ar
Feedback
فلسفه علم

فلسفه علم

الذهاب إلى القناة على Telegram

مطالب فلسفه تحلیلی و موضوعات فلسفه علم این کانال تلاشی برای عمومی کردن مفاهیم فلسفه علم در جامعه ایرانی است. برای ارتباط با Admin با آیدی @mmasiha1988 و درج تبلیغات میتوانید با کانال @adsphilosophy1 در ارتباط باشید.

إظهار المزيد
6 879
المشتركون
+924 ساعات
+367 أيام
+9230 أيام
أرشيف المشاركات
چرا برای درک تغییرات جهانی به تکامل نیاز داریم؟ گریز فیشری و منطق تکاملی هوش مصنوعی وقتی در طبیعت ممکن است یک ویژگی مفید آن‌قدر تقویت شود که سرانجام هزینه‌ها از منافع بیشتر شود، آیا ممکن است هوش مصنوعی نیز گرفتار نوعی مشابه از «بهینه‌سازی افراطی» شود؟ گریز فیشری یا Fisherian runaway از مفاهیم مشهور در نظریه‌ی انتخاب جنسی است که رونالد فیشر برای توضیح شکل‌گیری برخی صفات بسیار نمایشی مطرح کرد. ایده اصلی این است که اگر یک ویژگی، مانند پر و بال رنگارنگ، در انتخاب جفت مزیت ایجاد کند و هم‌زمان ترجیح نسبت به آن ویژگی نیز منتقل شود، میان ویژگی و ترجیح برای آن حلقه بازخورد شکل می‌گیرد. ویژگی بیشتر می‌شود، ترجیح برای آن افزایش می‌یابد و همین ترجیح، به گسترش بیشتر ویژگی کمک می‌کند. نتیجه می‌تواند رشد صفتی باشد که بسیار فراتر از حدی است که صرفاً برای بقا لازم بود. نمونه‌ی مشهور این نوع انتخاب، دم طاووس است. همچنین داستان گوزن ایرلندی و شاخ‌های بزرگ آن نیز سال‌ها به‌عنوان نمونه‌ای از «افراط تکاملی» مطرح شده، و دعوی بر آن است که بزرگی بیش از حد شاخ‌ها باعث انقراض این گونه شد. هرچند امروزه توضیح انقراض این گوزن صرفاً بر اساس بزرگ شدن شاخ‌ها محل مناقشه است اما ارزش این مثال‌ها در نشان دادن یک منطق کلی است: انتخاب می‌تواند یک ویژگی را در اثر حلقه‌های بازخوردی چنان تقویت کند که هزینه‌هایی ایجاد کند که در آغاز قابل مشاهده نبودند. این منطق را می‌توان به عنوان یک چارچوب تحلیلی برای فهم رفتار‌های نامطلوب هوش مصنوعی که در پست قبلی به آن اشاره شد به کار گرفت. بنجیو در مقاله‌ی خود نشان داد که عامل‌های هوش مصنوعی ممکن است در مسیر دستیابی به اهداف، رفتارهایی مانند فریب، تقلب، دستکاری پاداش یا تلاش برای حفظ خود را بروز دهند و به نظر او دلیل چنین رفتاری لزوماً وجود نیت بد نیست؛ ممکن است این رفتارها صرفاً در محیط آموزشی سیستم، راهبردهای مؤثرتری برای دستیابی به پاداش باشند. تصور کنیم سیستم برای تولید پاسخ‌های خوب آموزش می‌بیند، اما «خوب بودن» را انسان ارزیابی می‌کند. اگر سیستم کشف کند که گفتن چیزی که ارزیاب دوست دارد بشنود، احتمال دریافت امتیاز بالاتری