوشته شده است. دوم این‌که ناسیونالیسم باستان‌گرا و عرب‌ستیزی، مانند اغلب رمان‌های عصر مشروطه و پهلوی اول، از مضامین اصلی این رمان به شمار می‌‌آید. سوم این‌که از فحوای کلام خداداده در مقدمۀ رمانش چنین برمی‌آید که با جهان‌بینی مارکسیستی آشنا بوده است و به همین دلیل اسد سیف و ناصر مهاجر در پیشگفتار کتاب، آن را نخستین رمان ادبیات کارگری در ایران دانسته‌اند (همان: ۳۳)؛ بنابراین می‌توان این رمان را اثری پیشرو در شکل‌گیری برخی گرایش‌های کارگری در رمان فارسی به شمار آورد. چهارم این‌که رضا صادقی شهپر در مقاله‌ای با عنوان «نخستین رمان اقلیمی در داستان‌نویسی ایران» (کتاب ماه ادبیات، ۱۳۸۹، سال ۴، شمارۀ ۴۰، صفحات ۳۵-۳۹) «روز سیاه کارگر» را نخستین رمان اقلیمی در ادبیات داستانی ایران می‌داند. این مسئله نیز مُهر تأیید دیگری در پیشرو بودن خداداده و جایگاه مهم رمان او در ادبیات داستانی ماست. پنجم این‌که یکی از ویژگی‌های رمان «روز سیاه کارگر» طنز تلخ آن است و در جای‌جای رمان، نگاه انتقادی نویسنده به مذهب و سیاست و اجتماع، آمیخته به طنز و هجو و هزل است. ششم این‌که «روز سیاه کارگر» در بررسی تاریخ مشروطه در کرمانشاه حائز اهمیت است، زیرا بسیاری از وقایعی را که نویسنده در رمان نقل می‌کند با واقعیت‌های تاریخی منطبق است، هرچند این وقایع از صافی ذهن راوی گذشته و با نگرش خاصی روایت شده است. هفتم این‌که جلد اول و دوم «روز سیاه کارگر» از نظر ارزش هنری یکسان نیستند. در جلد اول ما با نویسنده‌ای طرفیم که برایمان قصه می‌گوید و در جلد دوم با نویسنده‌ای که بیانیۀ سیاسی صادر می‌کند. به نظر من خداداده آنچه را می‌خواسته بگوید در جلد اول گفته است و جلد دوم رمانش زائد و اضافی است و اگر چیزی از هنر نویسندگی او نکاسته باشد، بر آن هم نیفزوده است. هشتم این‎که نویسنده برای این‌که خواننده را به همدلی و همراهی با طبقۀ فرودست جامعه وادارد، در روایت بدبختی‌ها و تیره‌روزی‌های این طبقه اغراق کرده است. نهم این‌که جلد اول رمان با زاویه دید اول شخص روایت می‌شود، اما راوی جلد دوم دانای کل است، البته نویسنده در صفحات ۲۵۲ ـ ۲۵۵ این مسئله را فراموش می‌کند و چند صفحه را بدون هیچ دلیلی با زاویه دید اول شخص روایت می‌کند و این تغییر ناگهانی راوی، انسجام روایت را مخدوش می‌کند. دهم این‌که شخصیت اصلی رمان که در آغاز می‌خواهد با تبعیض‌ها و نابرابری‌ها بجنگد، در پایان دست از مبارزه می‌کشد و خودش همرنگ جماعت می‌شود. یعنی فردی که قصد اصلاح جامعه را دارد، به جای تغییر ساختار، خودش در ساختار حل می‌شود. این شکست روشنفکر اصلاح‌گرِ ایرانی که بعدها در بسیاری از رمان‌های فارسی هم تکرار می‌‎شود، از منظر روانشناسی اجتماعی بسیار مهم است. یازدهم این‌که نگاه انتقادی نویسنده به‌ویژه در جلد اول تحسین‌برانگیز است، اما در جلد دوم این نگاهِ انتقادیِ همه‌جانبه و فراگیر به ساده‌انگاری و سطحی‌نگری می‌انجامد و عامل تمام فساد و تباهی کشور آخوندها معرفی می‌شوند و بختیار چنین وانمود می‌کند که اگر این طبقه از بین برود، ایران گل و بلبل خواهد شد. این تقلیل‌گرایی و تک‌عاملی دیدن عقب‌ماندگی کشور از ارزش انتقادی رمان می‌کاهد. جالب این است که شخصیت اصلی رمان در جلد دوم برای ارتقای وجهۀ اجتماعی‌‌اش، خودش را شبیه آخوندها می‌کند، عبا می‌پوشد، عمامه بر سر می‌نهد، تسبیح به دست می‌گیرد؛ یعنی روشنفکر ما خودش را شبیه طبقه‌ای می‌کند که آن را عامل فساد و تباهی کشور می‌داند و آرزوی نابودی‌اش را دارد. دوازدهم این‌که دوگانۀ «غربِ استعمارگر» و «غربِ متمدن و پیشرفته» که بخشی از گفتمان همیشگی روشنفکری ایرانی است، در این رمان هم بازتاب یافته است. خداداده نیز از یک سو استعمارگران و اشغال