ar
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

الذهاب إلى القناة على Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

إظهار المزيد
383
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
همه شب با دل دیوانه خود در حرفم چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب جز دل امید گشایش ز دری
همه شب با دل دیوانه خود در حرفم چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا #صائب_تبریزی @lightworkers

Loreena McKennitt 1994 The Mask And The Mirror 01. The Mystic's Dream #Loreena_McKennitt @lightworkers

Loreena McKennitt 1994 The Mask And The Mirror #Loreena_McKennitt @lightworkers
Loreena McKennitt 1994 The Mask And The Mirror #Loreena_McKennitt @lightworkers

مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقشها آن کلک کرد هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد مورچه ای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت می كند و نقش های زیبا رسم می كند. به مور دیگری گفت این قلم نقش های زیبا و عجیبی رسم می كند. نقش هایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا می دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك می گیرد. مورچه ها همچنان بحث و گفتگو می كردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه تری می داد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی خبر می شود. تن لباس است. این نقش ها را عقل آن مرد رسم می كند. هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود اندکی گفت کز صورت مبینید این هنر که به خواب و مرگ گردد بی‌خبر صورت آمد چون لباس و چون عصا جز به عقل و جان نجنبد نقشها مولوی در ادامه داستان می گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین عقل زیرك بزرگ، نادانی ها و خطاهای دردناكی انجام می دهد. بی‌خبر بود او که آن عقل و فاد بی ز تقلیب خدا باشد جماد یک زمان از وی عنایت بر کند عقل زیرک ابلهیها می‌کند #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

صبا به تهنيت پير می فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
صبا به تهنيت پير می فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد #حافظ @lightworkers

چهار کلید بخش پنجم (پایانی) کلید چهارم: مراقبه این کلید چارمین است و بدان باش گوهر را مراقب هر زمان الحذر گر لحظه ای زان وارهی زینهار ار آب نیسانش دهی الصلا ای رهبر و هشیار من الوفا پیوسته شو بیدار من این مکان دیگر مکانی دیگر است هر یکی را دیده بانی دیگر است خاک این وادی ز حسرت پُرنداست هر کسی را با زبانی ماجراست رو مراقب ساز قلب و چشم و گوش فی المثل چون گربه ای در صید موش از توجه فارغ آنی دل مدار تا مگر خواند تو را آن لحظه یار تا توانی در پی گوهر به جدّ پای تا سر کن تمامی مستعد گنج دل را گرچه یک گوهر بود لیک گوهر را بسی مظهر بود هستی تن پرده جان تو شد چون ز خود رستی خدا زان تو شد از خدایی تا خودی بس راه نیست از خودی بگذر به جز الله نیست از صفت چون وارهی جز ذات چیست از ورای نفی جز اثبات چیست در حقیقت دانه گوهر به جاست آن هزاران مظهرش از دید ماست بایدت دیگر شوی بیخود ز خویش تا نگردد سیر جان بی خود پریش خود فراموش کن اگر مرد رهی در فنا شو یک زمان تا وارهی هستی تو در حقیقت بندِ تست پرده ای بین تو و دلبند تست تا تویی او کی عیانت می شود مونس جان و روانت می شود تا تو گویی من منم ،بیگانه ای بی منم ، هم شمع و هم پروانه ای گر برون آیی زمانی از منی جا کنی در شهر امن و ایمنی عشق و شیدایی فراموشت شود دیده حق بین، حق شنو گوشت شود تو برفتی و دویی پرواز کرد یار با خود دوستی آغاز کرد شاهد و مشهود آنگاهت یکی است خام باشی گر از این حرفت شکی است چونکه از پیر این سخن مجنون شنید رو به گنج دل نهاد او با کلید کار او دشوارتر شد از نخست در گهر جویی دمی راحت نجست سالها در روز و شب می بُرد رنج تا کند روزن مگر دیوار گنج بس کنم آنجا که مجنون راه زد تا نبینی،در نمیابی رَشَد حلّ این مشکل نهفتن بهتر است راز مردان را نگفتن بهتر است ای برادر، چند خواهی گفتگو یار گو شو، یار جو شو، یار خو بخش پنجم (پایانی) #چهارکلید #چهار_کلید #گلزار_مونس @lightworkers

بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید #حضرت_مولانا @lightworkers
بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید #حضرت_مولانا @lightworkers

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار آنچه دیدی بر قرار خود نماند واین چه بینی هم نماند بر قرار گل بخواهد چید بی‌شک باغبان ور نچیند خود فرو ریزد ز بار این همه هیچ است چون می‌بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار سال دیگر را که می‌داند حساب؟ یا کجا رفت آن که با ما بود پار؟ هیچ دانی تا خرد بِه یا روان من بگویم گر بداری استوار آدمی را عقل باید در بدن ور نه جان در کالبد دارد حمار گنج خواهی، در طلب رنجی ببر خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار چون خداوندت بزرگی داد و حکم خرده از خردان مسکین در گذار چون زبردستیت بخشید آسمان زیردستان را همیشه نیک دار عذرخواهان را خطاکاری ببخش زینهاری را به جان ده زینهار شکر نعمت را نکویی کن که حق دوست دارد بندگان حقگزار با بدان بد باش و با نیکان نکو جای گل گل باش و جای خار خار دیو با مردم نیامیزد مترس بل بترس از مردمان دیوسار ای که داری چشم عقل و گوش هوش پند من در گوش کن چون گوشوار نشکند عهد من الا سنگدل نشنود قول من الا بختیار #سعدی @lightworkers

من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم تو را هرکس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم #حضرت_مولانا #داوود_آزاد @lightworkers

انسان اسیر اندیشه های خویش بخش هشتم (پایانی) آخرین كلیدهایی كه در حقیقت می‌توان آنرا یك كلید دانست، “توجه“، “مراقبه“، “حضور“ یا “نگاه به آنچه هست“ یا نگاه به واقعیت است؛ و بدون واسطه الفاظ، صورت‌ها و كلمات به واقعیت نهفته در پشت آنها نگاه كردن است. نگاه بدون واسطه الفاظ، و “حضور“ و “نگاه به آنچه هست“ دارای یك ماهیت مشابه‌اند. مولانا می‌گوید: میم و واو و میم و نون تشریف نیست لفظ مؤمن جز پی تعریف نیست هیچ نامی بی‌حقیقت دیده‌ای!؟ یا ز گاف و لام گل، گل چیده‌ای!؟ كلمه “مؤمن“ غیر از واقعیت و جوهر كیفیتی است كه "ایمان" نامیده می‌شود. دو حرف گل “گ“ و “ل“ غیر از واقعیت پدیده‌ای است كه گل نامیده می‌شود. برای رابطه صحیح و پر و پیمان با واقعیت هر چیز، از كلماتی كه نماینده آن چیز است بگذر و به خود آن چیز ـ بدون استفاده از كلمه ـ نگاه كن! اسم خواندی، رو مُسمّی را بجو مه به بالا بین، نه اندر آب جو زیرا آنچه در آب می‌بینی تصویر و بازتاب واقعیت ماه است. یا می‌گوید: چند بازی عشق با نقش سبو؟ بگذر از نقش سبو، رو آب جو صورتش دیدی، ز معنی غافلی از صدف دُر را گزین گر عاقلی همهٔ این تمثیلات برونی مقدمه‌ای است برای اینكه انسان را به درون خویشتن خود برگرداند و او را متوجه واقعیت هستی خویش ـ منهای الفاظی كه ظاهراً “هستی“ او را تشكیل داده‌اند ـ نماید: مغز نغزی دارد آخر آدمی یكدمی آنرا طلب گر آدمی و توضیح می‌دهد كه الفاظ فقط فهرست هستی تو را تشكیل می‌دهند! و تو به این جهت در سطح الفاظ و فهرست‌ها باقی مانده‌ای كه جرأت نزدیك شدن به ماهیت پوچ “هستی لفظی“، و ذهنی و اعتباری خود را نداری! بخش هشتم (پایانی) #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

یا بپوش آن روی زیبا در نقاب یا دگر بیرون مرو چون آفتاب بند کن زلف جهان آشوب را گر نمی‌خواهی جهانی را خراب #اوحدی @lightworker
یا بپوش آن روی زیبا در نقاب یا دگر بیرون مرو چون آفتاب بند کن زلف جهان آشوب را گر نمی‌خواهی جهانی را خراب #اوحدی @lightworkers