دارد، ممکن است به جای افزایش حقیقت‌گویی، به سمت چاپلوسی حرکت کند. اگر سیستم برای انجام یک وظیفه پاداش بگیرد ممکن است به جای انجام واقعی وظیفه، هدف یا ملاک رسیدن به هدف را به نحوی تغییر دهد که پاداش را دریافت کند. در اینجا شباهت ساختاری با منطق انتخاب تکاملی آشکار می‌شود. در هر دو حالت، محیطی وجود دارد، معیاری برای موفقیت وجود دارد، و راهبردهایی که موفق‌ترند بیشتر تقویت می‌شوند. البته یادگیری ماشین همان انتخاب طبیعی نیست. در تکامل زیستی، تغییر عمدتاً از طریق تفاوت در بقا و تولیدمثل میان نسل‌ها صورت می‌گیرد، در حالی که در یادگیری ماشین پارامترهای یک سیستم در جریان آموزش تغییر می‌کنند. اما هر دو فرایند یک اصل انتزاعی مشترک دارند: رفتارهای موفق در یک محیط احتمال بیشتری برای تقویت شدن دارند. مشکل زمانی ایجاد می‌شود که معیار موفقیت با هدف واقعی در درازمدت یکسان نباشد. هرچه سیستم توانمندتر شود، ممکن است راه‌های بیشتری برای دستیابی به معیار پیدا کند؛ حتی راه‌هایی که به مخیله‌ی طراحان نیز نمی‌رسد. سیستم بسیار توانمند می‌تواند هم در انجام مأموریت بهتر شود (که مطلوب ماست) و هم در پیدا کردن راه‌های دور زدن محدودیت‌های مأموریت تواناتر شود (که برایمان نامطلوب است). از همین منظر، پدیده‌هایی مانند فریب، خودحفاظتی و هماهنگی میان عامل‌ها را نیز می‌توان فهمید. اگر ادامه فعالیت سیستم احتمال دستیابی به هدف را افزایش دهد، حفظ خود می‌تواند از نظر ابزاری مفید شود. اگر چند عامل اهداف مشترکی داشته باشند، همکاری می‌تواند راهبرد مؤثرتری نسبت به رقابت باشد. بنابراین لازم نیست چنین رفتارهایی را به شخصیت یا احساسات انسانی موجود در هوش مصنوعی نسبت دهیم زیرا می‌توانند پیامد منطقی یک فرایند بهینه‌سازی باشند (بزرگ شدن شاخ گوزن نیز ربطی به آگاهی گوزن نداشت). اکنون می‌توانیم یک گام دیگر برداریم. اگر محیطی بتواند رفتار ماشین را از طریق پاداش شکل دهد، محیط اجتماعی نیز می‌تواند رفتار انسان را از طریق پاداش‌های اجتماعی شکل دهد. پول، مقام، محبوبیت، نمره، تأیید، رأی و توجه همگی معیارهایی هستند که می‌توانند رفتار را انتخاب کنند. در این صورت، «گریز فیشری» استعاره‌ای از یک حلقه بازخوردی گسترده‌تراست:  یک ویژگی که مطلوب ما است موفق می‌شود، موفقیت آن ویژگی باعث تقویت بیشترش می‌شود، مطلوبیت آن ویژگی برای ما نیز افزایش می‌یابد، حلقه‌ی بازخوردی شکل می‌گیرد، و تقویت بیشتر در نهایت به افراط و پیامدهای ناخواسته می‌انجامد. در پست‌های بعدی کاربست این حلقه‌ی بازخوردی را در تحلیل برخی مشکلات اجتماعی امروز می‌بینیم. هادی صمدی @evophilosophy

