Light Workers🔆
الذهاب إلى القناة على Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
إظهار المزيد383
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
انسان اسیر اندیشه های خویش
بخش سوم
یكی دیگر از كلیدهای اساسی برای رهایی از زندان “خود“ درك عمیق معنای “احتما“ یا نگرش و گرایش “منفی“ و “لائیّت“ است. “خود“ حاصل مثبتاندیشی، یا بگوییم “هستمندی“ ذهن است. و تا زمانی كه ذهن به وسیله اندیشه در تلاش رهایی از “خود“ است، كارش ماهیت “خون به خون شستن“ را دارد. آنچه میتواند خودبخود و به طور طبیعی بنای توهّمی “خود“ را به زوال و نیستی بكشاند، احتما و پرهیز از اندیشه است. “احتما كن، احتما ز اندیشهها“.
مولوی به شكلهای مختلف این معنا را متذكر میشود. در داستان “نحوی و كشتیبان“، توصیه به محو اندیشه و دانستگی است. در داستان “زن و مرد عرب“، مرد هنگامی متصل به حقیقت میگردد كه “خود“ را ـ در سمبل “سبوی آب“ ـ تسلیم به حقیقت میكند. “آن سبوی آب دانشهای ماست“. و دانشها و دانستگیها هستند كه تشكیل سبوی بسته و محدود و كوچك “هستی“ مجازی انسان را میدهند.
در داستان “مطرب و امیر“ نیز میگوید مطرب در خدمت امیر سرودی میخواند كه ترجیعبند آن “میندانم“ بود. امیر برآشفت و گفت:
آن بگو ای گیج كه میدانیاش
میندانم میندانم درمكش
و مولوی از زبان مطرب چنین پاسخ میدهد:
میرمد اثبات پیش از نفی تو
نفی كردم تا بری ز اثبات بو
برای اینكه حقیقت ـ كه غیرمتعین و توصیفناپذیر است ـ بر تو متجلی گردد باید بر “هستی“ خویش بمیری!
راز رهایی از زندان “خود“ اینست كه شخص “نیست بودن“ آنچه را “هستی“ تصور میكند درك و تجربه كند. ولی سئوال این است كه چرا ما باوجود اینكه عقلاً توهمی و “نیست بودن“ "خود" را درك میكنیم و میدانیم، تجربه “نیستی“ ـ كه عین رهایی است ـ تحقق پیدا نمیكند؟
علت آن اینست كه بعد از تشكیل نطفه “خود“ در ذهن، ذهن اسیر یك مقدار عادات، كیفیتها و خصوصیات میگردد؛ و آن عادات و خصوصیات حكم ستونهای ساختمان “خود“ را دارند. و اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، “خود“ موجودیتی مستقل و جدا از آن عادات و كیفیتها و خصوصیات ندارد.
بنابراین شناخت آن كیفیتها و عادات، نتیجتاً زوال آنها عین زوال “خود“ است. (نفس شناخت عمیق و وسیع آن عادات، عین تضعیف و زوال آنهاست.)
یكی از مخرّبترین كیفیتهایی كه به تبع القاء “خود“ بر ذهن عارض میشود اینست كه فرد روز به روز اصالت و فردیّت انسانی خویش را میبازد، با خود بیگانه میشود، و تسلیم القائات تحمیلی جامعه میگردد. بعد از آن القائات فردیتی به عنوان یك انسان اصیل، آزاد و مستقل برایش باقی نمیماند؛ بلكه تبدیل به فتوكپی و المثنای جامعه و القائات آن میشود. به صورت وصلهای درمیآید كه به لباس كهنه الگوها، قالبها، سنتها و ارزشهای جامعه خاص خود میچسبد. رنج و عزای او، عید و شادی او، باورها و به طور كلی تمام تجلیات وجودی او ماهیت فتوكپی را پیدا میكند. هماكنون كه من “هستی“ و “شخصیت“ خود را حقیر یا متشخص، بیكفایت و باكفایت میاندیشم درواقع دارم با معیارها و الگوهایی كه مادرم به ذهنم القا كرده است هستی خود را میاندیشم. پس “هستی“ و “هویت“ من در حقیقت فتوكپی چیزی است كه مادرم هست ـ الگو از اوست، و اندیشه از من.
