Light Workers🔆
الذهاب إلى القناة على Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
إظهار المزيد376
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
گفتی ماجرایت بگو!
مرا چه ماجراست؟ ای جان من!
مرا همه ماجرای توست.
بر هفت پردهی جانم موسیقی توست و در نُه آسمان وجودم روشنی خورشید توست.
بالاتر از این نیز تویی.
دستانم را بالا میگیرم و تو را در خلوت خویش میخوانم.
پنجره را میگشایم.
این کیهانهای حقیر را از عبای جان خویش میتکانم و رخ آن چنان بالا میگیرم که شایستهی آیینگی با توست...
از قامت خود بر میخیزم.
میبینم جهانها همه قامت برخاستهی توست ، در هم تابیده.
چون ژولیده زلف و چون کوه استوار.
رقصنده بر جای خویش.
ماجرای تو بیتمام است....
سخن کوتاه میگیرم
باید شتافت....
#سید_نوید_حلمی
@lightworkers
آدمی گاهی به نقطهای میرسد
که دیگر درد ندارد، اندوه ندارد
هول ندارد، هراس ندارد.
(نمیدانم تجربه کردهاید یا نه...)
وقتی آدمی به این نقطه میرسد
دست از دار و ندارِ دنیا میشوید
رُخ به رُخِ دوزخِ بیدلیل
میایستد،
میگوید:
از این همه سایهْ سارِ خُنَک
من هم سهمی دارم،
من هم انسانم
مرا نه از خاک و نه از آتش
مرا نه از درد و نه از دروغ
مرا نه از ناروا و نه از نومیدی...
مرا
از پیروزیِ بی امانِ زندگی آفریدهاند.
و این نقطه... همان نقطۀ موعود است
نقطهای که سرآغازِ هزاران خطِ روشن است!
#سیدعلی_صالحی
@lightworkers
فتنه بزرگ وزیر در دین عیسی و ایجاد
طومارهای مخالف هم،برای هر یک از
امیران
وزير به هر يك از آن اميران، طوماری جداگانه ميدهد كه در هر يك از آنها، حكمی وجود دارد كه در طومار ديگر، حكمی متضاد آن نوشته شده است. هر كدام از اين طومارها، برخلاف هم و بر ضد هم بودند. در يك طومار، رياضت كشيدن و گرسنگی، شرط اصلی دين شمرده شده بود. در ديگری نوشته شده بود كه رياضت نفعی ندارد و بايد جود و بخشش داشت. در ديگری نوشته شده بود كه جود و بخشش در برابر خداوند شركت محسوب ميشود. در ديگری به تسليم و توكل توصيه شده بود. در طوماری ديگر، به خدمت به خلق توصيه شده بود و اينكه توكل كردن، نوعی تهمت به خداوند محسوب ميشود. در طوماری ديگر سفارش به امر و نهی شده بود. در طوماری ديگر توصيه كرده بود كه آنچه خداوند به تو داده است، حق توست و از آن به صورت تمام و كمال استفاده كن. در طوماری ديگر گفته شده بود كه هر چه داری ايثار كن. در طوماری ديگر توصيه شده بود كه استادی برای خود جستجو كن. در طوماری ديگر سفارش شده بود كه استاد لازم نيست، چرا كه تو استاد خودت هستی...
