ar
Feedback
وبلاگ‌خوانی

وبلاگ‌خوانی

الذهاب إلى القناة على Telegram

نوشته‌هایی از وبلاگ‌هایی که می‌خوانم و دوست دارم.

إظهار المزيد
3 940
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-1230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
چند سال پیش،یک دوستی مجازی ای با کسی داشتم،چون ظریف و نازک بین بود می توانستیم باهم حرف بزنیم.اشتراک دیگری نداشتیم.توی جهان هم جا نشدیم.کم کم فاصله گرفتیم و تمام شد. چند روز ‌پیش،یک پیام عادی امد روی موبایلم،نوشته بود:من آسترالیا هستم. خنده ام گرفت. اصلن یادم نبود که قصه ای که فقط بین من و دو سه نفر از دوستهایم بود را برایش تعریف کرده ام یک روزی. ماجرا این بود که محل کارشوهر یکی از دوست های صمیمی من آستارا بود .چند سال پشت هم دوستم عید ها میرفت آستارا،ما توی خودمان اسمش را گذاشته بودیم آسترالیا که سفرهای دوستم باکلاس تر به نظر برسد. دیدم این ادم چقدر خوب به من گوش داده .خوشم امد.گفتم چه خوب یادت مانده.گفت:معمولن به یادت هستم! چقدر مهم است که ادم در یاد کسی باشد. بعد فکر کردم دیدم من از یادها گریخته ام.انقدر برایم درد داشته که به یاد کسی باشم که دیگر یاد گرفته ام بی هیچ کسی توی ذهنم باشم.این را بلد نبودم.همیشه باید به کسی فکر میکردم.اخریش پدرم بود که یادش را دو دستی چسبیده بودم.یکی دوماه پیش توی جلسه ی درمان،دستم را از دست پدر به زور کندم.ده سال بود دست پدر را از قبر بیرون نگه داشته بودم.خودم هم خسته شده بودم.دوباره پدر را خاک کردم بعد از ده سال و با دو دستم برگشتم خانه.دو هفته واقعن کتفم یخ زده بود و هر کار میکردم تکان نمیخورد.کم کم خوب شد دستم. اما وقتی کسی یاد کسی را ندارد زندگی سرد و بی معناست.به تراپیستم گفته ام به عنوان یک زمان خالی بین دوتا چیز (چیزی که از دست رفته و چیزی که به دست می آید)این روزها را حاضرم اینطور در خلا طی کنم،اما برای همیشه نه...دلم میخواهد کسی روی ذهنم زندگی کند.۲۴ساعته در یادم باشد،کسی که اینبار شاید بیشتر از من بماند.چرا که بی دوست زندگانی هیچ وقت ذوقی ندارد..

اداره‌ها فکر کنم باز بود ولی با دست‌ودل‌بازی مرخصی می‌دادند. جمع کردیم رفتیم کرمان. به هزار بدبختی و با اتوبوسی که مقصدش بندرعباس بود و بعد از بیست ساعت ما را نزدیکی‌هایِ کرمان پیاده کرد رسدیم به سرزمینِ مادریِ مادرم. در کرمان فک و فامیل و دوست و آشنا (هم نزدیک و هم خیلی نزدیک و هم دور) چنان بلایی سرمان آوردند که نه‌تنها خودمان برگشتیم، بلکه مادربزرگ را هم که خیلی از دستِ پدربزرگ به عذاب بود برداشتیم آوردیم. دوتایی رفتیم و سه‌تایی با لب‌ولوچه‌ی آویزان برگشتیم زیرِ موشک‌هایِ عراق. وقتی کرمان بودیم دوباره اطرافِ ما را زده‌بودند. رسیدیم تهران مادر گفت جمع کنیم برویم پناه‌گاهِ شبانه‌روزی. پارکینگِ زیرزمینیِ یک اداره‌ای که سه‌چهار طبقه‌ی منفیِ بزرگ داشت. بزرگ و خفه و گرم و پر از بوهایِ مختلف. دو سه‌هفته‌ای گمانم این‌جوری کنارِ چندصد خانواده‌ی دیگر زندگی کردیم. مثلن علی‌رضا خمسه هم آن‌جا بود با خانواده‌اش. یا مثلن یک بار ریختند تویِ یک تکه از طبقه‌ی منفیِ سه که یک خانواده چادر زده‌بودند و توش داشتند عرق می‌خوردند. همه‌شان را گرفتند. آن موقع کمیته بود. نیروی انتظامی و این‌ها نبود. کمیته می‌برد و شلاق می‌زد. این را یک بار که مهدکودک بودم هم تویِ پارک لاله دیده‌بودم. از طرفِ مهدکودک برده‌بودن‌مان که بچرخیم بعد تویِ یکی از اتاقک‌هایِ نگهبانیِ پارکِ لاله داشتند چند نفر را شلاق می‌زدند. مربی‌مان هم ما را جمع و جور کرد و برگرداند مهدکودک. هنوز تصویرِ آن پارکِ لاله و آن پناه‌گاه یک چیزهایی در ذهنم هست. البته می‌گویند این چیزها که فکر می‌کنیم خاطره‌هایِ روشنی هستد، «فکر می‌کنیم» که خاطره‌هایِ روشنی هستند. اصلن معلوم نیست اتفاق افتاده‌باشند یا نه. معلوم نیست و با قطعیت نمی‌شود گفت. ذهن هزار جور بازی دارد و هرچیز را هزار بار دست‌کاری می‌کند. ولی به‌هرحال یک‌چیزهایِ این‌جوری‌ای یادم هست. مثلن از پناه‌گاه بویِ غذاهایِ خوبش یادم هست. یا این یادم هست که مادر درسِ من را ول نمی‌کرد. بچه‌هایِ دیگر تویِ پناه‌گاه ولو و سرخوش خوش‌حال بودند ولی من باید دیکته چیز می‌کردم. یک بار با چند تا از بچه‌هایِ دیگه توی پناه‌گاه رفته‌بودیم طبقه‌هایِ دیگر بازی کنیم. یک بازی‌ای که می‌کردیم و تصویرش یادم هست (با آن قید که معلوم نیست اصلن چنین اتفاقی افتاده‌ یا نه) این بود که جلویِ یک ماشینِ بیوکِ شیری رنگِ پارک‌شده تو پناه‌گاه واستاده‌بودیم و نوبتی تف می‌کردیم به سمتِ شیشه‌ی جلویِ ماشین. هرکی تفش بالاتر تو شیشه می‌رفت برنده‌تر بود. بعد آژیرِ قرمز زدند. آن موقع‌ها موقعِ حمله آژیری چیزی می‌زدند. آژیر که زدند مادر من را پیدا نمی‌کرد و هول کرده‌بود که نکند رفته‌ام بیرون و طوریم شده. وقتی پیدایم کرد دعوام کرد و کتکم زد. مثلِ همه‌ی مادرهایی که وقتی خیال‌شان از زنده‌بودنِ بچه‌شان راحت می‌شود، کتکش می‌زنند و دعواش می‌کنند. موشک‌باران که تمام شد، برگشتیم سرِ خانه‌زندگی‌مان و چندماه بعدترش خودِ جنگ هم تمام شد. ۲۷ تیر ۶۷. قطع‌نامه و جامِ زهر... ولی امشب داشتم فکر می‌کردم چی گذشته واقعن به مادرم آن سال. بعد دلم خواست یک جوری بود و می‌توانستم بهش بگویم «می‌فهمم که چه زندگیِ سختی داشتی». زندگیِ الانِ ما هم آسان نیست البته. هم می‌ترسیم و هم امیدواریم. و عمرمان همین‌جوری بینِ ترس و امیدواری دارد می گذرد. و در این گذشت، آدم‌هایی برایِ همیشه از این خانه‌ها می‌روند و دیگر برنمی‌گردند. دارم فکر می کنم آیا ممکن است بعدها کسی بنشیند و اتفاق‌هایِ سالِ ۱۴۰۴ را که مرور می‌کند، جدا ز اتفاقاتِ تاریخی، یک لحظه به حس و حالِ آدم‌هایی که در این سال «ایرانی» بوده‌اند و تو ایران زندگی می‌کرده‌اند فکر کند؟ و بعد با خودش بگوید «چی کشید‌ه‌ن مردمِ بی‌چاره اون سال» کاش یکی باشد... فرقی هم نمی‌کند. واقعن فرقی به حالِ ما نمی‌کند به‌خصوص که معلوم نیست کدام یک از چیزهایی که ما کشیده‌ایم واقعی است و کدامش را ذهنمان درست کرده. اصلن واقعیت چه‌شکلی است؟ و چه‌جوری است که واقعیتِ ما این‌قدر همیشه تاریک و سیاه بوده‌است؟ ولی امیدوارم یکی بعدن دلش به‌حالِ ما بسوزد و بگوید «آخی... الهی بمیرم» آن موقع ما نیستیم و مرده‌ایم. ما از این خانه می‌رویم. خودِ خانه هم معلوم نیست همین‌جوری باشد یا نباشد. ولی حتا این‌که یکی بعدها دلش به حالِ ما بسوزد خودش بهم امیدواری می‌دهد. http://alephmim.blogspot.com/2026/06/blog-post.html