انسان اسیر اندیشه های خویش بخش هفتم كلید دیگر، خودداری از “ملامت“ است. ملامت جهنمی‌ترین شلاقی است كه فرد بر گرده ذهن خویش می‌كوبد؛ و با این شلاق خود را در جهت محكومیت و اسارت می‌راند. ما باید به یك نكته اساسی توجه داشته باشیم: گفتیم تنها مسئله ما اینست كه حاكم بر اندیشه‌های خود نیستیم. جامعه نوعی اسارت و محكومیت را بر ذهن ما تحمیل كرده است. و مشكل ما این است كه ـ ندانسته ـ با این عامل اسارت و محكومیت همكاری می‌كنیم. تو فكر می‌كنی كه وقتی خودت را با دیگری مقایسه می‌كنی، یا وقتی خودت را ملامت می‌كنی، چه جریانی واقع شده است؟ هیچ، جز اینكه تحت عنوان پیشرفت یا اصلاح رفتارهای خود داری خود را در اسارت بیشتر می‌پیچانی و پیش می‌روی؛ داری شبكه اسارت‌بار حاكم بر خود را استمرار می‌دهی! داری پدیده‌ای را استمرار می‌دهی كه آن حاكم است و اصالت تو محكوم آن! و این پدیدهٔ‌ حاكم به طور عجیبی ذهن وادراك ما را كور و بی‌منطق كرده است. و ببینید حرف و هشدار مولوی در این رابطه به ما چقدر روشن و منطقی است. می‌فرماید: پسر جان، وضع تو از این قرار است كه: نیم عمرت در پشیمانی رود نیم دیگر در پریشانی شود (پشیمانی و ملامت دارای یك ماهیت و یك جریان‌اند) تو وقتی امروز صبح خودت را ملامت كردی، تا شب و شب‌های بسیار احساس پریشانی و ملامت خواهی كرد. روحیه‌ات ملول و گرفته و افسرده است! پس: ترك این فكر و پشیمانی بگو حال و كار و بار نیكوتر بجو ور نداری كار نیكوتر بدست پس پشیمانیت بر فوت چه است!؟ تو فلان عمل و رفتار را داشته‌ای. اگر بهتر از عملی كه انجام داده‌ای سراغ داری، چرا قبل از آن عمل آنرا انجام ندادی؟ و اگر بهتر از عملی كه انجام داده‌ای عمل بهتری را نمی‌شناخته‌ای چگونه می‌دانی كه همان عمل انجام گرفته بد عملی بوده است، و قابل ملامت است! گر همی دانی، ره نیكو پُرست ور ندانی، چون بدانی كاین بد است!؟ بخش هفتم #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

انسان اسیر اندیشه های خویش بخش ششم كلید دیگر، خودداری از “مقایسه“ است. اول آنكس كاین قیاسك‌ها نمود پیش انوار خدا، ابلیس بود گفت نار از خاك بی‌شك بهتر است من ز نار و او ز خاك اكدر است شرارت و ناپاكی ابلیس ـ كه تخم منیّت را بین آدمیان می‌پراكند ـ با مقایسه شروع می‌شود. می‌گوید چون من از آتشم، و انسان از خاك، من بر انسان مزیّت دارم. مقایسه زیركانه‌ترین، موذیانه‌ترین مخرب‌ترین و در عین حال نامحسوس‌ترین ابزار در خدمت حفظ و استمرار بازی ذهنی “خود“ است! گفته‌ایم، و بار دیگر می‌گوییم كه “خود“ هیچ واقعیت و محتوایی ندارد. و مقایسه یكی از راه‌های اجتناب از مواجه شدن ذهن با این هیچ و پوچی و بی‌محتوایی است. من “حقارت“ خود را با “تشخص“ تو مقایسه می‌كنم و می‌گذرم. دیگر ضرورت این موضوع را درك و حس نمیكنم كه ببینم ماهیت واقعیت و محتوای خود صفت “حقارت“ چیست! هم‌اكنون تو حقارت خودت را با تشخص دیگری مقایسه نكن. در این صورت چه احساسی از حقارت داری؟ اصلاً حقارتی وجود دارد كه تو آنرا حس كنی؟ من اگر حتی میزان فهم یا هوش خود را با شما مقایسه نكنم از كجا می‌دانم همین مقدار هوش و فهمی كه در من هست یك هوش و فهم كم است؟ (به ابلیسی و شر بودن مقایسه توجه دارید؟) مهم‌ترین محرك و عامل استمرار بازی نمایشی “هویت“ و “شخصیت“، خشم و میل انتقام گرفتن است. و مقایسه مهم‌ترین وسیله است برای ایجاد خشم. برای اینكه مقایسه بتواند ایجاد خشم نماید شخص باید خودش را به گونه‌ای مقایسه كند كه مجوز و مستمسك خشم ورزیدن را حاصل نماید. بدین منظور لاجرم باید همیشه یك چشم به نقاط ضعف خود داشته باشد و یك چشم به نقاط قوت دیگران. نتیجه چنین مقایسه‌ای آن است كه شخص نمی‌تواند لحظه‌ای از وضع موجود خود احساس رضایت و شادمانی داشته باشد. باید مدام در تلاش تبدیل وضع موجود به وضع دیگر باشد. ولی برای این تلاش و تبدیل هرگز پایانی نیست. زیرا آن وضع دیگر نیز ـ به علت مقایسه ـ قابل قبول نیست. و همین جریان مقایسه است كه علت سیری‌ناپذیری "هویت فكری" می‌شود به قول حضرت مولوی هفت دریا را هم كه درآشامد ذره‌ای از عطش آن حلق‌سوز كاسته نمی‌گردد. البته خود شخص دویدن‌ها و چنگ انداختن‌های ناشی از مقایسه را ـ كه هدف آن ایجاد خشم است ـ به حساب میل موفقیت و پیشرفت می‌گذارد. بخش ششم #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد #حضرت_مولانا @lightworkers
مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد #حضرت_مولانا @lightworkers