این یعنی یك خودباختگی و بیاصالتی تمام عیار! انسانی كه وابسته و خودباخته به اجماع ـ و نتیجتاً وابسته به قالبهای اجتماعی است ـ یك انسان بسیار فقیر، بسته و محدود است. زیرا چیزهایی كه جامعه خاص او بر او عرضه میكند محدود است. و نیز چنین انسانی سطحی و بیریشه است. زیرا عوامل برونی یعنی قالبها و الگوها، احساسات او را برمیانگیزانند. و نیز هستی و احساسات چنین انسانی موضعی و موقتی است؛ یا به اصطلاح ما یك انسان “تك مضرابی“ است. به این معنا كه موقعیتهای خاصی ـ یعنی الگوها و عوامل برونی ـ بطور موقت احساسات خاصی را در او ایجاد میكنند؛ و با گذشت آن موقعیتها احساسات وابسته به آنها نیز از بین میروند. مثلاً چون امروز عید است من باید شاد باشم. چون امروز روز “نیكوكاری“ است، احساسات نیكوكارانه من به غلیان میآیند هزار تومان به فقرا میبخشم؛ ولی از فردا باز چنگ انداختن به پیكر جامعه را شروع میكنم.
بخش سوم
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
چون دلی داری، به دلداری فرو بندش روان
ور نداری، رو، که ما را این حکایت با دلست
گر فقیه از عشق منعت میکند،مشنو،که او
سالها تحصیل کرد و هم چنان بیحاصلست
#اوحدی_مراغه_ای
@lightworkers
انسان اسیر اندیشه های خویش
بخش دوم
مولانا یكی از شرایط رهایی را “استیصال“ میداند.
انسان زمانی در حالت و تجربه استیصال قرار میگیرد كه كارد نفس پلید را در استخوان جان خویش لمس كند. درك عمیق رنجهای ناشی از بازی ذهنی “نفس“ است كه میتواند همیّت و جدیّت برخاستن و خارج شدن از حصار “خود“ را در ما ایجاد كند. درك عمیق رنجهاست كه ما را به حالت طغیان علیه این بازی تباهكننده درمیآورد.
در حال حاضر ما به علت وعدهها و فریبها و مشغولیتهای لذتآلود بازی “خود“ متوجه بازی آن نیستیم؛ در حالت غفلت و تخدیرشدگی به سر میبریم. وقتی شما برای سخنرانی من كف میزنید لذت حاصل از آن مرا تخدیر میكند.
چون ببینم خلق را سرمست خویش
از تكبر میروم از دست خویش
چنان از دست خویش میروم كه متوجه نیستم وابستگی به كف شما و لذت آن چه پوچیها، وابستگیها و اضطرابهایی به دنبال دارد. مولوی این معنا را در بسیاری از داستانها باز مینماید. در داستان “پیر چنگی“، چنگ را سمبل “خود“ و “نفس“ گرفته است. “چنگ“ یا “خود“ او یك عمر وسیله لذت، فریب و مشغولیت بوده است. در اواخر عمر متوجه فریب و بازی پوچ “خود“ میگردد. خطاب به “چنگ“ ـ و درواقع به “خود“ش ـ میگوید:
ای بخورده خون من هفتاد سال
ای ز تو رویم سیه پیش كمال!
خرج كردم عمر خود را دم به دم
دردمیدم جمله را در زیر و بم
وای كز ترّی زیرافكند خُرد
خشك شد كشت دل من، دل بمرد!
وای بر تو ای “مطرب نفس“؛ ای مطربی كه مرا در لذت پوچ آهنگهای فریبنده خود سرگرم نمودی و كشتزار دلم را خشك و بیحاصل كردی!
با درك پوچی بازی و مشغولیتهای فریبآمیز و غفلتآلود آن به هوش میآید؛ به خود میگوید: خدایا لااقل حالا كه به پایان خط رسیدهام بگذار چنگ را به یاد تو و برای تو به نوا درآورم؛ و درواقع “خود“ كریه و حقیر را به عظمت حقیقت تو تسلیم كنم. بنابراین:
چنگ را برداشت، شد الله جو
سوی گورستان یثرب آهگو
در گورستان ـ كه سمبل “عدم“ ونیستی است ـ آنقدر گریه میكند كه از “خود“ تهی میشود!