جمعه ۲۵ اردی‌بهشت ۱۴۰۵: این را قبل از جنگِ دومِ سالِ ۱۴۰۴ نوشته‌بودم. بینِ دی‌ماه و جنگ. یادم نیست چرا تویِ وبلاگ نگذاشتم. شاید روزهایی بوده که وی.پی.ان وصل نمی‌شده. یادم نمی‌آید. حافظه‌ام خیلی خراب شده این مدت. مثلن اسمِ فیلم‌ها و بازی‌گرها را به سختی به یاد می‌آورم. و تازه (همین‌طور که تویِ این هم نوشته‌ام) اصلن از کجا معلوم که من این را قبل از جنگ نوشته‌باشم؟ از کجا معلوم خاطره‌ای که از نوشتنِ این دارم، خاطره‌هایی که نوشته‌ام، خودم و دنیایی که در آن زندگی می‌کنم واقعی باشند؟ حالا هرچی... این را قبل از جنگِ دومِ سال ۱۴۰۴ نوشته‌بودم و الان دارم از رو کاغذ تایپ می‌کنم و می‌خواهم اگر توانستم با کامپیوتر وصل شوم، تویِ وبلاگ بگذارم: *** امشب به این نتیجه رسیدم که سال ۱‍۳۶۶ چه سال سخت و وحشت‌ناکی برای مادرم بوده. برای خاله هم بوده ولی برای مادر خیلی سخت‌تر. و این سخت گذشتن انگار از هردوتاشان به من هم رسیده. مادر آن سال تویِ محل کارش به مشکلِ سختی خورد. سرِ مجرد بودنش. به قولِ خودشان «مطلقه» بودنش. بعد تو همون حال خواهرش (خواهرِ عزیزش که اندازه‌ی بچه‌ی خودش دوستش داشت و البته طبعن مثلِ بچه‌ی خودش نگران و سرزنش‌گر و کنترل‌گرش هم بود) که در ازدواجی درب و داغان بود، یک‌هو آخرِ بهار معلوم شد حامله شده. پاییزِ آن سال آن خانمِ پیرِ چارقدبه‌سری که قوم و خویشی‌ای هم با پدربزرگ و مادربزرگم داشت مُرد. قبلن‌ها کمکِ مادربزرگ و پدربزرگ بود و بچه‌ها را بزرگ می‌کرد. من که به دنیا آمدم آمد تهران که مثلن کمکِ مادر این بچه‌ جدیده‌ی سلسله‌ی جلیله را بزرگ کند. پیر شده‌بود. نایِ کار کردن نداشت. خانه‌ی ما زندگی می‌کرد و مادر، از اون هم مراقبت می‌کرد. مادری که خودش هم سنی نداشت. سی‌ویک سالش بود. پاییزِ سالِ ۶۶ آن خانومه کفِ همین اتاق مُرد. کفِ همین اتاق که الان من نشسته‌ام رویِ تخت و تویِ کاغذهایِ ۷۰ گرمی سبزرنگی که چند هفته پیش از بهارستان خریده‌بودم دارم این‌چیزها را می‌نویسم و حال ندارم بروم پشتِ کامپیوتر تایپ کنم. خانومه (نَنو معصومه) چند وقتی مریض بود و تویِ مهرماه بود که مُرد. من تویِ اتاق (همین اتاق) داشتم بالایِ سرِ ننو معصومه بازی می‌کردم. یواش... فکر می‌کردم خواب است. یک بویی هم در اتاق پیچیده بود. در خانه و در اتاق. بویِ زخمِ بستر و این‌ها بود. این را بعدن فهمیدم. اسمش را گذاشتم «بویِ مردن». بویِ مردن در این اتاق پیچیده بود و من نمی‌فهمیدم بویِ چیست. مادر آمد یک چیزی را در سر و گردنِ ننو معصومه بررسی کرد. شاید نبض یا نفس. یادم نیست. این یادم است که به من گفت برو تو حیاط بازی کن. من فهمیدم مُرده. ولی نمی‌فهمیدم مردن یعنی چی. حتا وقتی هم‌سایه‌ها آمدند و آن‌ها هم بررسی کردند و مطمئن شدند مرده باز نمی‌فهمیدم یعنی چی. یکی از هم‌سایه‌ها یک مُهرِ نماز را با آب قاطی کرد و کرد تو حلقِ جنازه‌ی ننو معصومه... من وقتی فهمیدم مردن یعنی چی، که یک ماشین متوفیات آمد دمِ در. یک برانکارد را بردند تو. من تو حیاط بودم و با یک‌جور سه‌چرخه‌ی پلاستیکیِ نارنجی بازی می‌کردم. برانکارد را از خانه آوردند بیرون. تو حیاط دیدم که ننو معصومه را زیرِ ملافه‌ی سفیدی خوابانده بودند و با برانکارد دارند می‌برندش. آهان... این‌جا بود که فهمیدم مردن یعنی چی: مردن یعنی این‌که برایِ همیشه از این خانه بروند. بروند جوری که هیچ‌وقت برنگردند. خوابانده رویِ برانکارد زیرِ یک ملافه‌ی سفید. مردن یعنی این. یعنی «دیگر نیست». و از این «دیگر نیست» بارها و بارها سال‌هایِ بعد در زندگی‌ام دیدم. مادر خیلی دست تنها و تک و تنها بود. کارهایِ جمع و جور کردنِ جنازه و این‌ها را هم‌سایه‌ها کمک کردند. کفن و دفن و این کارها را هم هم‌سایه‌ها و یکی دو نفر از فامیل. این همان پاییزی بود که بچه‌ای را که مادر هفت سال تقریبن تنهایی بزرگ کرده‌بود (یا آن‌جور که فامیل به ما می‌گفتند: به نیش کشیده‌بود مثلِ گربه‌ی مادری که بچه‌اش را به نیش می‌کشد و این‌طرف و آن طرف می‌برد) باید می‌رفت مدرسه. این بچه باید می‌رفت مدرسه و همین، علاوه بر کار و زندگی و روزمرگی،زندگی و ذهنِ مادر را مشغولِ چیزهایِ تازه‌تری هم کرد. درس و مشق و دیکته و بچه‌ی شیطون و فراری از درس و مشق و دیکته. آخرِ آن سال خاله هم بچه‌اش را به دنیا آورد. شوهرش تا دو سه هفته پیش از به‌دنیا آمدنِ بچه ایران نبود اصلن. ول کرده‌بود رفته‌بود آلمان و اون ورا که خواهرش بود. کسی فکر نمی‌کرد بیاید. همه فکر می‌کردند مثلِ پدرِ من که روزِ آخر آمد بیمارستان، این هم نمی‌آید. ولی شوهره آمده‌بود. یکی دو هفته قبل از تولدِ پسرخاله آمد. یک ماه بعد موشک‌باران شروع شد. اطرافِ ما را چند بار زدند و مادر تصمیم گرفت برویم کرمان. مدرسه ها بسته‌بود.

