ar
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

الذهاب إلى القناة على Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

إظهار المزيد
376
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
بدن در زمان حال زندگی می‌کند. بدن همین الان وجود دارد. اما یک معتاد در بدن خود نیست، پس بدن رنج می‌کشد. خالی از سکنه. و این م
بدن در زمان حال زندگی می‌کند. بدن همین الان وجود دارد. اما یک معتاد در بدن خود نیست، پس بدن رنج می‌کشد. خالی از سکنه. و این منشا آن حس گرسنگی وحشتناک است. بودن در اکنون، پر بودن است... #ماریون_وودمن @lightworkers

یونگ می‌گوید سایه‌ی ما آن کسی‌ست که ترجیح می‌دهیم مانند او نباشیم. می‌توانیم سایه را در یکی از اعضای خانواده‌مان مشاهده کنیم
یونگ می‌گوید سایه‌ی ما آن کسی‌ست که ترجیح می‌دهیم مانند او نباشیم. می‌توانیم سایه را در یکی از اعضای خانواده‌مان مشاهده کنیم که بیش‌تر درباره‌ی او قضاوت می‌کنیم، در افرادی که رفتارشان را محکوم می‌کنیم یا فرد مشهوری که با دیدنش سرمان را با نفرت تکان می‌دهیم. اگر این موضوع را به درستی درک کنیم و متوجه شویم که سایه‌ی ما، تمام چیزهای آزاردهنده، ترسناک و منزجرکننده‌ی دیگران و خودمان است، یکه می‌خوریم و به این حقیقت هشیار می‌شویم که «هرچیزی که سعی داریم از افراد مورد علاقه‌مان پنهان کنیم و همه‌ی آن چیزهایی که نمی‌خواهیم دیگران درباره‌ی ما بدانند، سایه‌ی ماست»... @lightworkers

نورها جمله یار یکدیگرند.... #شمس_تبریزی @lightworkers
نورها جمله یار یکدیگرند.... #شمس_تبریزی @lightworkers

گر تو آن گمگشته‌ی پیر منی مرا بگشای بگشای بگشای گر تو آن نور منی مرا بنگر مرا بنگر بنگر بنگر.... @lightworkers

چه دانستم ؟! #همایون_شجریان @lightworkers

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کش
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی‌ام دراندازد میان قُلْزُم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون نهنگی هم برآرد سر‌، خورد آن آب دریا را چنان دریای بی‌پایان‌، شود بی‌آب چون هامون شکافد نیز آن هامون‌، نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون #حضرت_مولانا @lightworkers

ای زن، ای یونس! این نامه را برای تو می‌نویسم، برای زنی که هنوز در شکم نهنگ زندگی می‌کند و خشنود است. سالها پیش نهنگ مرا تف کرد.حالا جایی کنار ساحل ایستاده‌ام و هر روز نامه می‌نویسم و به آب می‌اندارم. نهنگ، نامه‌هایم را می‌بلعد. نامه‌هایم در شکم لزج و تاریکش هضم می شود.اما بعضی نامه‌ها را قبل از هضم شدن کسی می‌خواند. این نامه را برای تو می‌نویسم برای تو که در شکم نهنگ به دنیا آمدی و حتی خیال نمی کنی بیرون از این حفره سیاه زندگی شکل های دیگری هم دارد. برای تو که وسط معده نهنگ خنچه عقدت را می‌چینند و پولک ماهی‌های مرده و دندان کوسه‌های پیر را با شادمانی بر سرت می پاشند و تو روی ته مانده‌های خون و گوشت و خرده اسکلت‌های بویناک پای می‌کوبی و‌ می رقصی. برای تو که قرن‌هاست در روده‌های نهنگ سینه خیز می‌روی و خوشبختی. نهنگ فقط یونس را نبلعید، نهنگ همه زنان را بلعیده است و فقط یونس نبود که از شکم نهنگ بیرون آمد، هر زنی که از شکم نهنگ بیرون بیاید، یونس می‌شود. من نمی‌دانم تو چه باید بکنی و چگونه باید از این معده مدفون بگریزی.من فقط می‌دانم ناخرسندی، نخستین پنجره رهایی است. به نهنگ نشینی‌ات خرسند نباش. به نهنگ نشینی ات عادت نکن. از معده این نهنگ به معده نهنگ دیگری نرو؛ از اسارت این شکم به اسارت شکم دیگری مگریز. این تن دادگی به شکم‌ها، این سکونت معده وار، سرنوشت سوگناکی است، بگذریم که متعفن هم هست. برای آزادی قرار نیست، اقیانوس از نهنگان تهی شود، اما تو هر روز کمی فقط کمی به گلوی نهنگ نزدیکتر شو، تا روزی که نهنگ دهانش را باز کند و تو اولین بارقه خورشید را ببینی. روز زن بر تو مبارک! یعنی روزی که به آواره های نهنگ رسیدی، روزی که به دریا در افتادی، روزی که شناکنان زخمی و رنجور به ساحل رسیدی، روزی که سرت را رو به آسمان کردی و گفتی: من امروز یونسم، پیامبری که غمگین بود و شادمان شد، پیامبری که منتقم بود اما مشفق شد. پیامبری که نفرین می‌کرد اما آفرین گفتن آموخت... ای زن! ای یونس! آفرین بگو و آزادی بیاموز... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