مولوی بيان ميكند كه حكم هر طومار برخلاف طومار ديگر است و يكی همانند زهر و ديگری همانند شكر است. مولوی بيان ميدارد كه بايد وابسته به شكر و زهر نباشيم تا بتوانيم به وحدت برسيم. هر يكی قولی است ضد همدگر
توطئه بزرگ وزير اين است كه به عزلت ميرود و سكوت ميكند
وزير مكر ديگری به كار ميبرد و دست از وعظ و سخنرانی بر ميدارد و عزلت و گوشه نشينی و سكوت اختيار ميكند. مريدان وزير از شوق او در سوز و گداز بودند و وزير به مدت چهل، پنجاه روز گوشه نشينی اختيار ميكند. طرفداران وزير در اين مدت از شوق او و گفتارش، ديوانه ميشوند و گريه و زاری میكنند. آنها با گريه و لابه پيش وزير میروند و ميگويند كه ما همچون كودكانی هستيم و تو مادر و دايه ما هستی. سايه خود را از ما دريغ مكن. ولی وزير در جواب آنها می گويد كه جان من از دوستداران من دور نيست ولی براي بيرون آمدن از خلوت، اجازهای ندارم. هر چه اميران و طرفداران آنها اصرار ميكنند و شفاعت مینمايند، وزير جواب رد به آنها میدهد. ما به گفتار خوش ات خو كرده ايم
ما ز شير حكمت تو خورده ايم
اميران و طرفدارانشان هرقدر اصرار می كنند وزير جواب رد به آنها میدهد و در نهايت آنها را نا اميد ميكند و به صورت درونی به آنها ميگويد كه عيسی به من پيغام داد كه از همه ياران و خويشان خود قطع ارتباط كن
روی در ديوار كن تنها نشين
بعد وزير، هر يك از اين اميران را جداگانه فرا ميخواند و در گوش هر يك ميگويد كه بعد از من، خليفه و نماينده من، تو هستی و ساير مسيحيان و اميران ديگر، بايد از تو پيروی كنند و اگر كسی يا اميری از حرف و سخن تو پيروی نكرد، يا او را زندانی كن و يا بكش. ولی تا زمانيكه من زنده هستم، اين سخن را با هيچ كسی در ميان مگذار و تا وقتي كه من نمردم، سودای رياست بر ديگران را نداشته باش.
هر اميري را چنين گفت او جدا
نيست نايب جز تو در دين خدا
بعد از مرگ وزير و بعد از اينكه مدت مديدی سپری شد، مردم گفتند از بين اميران (دوازده امير) كدام يك نايب و نماينده وزير است؟ (تا به جاي او شناسيمش امام) در نهايت فردی از بين آن اميران جلو ميرود و ميگويد: من نماينده و نايب آن وزير هستم و طومار خود را نشان ميدهد.
اينك اين طومار، برهان من است
كين نيابت بعد از او، آن من است
ولی امير ديگری میآيد و او نيز طوماری شبيه به طومار امير اول دارد تا اينكه خشم بر هر دو غالب ميشود و اميران ديگر نيز شمشيرها را از غلاف در می آورند، در حاليكه هر كدام از اميران تيغ و طوماری در دست داشتند، همانند فيل های بزرگ مست به جان هم افتادند.
صد هزاران مرد ترسا كشته شد
خونهای بسياری به خاطر فتنهای كه وزير بر پا كرده بود جاری شد و سرهاي زيادي بريده شد.
#مثنوی_معنوی
نتيجه گيری:
1- ايگوی كينه و حسادت ميتواند تا آنجا پيش برود كه فرد به خاطر كينه و حسادت حتی از جان خود هم بگذرد همانند وزير در اين داستان.
2- دشمن درونی، گاه لباس دوستی می پوشد آنچنان كه حواس ظاهری و عقل و منطق نميتواند آنها را از هم تشخيص دهد.
3- همه اديان آسمانی هرچند شكلها و ظاهر متفاوتی از هم دارند، اما از يك دين كيهانی و آسمانی نشات ميگيرند و همه پيامبران، راهنمايان اين دين كيهانی هستند؛ برای نجات انسانها....
#مهدی_آذری
@lightworkers
پادشاه جهود كه نصرانيان را میكشت
مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی، داستان پادشاه يهودی را بيان ميكند كه به علت تعصب نسبت به دين يهود، مسيحيان را ميكشت. دريغ از اينكه موسی و عيسی، هر دو پيام آوران يك دين آسمانی و كيهانی بودند. به اعتقاد مولوی، پادشاه به خاطر احولی(دوبيني) نمیتوانست باور كند كه اين دو پيغمبر بزرگ، راهنمای يك دين آسمانی باشند و از طرف خدای واحدی، ماموريت هدايت و راهنمايی انسانها را بر عهده داشتند.
شاهِ احول كرد در راه خدا
آن دو دمساز خدايي را جدا
پادشاه به خاطر اين باور غلط كه او پشتيبان دين موسی است، هزاران انسان مظلوم بیگناه را كشت.