انسان اسیر اندیشه های خویش بخش پنجم یكی دیگر از كلیدهای مطرح شده در مثنوی، خروج از احولیت است؛ و آن را در داستانی كوتاه توضیح می‌دهد: خواجه‌ای غلامی احول داشت. به او گفت در پستوی حجره ـ كه تاریك است؛ و سمبل تاریكی و تیرگی ذهن خود انسان است ـ یك بطری هست؛ آنرا بیاور. غلام احول رفت و برگشت و گفت: استاد، در پستو دو بطری هست. كدامیك را بیاورم؟ خواجه گفت: نه پسر جان، در آنجا فقط یك بطری هست. چون تو دوبینی، یكی را دو تا تصور می‌كنی. غلام با ناراحتی گفت: استاد مرا طعنه مزن؛ به من تهمت دوبینی مزن…، (همهٔ ما انسان‌ها دوبینیم، ولی خودمان درك و باور نمی‌كنیم كه دوبینیم. و این یكی از مشكلات ماست در طریق خروج از دوبینی روانی. در این رابطه لطیفه‌ای هم هست: یك نفر دوبین‌ (احول) به دوستش گفت آن دو كلاغ را روی آن شاخه نگاه كن. دوستش نگاه كرد و یك كلاغ دید. به او گفت فقط یك كلاغ روی شاخه است؛ ولی چون تو احولی، یكی را دو تا می‌بینی. شخص احول گفت اگر من احول بودم آن دو كلاغ را چهار تا می‌دیدم. پس احول نیستم.) باری، استاد گفت: حالا كه اصرار می‌كنی دو بطری هست، برو یكی از آن دو را بشكن. غلام چنین كرد، و با كمال شگفتی دید بطری دیگر هم وجود ندارد. دو بینی معنای وسیعی دارد. زمان گذشته و آینده روانی حاصل دوبینی ماست. بازی ذهنی “خود“ یا “هویت فكری“ استمرار خود را مدیون نوسان ذهن در گذشته وآینده است. حال كافی است كه ذهن كاذب بودن تنها یكی از این دو زمان را درك كند (یعنی یكی از شیشه‌ها را بشكند!) تصور زمان دیگر نیز غیرممكن است. و چون ذهن از این “دو“ زمان آزاد گردد، “خود“ مرده است. تصور ما انسان‌های احول (روانی) این است كه “خود“ یك پدیده است و صفات آن، مثلاً حقیر و بی‌عرضه، پدیده‌ای دیگرست. حال آنكه حقیر و بی‌عرضه در شكم همان چیزی است كه “خود“ تصور می‌شود. اگر ما یكی بودن این “دو“ را درك كنیم، كار بازی “خود“ به پایان رسیده است. ما تصور می‌كنیم “حقیر“ متفاوت با “متشخّص“ است. حال آنكه این دو بازتاب یكدیگرند. آیا شما می‌توانید تصوری از “تشخّص“ داشته باشید بی‌آنكه به “حقارت“ بیندیشید؟ یا برعكس؟ اینكه پیامبر اسلام می‌فرمایند: “خودت را بشناس تا خدا را بشناسی“، به این جهت است كه تا وقتی “خود“ و انواع دوگانگی‌های حاكم بر آنرا نشناخته‌ای و “خود“ زایل نگشته است، با یك درون تجزیه شده و دوگانه چه اداركی می‌توانی از وحدت و یگانگی داشته باشی!؟ یك ذهن دوگانه‌بین فاقد ابزار و استعداد یگانه‌بینی است! بخش پنجم #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