چون بسی بگریست، و ز حد رفت درد
چنگ را زد بر زمین و خرد كرد
“از حد رفت درد“، یعنی عمق وخامت رنجها و ادبارهای “خود“ را درك كرد؛ و بنابراین چنگ را ـ و درواقع “خود“ را خرد كرد، از “خود“ تهی شد.
(چون درك وخامت مسئلهٔ “خود“ از كلیدهای اساسی است، به ذكر خلاصه داستان دیگری در این زمینه میپردازیم. نصوح مردی است زننما كه خود را وارد محافل زنانه میكند، و از این كار لذت میبرد. بارها وجدانش به او نهیب میزند و او را از این كار منع میكند. و او نیز بارها توبه میكند. ولی چون زور لذت، شهوت و هوای نفس بر وجدانش غلبه دارد و میچربد، هر بار توبه خود را میشكند. تا یك روز در یكی از همان محافل زنانه جواهری از دختر پادشاه گم میشود. و حكم میكنند كه همه زنها را بگردند. بدیهی است كه نوبت جستن نصوح هم میرسد. ترس عمیقی نصوح را در خود میگیرد.
پیش چشم خویش او میدید مرگ
سخت میلرزید بر خود همچو برگ
و با خود میاندیشد كه:
نوبت جستن اگر در من رسد
وه كه جان من چه سختیها كشد!
و به درگاه خداوند دعا و التماس میكند:
گر مرا این بار ستّاری كنی
توبه كردم من ز هر ناكردنی
چون ترس از مرگ وجود او را در خود میگیرد، بیهوش، و از “خود“ تهی میشود.
چون تهی گشت و خودیّ او نماند
باز جانش را خدا در پیش خواند
چونكه جانش وارهید از ننگ من
رفت شادان پیش اصل خویشتن
در داستان سه ماهی كه در گرداب “خود“ به سر میبرند نیز بر همین معنا تاكید میكند. ماهیها زمانی به فكر رهایی از گرداب میافتند كه خود را با خطر صید شدن و هلاكت مواجه میبینند!
بخش دوم
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
صورت او را ز معنی آشنایی با دلست
ورنه صورتها بسی دانم که از آب و گلست
صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی
بت پرست ار معنی بت بازیابد واصلست
#اوحدی_مراغه_ای
@lightworkers
انسان اسیر اندیشه های خویش
بخش اول
مولانا بارها و به شكلهای مختلف هشدار میدهد كه زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهٔ رنجهای او نوعی اندیشه است.
جمله خلقان سُخرهٔ اندیشهاند
زین سبب خسته دل و غمپیشهاند
“سُخرهٔ اندیشهاند“ یعنی محكوم و اسیر اندیشههای خویشتناند. و به علت این سخرگی و محكومیت است كه اسیر رنج، ملالت، پریشانی و خستهدلیاند. و این پریشانی و خستهدلی چنان زندگی و هستی آنها را در خود گرفته است كه گویی پیشه و زندگی همیشگی آنان را تشكیل میدهد!
بعد دربارهٔ یك انسان رها از اسارت زندان اندیشه ـ كه خود او یا هر عارف رها از اندیشه میتواند مصداق آن باشد ـ میگوید:
من چو مرغ اوجم، اندیشه مگس
كی رسد بر من مگس را دسترس!؟
با توجه به اینكه اندیشه در راه بردن ارگانیسم و ایجاد رابطه بین آن و دنیای واقعیات نقشی مفید و اساسی دارد، این سئوال مطرح میشود كه منظور او از اندیشهای كه علت اسارت و سخرگی انسان میگردد چه نوع اندیشهای است؛ و نیز چرا وقتی انسان فارغ از مگسهای حقیر، كوچك و محدود اندیشه است هستیاش “همچو مرغ اوج“ با عظمت و والا است؟
یا وقتی میگوید “احتما كن، احتما ز اندیشهها“، نظر به چه نوع اندیشهای دارد؟ از كدام اندیشه باید احتما و پرهیز كرد؟
برای تبیین این دو نوع اندیشه یعنی اندیشه مفید و راهبر، و اندیشهای كه حقیر و مزاحم و مگسگونه است و علت سخرگی انسان میشود، یك معیار دقیق و اساسی بدست میدهد:
حاكم اندیشهام، محكوم نی
چونكه بنّا حاكم آمد بر بنی
*بنی یعنی بنا، ساختمان
میگوید مسئله انسان نفس اندیشه نیست. موضوع اینست كه آیا تو حاكم بر اندیشهای یا اندیشه حاكم بر توست؟
تو اندیشهها را بنا میكنی و میسازی، یا اندیشهها تو را میسازند؟
پس ببینیم در چه صورت اندیشهها حاكم بر تو هستند، و در چه صورت تو حاكم بر اندیشهای.