Repost from سَبيدو
«ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر، ترس از به خواب رفتن در شب، ترس از به خواب نرفتن، ترس از گذشته‌ی بازگشته، ترس از این ­دَمی که پر می‌گیرد، ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ می‌خورد، ترس از صاعقه‌ها، ترس از نظافتچی با لکه‌ای بر گونه‌­اش، ترس از سگ‌هایی که گفته شده گاز نمی­‌گیرند، ترس از تشویش، ترس از شناسایی جسد یک دوست، ترس از بی پول شدن، ترس از ثروتمند بودن، اگرچه مردم این را باور نمی­‌کنند، ترس از نمایه‌های روان­شناسانه، ترس از دیر رسیدن و ترس از رسیدن پیش از دیگران، ترس از دست‌خط فرزندانم روی پاکت‌های نامه، ترس اینکه آنها قبل از من می­‌میرند و من احساس گناه می­‌کنم، ترس از زندگی با مادرم در پیرسالی او و خودم، ترس از سرگشتگی، ترس اینکه امروز با یادداشتی غم انگیز پایان می‌گیرد، ترس از بیدار شدن و فهمیدن اینکه تو رفته‌ای، ترس از فقدان عشق و ترس از عاشق نبودن به کفایت، ترس اینکه آنچه دوست دارم برای آنانکه دوستشان دارم مهلک است، ترس از مرگ، ترس از عمری طولانی، ترس از مرگ، یکبار گفته ام این را» ریموند کارور

Repost from N/a
دوران تنهایی ام هنوز به سر نیامده . یک روزنه باز شده بود برای اینکه هنوز می شود جور دیگری زندگی کرد. اما کم کم پاهام از روی ابرهای جدید امد زمین.زندگی ام همان زندگی قدیمی بود.هنوز تنها بودم و روزگار عجله ای نداشت برای اینکه طعم شادی را بهم بچشاند. علی اقا شبیه مردهای مناسب من بود.یک جور فهم و درک عمیقی از خودش نشان می داد.از انها که عاشقانه به زمین خیره بود و از دیدن باغچه ها مجذوب می شد و اگر زاغچه ای را سر یک مزرعه میدید جدی می گرفت.از ان جور ادم ها بود.ف گفته بود این پسره از تو خوشش امده حالا ببین.فکر کرده بودم حالا می بینم،ف اشتباه نمی کند. در جا هوایی شدم .بعد از سال ها یک ادمی را دیده بودم که شبیه چیزی باشد که دوست دارم. علی اقا به سنگ ها و صخره ها موشکافانه نگاه می کرد،یک جور قربان برگ های در امده از زیر زمین می رفت که انگار معشوقش باشند ،میان دشت بابونه می خوابید و در حالیکه حشره ی سبز پشت عینک افتابی من را ارام روی برگ درختی می سراند می گفت : این جونور می خواسته از پشت عینک شما دنیا را ببیند. با علی اقا سه شب زیر یک سقف خوابیدیم .دو شبش توی اتوبوس،یک شب توی چادر بزرگ پانزده نفره برزنتی که کمپ کرده بودیم.صبح که از توی کیسه ی خوابم بلند شدم نشستم و چشم های پف کرده ام را مالیدم،بلند شده بود نشسته بود توی کیسه خوابش ،نگاهمان به هم خورد،یک لحظه فکر کردم اگر علی اقا بیاید حاضرم کنارش پیر شوم،برخلاف بقیه که فکر میکنم حوصله ام را سر میبرند. اما سه شب را در یک فضا صبح کردن دلیل نمی شود که ما را به اشنایی برساند.صبح روز سوم در ترمینال ازادی خداحافظی کردیم از هم و دیگر قرار نیست جایی به هم بر بخوریم. خیال خوش شاعرانه ام تمام شد.دوباره همان زندگی ساده و بی ذوق چیزی فرق نکرده الا یک نور کوچک بیشتر از هفته ی قبل.انگار هنوز ادم هایی هستند که میشود دوستشان داشت ،زمزمه کردم:چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج...