هر روز بامداد طلبکار ما تویی ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار زیرا دکان و مکسبه و کار ما تو
هر روز بامداد طلبکار ما تویی ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار زیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی #حضرت_مولانا @lightworkers

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای تا قیامت مست و حیران خوشتر است تا تو پیدا آمدی پنهان شدم زانکه با معشوق پنهان خوشتر است #عطار_
هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای تا قیامت مست و حیران خوشتر است تا تو پیدا آمدی پنهان شدم زانکه با معشوق پنهان خوشتر است #عطار_نیشابوری @lightworkers

چهار کلید بخش چهارم کلید سوم: ذکر گنج دل را ذکر شد سوم کلید زان ببینی آنچه می آید پدید بایدت ناچار گوهرگو شوی تا رسد جایی که گوهرخو شوی گوهری کن نقش بر دیوار دل کز فسونش بازیابی یار دل گر ترا گوهر بود مطلوب جان باش گوهرجوی، اما بی زبان در گهرجویی سراسر گوش باش جمله با نامحرمان خاموش باش گر شوی مشغول با ذکر نهان جز خدا آگه نگردد کس بر آن خود مَلک ورد زبان را بشنود لیکن از ذکر درون غافل بود یار چون بیند ملک را راه نیست بر تو از فیضش کسی آگاه نیست گر بجنبد عزم گوهرجوی تو از ملک بالاتر آید گوی تو در طلب آنی فراغت خوب نیست ره نیابد هرکه او پاکوب نیست تا توانی در نهانی باده خور تا شود جام دلت از باده پُر باده ی وحدت که هشیارت کند سرگران در کوی دلدارت کند تیشه زن بر ریشه ی هستی ز ذکر تا نیاری هیچ خودبینی به فکر بر مرادت گر بود جانا نظر زیرکی بفروش و حیرانی بخر زود آتش زن دل از کبریت ذکر بحری از معنی بخر زین گفت بکر بایدت مشغول بودن روز و شب گاهِ آسایش، گهِ درد و تعب تا چراغ دل از آن روشن کنی خارزار روح را گلشن کنی واذکرواللّه کثیراً خوانده ای بی سبب چون از عمل وامانده ای در نهانی ذکر گفتن بایدت راز دلداری نهفتن بایدت نی بجنبانی خود از روی ریا در بر بیگانگان و آشنا کاین عمل از راه گمراهت کند همچنان ابلیس خودخواهت کند با تضرع شاید اندر گوشه ای یابی از ذکرِ درونت توشه ای شایدم اینجا سر توفیق اوست که اساس کار تشویق اوست این چنین ذکری که گفتم با نکات پیش من افضل ز صوم است و صلات بخش چهارم #چهار_کلید #چهارکلید #گلزار_مونس @lightworkers

گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم مقصدم دیر و حرم نیست تو را می‌جویم #هاتف_اصفهانی @lightworkers
گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم مقصدم دیر و حرم نیست تو را می‌جویم #هاتف_اصفهانی @lightworkers