یلدا مبارکِ آن کسی است که می‌داند امشب بلندترین شب سال است و از فردا هم این شب، کوتاه تر نخواهد شد اما باز هم این شبِ دراز و  این غصه دنباله دار را جشن می‌گیرد؛ چون جسارتش را دارد که حتی اگر خورشید نتابید؛ خودش بتابد هر قدر که می‌تواند. یلدا مبارکِ آن کسی است که قلبش همان انار تَرَک خورده‌ای است که تمنّای ‌رسیدن داشت، اما نرسید. همان کسی که قاچی لبخند بر اندوهش می نشانَد سرخ، تا همه باور کنند، که‌ زمستان به خندوانه‌ای تاب آوردنی می‌شود. یلدا مبارکِ کسی است که هر چله را با چله بعدی سر می‌کند اما نه چین به پیشانی می آورد و نه روحِ چاک چاکش را بر بندِ رختِ تماشا می‌اندازد. او خودش را و زمستانش را زیر کرسیِ حکایت‌های کهن گرم می‌کند ‌و گوش می سپارد به مادربزرگ روزگار که زندگی را و رمز و رازش را در بقچه قصه‌هایش پیچیده است. یلدا مبارکِ کسی است که آجیل او مشکلاتش است اما مشکل گشایی را با سرانگشت‌های تدبیرش،تمرین می‌کند. همان کسی که دهانِ تلخ ِ ایام را به نُقل و نباتِ عشق شیرین می کند و چای می‌نوشد در استکانِ نازکِ خاطرخواهیش تا سحر. یلدا مبارکِ کسی است که مهمانی جز تنهایی ندارد اما با همان تنهایی گل می‌گوید و گل می شنود و  قصه می‌بافد و شعر سر می‌اندازد. یلدا مبارکِ کسی ست که حافظش خداست و جهان، دیوان شعر اوست و هر وقت که تفال می‌زند غزلی می‌آید با ردیف غم مخور یلدا مبارک اوست که همیشه زمزمه می‌کند: ای دل غمدیده حالت بهْ شود دل بد مکن وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

یک سوال عالی که باید از خودمان بپرسیم این است که "من بدون این داستان چه کسی خواهم بود؟ این باور؟ این هویت؟ این ترس؟" این سوال
یک سوال عالی که باید از خودمان بپرسیم این است که "من بدون این داستان چه کسی خواهم بود؟ این باور؟ این هویت؟ این ترس؟" این سوال شجاعت می‌خواهد زیرا باید فراتر از امنیت آشنایان را ببینیم... #عزرا_بایدا @lightworkers

ای بی نشان محض نشان از که جویمت گم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت تو گم نه‌ای و گمشدهٔ تو منم ولیک تا یافت یافت می‌نتوان از که جویمت دل در فنای وحدت و جان در بقای صرف من گمشده درین دو میان از که جویمت پیدا بسی بجستمت اما نیافتم اکنون مرا بگو که نهان از که جویمت چون در رهت یقین و گمانی همی رود ای برتر از یقین و گمان از که جویمت در بحر بی نهایت عشقت چو قطره‌ای گم شد نشان مه به نشان از که جویمت تا بود که بویی از تو بیابد دلم چو جان بیرون شد از زمان و مکان از که جویمت در جست و جوی تو دلم از پرده اوفتاد ای در درون پردهٔ جان از که جویمت عطار اگرچه یافت به عین یقین تورا ای بس عیان به عین عیان از که جویمت.... #عطار @lightworkers

فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی.... #حافظ @lightworkers
فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی.... #حافظ @lightworkers

شب از جنگل شعله ها می‌گذشت حريق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگي كه خاموش می‌سوخت گفتم مسوز اين
شب از جنگل شعله ها می‌گذشت حريق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگي كه خاموش می‌سوخت گفتم  مسوز اين چنين گرم در خود مسوز مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ كه گر دست بيداد تقدير كور  ترا می‌دواند به دنبال باد  مرا می‌دواند به دنبال هيچ.... #فریدون_مشیری @lightworkers

از یک مرشد ذن سوال شد، "چرا ما رنجور هستیم؟" او گفت، "به درخت سرو باغچه نگاه کن." سوال کننده به درخت سروی که در باغچه بود نگاهی کرد و گفت: "ولی من نمی فهمم." مرشد گفت: "بازهم نگاه کن" در کنار آن درخت سرو یک بوته گل سرخ هست. من هرگز نشنیده‌ام که آن بوته شکایت کند که "چرا من کوتاه هستم؟" و من هرگز نشنیده‌ام که آن درخت سرو شکایت کند که چرا گل‌های سرخ در من شکوفا نمی‌شوند. من بسیار بالا رفته‌ام _دویست فوت- تا گلی سرخ را بیابم و دریغ از یک گل سرخ! این چه عدالتی است؟ نه،نزاعی وجود ندارد. من هر روز به آن باغچه می‌روم، گاهی صبح زود و گاهی شب، فقط برای اینکه ببینم آیا بین این دو نزاع یا گفتگویی هست یا نه! سکوتی مطلق حاکم است. هر دو راضی هستند، زیرا مقایسه‌ای وجود ندارد: هیچ فکر نسبی از حقارت یا بزرگی بین این دو بر نمی‌خیزد... @lightworkers

«روان ما مطابق با ساختار جهان تنظیم شده است و آنچه در جهان بزرگ (کیهان) رخ می‌دهد، به همین ترتیب در زوایای بی‌نهایت کوچک و ذه
«روان ما مطابق با ساختار جهان تنظیم شده است و آنچه در جهان بزرگ (کیهان) رخ می‌دهد، به همین ترتیب در زوایای بی‌نهایت کوچک و ذهنی روان نیز اتفاق می‌افتد.» #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

یارب! ای پروردگار! ای پرورنده! ما را بدان نوری پرور که بندگان مقبل خود را پروری از بهر وصال دوست.... #مجالس_سبعه @lightworker
یارب! ای پروردگار! ای پرورنده! ما را بدان نوری پرور که بندگان مقبل خود را پروری از بهر وصال دوست.... #مجالس_سبعه @lightworkers

یونگ گفته است: «هر بخش از ما که آن را دوست نداشته باشیم، پسرفت خواهد کرد و ابتدایی‌تر می‌شود». او نگفت «آن را ارضا کن» یا حتی
یونگ گفته است: «هر بخش از ما که آن را دوست نداشته باشیم، پسرفت خواهد کرد و ابتدایی‌تر می‌شود». او نگفت «آن را ارضا کن» یا حتی «در آن افراط کن». او گفت: «آن بخش را بپذیر» و حق دارد که این را بگوید. بنابراین، اگر کسی در بیست سالگی ریاضیدان شود و برای اینکه در زمینه خود عالی باشد، توجه به بدن عاطفی خود را رها کند و فکر نکند که به آن نیاز دارد، این بدن عاطفی پسرفت خواهد کرد، به عقب برخواهد گشت و تا حدی سرسخت و خشن خواهد شد. و این اتفاق خواهد افتاد که اگر او سعی کند بدن احساسی خود را بازیابی کند، کمتر قادر به انجام آن خواهد بود. اگر این پسرفت را در شخص دیگری ببیند، خواهد گفت: «آن چیز وحشی است، من با آن سر و کار ندارم». هر بخش از شما را که دوست نداشته باشید، به قهقرا خواهد رفت... #رابرت_بلی @lightworkers