بخش اول
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
اگر حس روییدن
در تو باشد،
حتی در کویر هم رشد
خواهی کرد...
#دکتر_علی_شریعتی
@lightworkers
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم...
#فروغ_فرخزاد
@lightworkers
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم
پس در قمارخانه مناجات میکنیم
گاهی ز درد درد هیاهوی میزنیم
گاهی ز صاف میکده هیهات میکنیم
چون یک نفس به صومعه هشیار نیستیم
مست و خراب کار خرابات میکنیم
#عطار_نیشابوری
@lightworkers
به روزرسانی
را که فقط برای انواع بازیها،نرمافزارها و برنامههای کامپیوتری نگذاشتهاند…
گاهی هم آدم،باید افکارش را به روز کند!
طرز فکرش را ارتقا بدهد…
حال و هوایش را تازه کند …
مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه ندارد
رها کند بعضی وابستگیها را که حال و روزش را به هم میریزند..
افسوسها را…
غصهها را…
نگرانیها را…
و تمام تلخیهایی که بوی کهنگی گرفته اند
گاهی باید
یک گوشهی دنج نشست
زندگی را نو کرد
و یک "من" تازه ساخت
با باورهایی جدید
و افکاری رو به رشد…
باور کن
لازم است هر از گاهی خودمان را هم
"به روز رسانی" کنیم…
@lightworkers
چهار کلید
بخش سوم
کلید دوم: فکر
وان کلید دومش گویند فکر
نی خیال بیش و کم بَل فکر بِکر
کز چه شهری آمدی در این مکان
سود کردی در تجارت یا زیان
از چه رو خواهان لیلی آمدی
در فراقش عالمی برهم زدی
کیست آن کو داد لیلی را وجود
یا ترا در عشق او مجنون نمود
در نهادت عشق لیلی را نهاد
دل ربودن لیلیت را داد یاد
آن زمان که در جهان لیلی نبود
عشقبازان را مگر میلی نبود؟
خود گرفتم اینکه لیلای تو مرد
آتش عشقت دگر باید فسرد؟
شو بر آن شیدا که لیلا آورد
صدهزاران سرو بالا آورد
تا بدانی کآب لیلی از چه جوست
حسن لیلی ذره ای از حسن اوست
کیست لیلی تا که آید وجه حق
از هزاران لیلیت گیرد سبق
آمده ای اینجا چرا، علت چه بود
حشمت آنجا چه ،این ذلت چه بود؟
چیست تکلیف تو و از این جهان
بازگیری در چه ماوایی مکان
بعد از این شهرت چه شهری درپی است
بو که بارانی وبحری در پی است
از این که بازی پدیدار آمده
چرخ و انجم گرم در کار آمده
این عوالم را پدید آرنده کیست
نظم آنها را نگهدارنده کیست
بنگری گر یک نظر بر کهکشان
ز انجم بی حد و عد یابی نشان
هریکی گنجاتر از صدها زمین
در فضا بی تکیه گه باشد مکین
گر نباشد ناظمی، این نظم چیست
لاابالی را لزوم حزم نیست
گر نگردیدی زمین دلفروز
از شب تیره نزادی نور روز
گردشی گر دور خورشیدش نبود
آمدی کی چهارفصلی در وجود
آسمانها را شموس دیگر است
که زحد دیده ما برتر است
هر یکی منظومه ای دارد جدا
که نشاید کرد شرحش را ادا
هر چه را بادیده سر بنگری
مات گردی گر به کنهش پی بری
از طفیل کیست این گردون به پا
کار بیگانه است یا از آشنا
گرکمال عشق در انسان نبود
آدمی را فخر بر حیوان نبود
گر شرف تنها به خواب و خور بُدی
اشرف مخلوق گاو و خر بُدی
تا بدانی خلقتت بیهوده نیست
هیچ خلقی در جهان آسوده نیست
کنت کنزا گرددت آنگه عیان
بازیابی اصل خود را در زمان
یافتی از بحر وحدت تا رَشَد
قطره سانت جانب دریا کشد
از عبادات دو کونت بهتر است
ساعتی کاین سان تفکر در سر است
ادامه دارد...