صد هزاران مومن مظلوم كشت
كه پناهم دين موسي را و پشت
پادشاه وزير بسيار مكار و حيلهگری داشت كه به پادشاه توصيه كرد هيچ نفعی در كشتن مسيحيان وجود ندارد، چرا كه آنها دين خودشان را پنهان می كنند و از روی تظاهر به دين يهود، تو را فريب ميدهند.
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست
دين ندارد بوی، مشك و عود نيست
پادشاه ظالم بعد از شنيدن سخنان وزير، به او ميگويد: پس چاره كار چيست؟ چگونه ميتوان بر اين پنهان كاری مسيحيان غلبه كرد تا در جهان هيچ فردی مسيحیای زنده باقی نماند، نه به صورت آشكار و نه به صورت پنهان؟ وزير به پادشاه ميگويد: ای پادشاه، تو گوش و دست مرا ببر و بينیام را بشكاف. بعد مرا به زير چوبه دار بياور، ولی اعدامام نكن تا شفاعتگری پيدا شود و شفاعت مرا بكند. اين كار را در محل شلوغ و پر ازدحامی انجام بده و بعد مرا به مكان دوری تبعيد كن تا من در ميان نصرانیها تفرقه و دو دستگی ايجاد كنم.
گفت ای شه، گوش و دستم را ببر
بينیام بشكاف و لب، در حكم مر
وزير به پادشاه گفت: من به مسيحيان خواهم گفت كه در باطن، مسيحی بودم و زماني كه پادشاه از حال درونی من باخبر شد، مرا شكنجه كرد و خواست تا مرا بكشد. اگر عيسی به فرياد من نرسيده بود، مسلما پادشاه مرا میكشت. پادشاه همان كاری را كه وزير خواسته بود، انجام داد.
خلق حيران مانده زان مكر نهفت..
وزير بعد از اين شكنجه و عذاب، به طرف مسيحيان رفت و شروع به تبليغ دين مسيحيت در بين نصرانيان نمود. بعد، افراد زيادی از مسيحيان اطراف وزير مكار گرد آمدند و وزير كمكم درباره اسرار دين مسيحيت، گفتگوهای جالبی برايشان مطرح مي كرد.
او به ظاهر واعظ احكام بود
ليك در باطن، صفير و دام بود
كم كم مسيحيان زيادی در اطراف وزير جمع شدند و به او دل بستند. گفتار وزير مكار، در دل آنها رخنه ميكرد. به اعتقاد مولوی، آن وزير مكار يهودی، سرشتاش از نفرت، كينه و حسادت آميخته شده بود و تنفر و حسادت داشت از درون، ذره ذره او را ميخورد.
آن وزيرك از حسد بودش نژاد
تا به باطل گوش و بيني، باد داد
بر اميد آنكه از نيش حسد
زهر او در جان مسكينان رسد
به اعتقاد مولوی، هركسی كه صاحب ذوق و حاذق بود، در جملات وزير مكار، لذت و تلخی را ميديد. در ظاهر هر چند كه ميگفت در راه دين چست و چالاك و زيرك باشيد، اما در باطن تاثير كينه و حسادت او، نهاد انسانها را سست می كرد. وزير به مدت شش سال بدينگونه، مسيحيان را راهنمايی و هدايت كرد و آنها با جان و دل به حرف های او گوش ميكردند.
دين و دل را كل بدو بسپرد خلق
پيش امر و حكم او مي مرد خلق
اما وزير مكار به صورت پنهانی به شاه پيام داد كه به زودی فتنه بزرگی را در بين مسيحيان ايجاد خواهد كرد.
كافگنم در دين عيسی فتنهها
در آن زمان، طايفههای نصرانی، به دوازه فرقه تقسيم شده بودند و هر فرقه ای امير خود را داشت.
حاكمانشان ده امير و دو امير
هر گروهی، از امير و حاكم خود تبعيت ميكرد. اين دوازده امير و طرفداران آنها، بنده وزير مكار شده بودند و در گفتار و عمل از او تقليد ميكردند. هر يك از آن دوازده امير، همانند جان نثاری تحت فرمان وزير بود.
پيش او در وقت و ساعت هر امير
جان بدادی گر بدو گفتی بمير..
ادامه دارد...
@lightworkers
هنگام بیدار شدن از خواب چه چیزی به خود میگویید؟
بسیاری از ما اغلب اوقات، وقتی از خواب برمیخیزیم، چیزی میگوییم که ما را کم ارزش جلوه میدهد، ما را تحقیر میکند، ما را آزار میدهد.