Repost from مادر عروس
داستان کوتاه: درک ظریف هستی توی خونه‌ی ما سنگ زیرین آسیاب زندگی نه پدرم بود و نه مامان، قهرمان اصلی و بی‌چون و چرا آقای خردادیان، ماشین رختشویی و خشک‌کن جنرال الکتريکز قدیمی‌ای که پدرم قبل از انقلاب خریده بود و هنوز آخ نگفته بود. فقط در اثر کبر سن کمی کمرش شل شده بود و همچنین قر فراوانی توش جمع شده بود که نمی‌دونست کجا بریزه. اینه که موقع آبگیری‌نهایی همچین جمیله‌وار باسن مبارک رو می‌لرزوند و گاهی تا وسط آشپزخونه می‌اومد و صحنه رو با رقص دلبرانه‌ی خودش به آتیش می‌کشید. اینجور مواقع پدرم از زیر عینک نگاهی به مادرم می‌انداخت. نگاهی که در نهایت عجز از بی‌خردی یک انسان بی هیچ کلامی می‌گفت: "جدا چطوری می‌تونی انقدر خر باشی؟" بر کسی پوشیده نبود که خردادیان بعد از آقای دوشکی (سگ‌مون) شخصیت محبوب پدرم بود. خودش با دقت خردادیان را انتخاب کرده بود و معتقد بود مامان با انداختن حوله‌های بزرگ داره پسرش رو دستی دستی به کشتن می‌ده‌. یک بار که مامان اون اطراف نبود در ماشین رو باز کرد و چهارتا حوله ی آب کشیده بزرگ کشید بیرون و با افسوس به من که از سر بی‌حوصلگی رفته بودم سر یخچال گفت: " هزار بار بهش گفتم این ماشین هم مثل هرچیزی توی دنیا یک ظرفیتی داره. هر حوله چندین برابر وزن خودش آب می‌کشه‌ و این همه وزن پدر موتور رو در میاره‌." بعد نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب گفت: "اما متاسفانه مادرت هیچ درکی از فیزیک و جاذبه و سنگینی نداره!" من بزرگ شدم و از آن خانه رفتم اما درس پدر با من ماند. تا همین الان هم حواسم هست حوله زیاد تو ماشین نریزم و سرعت اسپین نهایی رو با وزن بار تنظیم کنم که به موتور ماشین فشار نیاد. ریا نباشه من خودمم با این که شخصیت محبوب کسی نیستم توی زندگی درد زیادی کشیدم. می تونم بفهمم بار سنگین رو با سرعت زیاد بخوای دور سرت بچرخونی چه بلایی سر موتور محرکه‌ی حیاتی‌ت وارد میشه. اما من مشکل بزرگ دیگری دارم. *** من متخصص شکستن گیلاس‌های ظریف هستم. با چنان سرعتی آن‌ها را موقع شستن و بیرون آوردن از ماشین ظرفشویی می‌شکنم که انگار دستیار جبار سینگ هستم و قراره خانم شعله بیاد رو شیشه شکسته‌ها برامون برقصه. دیروز میهمان داشتم و بعد از غذا گیلاس‌ها را توی ماشین می‌گذاشتم که دوستم دستم را گرفت و با اصرار گیلاس‌ها را با دست شست. وقتی بهش گفتم همیشه با ماشین این‌ها را می‌شورم یک لحظه چشمان قشنگش گرد شد و همان نگاهی توش نشست که پدرم به مادرم می‌کرد. نگاهی که متحیر بود یک نفر چطور انقدر می‌تونه خر باشه؟ بعد گفت "عزیز دلم اینها خیلی ظریف هستن و توی ماشین می‌شکنند!" *** متاسفانه من درکی از ظرافت و شکنندگی ندارم. فشار و سنگینی و له شدن زیر بار رو ولی خوب می‌فهمم. زندگی توی ایران، توی جنگ، توی فشارهای روانی از همون کودکی بهم یاد داده که چطور میشه له شد. می‌تونم بفهمم موتوری که دیگه نمی‌کشه یعنی چی، رفتن تا انتهای لرزش زیر بار هستی و فروپاشی چه حسی داره اما توی اون محیط زمخت هرگز حق ظرافت و شکنندگی را درک نکردم. نه برای خودم و نه برای دیگران. یعنی راستش اصلا مجالی برای شکستن نبود. شاید فکر کنید له شدن زیر بار با شکستن فرق زیادی نداره اما سخت در اشتباهید. ادم‌ها قبل از فروپاشی زیر بار از خودشون یه علایمی نشون می‌دن، زوزه می‌کشن، وسط آشپزخونه رقص انتحاری می‌کنن. اما شکستن یک لحظه ست. هیچ‌کی نمی‌فهمه که دقیقا کی اتفاق افتاد. یک گیلاس ظریف تا یک ثانیه قبل از شکستن در کمال زیبایی داره به دنیا لبخند می‌زنه. من فکر می‌کنم روحم شکسته. من اما انقدر در تکاپو و در حال له شدن بودم که حتی نفهمیدم کی این اتفاق افتاده‌. مثل یک گیلاس ترک خورده از توی ماشین درش آوردم و گذاشتم تو کابینت‌. حالا که رفتم سراغش می بینم چه بلایی سرش اومده. بیشترش هم تقصیر خودم بوده. آدم‌هایی که درکی از شکستن ندارن ممکنه سی سال گیلاس‌های ظریف روحشون رو توی ماشین بگذارن و تو دلشون بگن تو گوه میخوری بشکنی. اما واقعیت اینه که میشه شکست و این اتفاق انقدر خواهد افتاد که ما بالاخره درک کنیم وقتی با ظرافت‌های جهان هستی طرفیم کمی آهسته‌تر، مراقب‌تر و ظریف‌تر باشیم.

Repost from Sideliner
یک چندسال پیش، یک‌شب خواب دیده بودم که پرنده‌ام. کبوتر بودم. بال‌هام خاکستری بود؛ سرم تیره و سینه‌ام سپید. تند و مسلط و یک‌نفس بال می‌زدم و باد شبیه آب، نرم و بی‌صدا از کنار تنم می‌گذشت. آسمان آبی نبود. سفید کم‌رنگ بود. سفید بی‌اهمیتِ گذرا. تنها نبودم. دوسه‌تا رفیق، همه کبوتر، هم‌رنگ و هم‌راهم بودند. سرعتمان زیاد بود و هرلحظه حواسم به این بود که هیچ خسته نیستم و هرچه بیشتر بال می‌زنم، سرحال‌ترم. اواسط پرواز، یکباره سر برگرداندم عقب. یک‌پرنده‌ی سفید دیدم که داشت به‌سختی بال می‌زد و دنبال ما خودش را می‌کشاند. پرنده پیر نبود؛ فرق داشت. شبیه جوجه اردک؛ منقارش روشن‌تر بود و بال‌هاش کوتاه‌تر و تن‌اش مثل برف، نرم و سپید. ته دلم پرنده را شناخته بودم، غصه‌ی تلاش بی‌ثمرش را خورده بودم، از آمدنش پرسوال و پریشان شده بودم و بعد بیدار شده بودم. در جهان بیداری، مدتی طول کشید تا پازل پخش‌وپلای ذهنم، شکلِ قابل تشخیصی بگیرد و بعد نتیجه بگیرم که آسمان برای همه‌ی پرنده‌ها پهنه‌ی بی‌حد پریدن نیست. جنس پرنده با پرنده فرق می‌کند؛ مثل آدم‌ها که خوی و سرشت‌شان فرق می‌کند. طول کشید تا بفهمم جنس تند و تیز خودم را قالب نکنم به پرنده‌های دیگر. به نفس‌نفس نندازم آدم‌ها را. طبیعت خودم را بشناسم و با نخِ ناممکن، آسمان را به زمین ندوزم. دو چندسال بعد، دوباره خواب دیدم کبوتر سپیدی نشسته سر راهم؛ شبیه فرستاده‌ای، پیامبری، چیزی. من آدم بودم. دست و پا داشتم و حیرت. کبوتر به‌قدری بزرگ بود که تمام قد من، به سینه‌ی سپیدش می‌رسید نهایت. رفتم جلو. آرام بود و صبور و پذیرا. دست کشیدم به نرمی پرهای تن‌اش و بعد، از فرط حیرت از خواب پریدم. حیرتم اما از بزرگی پرنده نبود؛ از عوض‌شدن معادله بود. امکانی که بین دوپرنده، وسط پهنای آسمان، با فاصله‌ی دو سه‌متر، به عقل ناقص من ناشدنی می‌آمد؛ میان آدمیزاد و پرنده‌ای غول‌پیکر ممکن شد. نه کبوتر با باز، که کبوتر با انسان! آن نخ نامرئی را ناخودآگاهم، یا یک‌جور آگاهیِ دیگر که نمی‌دانم چیست، بعد از چندسال، یکباره برداشت و آسمان و زمین را به هم دوخت و بعد هم به من خندید. که دیدی آدمیزاد؟ به همین سادگی بود. به همین سادگی. سه هنوز هربار به این دوتصویر برمی‌گردم، چیزی توی سرم تکان می‌خورد و زیر درخت‌های فهم و اطمینانم، پر می‌شود از برگ‌های زرد و بی‌وزن اعتبار. نتیجه‌ی خاصی ندارد این متن. دوپرده از ناپیدا نشان‌تان دادم و سفره‌ی حیرت هم که پهن است. هرکسی لقمه‌ی خود گیرد و از صحنه رود.