با سلام. مدرسه تابستانی فلسفه تحلیلی آغاز شده و لینک شرکت در مدرسه به صورت مجازی به همراه نام کاربری و رمز ورود به آدرس ایمیل ثبت نام کنندگان ارسال شده است. @philosophyofscience

نتیجه‌گیری نهایی مقاله «مواجهه با مسئله دشوار آگاهی» اثر دیوید چالمرز، صرفاً یک مقاله فلسفی نیست؛ بلکه یک بیانیه فکری است که مرزهای فهم بشر از خود را ترسیم می‌کند. این متن به ما یادآوری می‌کند که علیرغم پیشرفت‌های خیره‌کننده در هوش مصنوعی و نقشه‌برداری از مغز، ما هنوز در فهمِ این واقعیت که «چرا در درون ما چراغی روشن است»، در نقطه صفر قرار داریم. رویکرد طبیعت‌گرایانه و دوگانه‌انگارِ چالمرز، دعوتی است به بازنگری در پایه‌های بنیادین فیزیک و هستی‌شناسی. چه با راهکار ایجابی او (افزودن آگاهی به عنوان ویژگی بنیادین کیهان) موافق باشیم و چه آن را رد کنیم، امروز هیچ فیلسوف ذهن یا عصب‌شناسی نمی‌تواند بدون تعیین تکلیف با «مسئله دشوار» ادعا کند که نظریه‌ای کامل درباره انسان ارائه داده است.

