👁 هوشمندى
الذهاب إلى القناة على Telegram
در جهان هوشمند ما هیچ رویدادی تصادفی به وقوع نمیپیوندد. هر چیز که در مسیر زندگی سر راه شما قرار میگیرد؛ نکتهایست برای آموختن!
إظهار المزيد6 586
المشتركون
+224 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-1130 أيام
أرشيف المشاركات
6 586
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟
به که ماند؟
به که ماند؟
به که ماند؟
هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند
بچشاند
بچشاند
بچشاند
6 586
@hooshmandy
زندگی پیوسته تو را ناکام میسازد؛
این یک برکت است.
زندگی بارها و بارها تو را ناکام میسازد.
زندگی میگوید، ”به درون برو.“
تمام ناکامیها فقط نشانهای هستند تا بگویند که در جهتی اشتباه نگاه میکنی.
رضایت فقط در یک جهت درست ممکن است.
زندگی تو را ناکام میکند زیرا زندگی یک برکت عظیم است.
اگر در بیرون رضایت پیدا کنی، برای همیشه گمشدهای؛ آنوقت هرگز به درون نگاه نمیکنی.
ولی تو با وجود تمام ناکامیها، به امید داشتن ادامه میدهی!
اشو
یوگا: ابتدا و انتها
جلد دهم
فصل پنجم
#برگردان_محسن_خاتمی
6 586
آیا توجه نکردهای که عشق، سکوت است؟
شاید وقتی دستِ دیگری را در دست گرفتهای، یا با مهر به کودکی مینگری، یا در زیباییِ یک غروب غرق میشوی، این سکوت را حس کنی.
عشق نه گذشتهای دارد و نه آیندهای؛ و این حالتِ شگفتِ سکوت نیز چنین است.
جیدو کریشنامورتی
برگرفته از مجموعه آثار، جلد ۱۱
Have you not noticed that love is silence? It may be while holding the hand of another, or looking lovingly at a child, or taking in the beauty of an evening. Love has no past or future, and so it is with this extraordinary state of silence.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works Vol. 11
6 586
مردن بر چیزهای کوچک
آیا تا به حال سعی کردهای از روی اختیار، و نه اجبار، بر لذتی بمیری؟ معمولاً مرگ امر خوشایندی نیست؛ مرگ میآید و تو را با خود میبرد، بدون اینکه خودت داوطلب شده باشی، جز در مورد خودکشی. اما آیا تا به حال سعی کردهای داوطلبانه، راحت بر لذتی بمیری و آن احساس دل بریدن از لذت را درک کنی؟ اینطور به نظر نمیرسد! در حال حاضر ایدهآلهایت، لذتهایت و اهداف و آرزوهایت چیزهایی هستند که باصطلاح اهمیت دارند. زندگی به معنای شور زنده بودن، فراوانی و تمامظرفیت بودن است، نه حس ِ مهم بودنِ «من». این صرفاً فهم عقلیست. کافیست مردن بر چیزهای کوچک را تجربه کنی. تنها کافیست بر لذتهای کوچک به آسانی، با راحتی، با یک لبخند بمیری، تا به توانایی ذهنت در مردن بر سایر موارد از جمله تمام خاطراتت پی ببری. ماشین - کامپیوتر - در حال جایگزین شدن عملکرد حافظه است اما ذهن انسان چیزی بیش از صرفاً حافظه و تداعی افکار است. ذهن تنها زمانی میتواند فراتر رود که بر تمام آنچه که میداند و میشناسد، بمیرد.
حال برای درک روشنتر این موضوع، ذهنی تازه لازم است، ذهنی که تنها در حیطهٔ زمان کار نکند. ذهن تازه بر همه چیز میمیرد. آیا میتوانی این حقیقت را ببینی؟ حقیقت آن را حس کنی؟ شاید نتوانی اهمیت و ظرافت فوقالعادهٔ این حرف، زیبایی مردن، و غنای نهفته در آن را درک کنی اما تنها شنیدن اینها مانند بذری است که در وجودت کاشته میشود، و اهمیت این سخن، نه تنها در سطوح آگاه بلکه در ناآگاهت نیز، ریشه میگیرد.
جیدو کریشنامورتی
6 586
کاش پیرتر بودم مثل ریشه ها
یا جوان تر بودم مثل شاخه ها
اینجا که من ایستادهام، فقط تبر میخورد...
6 586
حسرت و زاری گه بیماریَست
وقت بیماری همه بیداریَست
آن زمان که میشوی بیمار تو
میکنی از جرم استغفار تو
مینماید بر تو زشتیِ گنه
میکنی نیت که باز آیم به ره
عهد و پیمان میکنی که بعد ازین
جز که طاعت نبوَدم کاری گزین
پس یقین گشت این که بیماری ترا
میببخشد هوش و بیداری ترا
پس بدان این اصل را ای اصلجو
هر که را درد است او بُردست بو
هر که او بیدارتر پر دردتر
هر که او آگاه تر رخ زردتر
مولانا
6 586
صبر چون پول صراط آن سو بهشت
هست با هر خوب یک لالای زشت
تا ز لالا میگریزی وصل نیست
ز انکه لالا را ز شاهد فصل نیست
مولانا
6 586
سوخت
فیزیولوژیستها میگویند مغز بزرگترین منبع تولید و ذخیره انرژیست، و فکر بزرگترین مصرفکنندهٔ آن است.