ما از تأثیر خزنده این طرز فکر بر زندگیمان آگاه نیستیم.
ما نمیدانیم که هر فکرمنفی،اعتماد بهنفسمان را از بین میبرد و توان قد علم کردن در مقابل چالشهای زندگی و انتخابهای هر روزه را از ما میستاند...
افکار منفی شما دروغهایی بیش نیستند!
بگذارید به شما اطمینان بدهم که افکار و گفتههای منفی درباره خودتان، دروغهایی بیش نیستند. بهتر است خودتان باشید. شما در دنیا تنها کسی نیستید که احساس ترس، تنهایی، حماقت یا دوستداشتنی نبودن میکنید.
شما در دنیا تنها کسی نیستید که گاه با احساس بیارزش بودن، به قدر کافی خوب نبودن، ناامیدی، افسردگی یا ناتوانی از خواب برمیخیزید.
شما تنها کسی نیستید که احساس عصبانیت، انزجار یا دلخوری میکنید.
اینها احساساتی مشترک در میان انسانها و فرصتهایی واقعی هستند تا یاد بگیریم که چگونه تبدیل به موجوداتی معنوی شویم...
آغاز تحول چه زمانیست؟
شجاعت، مستلزم پیمودن راهی است که طی آن زندگی خود را متحول سازید.
فرآیند تحول زمانی صورت میگیرد که شما لایهی سطحی افکار، باورها و انتخابهای خود را کنار میزنید و پس پردهی رفتار خود را کشف میکنید....
#دبی_فورد
@lightworkers
اول مهر
اول مهر، روزی نيست كه مدرسهها باز می شوند؛ اول مهر روزیست كه تو تصميم می گيری درِ مدرسه را باز کنی....
یعنی همان روزی كه تصميم میگيری دانش آموز شوی؛
آن وقت میبینی که خانه مدرسه است، كوچه مدرسه است،
شهر مدرسه است،
دنيا مدرسه است؛
و هر جا و هر چيز،درسیست برای آموختن....
روزی كه تو دانش آموز شوی،
همه جا مدرسه خواهد شد؛
و از آن روز به بعد ،
تمام روزها، اول مهر است...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
بخوان و به دیگران بگو.
بگیر و به دیگران ببخش.
بشنو و برای دیگران تعریف کن.
چرا که همانطور که پس از هر دم بازدمی ست پس از هر گرفتن نیز باید بخشیدنی باشد....
اگر میبخشی زندهای.
وگرنه چون سنگی هستی که هر دم به رسوباتت افزوده میشود و با گذر زمان آن قدر سنگین و کرخت میشوی که دیگر تغییر کردن بسیار بعید مینماید مگر با ضربات سخت و خشن از بیرون....
آنقدر منشین که دیگر نتوانی برخیزی.
آنقدر با دیگران مباش که دیگر نتوانی از ایشان جدا شوی.
آنقدر نیز با خود مباش که واقعیت بیرون را از دست دهی....
#حلمی
@lightworkers
مردم آنچه وانمود میکنند نیستند:
صرفاً نقاباند و علیالقاعده پشت این نقابها به مشتی کاسبکار برمیخوریم....
یکی نقاب قانون به چهره میزند، فردی نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت را انتخاب میکند.
مردان به مقاصد مختلف نقاب فلسفه و انسان دوستی و چه و چه به چهره میزنند.
زنان حق انتخاب کمتری دارند، آنها بیشتر نقاب اخلاق و فروتنی و اهلیت و عفت را انتخاب میکنند.
پس نقابهایی عمومی وجود دارند که هیچ ویژگی خاصی ندارند. این نقابها همه جا به چشم میخورد و صراحت گفتار و نزاکت و دلسوزی صمیمانه و لبخند دوستانهای که مردم تحویل هم میدهند از این قسماند...
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
هر گاه که انرژی عصبانیت بالا میآید ما اغلب میخواهیم که او را بیان کنیم تا شخصی که باور داریم سرچشمه رنج خودمان باشد را مجازات کنیم.
این عادت انرژی در ما است.