بخش سوم
#چهارکلید #چهار_کلید
#گلزار_مونس
@lightworkers
اگر میخواهید یک کشتی بسازید
به جای تقسیم وظایف
و تشویق انسانها
به آوردن ابزار و جستجوی چوب
اشتیاق پهنهی نامحدود اقیانوس را
در دل آنها زنده کنید
#آنتوان_اگزوپری
@lightworkers
چهار کلید
بخش دوم
کلید اول: وِرد
اولش وِرد است یعنی همچو وَرد
باید از وی جان و دل را تازه کرد
آشنای مقصدت آن می کند
می کَند بتها و ویران می کند
خارهای شرکت از دل می زند
راه بر افکار باطل می زند
می کند پروانه بر شمع دلت
سخت آسان می نماید مشکلت
از هوای خویش بیزارت کند
آشنای کوی دلدارت کند
می کند آسوده از بیگانه ات
مردمان خوانند بس دیوانه ات
هر که بی وِرد است می دانش تو رَد
مرده است او گر به ظاهر می زید
شرح آن اوراد را از من مجو
آب دریا کی بگنجد در سبو
با تو از بسیار گویم اندکی
از هزاران نکته نک بشنو یکی
مابقی را خود بر این منوال گیر
از همین جزئی ره اکمال گیر
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
لافتی سازد درون را منجلی
تاشود آئینه الا علی
می کَند لاسیف از دل بیخ خار
تا کُند اثبات الا ذوالفقار
هرچه جز محبوب، از دل دور ساز
دیده دل تا شود بینای راز
غیر معشوقت بود نقشی بر آب
ماسوایت در نظر آید سراب
ادامه دارد...
بخش دوم
با کلید ورد ز اهل دل شوی
در بساط اهل دل داخل شوی
#چهار_کلید #چهارکلید
#گلزار_مونس
@lightworkers
درد عشق تو که جان میسوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
#عطار_نیشابوری
@lightworkers
آوردهاند که شیخ ابوسعیدابوالخیر روزی در نیشابور با جمعی بسیار به کویی میرفتند.
زنی پارهای خاکستر از بام میانداخت، بعضی از آن بر جامه شیخ افتاد،شیخ از آن متاثر نگشت.
جمع در اضطراب آمدند و خواستند که حرکتی کنند با صاحبخانه.
شیخ ما گفت آرام گیرید!
کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند،بسیار شکر واجب آید.
جمله جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند وبسیار بگریستند....
@lightworkers
چگونه میشود وابستگی به چیزها را رها کرد؟
حتی در انجام این کار تلاش هم نکنید، زیرا ناممکن است.
هنگامی که دیگر به دنبال یافتن خود در چیزها نباشید، در حالی که کاملاً به وابستگی خود به آنها آگاه هستید،رفته رفته این وابستگی کم میشود.
گاهی شاید تا زمانی که چیزی را از دست بدهید یا ترسِ از دست دادنِ آن به وجود آید، متوجهٔ وابستگی یا یکی دانستنِ خود با آنها نشوید.
اگر با بروز این موقعیت،احساس ناراحتی و نگرانی کردید،به این معناست که به آن چیز وابسته هستید.
اگر نسبت به همانندسازی خود با چیزی آگاه باشید، این حالت از هویتسازی، دیگر مطلق نیست.
«من آگاهیای هستم که به وابستگیام آگاهی دارم» آغاز دگرگونی در آگاهیست.