Repost from N/a
۲۸ اردیبهشت ۰۵، روز هشتادم. استخوان‌هایم درد می‌کنند و نفسم بالا نمی‌آید. دنبال بهانه‌ای می‌گردم برای گریه و چیز جدیدی که روزهای گذشته برایش گریه نکرده باشم را پیدا نمی‌کنم. نفسم را با صدا بیرون می‌دهم و به همسرم می‌گویم نمی‌دانم چه‌ام شده. زهرخنده‌ای می‌زند و می‌گوید: «نمی‌دانی؟» نمی‌دانستم چون فکر می‌کردم هشتاد روز باید زمان کافی‌ای بوده باشد برای عادت کردن. برایم عجیب است که هر روز این هشتاد روز نفس کم بیاورم و نیازم به آسنترا بیشتر از قبل شود. هشتاد روز است که امروز و فردا کرده‌ام که با اینترنت فیلترشده‌ی سابقمان برگردم و بنویسم در این حصر چه‌ها گذشته است. هر چه من صبر کردم روزها بیشتر کش آمد. همان روز اول جنگ که دستم از هر جایی کوتاه شد، در نت گوشی‌ام فولدری باز کردم و شروع کردم به نوشتن. بیشتر که شد اسم فولدر را گذاشتم روزمرگی‌های جنگ و روزها را نه با تاریخ که با هر یک‌روزی که می‌گذشت ثبت کرده‌ام و هر روز گفته‌ام اینترنت که برگردد این‌ها را می‌گذارم. جنگ آتش‌بس شد و باز من روزها را شمردم. دستم از دنیا کوتاه بود. پنجاه‌وچهار روز شمردم و راه به جایی نبردم و کنار کشیدم از شمردن. روزها کش آمده بود و یادم می‌رفت در روز چندم این بی‌خبری هستیم. در پایان روز دوم نوشته‌ام «سرم را می‌چرخانم سمت بچه و دستش را می‌گیرم و با خودم می‌گویم زنده می‌مانم بزرگ شدنش را ببینم؟» روز سوم: «گوگل‌کلندر برنامه‌های امروزم را رنگ‌ووارنگ نشانم می‌دهد. همه کنسل شده‌اند؛ بی‌آن‌که من خواسته باشم یا برگزارکننده‌های کلاس و جلسه‌ها.» روز پنجم: «گم و مرددم.» روز ششم به خودم یادآوری کرده‌ام که بچه‌ای دارم که بی‌خبر از همه‌ی دنیا می‌خواهد مادرش کنارش باشد. پس به جبران پنج روز گذشته کل روز را به بازی با او سپری کرده‌ام. اما عصرش نوشته‌ام پس هر کاری این فکر توی سرم وول می‌خورد که این آخرین‌بار است. از بابا و بچه فیلمی ضبط کرده‌ام درحالی‌که بابا قربان‌صدقه‌ی بچه می‌رود و بچه قهقهه می‌زند. دکمه‌ی استپ را که می‌زنم می‌گویم این شاید آخرین فیلم من از بابا باشد. روز هشتم به این فکر کرده‌ام که اگر من و همسرم ماندیم زیر آوار بچه را به آدم امنی می‌سپارند؟ روز نهم نوشته‌ام نوری نمی‌بینم. روز یازدهم فکر روزهای بدون جنگ هم دل‌گرمم نکرده است. با خودم گفته‌ام جنگ هم تمام شود، چه‌طور می‌خواهیم در چشم‌های همدیگر نگاه کنیم. چه‌طور به زندگی عادی برگردیم؟ روز دوازدهم می‌خواستم تا چهل‌هزار را بشمارم اما نتوانسته‌ام. نوشته‌ام «هر صبح که به آینه‌ی دستشویی نگاه می‌کنم و آب به صورتم می‌پاشم می‌شمارم هزار، دوهزار، سه‌هزار، ده‌هزار... عددها پیش نمی‌روند.» روز چهاردهم تاریخ‌ها و روزها از دستم در رفته است. نوشته‌ام که نمی‌دانم امروز چندم ماه است. روز هجدهم که فکر کنم روز اول سال جدید بوده یا یک روز قبلش داشتم از بوی ماندگی خودم خفه می‌شدم. روز بیست‌وپنجم به همسرم گفته‌ام باورت می‌شود بیست‌وپنج روز است ما صدایی نداریم؟ لست سین اِ لانگ تایم اگو. روز سی‌ویکم خواهرم پرسیده کی به زندگی عادی برمی‌گردیم؟ بعد تندی گفته زندگی ما پیش از این هم عادی نبوده. در جوابش گفته بودم ولی به زور اینترنت می‌توانستیم وصل شویم به زندگی عادی، به تکه‌ای از آزادی. روز سی‌وپنجم نوشته‌ام تا کی قرار است روزها را بشمارم؟ [به خود چهل‌وپنج روز پیشم: تا همیشه.] روز چهل‌ویکم: «نفهمیدیم صلح است؟ تسلیم است؟ یا تجدید قوا. هر چه باشد بدبختی‌اش برای ماست.» روز چهل‌وپنجم: «من چه خوش‌خیالانه برنامه‌های بعد عیدم را در گوگل‌کلندر ثبت کرده‌ام.» روز چهل‌وهفتم پسرم کمی خزیده است. روز پنجاه‌ویکم از همسر و خواهرم پرسیده‌ام باورشان می‌شود پنجاه‌ویک روز است اینترنت نداریم؟ روز پنجاه‌وسوم نوشته‌ام میلم به نوشتن‌ ته کشیده و روز پنجاه‌وچهارم حالم از کتاب‌ خواندن بهم خورده و نوشتن را هم کنار گذاشته‌ام.

Repost from N/a
یک. به دوستی‌ها خیلی فکر میکنم. به دوستی‌هایی که از سر گذروندم. به اون پیوندهایی که در بازه‌ای از زمان نزدیک و عزیز و پر کِیف بودن و بعد یک روز صبح دیگه هیچی ازشون مثل قبل نبود. به اون جمعی فکر میکنم که برای چند سال، هرروز و همیشه حضور داشت، که سفرهای زیادی رو با هم گذروندیم و غم و شادی زیادی رو اما یک روز صبح با طوماری از ناسزا از روزگار پاک شد. به زنی فکر میکنم که برای چند سال گمون میکردیم که داریم به هم فضای امنی میدیم و بعد یک بار در جلسه رواندرمانی غده چرکینی از اون ارتباط شکافته شد که دیگه هیچ بخشی ازش به روزهای قبل‌ترش برنگشت. به دوستی‌هایی که از سر گذروندم فکر میکنم. به مرزی که از جایی به بعد تلاش کردم با آدم‌ها نگه دارم و به این که چقدر صمیمیت و نزدیکی بهای پر از رنج و دردی داره. به این که از یک روزی به بعد دیگه این بها در توان من نبود، رهاش کردم و ترجیح دادم جایی دروتر بایستم به تماشا، جایی دورتری که اسمش احتمالا «تنهایی» بود. تنهایی دردناک بود و هست، یک هیولای بزرگ احمقه که حضور سنگینی داره ولی دندون‌هاش تیز نیست؛ دندون‌های صمیمیت تیز بود، بُرنده و باهوش. صمیمیت بهایی داشت که برای روزهای متوالی، شاید هم ماه‌های متوالی، انگشتش رو فرو میکرد توی زخم‌های بازی از روانم و خوب میچرخوند. دردناک بود؛ تنهایی هم هست اما تحملش به گمونم راحت‌تره. دو. برای کاری دارم چند داستان کوتاه رو ترجمه میکنم. لذت‌بخش‌ترین کاریه که در همه زندگیم کردم و البته بی‌درآمدترینش. چیزی که فهمیدم اینه که خوندن، خوندن هرچیزی، من رو فرو میبره در چاهی که به صورت معمول هم در میانه‌ش هستم. آهسته و مستمر هولم میده پایین تا جایی که دست بکشم اطرافم و کم چاه رو لمس کنم. دهنم رو می‌بنده و شوری که به طور معمول هم به سختی دارم رو خاموشِ خاموش میکنه. هرچی بیشتر میخونم، حرف‌های کمتری برای زدن دارم و جون کمتری برای زندگی کردن؛ با این حال ازش لذت میبرم. این حال رخوت‌آلودِ تنهای پوچ که بهم میده لذت می‌برم. سه. غروب پنجشنبه، وسط دره‌ای در میانه ناکجاآباد جهان بودیم. میم خواست از دره بریم بالا، خودمون رو برسونیم به بلندی تا بتونه از غروب و بعد از طلوع ماه و آسمون شب عکس بگیره. من این روزا به هرچیزی که حال میم رو بهتر کنه تن میدم. بی‌اغراق اگر بدونم که شکافتن سینه‌م و بیرون آوردن قلبم میتونه حالش رو بهتر کنه، لحظه‌ای در انجامش تردید نمیکنم؛ بالا رفتن از دره و نشستن نوک یک بلندی و چند ساعت صبر کردن برای این که کاری که دوست داره رو انجام بده، هیچی نبود. به بلندی که رسیدیم، نشستم روی یک صخره زبر و ناهموار و زل زدم به چیزی که توی آسمون اتفاق میفتاد. خورشید جایی در انتهای آسمون حل شد، بعد ستاره‌ها دونه دونه روشن شدن و چند ساعت بعد کهکشان راه شیری، یک خط نورانی عجیب رو وسط آسمون ساخت. به میم گفتم «ما توی این جهان هیچی نیستیم» گفت «تصور کن که هرکدوم از این نقطه‌های پرنور بالای سرت، خودشون یک جهان دیگه‌‌ن که ابعاد جهانی که توش ایستادی در برابر ابعاد اون جهان‌ها، هیچه.» یک نقطه هیچ بودم در جهانی که هیچ بود، وسط مشکلاتی که هیچ بود، با غصه دردی که هیچ بود و وحشت‌زده از هیچی که پیش روم بود... . چهار. دنبال کار میگردم. از حرفه‌ای که بلدم خسته‌م. دلم میخواد چیز تازه‌ای رو امتحان کنم. چیزی که کمتر اشتباه باشه، امن‌تر باشه و انقدر احساس ناکارآمدی نداشته باشه. حوزه‌ای که دوست دارم رو پیدا کردم و شروع کردم به گشتن دنبال موقعیت‌های شغلی کارآموزی تا شاید از این منجلابی‌ای که توش افتادم خارج بشم. بیشتر موقعیت‌ها برای زیر 23 سال بود. دستم رفت روی دکمه ارسال رزومه و لحظه آخر خاطرم اومد که دیگه 23 ساله نیستم، چهار سال از آخرین باری که 23 ساله بودم گذشته، چند قدم تا سی سالگی فاصله دارم و ظاهرا در شرف حذف شدن از خیلی مسیرها قرار گرفتم.

۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ روزهای بعد از آتش‌بس کارِ اینترنتی، هنوز به چشم خیلی‌ها کار حساب نمی‌شود و حکم کار جانبی را دارد؛ درست مثل هنر. آن‌وقت‌ها که ما می‌خواستیم انتخاب رشته‌ی دبیرستان‌مان را انجام بدهیم، هر کسی که از راه می‌رسید، می‌گفت: «ریاضی یا تجربی بخوان، هنر را هم در کنارش ادامه بده.» انسانی هم که رشته‌ی بچه‌تنبل‌ها بود. و همین هم بود که خیلی از هم‌سن‌وسال‌های ما در این تله افتادند و دکتر و مهندس اجباری شدند و بعد هم از فشار زیاد کارشان به زیر خاک کشید. داشتم می‌گفتم. آدمِ دورکار هم مثل آدم هنرمند است و انگار که در این جامعه از هیچ‌کس هم‌دلی نمی‌گیرد، مگر همان قشری که مثل او بیشتر کسب‌وکارش روی داشتنِ اینترنت می‌چرخیده است. حالا اگر این آدمِ دورکار، کارش مثل من با هنر و ادبیات گره خورده باشد، و آمیخته به جهان کلمات باشد، بیشتر هم از این و آن حرف می‌خوریم که کار شما که حالا کار خاصی نیست. تمام این چند وقت، اوضاع برای من به همین منوال گذشته‌است. گویی که با این حجم از عدم همدلی آن‌هم در این اوضاع، آدم‌ها می‌خواهند سربه‌سرم بگذارند. از راه که می‌رسند، می‌پرسند که: «حالا این روزها چه می‌کنی؟!» و وقتی پاسخ می‌دهم که پنج‌ماه است که (یعنی از دی‌ماه تا به امروز) بیکار شده‌ام و پروژه‌های دورکاری‌ام را از دست داده‌ام، می‌گویند: «باز خدا را شکر که در خانه‌ی پدرت زندگی می‌کنی. خدا را شکر کن که اجاره‌خانه نمی‌دهی.» و چه و چه. بعد خیلی واقعی برایم سؤال می‌شود که اگر در خانه‌ی خودم بودم و اجاره‌خانه هم داشتم، احتمالاً نمی‌گفتند که باز خوب است که حداقل کار تو کار خاصی نیست و حالا صفر هم بشوی که دیگر شده‌ای؟! و خب جواب من هم بله است که حتماً می‌گفتند! همان‌طور که در روزهای تعدیل کار نیروها که هنوز هم ادامه دارد، وقتی درخواست استخدام می‌فرستادم پاسخ می‌دادند که ما نیروهای خودمان را هم تعدیل کرده‌ایم و فعلاً نیرو نمی‌خواهیم. هر چند که اگر آن‌ها نیروهای «خودمان» بودند، کار به این ماجراها نمی‌کشید. همین چیزها البته قبلاً هم بود. و هر بار که شاکی می‌شدم و می‌گفتم تا قشر کارمند احساس خطر نکند، هیچ‌کس دلش برای باقی بیکار‌شده‌ها نمی‌سوزد، همه چپ‌چپ نگاهم می‌کردند که یعنی این چه چرت‌وپرتی است که تو می‌گویی و حالا برای همان کارمندها دارند می‌گویند که بالأخره باید بچه‌ها دانش خودشان را به‌روز کنند. انگار که مثلاً با خریدن کانفیگ نمی‌شود و حتماً باید سیاه‌رویِ سیم‌کارت سفید و خواهان سیم‌کارت پُرّرو باشند، تا به‌روز شوند؛ یا اصلاً انگار که دانش بقیه با امکانات زمان میرزاقلقلک‌خان نکبت‌السلطنه کار می‌کند و نیاز به به‌روز شدن ندارد…! این‌ها را نگفتم که دل کسی بسوزد و یا بخواهم همدلی بگیرم، نه! این‌ها را گفتم که بگویم از این‌که تمام وجوه زندگی‌ام در گروی تصمیمات سیاسی هر طرف است، متنفرم…! #چهره‌ی_جنگ #دیگر_نام_احساسم_را_نمی‌دانم @tavasoli_zahra

سر زدن به فضاهای مجازی مثل پرسه در دبستانی است که آن‌جا درس خوانده‌ای. می‌بینی ساختمان‌ها هستند، حیاط مدرسه هست، بوفه هم هنوز آن گوشه‌ی همیشه سایه سرجایش مانده. فقط تو و‌ دوستانت دیگر این‌جا نیستید. شما، صدای شما از این‌جا رفته‌اید...