وقتی ما رنج میکشیم اغلب شخص دیگر را برای آنکه رنج را ایجاد کرده سرزنش میکنیم درک نمیکنیم که عصبانیت، پیش از همه، مشغله خودمان است...
ما در وهله اول برای عصبانیت خودمان پاسخگو هستیم، اما بسیار سادهلوحانه باور میکنیم که اگر بتوانیم چیزی بگوییم یا کاری انجام دهیم تا شخص دیگر را مجازات کنیم کمتر رنج خواهیم کشید. این باور باید ریشهکن شود زیرا هر آنچه که شما در وضعیت عصبانیت انجام دهید یا بگویید فقط باعث ویرانی بیشتر در روابط انسانی است. به جای آن باید وقتی عصبانی هستیم تلاش کنیم که اصلاً کاری نکنیم یا اصلاً چیزی نگوییم....
#تیک_نات_هان
@lightworkers
آواز بنان چه در کنار ارکستر و چه همراهی با تک ساز چنان پاکیزه و تکنیکی بود که امروزه کمتر خواننده ای قادر است ویبره ها، غلت ها و تحریرهای بنان را با ظرافت او اجرا کند
هر جا که آگاهی هست، سلوک هست. سنگ سلوک دارد، سگ سلوک دارد و آدمی سلوک دارد.
گاهی سلوک سگ از آدمی بالاتر است و گاهی آدمی سلوکی همچون فرشتگان دارد.
پس آدمی میتواند چنان صخره سنگین و بی حرکت باشد و آنجایی نیز که از لباس آدمی خلاص شد سلوکهای بالاتر میآغازد...
در سلوک امّا ایستایی نیست. یا یک سالک، از هر قماش، به جلو میرود یا به عقب. کوهها نیز در زمین و زمان در حرکتند، سر میکشند و فرو میریزند.
باری کیفیت سلوک در هر قماش آگاهی تابعی از عشق است.یا عشق هست و سالک با شفقّت، وفاداری، کار متمرکز، تواضع و صفات مثبت به جلو میرود و سر بر میکشد و یا عشق نیست و سالک با عواطف کور، کبر، نفرت، بطالت و صفات منفی دیگر در حال عقبگرد و فروریزش است...
بنابراین عالم وادی سلوک است، چون روح در تمام ذرّات و قماش هستی جامه پوشیده است و دائماً این جامهها در تعویضاند و دائماً اقالیم آگاهی و قماشهای گونهگون با هم در دوستی، دشمنی، صلح و جنگ و هر نوعی از مراوده و مراجعهاند.
روح در هستی در غلیان است و خرقهی آگاهی به دوش از بیشمار درّهها و قلّهها و خوان های پر پیچ و خم راه خود به پیش میبرد.
از تاریکترین اعماق درّههای اقیانوسی سفر خود را میآغازد و تا بلندترین بلندای غیرقابل تصوّر معنوی همچون عارفان و استادان عشق در خدا غوطه میزند...
این صحبت از این روست که آدمی بیهوده خود برتر از قماشهای دیگر نپندارد.
حالا تو ببین که آدمی خود را بر آدمی این خویشاوند آگاهی خویش نیز گاه برتر و گاه فروتر میداند.
و در این کتاب هزار قصّهی پر اشک و لبخند است تا آن لحظه که یکی از میان هزاران لحظهای به خود آید و نظر عشق دریابد که همچون باریکهی نوری از دریچهی بالای این زندان هستی بر صورت زندانی پرتو میافکند و چون زندانی سر بالا میکند در مییابد آن سوی این دیوارها و افقهای بسته و سنگین انسانی نیز جهانهاییست.
آنگاه جستجوی روح برای رهایی آغاز می گردد....
#حلمی
@lightworkers
شیخ سَررَزی میان مریدان نشسته بود؛
مریدی را سَرِ بریان اشتها کرده بود،
شیخ اشارت کرد که برای فلان سَر بریان بیارید؛
گفتند شیخ به چه دانستی که او را سَرِ بریان میباید؟
گفت زیرا سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همۀ بایستها پاک کردهام و مُنزّهم، همچو آینه بینقشِ ساده گشتهام، چون سَرِ بریان در خاطرِ من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آنِ فلان است،
زیرا که آینه بینقش است، اگر در آینه نقش نماید، نقش غیر باشد....