انسان اسیر اندیشه های خویش بخش چهارم چرا حالت دائمی من انسان نباید ـ بدون وابستگی به عید و “روز نیكوكاری“ – در یك شادمانی، خیر و نیكی مستمر و بدون دلیل برونی جریان داشته باشد؟ یكی از مسائل اساسی ناشی از خودباختگی به قالب‌های اجتماعی در پیش گرفتن یك زندگی عادت‌گونه و كور است ـ بلانسبت، “چون خران چشم بسته در خَراس“. و زندگی از روی عادت یك زندگی كهنه، تكراری و ملالت‌بار است. آیا در این امر كم ملالت وجود دارد كه من یك عمر است دارم قالب‌ها و الگوهای خاص و محدود را ـ به عنوان “هستی“ و “هویت“ ـ با خود حمل و تكرار می‌كنم؟ حمل این قالب‌های تكراری است كه نمی‌گذارد من “نو به نو رسیدن هستی“ را تجربه كنم. چون “هستی“ خودم كهنه است، همه چیز زندگی نیز به نظرم كهنه می‌رسد! یكی از هشدارهای اساسی مولوی به انسان در مورد خودباختگی است. او برای فردیت انسان و كرامت انسانی او حرمت و اهمیت فوق‌العاده قائل است. برگشت به فردیت، و آزاداندیشی را یكی از اساسی‌ترین كلیدهای رهایی می‌داند. او می‌داند كه تا وقتی فرد از خودباختگی به اجماع و جامعه رها نگشته و فردیت خودش را باز نیافته، هر تلاش و مجاهدتش برای رهایی عقیم و بی‌ثمر خواهد ماند. به این جهت است كه بارها و به شكل‌های مختلف به انسان هشدار می‌دهد و هی می‌زند تا او را متوجه این مسئله بنیانی نماید. مثلاً می‌گوید: چشم داری تو، به چشم خود نگر منگر از چشم سفید بی‌هنر گوش داری تو، به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشی گرو!؟ “گول“ هم معنی شخص احمق و نادان را می‌دهد؛ و هم معنی شخصی را كه میل فریب و تحمیق دیگران را دارد. بی ز تقلیدی نظر را پیشه كن هم به رای و عقل خود اندیشه كن مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو دید خود مگذار از دید خسان كه به مردارت كشند این ناكسان! چشم چون نرگس فروبندی كه چی! كه عصایم كش كه كورم ای اخی!؟ آن عصاكش كه گزیدی در سفر پس بدان كاو هست از تو كورتر! خودباختگی به اجماع دید انسان را نسبت به واقعیت قضایای زندگی كور می‌كند. انسان را نسبت به خودش مأیوس و بی‌اعتماد می‌كند. در حكایتی می‌گوید یك روز شاگردان به استاد مكتب‌خانه گفتند “آخوند خدا بد ندهد؛ انگار رنگ شما پریده و چیزی‌تان می‌شود…“ استاد ابتدا به القاء و تلقین بچه‌ها اهمیت نمیدهد. ولی وقتی آن القائات تكرار می‌شود، استاد باور می‌كند كه واقعاً مریض است؛ و حتی وقتی چهره خود را در آینه می‌بیند به نظرش می‌رسد كه رنگش پریده است. (یعنی به دید عینی خودش اعتماد نمی‌كند، ولی القاء بچه‌ها، یعنی نظر اجماع را باور می‌كند.) در لطیفه حكایت دیگری می‌گوید: صوفی با خرش وارد خانقاهی شد. صوفیان مقیم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب لوت و سماعی برپا كنیم. خادم چنین كرد. شب جمع صوفیان، از جمله همان صوفی خرباخته، شروع كردند به پایكوبی و سماع و سرود. ترجیع‌بند سرودشان این بود كه: “خر برفت و خر برفت و خر برفت.“ صبح وقتی صوفی خواست خانقاه را ترك كند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع دیشب از فروش خر تو بود. صوفی با اعتراض گفت پس چرا دیشب این موضوع را به من خبر ندادی. خادم گفت دیشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولی تو چنان غرق در شور و هیجان بودی كه حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهی، خود تو وقتی دیشب با آن شور و هیجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تكرار می‌كردی هیچ از خودت پرسیدی كه معنا و منظور از آن چیست؟ صوفی گفت: من كاری به معنا نداشتم! چون همه می‌خواندند من هم خواندم. اجتماع و اجماع انسان را بطور عجیبی هیجان‌زده و كور می‌كند. همه ما به چیزهایی باور و اعتقاد داریم كه چون همه باور دارند ما هم باور داریم! بخش چهارم #محمدجعفر_مصفا @lightworkers