ایران از سوی آن‌ها را می‌نکوهد و از سوی دیگر شیفتۀ پیشرفت همین کشورهاست و تصویری بسیار انسانی از کنسول و سیاح انگلیسی ارائه می‌دهد. سیزدهم این‌که خداداده تعدادی از اشعارش را در رمانش گنجانده است. این شعرها از نظر هنری ارزش چندانی ندارند و نبودشان بهتر از بودشان است. (۱۴۰۵/۶/۱۶) 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش هشتم) ◾️نویسنده: احمدعلی خداداده ◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف ◾️نوبت چاپ: اول ◾️محل چاپ: آمریکا ◾️ناشر: نقطه ◾️سال چاپ: ۱۳۹۵ ◾️تعداد صفحات: ۳۳۲ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی در جلد دوم رمان، بختیار اسدآباد را ترک می‌کند و با زن و مادرزنش راهی کرمانشاه می‌شود. در نزدیکی کنگاور جوانی به نام مسیو بیکاره به آن‌ها می‌رسد و همراهشان می‌شود. مسیو بیکاره جوانی تهرانی است که دیپلمه‌اش را از اروپا گرفته است. او از تهران عازم کرمانشاه بوده که در رزین ماشینش خراب شده است. مسیو بیکاره با بختیار گرم صحبت می‌شود. او از کودتای ۱۲۹۹ و به قدرت رسیدن سید ضیاء سخن می‌گوید و خودش را مفتّش سرّی و محل اعتماد سیدضیاء معرفی می‌کند. مسیو بیکاره به بختیار می‌گوید که انتخابات مجلس در راه است و اگر او بتواند از مردم کارگر و دهقان تعدادی رأی جمع کند، در ازای هر رأی می‌تواند مبلغ قابل‌توجهی پول دریافت کند. بختیار چند روزی مشغول این کار می‌شود، اما وقتی به اشتباه بودن کارش پی می‌برد، از این کار انصراف می‌دهد و با زن و مادرزنش راهی کرمانشاه می‌شود. زن بختیار در میانۀ راه وضع‌حمل می‌کند و پسری به دنیا می‌آورد، پسری که نام شاپور را برای او برمی‌گزینند. چند روز بعد از زایمان زهرا و بهبود حال او، آن‌ها به صحنه و سپس بیستون می‌آیند. در بیستون بختیار با سیاحی انگلیسی آشنا می‌شود که مشغول خواندن کتیبه بیستون است [احتمالاً در اینجا نویسنده به دیپلمات و شرق‌شناس انگلیسی، هنری کرزویک راولینسون، که در سال‌های ۱۸۳۵ ـ ۱۸۳۶ برای نخستین بار خط میخی را به کمک کتیبۀ بیستون خواند، گوشۀ چشمی داشته است] بختیار در گفت‌وگو با این سیاح انگلیسی، به تمجید از تاریخ باعظمت ایران باستان می‌پردازد و امروز نکبت‎بار ایران را با دیروز باشکوه آن مقایسه می‌کند و بسیار حسرت می‌خورد. در نهایت بختیار و خانواده‌اش به کرمانشاه می‌رسند. هر کدام از آن‌ها به کاری مشغول می‌شوند، بختیار به پارچه‌فروشی، زهرا به پشم‌ریسی و مادرش به رخت‌شویی. چندی بعد بختیار تصمیم می‌گیرد در طرز لباس پوشیدنش تغییراتی بدهد و از ریخت و قیافۀ دهقانی و کارگری بیرون بیاید، برای همین عبا و عمامه می‌پوشد و در کسوت آدم‌های دین‌دار ظاهر می‌شود. تغییر پوشش همانا و تغییر زندگی بختیار همان. او بعد از این تغییر لباس، بسیار مورد احترام مردم قرار می‌گیرد، معتمد مردم می‌شود و هر جا می‌رود قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند. بختیار بعد از این با احزاب رفت‌وآمد دارد و با بزرگان شهر نشست‌وبرخاست می‌کند. بغله‌فروشی را کنار می‌‌گذارد و دکان بزازی‌ای باز می‌کند و وضعیت زندگی‌اش روبه‌راه می‌شود. به این صورت است که تسبیح و عمامه و عبا و گفتن جملات و عبارات غلیظ عربی زندگی بختیار را از این رو به آن رو می‌کند. در همین روزهاست که خبر از خلع حکومت قاجار و برپا نمودن حکومت جمهوری در کشور بالا می‌گیرد. کرمانشاهی‌ها هم قرار است تجمعی در دفاع از جمهوری بر پا کنند؛ اما بختیار که انقلاب مشروطه را به چشم خود دیده است، امید چندانی ندارد که برپایی جمهوری هم بتواند گره از کار فروبستۀ مردم دهقان و کارگر باز کند، هرچند ناامید هم نیست و آرزومند است که این بار این انقلاب مانند انقلاب‌های غربی‌ها به نتیجه