#فیه_ما_فیه
@lihtworkers
هيچگاه انسان سالم، دیگری را شکنجه نمیکند. این انسانِ آزار دیده است که آزار میرساند.
زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارند، آنها که از عزت نفس پایینی برخوردارند میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارند.
تو هیچ گاه کنار آنها بزرگ نمیشوی، فقط تحقیر میشوی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش را بیمار میکند...
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
من ماهیام، نهنگم...
رابعه گفت: من ماهیام اما تُنگی ندارم، دریا هم ندارم، میگریم و در اندوه خود غوطه ورم ، من در اشک خویش شنا میکنم؛ آیا از میان شما مردانِ مدعی، مردی هست که بتواند دستانش را پیاله کند و این ماهی را در گودی دستانش نگه دارد و با او تا دریا بیاید؟
از میان آن مردان اما مردی نبود که راه دریا را خوش بدارد و مردی نبود که گودی دستانش گنجایش نهنگی را داشته باشد و مردی نبود که از زنی که دریا می جوید، نترسد...
پس همه آن مردان، بیپاسخی راه کویر گرفتند و رفتند...
و در دل آرزو کردند که این ماهی بر خشک بیفتد و بمیرد...
حالا اما قرنهاست، هر ماهی که میبینم می گوید: من رابعهام.
پس دانستهام زنی که بتواند در اشکهایش شنا کند، نمیمیرد، ماهی میشود.
و چنین زنی از خود هزاران ماهی می آفریند، تو نیز یکی از آن ماهیانی؛
پس راه دریا بجو.
اقیانوس، تقدیر همه زنان است، هر چند که کتاب قانونشان خط به خط کویر است...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان ، صاحب گوهر. سحری خداوندگارش فرمود که :
طاسها* برگیر که به حمام برویم.
در راه مصطفی در مسجد با صحابه نماز می کرد.
غلام گفت : ای خواجه ، لله تعالی این طاس را لحظهای بگیر تا دوگانهای* بگزارم ، بعد از آن به خدمت روم...
چون در مسجد رفت ، نماز کرد ، مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه بیرون آمدند همه.
غلام تنها در مسجد ماند.
خواجهاش تا به چاشتی منتظر و بانگ میزد که ای غلام ، بیرون آی .
گفت : مرا نمیهِلند*.
چون کار از حد رفت ، خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست او را نمیهِلد.
کفشی و سایه کسی ندید و حس کس نمی جنبید.
گفت : آخر کیست که تو را نمیهِلد که بیرون آیی ؟
گفت : آن کس که نمیگذارد که تو اندرون آیی ، خود کس اوست که تو او را نمیبینی...
و آدمی همیشه عاشق آن چیز است که ندیده است و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را میطلبد.
بنده آنم که نمیبینمش.
و از آنچه فهم کرده است و دیده است ملول است و گریزان است...
#فیه_ما_فیه
#حضرت_مولانا
طاس : ظرفی که در حمام با آن بر سر و تن آب می ریختند .
دوگانه : نماز صبح
هلیدن : رها کردن
@lightworkers
گفت : نماز کردند ؟
گفت : آری
گفت : "آه"
گفت : نماز همه عمرم به تو دهم ،
آن "آه" را به من ده....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
راه خدای را عدد نتوان کرد،
چندان که بنده است به خدا راه است،
به هر راهی رفتم قومی دیدم،
گفتم: خداوندا مرا به راهی بیرون بَر که من و تو باشیم، خلق در آن راه نباشد،
راه اندوه در پیش من نهاد
و خداوند فرمودند: اندوه باری گران است، خلق نتواند کشید...
#شیخ_ابوالحسن_خرقانی
@lightworkers
سرآغاز سلوک
نسیان، سرآغاز سلوک آدمی است !
و شاید نام «انسان» از این ماده اشتقاق یافته باشد؛ که به فراموشخانه ناسوت پیوست، آن اُنس، منسیّ شد؛
لذا حق او را بیشتر به این نام خطاب میکند که «یَا ایُّهَا النَّاسُ» ؛
یعنی ای فراموش کار!