#اکهارت_تله
@lightworkers
پرسید کسی منزل آن مهر گسل
گفتم که ؛ دل ِ منست او را منزل
گفتا كه ؛ دلت كجاست؟
گفتم ؛ بر او
پرسيد كه ؛ او كجاست ؟
گفتم در دل
#ابوسعيد_ابوالخير
@lightworkers
چهار کلید
بخش اول
در شبی مجنون پریشان و نزار
شکوه ها می کرد با پروردگار
با خدای خویش گرم راز بود
جان او با راز حق دمساز بود
در دل شب ناله های زار داشت
روز روشن در شبان تار داشت
در بیابان طلب بی واهمه
بود لیلی گوی و لیلی جو همه
مدتی از شب گذشت، آمد سحر
شد به جایی کَش ز لیلی بُد اثر
ناله و زاریش افزون شد ز حد
در همان وادی دگر زانو بزد
دست بُرد و مشتِ خاکی بر گرفت
بوکنان یاد از پی دلبر گرفت
کز انیس من خبرداری، بگو
در تَحیّر مانده ام از جستجو
گر نه لیلی پا نهاده بر سرت
بوی لیلی از چه آید از بَرت؟
بازگو ای خاک، لیلایم چه شد؟
راست گو آن سرو بالایم چه شد؟
با زبان عشق گویی گفت خاک!
چشم دل را باز کن ای سینه چاک
تا که از لیلی خبردارت کنم
این زمان آگه ز اسرارت کنم
هست لیلی روح و من همچون بدن
او بود آهوی صحرا، من چمن
گر چه او خود دلفروزی دیگر است
سوز او دانم ز سوزی دیگر است
طبع لیلی جویت از دیوانگی است
چون دم از لیلی زدن بیگانگیست
بگذر از این شور و شیدایی مجو
تا نگردی در جهان بی آبرو
گفت مجنونش که دل خون میکنی
بی جهت افسون مجنون میکنی
زودم از لیلا نشانی ها بده
از گلیم خویش پا بیرون منه
گفت خاکش: می دهم از وی نشان
یافتم مجنون تُرا ای جانِ جان
از خدای لیلیت بشنو تو را
گوهری مخفی است در تن ای کیا
هست در گنجی که نام آن دل است
جستن این گنج کاری مشکل است
گر از آن گوهر برآید کام تو
صد چو لیلی را نماید رام تو
از تو تا دل راه ها شد فاصله
لنگ در این ره هزاران قافله
صد هزاران رهنورد کوی دل
راه گم کردند حیران و خِجل
کار مردان است طی این طریق
خود مگر توفیق حق باشد رفیق
رفتن از این راه کاری مشکل است
چون برون از طاقتِ آب و گل است
اولین گامش بود شرط جنون
جذبه ی عشق است در وی رهنمون
باشد این ره وحشت افزا، خوفناک
چون تو مجنونی ازین وحشت چه باک
رو از این رَه تا رسی بر طَرف دل
کوهها یابی برون از آب و گل
در میانشان هست کوهی سرگران
برده سر بیرون، تو بینی از مکان
کوههای دیگرت سدّ رهند
در حقیقت کُه نباشند و چَهَند
لیک در آن کوه روحی دیگر است
آشنایش را فتوحی دیگر است
خاک را انداخت مجنون، شد روان
بر سَمند عشق و شوقش بُد عنان
سالها میرفت تا مقصد رسید
کوه را دریافت، گنجش شد پدید
اندران کوهسار گامی تا نهاد
چشم لیلی بین خود را پس گشاد
پیری آنجا دید مسکن ساخته
در قمار عشق هستی باخته
پیر چون دیدش، بگفتا مرحبا
لیلیت را دانم ای مجنون بیا
پا و سر گم کرد مجنون شد پَریش
پا و سر چبوَد که برد از یاد، خویش
گفت با پیر ای خداوند زَمن
مُردم از حسرت چه شد لیلای من؟
پیر گفتش جلوه ی دل را نگر
کز رخ لیلی تو را بِدهد خبر
گفت؛ راهش چیست مجنون ای عزیز ؟
گفت پیرش: گویمت این راز نیز
دل بود گنج و کلیدش چار شد
هرکس از این چار برخوردار شد...
ادامه دارد...
بخش اول
#چهارکلید #چهار_کلید #چار_کلید
#گلزار_مونس
@lightworkers
بركهای گفت به خود:
ماه به من خيره شده است.
ماه خنديد كه من،
چشم به " خود " دوختهام
#فاضل_نظری
@lightworkers
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
#حضرت_مولانا
@lightworkers
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