قافله‌ای بزرگ، بجایی می‌رفتند. آبادانی نمی‌یافتند و آبی نی. ناگاه، چاهی یافتند، بی دَلو. سطلی بدست آوردند، و ریسمان‌ها. و این سطل را به‌ زیر چاه فرستادند. کشیدند. سطل بریده شد. دیگری را فرستادند، هم بریده شد. بعد از آن، اهل قافله را به ریسمانی می‌بستند و در چاه فرو می‌کردند، بر نمی‌آمدند. عاقلی بود؛ او گفت: من بروم! او را فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسد. سیاهی، با هیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت: من نخواهم رهیدن! باری تا عقل را بخودم آرم، و بیخود نشوم۰ تا ببینم که بر من، چه خواهد رفتن!؟ این سیاه گفت: قصه دراز مگو، تو اسیر منی. نرهی الا به جواب صواب. به چیزی دیگر نرهی! عاقل گفت: فرما! سیاه گفت: از جای‌ها، کجا بهتر؟ عاقل با خود گفت: «من اسیر و بیچاره‌ی ویم. اگر بگویم بغداد، یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم»، پس گفت: «جایگاه، آن بهتر که آدمی را آن‌جا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد، و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد!» سیاه گفت: احسنت، احسنت، رهیدی! آدمی در عالم تویی! اکنون من ترا، رها کردم. و دیگران را به برکت تو آزاد کردم. بعداز این، خونی نکنم. همه مردان عالم را، به محبت تو، بتو بخشیدم. بعد از آن، اهل قافله را از آب سیراب کرد... #مولانای_جان #فیه_ما_فیه آن‌کس که به ناخودآگاه خود با نظرگاه یک دوست بنگرد مصاحبی بی‌وقفه، در هر مکان و هر حالی یافته است. او دوست خویش گشته است و وجودش از این‌رو نفسِ دوستی‌ست. پس او بهترین دوست دیگران نیز هست، زیرا او قادر است تا تیرگی‌های خویش را در آغوش کشد و از اینرو می‌تواند دیگران را نیز همان‌گونه که هستند، نیم نور و نیم تاریکی پذیرا گردد. آبی که از این چاهِ تیره برون می‌آید حیات معنوی را منجر می‌شود... #وحید_شاهرضا @lightworkers

بزرگی فرموده است که چهار هزار شتر کتاب خواندیم و از آن جمله چهار سخن اختیار کردیم؛ یکی آنکه ای نفس؛ آنچه ترا حق تعالی منع کرد
بزرگی فرموده است که چهار هزار شتر کتاب خواندیم و از آن جمله چهار سخن اختیار کردیم؛ یکی آنکه ای نفس؛ آنچه ترا حق تعالی منع کرده است از آن باز آ، و الا از ملک او به در شو.... دوم آنکه ای نفس؛ اگر طاعت او میکنی بکن، و الا روزی او مخور.... سوم آنکه ای نفس؛ بر قسمت خویش راضی باش، و الا خدای دیگر طلب کن تا ترا بیشتر دهد... چهارم آنکه ای نفس؛ اگر قصد گناه داری اول جایی بهم رسان که ترا حق تعالی نبیند و الا مکن... @lightworkers

‏تقریباً همیشه همینطور است که هر آنچه شما را زخمی کرده است، ابزاری برای التیام شما نیز خواهد بود... #رابرت_ای_جانسون @lightwo
‏تقریباً همیشه همینطور است که هر آنچه شما را زخمی کرده است، ابزاری برای التیام شما نیز خواهد بود... #رابرت_ای_جانسون @lightworkers

هر انسانی باید زندگی درونی را به شکلی تجربه کند. خواه آگاهانه یا ناخودآگاه، داوطلبانه یا غیرارادی، دنیای درون ما را فرا خواهد
هر انسانی باید زندگی درونی را به شکلی تجربه کند. خواه آگاهانه یا ناخودآگاه، داوطلبانه یا غیرارادی، دنیای درون ما را فرا خواهد خواند و حق خود را مطالبه خواهد کرد. اگر آگاهانه به آن قلمرو برویم، این کار را از طریق کار درونی‌مان انجام می‌دهیم: دعاها، مراقبه‌ها، کار با رویا، مراسم و تخیل فعال. اگر سعی کنیم دنیای درون را نادیده بگیریم، همان‌طور که بیشتر ما این کار را می‌کنیم، ناخودآگاه راه خود را از طریق آسیب‌شناسی به زندگی ما پیدا می‌کند: علائم روان‌تنی، وسواس‌ها، افسردگی‌ها و اختلالات عصبی... #رابرت_جانسون @lightworkers