بحث دربارهٔ مصرف انرژیست. شکی نیست که ما بوسیلهٔ فکر کردن بیشترین انرژی را مصرف میکنیم.
حالا سوال این است که آیا این وسیلهٔ مصرفکننده، سهم انرژیای را که مغز در اختیارش میگذارد صحیحاً و صرفهجویانه مصرف میکند، یا بیهوده و مسرفانه؟
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
6 586
گذشته همان مشاهدهکننده است. گذشته دانش جمعآوریشده است آنچنان که «من» و «ما»، «آنها» و «ما» است.
جیدو کریشنامورتی
@hooshmandy
6 586
راهزن هرگز گدایی را نزد
گرگ، گرگِ مرده را هرگز گزد؟
خضر کشتی را برای آن شکست
تا تواند کشتی از فجار رست
چون شکسته میرهد اِشکسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو
آن کُهی کو داشت از کان نقدِ چند
گشت پاره پاره از زخم کلند
مهتری نفطست و آتش ای غوی
ای برادر چون بر آذر میروی
هر چه او هموار باشد با زمین
تیرها را کی هدف گردد ببین
سر بر آرد از زمین آنگاه او
چون هدفها زخم یابد بی رفو
نردبان خالق این ما و منیست
عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود ابلهترست
که استخوان او بَتر خواهد شکست
مولانا
@hooshmandy
6 586
جمله برانداز به استادییی
تا تو فرومانی و آزادییی
هرکه درین راه منی میکند
بر من و تو راهزنی میکند
خصمیِ کژدم بتر از اژدهاست
کاین ز تو پنهان بوَد آن برملاست
خانه پر از دزد، جواهر بپوش
بادیه پر غول، به تسبیح کوش
غارتیانی که ره دل زنند
راه به نزدیکی منزل زنند
ترسم از آن شب که شبیخون کنند
خوارَت ازین بادیه بیرون کنند
دشمن خُردست بلایی بزرگ
غفلت ازو هست خطایی سترگ
با عدوی خُرد مشو خُردکین
خرد شوی گر نشوی خردهبین
با همه خردی به قدر مایه زور
میلکش بچهٔ شیر است مور
قافلهٔ برده به منزل رسید
کشتی پُرگشته به ساحل رسید
تات نبینند نهان شو چو خواب
تات نرانند روان شو چو آب
پای درین صومعه ننهادنیست
چون بنهی واستده دادنیست
گر نروی در جگرت خون نهند
راتبت از صومعه بیرون نهند
گر سفر از خاک نبودی هنر
چرخ شب و روز نکردی سفر
مخزن الاسرار
عطار نیشابوری
@hooshmandy
6 586
وقتي تو جوياي «آزادي از» باشي، دير يا زود به دام ديگري سقوط مي كني - زيرا اين نوع آزادي يك واكنش است و ادراك نيست.
اين چيزي است كه انقلابهاي گذشته دچار آن بوده اند. در 1917 توده هاي فقير و تحت ستم روسيه عليه سزار قيام كردند، آنان مي خواستند از سزار آزاد شوند و فقط براي اين آزاد شدند كه بار ديگر اسير شوند، زيرا مفهوم مثبتي از آزادي نداشتند.
مفهوم آنان از آزادي منفي بود.
تمامي توجه و علاقه ي آنان اين بود كه از سزار آزاد شوند و كاملأ فراموش كردند كه فقط آزاد شدن از سزار كمكي نخواهد كرد، سزارهاي ديگري در انتظار نشسته اند.
لحظه اي كه از سزار قديمي آزاد شوي، سزار جديد به تو حمله ور خواهد شد و سزار جديد قدرت بيشتري دارد و سزار جديد بردگي خطرناكتري را خواهد آفريد، زيرا سزار جديد مي داند كه تو مي تواني انقلاب كني.
تو عليه سزار قديمي قيام كردي: پس او بايد ساختار قوي تر و بهتري براي بردگي بسازد تا تو نتواني بار ديگر قيام كني.
او بيشتر محتاط است.
اين چيزي بود كه در روسيه رخ داد. استالين ثابت كرد كه از مجموعه ي تمام سزارها، سزارتر است.
او در مجموع مردم بيشتري را از تمام سزارهاي ديگر، قتل عام و قصابي كرد.
حتي ايوان مخوف هم آن قدرها كه استالين ثابت كرد، مخوف نبود.
استالين نام خودش نبود، بلكه مردم به او چنين نامي دادند.
آنان با قدرداني چنين نامي به او دادند، ولي درواقع، نامي تحسين آميز نيست، استالين يعني «مرد فولادين».
آري، ما مردم قوي و شجاع را انسانهاي آهنين مي خوانيم.