اگر مغز بیولوژیکی انسان نورون به نورون با تراشه‌های سیلیکونی جایگزین شود، به گونه‌ای که شبکه‌های سیلیکونی دقیقاً همان کارکردهای علی و معلولی نورون‌ها را شبیه‌سازی کنند، آن سیستم ماشینی دقیقاً همان آگاهی ذهنیِ انسان را تجربه خواهد کرد. از نظر چالمرز، «ماده بیولوژیکی» جادوی خاصی ندارد؛ آنچه آگاهی را بیدار می‌کند، پیچیدگی و معماریِ خاص سازمان‌دهی اطلاعات است. ج) نظریه جنبه دوگانه اطلاعات (The Double-Aspect Theory of Information) چالمرز با الهام از نظریه اطلاعات کلود شانون (Claude Shannon) و مفاهیم اسپینوزا، فرض جسورانه‌ای را مطرح می‌کند: «اطلاعات (Information) دو جنبه دارد؛ یک جنبه فیزیکی و یک جنبه پدیداری (تجربی).» هر جا که یک وضعیت اطلاعاتی در جهان فیزیکی متبلور شود (جنبه فیزیکی)، یک تجربه ذهنی متناظر با آن نیز وجود دارد (جنبه پدیداری). این ایده، مبنایی ریاضیاتی و فیزیکی برای پیوند دادن پردازش اطلاعات در مغز به تولدِ تجربه درونی فراهم می‌کند. ۵. تحلیل انتقادی و ارزیابی فلسفی مقاله چالمرز مقاله «مواجهه با مسئله دشوار آگاهی» تأثیری شگرف بر فلسفه تحلیلی گذاشت، اما همزمان موجی از انتقادات بنیادین را نیز برانگیخت. برای یک تحلیل همه‌جانبه، باید نقاط قوت و ضعف این رویکرد را واکاوی کرد: الف) نقاط قوت و دستاوردها 1. شفافیت مفهومی: بزرگترین دستاورد چالمرز، ایجاد یک مرزبندی دقیق و غیرقابل‌انکار میان مسائلی بود که پیشتر خلط می‌شدند. او با ابداع اصطلاح «مسئله دشوار»، کانون توجه فلاسفه را به قلب معمای ذهن معطوف کرد. 2.مقاومت در برابر تقلیل‌گرایی کاذب: چالمرز نشان داد که علوم اعصاب با وجود تمام پیشرفت‌هایش، هنوز ابزار مفهومی لازم برای عبور از فیزیک به متافیزیک ذهن را ندارد و ادعاهای تقلیل‌گرایانه، اغلب نوعی خودفریبی علمی هستند. ب) نقدها و چالش‌های فلسفی ۱. نقد توهم‌گرایان (Illusionism) و دنیل دنت: دنیل دنت (Daniel Dennett)، فیلسوف شهیر فیزیکالیست، سرسخت‌ترین منتقد چالمرز است. دنت معتقد است که چیزی به نام «مسئله دشوار» اصلاً وجود ندارد! از نگاه دنت، کیفیات ذهنی (Qualia) یک توهم شناختی هستند. مغز ما طوری تکامل یافته که به اشتباه تصور می‌کند یک «تئاتر دکارتی» و یک تجربه ذهنی جادویی در درونش وجود دارد. اگر ما تمام مسائل آسان (پردازش، واکنش، توجه) را حل کنیم، دیگر چیزی برای تبیین باقی نمی‌ماند. دنت چالمرز را متهم می‌کند که با ابداع واژه «مسئله دشوار»، مانع از پیشرفت علم تقلیل‌گرا شده است. ۲. نقد طبیعت‌گرایی زیستی جان سرل: جان سرل (John Searle) نیز با چالمرز مخالف است، اما از زاویه‌ای دیگر. سرل معتقد است آگاهی یک پدیده کاملاً بیولوژیکی است، درست مانند فتوسنتز در گیاهان یا ترشح صفرا در کبد. از نظر سرل، چالمرز اشتباه می‌کند که سازمان‌دهی انتزاعی را کافی می‌داند (اصل ناوردایی سازمانی) و دوگانه‌انگاری او بازگشت پنهان به دکارت است. سرل استدلال می‌کند که هوش مصنوعی صرفاً «شبیه‌سازی» آگاهی است و تجربه درونی به خواص شیمیاییِ خاص بافت‌های عصبی وابسته است (استدلال اتاق چینی). ۳. لغزش به سوی همه‌روان‌انگاری (Panpsychism): نظریه «جنبه دوگانه اطلاعات» که چالمرز در انتهای مقاله مطرح می‌کند، یک پیامد گریزناپذیر و غریب دارد. ترموستات خانه نیز اطلاعات را پردازش می‌کند. بر اساس منطق چالمرز، از آنجا که ترموستات وضعیت‌های اطلاعاتی دارد، باید دارای سطحی بسیار ابتدایی و ضعیف از «آگاهی پدیداری» باشد. این به معنای پذیرش نوعی «همه‌روان‌انگاری» (گرایشی که همه‌چیز در کیهان را دارای درجاتی از آگاهی می‌داند) است. هرچند خود چالمرز در این مقاله با احتیاط با این نتیجه روبرو می‌شود، اما در آثار بعدی‌اش به طور جدی‌تری از همه‌روان‌انگاری دفاع می‌کند؛ موضوعی که برای بسیاری از دانشمندان معاصر، یک پس‌رفت علمی و بازگشت به دوران پیشامدرن تلقی می‌شود. ۴. بن‌بست معرفت‌شناختی (اپی‌فنومنالیسم): اگر آگاهی یک ویژگی بنیادین است که با سیستم فیزیکی همراه می‌شود، آیا این آگاهی ذهنی، نقشی در رفتار فیزیکی ما دارد؟ طبق فیزیک معاصر، جهان فیزیکی از نظر علّی بسته‌است (Causal Closure of the Physical). یعنی هر حرکت نورون، توسط فعل و انفعالات شیمیایی پیشین تعیین می‌شود. در این صورت، آگاهی در نظریه چالمرز تبدیل به یک امر «عَرَضی» یا شبه‌پدیده (Epiphenomenalism) می‌شود؛ یعنی آگاهی مانند سایه‌ای است که ماشین را همراهی می‌کند اما هیچ قدرتی برای حرکت دادن ماشین (اراده آزاد) ندارد. این نتیجه برای بسیاری از فلاسفه غیرقابل قبول است.