بچه که بودم با دخترِ همکار مامانم که هم‌محله‌ای هم بودیم دوست شدم. وقتی برای اولین بار، در یک روز بارانی رفتم خانه‌شان از دیدن صحنه‌ای عجیب حسابی جا خوردم‌. تشتی گوشه‌ی خانه، کمی آن‌طرف‌تر از مبلمان شیک و امروزی‌شان گذاشته شده بود و از سقف، چک‌چک آب می‌ریخت داخلش. دوستم تعریف کرد که اولین‌بار که سقف سوراخ شده و شروع کرده به چکه‌کردن، ترسیده‌‌اند، فرش‌ها را جمع کرده‌‌اند، کاسه‌ای زیر سوراخ گذاشته‌اند و مادرش تلفن زده به پدرش. پدر خودش را رسانده، دیده تعمیر سقف کار او نیست، قرار شده عمو بیاید. آمدن عمو امروز و فردا شده، هی عقب افتاده، سوراخ مانده توی سقف و کاسه را برداشته‌اند و به جایش تشت گذاشته‌اند‌. و کم‌کم خو گرفته‌اند، تشت شده عضو جدید خانواده و آن‌قدر عادی شده که تازه وقتی می‌روند به‌ خانه‌ای دیگر، یادشان می‌آید آن تشت و آن سوراخ و آن چک‌چک و آن بوی دائمی نم نباید آنجا باشد‌. ما درس خواندیم، گپ زدیم، بازی کردیم... و تشت آنجا بود برای خودش، با صدای چک‌چک مدامی که دیگر داشت برایم به شکنجه تبدیل می‌شد. روزی که آن‌ها آمدند خانه‌ی ما، پسربچه‌ی چهار پنج‌ساله‌ی خانواده با کنجکاوی پرسید: "اینا تشت‌شون رو کجا گذاشتن؟!" یعنی وجود یک تشت در گوشه‌ای از خانه در نظر آن بچه عادی و حتی بدیهی بود. بعدها وقتی تابستان رسید و باران‌ها قطع شد، اعتراف کردند که یادشان رفته بود آن وضع طبیعی نیست و اعصاب‌خردکن است. یک پاییز تا بهار، یک خانواده آزار دیده بودند؛ چون عادت کرده بودند، به تحمل کردن. تحمل‌کردن اگر ته نداشته باشد، اگر برای رفع مشکل نجنگی، اگر بپذیری و بگذاری جایی سوراخی بماند که بماند، کم‌کم بی‌آنکه بفهمی فرسوده می‌شوی، بی‌آنکه بفهمی درد را، زخم را سهم خودت می‌دانی، بدیهی می‌دانی. حتی اگر مجبور به تحمل چیزی هستیم، باید آگاهانه باشد. باید بگوییم من این شرایط را، این زندگی را، این پارتنر را، این شغل را، این مکان را تحمل می‌کنم تا وقتی که‌... هر نامرادی‌ای باید ته داشته باشد؛ آدم آهن نیست که نشکند. قطب‌الدین صادقی جایی خطاب به دانشجویانش می‌گوید: "دنیا برای رنج‌هایی که شما می‌کشید ارزشی قائل نیست، بلکه برای پاسخی که به آن می‌دهید ارزش قائل است." با تحمل کردن و با سوختن و ساختن قهرمان نمی‌شویم، بلکه با گذر عاقلانه از آن‌ است که میتوانیم به خودمان افتخار کنیم. هر سوراخی، هر شکافی بالاخره یک روز باید درز گرفته شود، هر فشاری بالاخره باید برداشته شود. برای تمام عمر زیر باری ماندن، کار چهارپاهاست سودابه فرضی‌پور #داستانک 📻 @tehranpodcast 🌱

وقتی از مامانی حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ برای یک ناباور به معاد جسم، هیچ‌وقت هیچ چیز بیشتری وجود ندارد. مرگ دست بی‌باوران و نامؤمنان را در پوست گردو می‌گذارد. آخرهای تابستان، گردوسبز نوبرانه که می‌آمد، مامانی هربار که گردو پوست می‌شکست دست‌هایش رنگ می‌گرفت و سیاه می‌شد. ظهرها که از مدرسه برمی‌گشتم، بساط گردوسبز را پهن کرده بود روی چادرشب. می‌نشستم وردست مامانی و گوشه‌ی کار را می‌گرفتم. کار آسان‌تر سهم دست‌های کودکانه بود. گردوها را با احتیاط از قنداقه‌ی سبزشان بیرون می‌آوردم و حواسم بود که دستم رنگ نگیرد. به مامانی نگاه می‌کردم که چطور بی‌دستکش و بی‌پروای رنگ، قلاف سبز را می‌شکافد و بعد، کره‌ی چوبی را با میان دو سنگ می‌شکند و مغز گردو را درمی‌آورد. با خودم فکر می‌کردم مامانی چون مدرسه نمی‌رود لازم نیست دست‌های رنگ‌گرفته‌اش را در جاکتابی میز یا جیب مانتو قایم کند. آیا وقتی از مامانی حرف می‌زنیم، دلمان برای آن ظهرها و آن گردوها و آن انگشت‌های رنگ‌گرفته و آن گذشته‌ی غیرقابل‌تکرار و نوستالژی زرورق‌آلود کودکی تنگ می‌شود؟ در این پنج ماه هرگز جای او را خالی نکرده‌ام. جای هیچ‌کس در این زندگی خالی نیست. روزهای جنگ هرروز با خودم گفتم چه خوب شد که مامانی مرد؛ اگرنه اضطراب یک جنگ دیگر را هم می‌کشید. چه خوب شد که مامانی مرد؛ اگرنه هربار در اپیزودهای افسردگی من می‌خواست ذکر دعا و نذر صلوات و استغاثه بردارد و به یاد آن شب برفی که قرار بود بیایند دنبال جنازه‌ی من، به‌قول خودش «قیس‌قیس» گریه کند. چه خوب شد که مامانی مرد و بالاخره توانستم ترس کهنه‌ی مردنش را بعد از بیست‌وهشت سال از روی شانه‌های خسته‌ام زمین بگذارم. تنهائی میراث مامانی بود. با این که تا آخرین دقیقه‌های احتضار، حتی یک لحظه هم دور او خالی نشد، اما مامانی تا آن آخرین دم‌وبازدمش همان کودک تنها و بی‌کسی بود که در سال‌های اول زندگی‌اش بی‌مادر شده بود و در نوجوانی بی‌پدر. برادرم یک بار گفت: «ولی دیدی برای پیرزنی که نه سوادی داشت نه مقامی و منصبی، با آن زندگی سخت از کودکی تا بزرگسالی، چه مراسم باشکوهی شد و چه جمعیتی آمد و به‌قول خودش چه مرگ‌ومیر خوبی کرد؟» گفتم آن جمعیت و گیرم هزار برابر بیشترش، برای آن بچه‌ای که هشتاد سال پیش یتیم شده مادر نمی‌شود. تنهائی میراث مامانی بود. از مامانی برایم یک انگشتر مانده و یک تنهائی. انگشتر را انداختم گردنم و در طول روز یا در لحظه‌های دل‌تنگی یا بی‌حواسی با آن بازی‌بازی‌ می‌کنم. روزهای آخر در بیمارستان وقتی ورم دست‌ها بیشتر شده بود انگشتر را درآوردند. دلم می‌خواست این رکاب طلائی در آن نفس‌نفس‌های آخر هم دور انگشت‌های مامانی می‌بود. اما تنهائی؛ تنهائی تا همان لحظه‌ی آخر، تا بعدتر در کشوی سردخانه، تا شب اول قبر و تا همین حالا که چندصد کیلومتر از استخوان‌هایش فاصله دارم، با او بود. در سرمای نیمه‌شب آذر، در وسعت مرگ‌آلود گورستان، من بودم و مامانی. نشسته بودم بالاسر گور تازه، منتظر بودم آن شب اول قبری که تمام عمر ازش می‌ترسید تمام شود. مثل دو‌ ماه قبلش وقتی با مامانی پشت در اتاق عمل منتظر بودیم خواهرم بزاید. مثل هربار که از مدرسه برمی‌گشتم و او جلوی در خانه می‌ایستاد که وقتی از خیابان می‌پیچم توی کوچه، از دور ببینمش و خیالم راحت شود. مثل هربار که لقمه‌ی صبحانه‌ام را جا می‌گذاشتم و و مامانی می‌آمد مدرسه منتظر می‌ماند زنگ تفریح بخورد که مبادا بچه‌اش گرسنه بماند. حالا جای ما عوض شده بود. پیش از گذاشتن آخرین سنگ لحد، گفتم مامانی تا خود صبح حتی یک قبر هم ازت دورتر نمی‌شوم. حالا من نشسته بودم منتظر که آن دو ملک مقرّب بیایند سؤال‌هایشان را از مامانی بپرسند و بروند. مامانی جواب‌ها را از بر بود. برادرم یک بار دیگر همه را برایش دوره کرده بود: اگر پرسیدند کتابت چیست بگو قرآن. اگر پرسیدند پیغمبرت کیست بگو محمد. اگر پرسیدند قبله‌ات کدام است بگو خانه‌ی خدا. دلواپس آزمون مامانی نبودم. هربار می‌گفت از شب اول قبر می‌ترسم، می‌گفتم تو که درس‌هایت خوب است مامانی، تو که همه را بلدی. در صحن ساکت و سرمای استخوان‌سوز نیمه‌شب گورستان، برای مامانی گریه نمی‌کردم. برای تنهائی خودم –میراث بزرگ او– گریه می‌کردم. تنهائی من که آن بالا کنار تلّ خاک خیس‌ قبر نشسته بودم، دست‌کمی از تنهائی مامانی در آن گور تنگ و‌ تاریک نداشت. اگر ملک می‌آمد، شاید حتی می‌پرسید: «مرده کدامتان است؟» من به مامانی اشاره می‌کردم و او لابد به‌تفاخر مرا نشان می‌داد و بادی به نرمه‌ی پیر غبغبش می‌انداخت که: «این دختر منه‌ها. اسمش فاطمه‌ست. تهرون زندگی می‌کنه. جون منه.» وقتی از مامانی حرف می‌زنیم، از تنهائی حرف می‌زنیم.