و باید ناس را که به روزهای دنیا مشغول است،
به روزهای جوار حق یادشان داد
تا باز آتش حب در جانشان بجنبد
و آنها را به یاد آشیان حقیقی خود بیاندازد
خلاصه آن که روح انسان، از جبروت به ملکوت و از ملکوت تا به ملک گذر کرد و به قالب انسانی تعلق گرفت.
در هر مرتبه که تنزّلی صورت گرفت، حجاب ظلمتی پدید آمد و حرمان، پیامد آن بود؛ تا از آن عالم به کلی بی خبر شد
به گونهای که گاه هزاران مخبر صادق از آسمان خبر میدهند، و او ایمان نیاورد؛ و نجات تنها در ایمان است؛ «وَ الْعَصْرِ• انَّ الانْسَانَ لَفی خُسْرٍ• الاَّ الَّذِینَ آمَنُوا ...»
شیخ نجم الدین رازی نقل میکند که شخصی به نام شیخ محمد کوف حکایت کرد که شیخ علی مؤذن را دریافته بود که او گفت:
مرا بر یاد است که از عالم قرب حق بدین عالم میآمدم، روح مرا بر آسمانها میگذرانیدند؛ به هر آسمان که رسیدم، اهل آن آسمان بر من بگریستند.
گفتند دیگر باره بیچارهای را از مقام قرب به عالم بُعد میفرستند و از اعلی به اسفل میآورند و از فراخنای حظایر قدس به تنگنای زندان سرای دنیا میرسانند. بدان تاسفها میخوردند و بر من میبخشودند.
خطاب عزّت بدیشان رسید که مپندارید فرستادن او بدان عالم از راه خواری او است؛ به عزّ خداوندی!
که در مدت عمر او در آن جهان، اگر یک بار بر سر چاهی دلوی آب در سبوی پیرزنی کند، او را بهتر از آنکه صد هزار سال در حظایر قدس به سبّوحی و قدّوسی مشغول باشد....
@lightworkers
سرآغاز سلوک
نسیان، سرآغاز سلوک آدمی است !
و شاید نام «انسان» از این ماده اشتقاق یافته باشد؛ که به فراموشخانه ناسوت پیوست، آن اُنس، منسیّ شد؛
لذا حق او را بیشتر به این نام خطاب میکند که «یَا ایُّهَا النَّاسُ» ؛
یعنی ای فراموش کار!
و باید ناس را که به روزهای دنیا مشغول است،
به روزهای جوار حق یادشان داد
تا باز آتش حب در جانشان بجنبد
و آنها را به یاد آشیان حقیقی خود بیاندازد
خلاصه آن که روح انسان، از جبروت به ملکوت و از ملکوت تا به ملک گذر کرد و به قالب انسانی تعلق گرفت.
در هر مرتبه که تنزّلی صورت گرفت، حجاب ظلمتی پدید آمد و حرمان، پیامد آن بود؛ تا از آن عالم به کلی بی خبر شد
به گونهای که گاه هزاران مخبر صادق از آسمان خبر میدهند، و او ایمان نیاورد؛ و نجات تنها در ایمان است؛ «وَ الْعَصْرِ• انَّ الانْسَانَ لَفی خُسْرٍ• الاَّ الَّذِینَ آمَنُوا ...»
شیخ نجم الدین رازی نقل میکند که شخصی به نام شیخ محمد کوف حکایت کرد که شیخ علی مؤذن را دریافته بود که او گفت:
مرا بر یاد است که از عالم قرب حق بدین عالم میآمدم، روح مرا بر آسمانها میگذرانیدند؛ به هر آسمان که رسیدم، اهل آن آسمان بر من بگریستند.
گفتند دیگر باره بیچارهای را از مقام قرب به عالم بُعد میفرستند و از اعلی به اسفل میآورند و از فراخنای حظایر قدس به تنگنای زندان سرای دنیا میرسانند. بدان تاسفها میخوردند و بر من میبخشودند.
خطاب عزّت بدیشان رسید که مپندارید فرستادن او بدان عالم از راه خواری او است؛ به عزّ خداوندی!
که در مدت عمر او در آن جهان، اگر یک بار بر سر چاهی دلوی آب در سبوی پیرزنی کند، او را بهتر از آنکه صد هزار سال در حظایر قدس به سبّوحی و قدّوسی مشغول باشد...
@lightworkers
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