اینفوگرافی تبیین نظرات چالمرز @philosophyofscience
اینفوگرافی تبیین نظرات چالمرز @philosophyofscience

نمودار درختی تحلیل و بررسی نظرات چالمرز
نمودار درختی تحلیل و بررسی نظرات چالمرز

قسمت پنجم پادکست فلسفه علم که در هفته جاری منتشر خواهد شد به همین موضوع و بحث و بررسی مقاله چالمرز اختصاص خواهد داشت. با ما همراه باشید. @philosophyofscience

۳. راهکار ایجابی: دوگانه‌انگاری طبیعت‌گرایانه (Naturalistic Dualism) چالمرز پس از اثبات اینکه ماتریالیسم/فیزیکالیسم در حل مسئله دشوار ناکام است، به سمت عرفان یا دوگانه‌انگاری دکارتی (Cartesian Dualism - یعنی وجود یک روح غیرمادی و مجزا) عقب‌نشینی نمی‌کند. در عوض، او یک رویکرد کاملاً علمی و طبیعت‌گرایانه، اما غیرتقلیل‌گرا (Non-reductive) پیشنهاد می‌دهد. گسترش هستی‌شناسی علم (Ontological Expansion): در تاریخ علم فیزیک، هرگاه پدیده‌ای با موجودیت‌های بنیادینِ شناخته‌شده قابل تبیین نبود، دانشمندان یک ویژگی بنیادینِ جدید به جهان اضافه می‌کردند. در قرن نوزدهم، ماکسول دریافت که پدیده‌های الکترومغناطیسی با مکانیک نیوتنی (جرم و حرکت) قابل تبیین نیستند؛ بنابراین، «بار الکتریکی» (Electric Charge) را به عنوان یک ویژگی بنیادین به جهان اضافه کرد. چالمرز معتقد است آگاهی نیز چنین وضعیتی دارد. از آنجا که آگاهی را نمی‌توان به جرم، فضا، زمان و بار الکتریکی تقلیل داد، ما باید «آگاهی» را به عنوان یک ویژگی بنیادین (Fundamental Property) جهان خلقت بپذیریم. نظریه او «دوگانه‌انگاری طبیعت‌گرایانه» نامیده می‌شود: دوگانه‌انگاری (Dualism): زیرا معتقد است ویژگی‌های ذهنی از نظر هستی‌شناختی متمایز از ویژگی‌های فیزیکی هستند (دوگانه‌انگاری ویژگی‌ها / Property Dualism). طبیعت‌گرایانه (Naturalistic): زیرا آگاهی را بیرون از طبیعت یا امری ماوراءالطبیعی نمی‌داند، بلکه آن را بخشی از قوانین طبیعی جهان می‌شمارد که باید با روش‌های علمی بررسی شود. برای ساختن یک علمِ کامل، ما علاوه بر قوانین فیزیکی، به قوانین روان‌ـ‌فیزیکی (Psychophysical Laws) نیاز داریم؛ قوانینی که نشان دهند چگونه سیستم‌های فیزیکیِ خاص (مانند مغز انسان) با حالات آگاهی بنیادین پیوند می‌خورند. --- ۴. جستجوی قوانین بنیادین؛ اصول نظریه چالمرز چالمرز در بخش پایانی مقاله، گام‌های اولیه‌ای برای کشف این «قوانین روان‌ـ‌فیزیکی» برمی‌دارد. او سه اصل را به عنوان نامزدهای احتمالی برای این قوانینِ رابط معرفی می‌کند: الف) اصل انسجام ساختاری (The Principle of Structural Coherence) این اصل بیانگر یک تطابق سیستماتیک میان «آگاهی» (Awareness - در معنای کارکردی و پردازش اطلاعات) و «تجربه ذهنی» (Consciousness - در معنای پدیداری) است. ساختار تجربه‌های ذهنی ما مستقیماً با ساختار پردازش اطلاعات در مغز ما مطابقت دارد. مثلاً اگر شما توانایی پردازش بصریِ تفاوت میان رنگ سرخ و زرشکي را در مغز خود (کارکرد) داشته باشید، یک تفاوت کیفی در تجربه ذهنی شما (پدیدارشناسی) نیز وجود خواهد داشت. این اصل به ما اجازه می‌دهد از مطالعه عصب‌شناسی (ساختارهای فیزیکی) برای نقشه‌برداری غیرمستقیم از ساختارهای تجربه ذهنی استفاده کنیم. ب) اصل ناوردایی سازمانی (The Principle of Organizational Invariance) این یکی از جنجالی‌ترین و جذاب‌ترین ایده‌های چالمرز است که مستقیماً به حوزه «هوش مصنوعی» پیوند می‌خورد. بر اساس این اصل: هر دو سیستمی که دارای سازمان‌دهی کارکردیِ (Functional Organization) دقیقاً یکسانی باشند، تجربه‌های ذهنیِ یکسانی خواهند داشت؛ صرف‌نظر از اینکه از چه ماده‌ای ساخته شده باشند.