ولي اين نام ثابت كرد كه فقط نامي موهن بوده: او ثابت كرد كه مردي بدون قلب بوده.
اشو
@hooshmandy
6 586
برای داشتن دنیایی بهتر نیازی به جنگیدن و یا انقلاب علیه قدرتمندان و سیاستمداران نیست.
انقلاب واقعی اصلا یک جنگ مستقیم علیه و یا بخاطر چیزی نیست.
یک انقلابی واقعی با هیچکس نمیجنگد، او به سادگی راه هشیاری و بیدار شدن از خواب زدگی اش را در پیش میگیرد و عبس بودن امور را می بیند.
او نمیخواهد قسمتی از این راه، و یا آن راه باشد.
او دیگر نه موافق است نه مخالف.
او تغییر و انقلاب را از خودش آغاز کرده است.
پس آگاه باشید که انقلاب واقعی ابدا اتفاقی خارج از وجود انسان نیست، بلکه اگر مردمان بیشتری هشیار و آگاه شوند، اگر انسانهای بیشتری در آگاهی و معرفت درونی رشد کنند، دنیا قطعا تغییر خواهد کرد.
راه دیگری نیست، زیرا سیاستنداران تنها میتوانند بر مردمانی نا آگاه و هیپنوتیزم شده حکومت کنند.
اشو
@hooshmandy
6 586
سرو
عدهای تصور میکنند تزکیۀ نفس تنها در اعراض و دلکندن از تعلقات مادی و دنيایی است. اين تصور ناشی از محدود ديدن "نفس" است. مسألۀ "نفس" يا "من" تنها تعلقات مادی نيست. تعلقات روانی بسيار وسيعتر و مخربتر از تعلقات مادی است. اصلاً درستتر اين است که بگوييم انسان به خود ماديات تعلق ندارد، بلکه به تعبير و ارزش اعتباری آنها تعلق دارد. چيزهای مادی در حقيقت پشتوانۀ ارزشهای روانی هستند و تعلق انسان به آنها به خاطر همين پشتوانگی است.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
6 586
اشتباهیابی
"خود" یک "چیز" و یک واقعیت نیست تا آن را با دید "وانهادن" یا خارج کردن از ذهن نگاه کنیم.
تنها مسئلهٔ ما این است که القائات اولیۀ محیط، ذهن ما را درگیر یک مقدار حرکات و تصورات اشتباه کرده است. و اکنون ذهن با وسعت عجیبی درگیر آن حرکات اشتباه است. بنابراین اصل کار ما "اشتباهیابی" است. ما باید فقط به اشتباهات حاکم بر ذهن آگاه گردیم. نفس آگاهی عین تصحیح اشتباه است!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@hooshmandy
6 586
چند روز پیش برای خوردن صبحانه رفتم حلیمفروشی آقا مهدی در شهر ابریشم. از او خواستم برایم یک پیاله آش بکشد. در حالی که آش را در ظرف میریخت، با «مهربانی» و خوشخدمتی شروع کرد به حالواحوال و چاقسلامتی کردن و گفت: «در این شلوغیهای اخیر از آشنایانتان کسی که کشته نشده انشاءالله؟»
میبینید «خود» چقدر ما انسانها را محدود و کوچک میکند؟ چقدر فقط دنیای خودمان برایمان مهم است و دغدغۀ دنیای کوچکی که برای خودمان ساختهایم را داریم. دنیای «خود»، دنیای «من»؛ یعنی متعلقات من. این متعلقات میتواند ماشین من باشد، خانهٔ من باشد، حساب بانکی من باشد، یا فامیل و دوست و آشنای من، همشهریهای من، یا گروه و دستهٔ من.
انگار از انسانها فقط آن قسمتشان که به من مربوط است مهم هستند، بقیه اصلاً اهمیتی ندارند. گویی آن جوانی که با من نسبتی ندارد، مهم نیست.
این نگاه را در مقیاسی بزرگتر، میان سیاستمداران هم به وضوح میبینیم: کشور من، مردم من؛ حتی اگر به قیمت آسیب دیدن یا نابودی باقی انسانها باشد. گویی تمام توجه و دلسوزی فقط باید در محدودهٔ «من» و «ما» باشد! این فاجعه است.
تمام اختلافات انسانها و جنگ و خونریزیها و جنایتها سر همین روش نگاه است. لفظ، نامگذاری، تعلقات «من».
ریشهٔ همۀ شرها و بدبختیها همین «من» است؛ همین مرز ذهنی که ما انسانها خودمان، در ذهنمان، وضعش میکنیم و همدیگر را از هم جدا میپنداریم. و بر اساس همین پندار یکدیگر را سلاخی میکنیم.
شما خودت درون خودت را ببین. آیا یک مجموعهای از تعلقات شخصی که دلنگران آنها هستی، اعم از مادیات و یا افراد، برای خودت نداری؟
6 586
همش همین بود؟حسین پناهی خلاصه ی زندگی رو تو این چند ثانیه میگه...شاید تو ام اومدی کنارم نشستی🖤#.mp4
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