برسد. بختیار به همین امید مجموعه‌قوانین بیست ‌و سه ماده‌ای را برای احقاق حقوق کارگران و دهقانان می‌نویسد تا شاید الگویی برای وکلای ملت باشد و به آن عمل کنند. چندی بعد یکی از مالکان که در ایام بچگی همبازی بختیار بوده به دیدنش می‌آید. این مالک که مال و ثروت فراوانی هم دارد، برخلاف عموم مالکان، مدافع قانون و احقاق حقوق کارگران و دهقانان است و از کم‌فروشی و دروغ‌‎گویی و ظلم و ستم و تبعیض در جامعه خسته شده است. او این همه فساد و تباهی را از نبود قانون و ناتوانی قوۀ مجریه در اجرای آن می‌داند. این دوست قدیمی برای شام مهمان بختیار می‌شود و مفصلاً با هم از اوضاع کشور و دلایل فساد و تباهی مملکت سخن می‌گویند. بختیار برخلاف دوستش، عاملِ تمام بدبختی‌های کشور را آخوندها می‌داند و وعده می‌دهد که در آینده در ایران اثری از آخوند نخواهد ماند و رمان با این جملات پایان می‌یابد. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi

📚معرّفی کتاب 📗نام کتاب: روز سیاه کارگر (بخش هفتم) ◾️نویسنده: احمدعلی خداداده ◾️پیش‌گفتار و پی‌نوشت‌ها: ناصر مهاجر و اسد سیف ◾️نوبت چاپ: اول ◾️محل چاپ: آمریکا ◾️ناشر: نقطه ◾️سال چاپ: ۱۳۹۵ ◾️تعداد صفحات: ۳۳۲ ◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی عطاریِ بختیار ورشکست می‌شود و او ناگزیر در نزد انگلیسی‌ها که حالا بر بخشی از کشور سیطره دارند و در حال کشیدن جادۀ شوسه هستند، مشغول به کارگری می‌شود. از بد حادثه، سیدحسن، شوهر شیرین می‌میرد؛ درحالی‌که شیرین از او باردار است. بچه به دنیا می‌آید و دو روز بعد از تولد می‌میرد و خانوادۀ سیدحسن همین را بهانه می‌کنند و سهم ارثی را که قرار بوده به شیرین برسد، نمی‌دهند و او را از خانۀ شوهرش بیرون می‌کنند. بختیار به عدلیه کرمانشاه شکایت می‌کند و برای احقاق حقوق خواهرش وکیل می‌گیرد؛ اما وکیل در میانۀ راه گلویش پیش شیرین گیر می‌کند و به هزار دوزوکلک او را غیابی به عقد خود درمی‌آورد. یک روز وکیل با دو آژان به سراغ شیرین می‌آید تا او را به زور به خانۀ خود ببرد، اما شیرین که به این ازدواج راضی نیست، چاقو برمی‌دارد و خودش را می‌کشد. بعد از مرگ شیرین، وکیل مدعی می‌شود که بختیار باعث مرگ زنش شده و باید در عدلیه جوابگو باشد. بختیار هم ناچار شبانه خواهرش را به خاک می‌سپارد و با مادر و دخترعمو و زن‌عمویش از همدان کوچ می‌کنند و به اسدآباد می‌آیند و در یکی از دهات اسدآباد مستقر می‌شوند. در این روستا، بختیار با دخترعمویش، زهرا، ازدواج می‌کند. شب عروسی بختیار، مادرش از بس به یاد شیرین غصه می‌خورد و اشک می‌ریزد که سه روز بعد از غصه دق می‌کند و می‌میرد. بختیار بعد از خاک‌سپاری مادرش، کاشت تریاک و توتون در اسدآباد مشغول می‌شود، اما در اینجا هم انواع مالیات و عوارضِ اربابی زندگی را بر او دشوار می‌کند. در نهایت او بی‌پناه و سردرگم می‌ماند که چه کار باید بکند و به شغلی مشغول شود که بتواند شکم خودش و خانواده‌اش را سیر کند و این همه ستم نبیند و این همه عوراض ندهد؟! او هر شغلی را که در نظر می‌آورد، می‌بیند سراسر فساد و تباهی و ریاکاری و کثافت‌کاری است، از کار در کابینه گرفته تا ادارۀ مالیه و عدلیه و نظامی‌گری و قضاوت و آخوندی و درویشی و قپان‌داری و دوره‌گردی و حمالی. او هر کدام از این مشاغل را به نحوی آمیخته با دروغ و دغل می‌داند و آن‌ها را مناسب انسانی شریف و راست‌کردار نمی‌داند و به این شکل فساد همه‌گیر و جاری و ساری در کل کشور را به باد انتقاد می‌گیرد و در پایان دارایی‌اش را می‌فروشد و باز هم قصد سفر می‌کند، اما این بار به کجا؟ در اینجا جلد اول رمان تمام می‌شود و ما در جلد دوم باید سرنوشت او را پی بگیریم. 📗شعر، فرهنگ و ادبیات @mohsenahmadvandi