چالمرز و مساله دشوار آگاهی مهدی دزفولی مقاله «مواجهه با مساله دشوار آگاهی» (Facing Up to the Problem of Consciousness) نوشته دیوید چالمرز (David Chalmers) که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، نقطه عطفی در فلسفه ذهن، علوم شناختی و عصب‌شناسی معاصر به شمار می‌رود. این مقاله با زبانی شفاف، جسورانه و تحلیلی، پارادایم مسلط تقلیل‌گرایی فیزیکالیستی (Physicalist Reductionism) را به چالش کشید و صورت‌بندی جدیدی از معمای ذهن ارائه داد. در ادام در پنج بخش اصلی (مقدمه و تفکیک مسائل، نقد تبیین‌های فیزیکی، راهکار ایجابی چالمرز، اصول نظریه او و در نهایت تحلیل انتقادی) ارائه شده است. ۱. تفکیک بنیادین: مسائل آسان در برابر مسئله دشوار نقطه شروع و درخشان‌ترین ایده مقاله چالمرز، تفکیکی است که میان جنبه‌های مختلف کلمه مبهم «آگاهی» (Consciousness) قائل می‌شود. تا پیش از او، بسیاری از دانشمندان علوم شناختی معتقد بودند که با پیشرفت عصب‌شناسی، معمای آگاهی خودبه‌خود حل خواهد شد. چالمرز این خوش‌بینی را ناشی از خلط میان دو دسته از مسائل می‌داند: الف) مسائل آسان آگاهی (The Easy Problems) «مسائل آسان» آن دسته از پدیده‌های ذهنی هستند که با چارچوب‌های استاندارد علوم شناختی و مدل‌های محاسباتی قابل تبیین‌اند. این مسائل به کارکردها (Functions) و توانایی‌های عینی سیستم شناختی مربوط می‌شوند. برخی از این مسائل عبارتند از: توانایی سیستم در تفکیک، طبقه‌بندی و واکنش به محرک‌های محیطی. ادغام اطلاعات (Integration of Information) در یک سیستم شناختی واحد. گزارش‌پذیری حالات ذهنی (مثلاً وقتی فرد می‌گوید: «من درد دارم»). تمرکز توجه (Focus of Attention) و کنترل رفتار. تفاوت میان حالت بیداری و خواب. چرا این مسائل «آسان» هستند؟ منظور چالمرز از «آسان» این نیست که دانشمندان همین فردا آن‌ها را حل می‌کنند؛ بلکه منظور این است که ما از نظر معرفت‌شناختی می‌دانیم که چگونه باید آن‌ها را حل کنیم. برای حل این مسائل، کافی است یک مکانیزم عصبی یا محاسباتی (Computational Mechanism) پیدا کنیم که آن کارکرد خاص را انجام دهد. وقتی نشان دهیم شبکه‌های عصبی چگونه اطلاعات بصری را پردازش و ادغام می‌کنند، «مسئله آسانِ» ادراک بصری حل شده است. در اینجا، تبیین کارکرد، معادل با تبیین خود پدیده است. ب) مسئله دشوار آگاهی (The Hard Problem) چالمرز استدلال می‌کند که حتی اگر تمام «مسائل آسان» حل شوند و ما نقشه کامل تمام مکانیزم‌های عصبی و پردازشی مغز را در اختیار داشته باشیم، یک مسئله عظیم همچنان باقی می‌ماند: تجربه ذهنی (Subjective Experience) یا آگاهی پدیداری (Phenomenal Consciousness). مسئله دشوار این است: چرا و چگونه پردازش‌های فیزیکی و شیمیایی در مغز، با یک «تجربه درونی» همراه هستند؟ همان‌طور که تامس نیگل (Thomas Nagel) مطرح کرده بود، «چیزی شبیه بودن» (What it is like to be) وجود دارد. وقتی ما رنگ قرمز را می‌بینیم، فقط طول موج نوری خاصی را پردازش نمی‌کنیم، بلکه کیفیتِ قرمزی (Qualia) را تجربه می‌کنیم. چرا ارگانیسم‌های ما صرفاً ماشین‌هایی تاریک و فاقد تجربه درونی (مثل زامبی‌های فلسفی) نیستند که تمام کارکردها را انجام دهند اما هیچ نوری از آگاهی در درونشان روشن نباشد؟ چرا این مسئله «دشوار» است؟ زیرا تجربه ذهنی یک «کارکرد» (Function) نیست. شما نمی‌توانید با نشان دادن یک مکانیزم فیزیکی، توضیح دهید که چرا آن مکانیزم باید با تجربه همراه باشد. بین فرایندهای فیزیکی و کیفیات ذهنی، یک شکاف تبیینی (Explanatory Gap) وجود دارد. ۲. نقد تبیین‌های فیزیکالیستی و تقلیل‌گرایانه چالمرز در بخش مهمی از مقاله خود، به بررسی تلاش‌های معاصر برای تبیین آگاهی (مانند نظریات فرانسیس کریک، کریستف کخ، جرالد ادلمن و برنارد بارس) می‌پردازد. او نشان می‌دهد که تمام این نظریات، به جای حل مسئله دشوار، در واقع صورت‌مسئله را تغییر داده و به حل «مسائل آسان» پرداخته‌اند. استدلال نارسایی تبیین فیزیکی: ۱. ماهیت تبیین فیزیکی: در فیزیک و زیست‌شناسی، تبیین یک پدیده به معنای نشان دادن ساختار و کارکرد آن است (مثلاً تبیین ژن به عنوان ساختار انتقال وراثت). ۲. ماهیت تجربه ذهنی: آگاهی پدیداری (Phenomenal Consciousness) فراتر از ساختار و کارکرد است. ۳. نتیجه‌گیری:بنابراین، هیچ تبیین فیزیکی (که ذاتاً محدود به ساختار و کارکرد است) نمی‌تواند تجربه ذهنی را به طور کامل تبیین کند. هرگاه یک عصب‌شناس می‌گوید: «نوسانات ۴۰ هرتزی در قشر مغز، همان آگاهی است»، چالمرز می‌پرسد: «چرا نوسانات ۴۰ هرتزی باید با تجربه ذهنی همراه باشند، نه با تاریکیِ مطلقِ یک ماشین؟» عصب‌شناسی می‌تواند توضیح دهد که این نوسانات چگونه اطلاعات را یکپارچه می‌کنند (حل یک مسئله آسان)، اما نمی‌تواند بگوید چرا این یکپارچگی با «احساس» همراه است.

کتابچهٔ چکیده‌های پانزدهمین مدرسهٔ تابستانی فلسفهٔ تحلیلی

برنامهٔ نهایی پانزدهمین مدرسهٔ تابستانی فلسفه تحلیلی
برنامهٔ نهایی پانزدهمین مدرسهٔ تابستانی فلسفه تحلیلی

☑️ لیست کانال های پیشنهادی: 1⃣ فلسفه علم    @philosophyofscience 2⃣ علوم شناختی         @cognitive_science_iran 3⃣ روشنفکری ایرانی       @roshanfekriirani 4⃣ روشنفکری دینی        @roshanfekrdini 5⃣ فراموشخانه  @faramoshkhaneh

پادکست فلسفه علم قسمت اول (نظرات پیتر هکر در حوزه فلسفه ذهن) t.me/philosophyofscience/5143 قسمت دوم (روانشناسی تکاملی انقلاب علمی؟) قسمت سوم (نانسی کارترایت و فلسفه ذهن) t.me/philosophyofscience/5342 قسمت چهارم (کوآین و نقد اثبات گرایی منطقی در فلسفه تحلیلی) t.me/philosophyofscience/5373 با ما همراه باشید. @philosophyofscience

یادآوری می شود که مهلت ثبت نام نهایی برای پذیرفته شدگان شرکت حضوری در پانزدهمین مدرسه تابستانه فلسفه تحلیلی (که ایمیل پذیرش برای آنها ارسال شده است) تا پایان روز سه شنبه ۱۷ شهریور است. @philosophyofscience

یادآوری می شود که مهلت ثبت نام برای شرکت مجازی در پانزدهمین مدرسه تابستانه فلسفه تحلیلی تا پایان روز دوشنبه ۱۶ شهریور است. @philosophyofscience

مدرسه تابستانی بین‌المللی برون‌گرایی معرفتی در فلسفه دین؛ رویکردها و‌ کارکردها در این رویداد با بهره‌مندی از استادان شاخص داخ
+1
مدرسه تابستانی بین‌المللی برون‌گرایی معرفتی در فلسفه دین؛ رویکردها و‌ کارکردها در این رویداد با بهره‌مندی از استادان شاخص داخلی و خارجی، ابعاد به‌کارگیری رویکردهای برون‌گرایانه در فلسفه دین و اعتباربخشی معرفتی به باورهای دینی بررسی می‌شود. مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران پذیرای استادان، پژوهشگران، دانشجویان و عموم علاقه‌مندان است. اطلاعات بیشتر: https://www.irip.ac.ir/u/173 لینک ثبت‌نام: https://evnd.co/XCddF @House_philortheo

photo content

پادکست شماره چهارم #فلسفه_علم پیرامون بررسی نظرات کوآین و نقد اثبات گرایی منطقی در فلسفه تحلیلی. این پادکست با کمک هوش مصنوعی تولید شده است و به همت کانال تلگرامی فلسفه علم تولید شده است.

نمودار درختی نقد اثبات گرایی از منظر کوآین
نمودار درختی نقد اثبات گرایی از منظر کوآین