Repost from دو دنیا
از وقتی اینترنت قطع شده نمی تونم وقتی سر کارم دوربینای خونه رو چک کنم و ببینم بچم چیکار میکنه.دوربینای مطبم بالطبع قطعن.البته که اینا درمقایسه با صدها مشکل دیگه ای که با قطعی اینترنت برا مردم پیش اومده هیچه. مثلا خواهرزادم که دیابت داره یه دستگاه داره که سنسورش به بازوش وصله و مدام قند خونشو رصد میکنه.اگه قندش بیفته الارمش میره رو گوشی خواهرم و شوهرش که به داد بچه برسن.مثلا شب که خوابه و هوشیار نیست این هشدار میتونه خیلی نجات بخش باشه براش.از وقتی اینترنت قطعه دستگاه این قابلیتشو از دست داده. مطمئنم مثال های بیشمار دیگه ای هم وجود داره که قطعی اینترنت زندگی آدمارو به خطر انداخته یا لااقل سخت ترش کرده.

Repost from سیموس
سلام مامان، امروز تو دست از کار کشیدی، مکث کردی و پرسیدی یعنی تو اصلا دلت تنگ نمیشود؟ من به سقف نگاه کردم و گفتم نه.. به تو ت
سلام مامان، امروز تو دست از کار کشیدی، مکث کردی و پرسیدی یعنی تو اصلا دلت تنگ نمیشود؟ من به سقف نگاه کردم و گفتم نه.. به تو توضیحی ندادم، نگفتم چرا.. نمی‌خواستم بدانی که من تنهاییم را با چه چیزهایی پر میکنم، آن موقع احتمالا تو هم می‌‌خندیدی اگر می‌فهمیدی یک روز تمام پنجره را باز گذاشتم تا یک ابر به خانه بیاید، با هم بستنی بخوریم و او بیشتر پف کند.. می‌‌خندیدی اگر می‌دانستی با قابلمه حرف میزنم، برای یک لگن آبی بیستا نامه نوشته‌ام و تماشای یانگوم قرار عاشقانه‌ی من در ساعت‌های هفت و نیم بعد از ظهر هر روز است تا نه شب. مامان تو احتمالا یادت رفته است، برایت مثل آب خوردن شده است، اما آن سنگ‌های سیاهی که آدم قورت میدهد می‌افتد توی قلبش و یکی یکی در احساسات آدم را میبندد.. مامان خیلی سخت است که آدم دست به قلبش برساند، حتی اگر یک ابر کومولوس هم دعوت آدم را بپذیرد، حتی اگر تمام ابرها.. @simosdoll

Repost from N/a
چیزی نمانده است علی می رود دبیرستان .قرار آست مثل همه ی ادم ها در روند رشد،استخوان هایش بترکد و قدش بلند و صورتش زبر شود.همان موجود چهل و هفت سانتی که سه کیلو بیشتر نداشت حالا قرار است قدش از من بلند تر شود و به جای اینکه من بغلش کنم او مرا بغل بگیرد.خیلی هم فرق ندارد.من از روز اولی که بغلش کردم تفاوت و تغییر هر ماهه اش را ثبت کرده بدنم.شانه دردم همان یکی دو سال اول بیشتر از همیشه بود.چون پسر به کل با پاهای من حرکت می کرد.اخ اصلن چرا تاریخ به وجود امدنش را از همان هیچی که بود به یاد نیاورم.از بزرگ شدن روزانه اش در شکمم.از کش امدن پوستم طوری که هیچ کدام از روغن های خارجی ضد ترک جلویش را نمی گرفتند.از آن شکم بزرگم که وقتی منتظر چکاپ دکتر زنان بودم پرستارها می پرسیدند برای شما دوقلویه ؟و بعد از شنیدن جواب منفی من ماشاله قرایی می گفتند.هر روز بچه م بزرگ‌تر شده.بعضی وقت ها نامحسوس .اما حالا که می دانم در حال تبدیل شدن به نوجوان بدقواره ایست دلم می گیرد و میخواهم گریه کنم.من هم از دنیای بی کودک می ترسم.بزرگ شدن بچه ها برای پدر و مادرشان چقدر دردناک است . یاد آن وقتی افتادم که پدر به من گفت «خواهرهایت پیر شدند.»به من گفت «تو خوبی فقط ابروهایت را چرا برنداشته ای.هیچ وقت به خودت نمی رسی.»روزهای اخر پدر بود« آز و عا »حق داشتند پیرتر از سن شان به نظر برسند.غم از دست رفتن تدریجی پدر توی هفت سال که آن موقع به روزهای آخرش رسیده بود و روند از بین رفتنش انقدری تند شده بود که هر لحظه یک عضوش از کار می افتاد.می خواهی این غم ادم را پیر نکند؟ .پدر خوابیده بود روی تخت بیمارستان و هر چند دقیقه می گفت بیا و من می رفتم و او مرا بغل می کرد سی ثانیه و بعد می گفت برو ..جوری که انگار مجبور باشد ادم از چیزی دل بکند.من را پس می زد از بغلش. ما نمی فهمیدیم..دکتر می گفت متاستاز مغزی است.یک چشمش ایستاده بود توی حدقه.تکان نمی خورد.پدر چشم دوخته بود به تلویزیون اتاق که خیلی بالا بود انگار که چسبیده باشد به سقف.اخبار حول مذاکرات هسته ای ان روزها بود.پرسیدم پدر این کیه.می خواستم امتحانش کنم.گفت ظریفه دیگه.حواسش سر جایش بود.همه چیز را می فهمید.بعضی چیزها را بیشتر می فهمید فقط. جوری درد داشت که تنش ٬ همان تنش که همه ی ماوا و پناه من بود٬روی تخت بند نمیشد.بی قرار بود.عرق گیر هم اذیتش می کرد و میخواست ان را بکند.گفتم پدر خیلی دوستت دارم.توی چشم‌هایم خیره شد و گفت:مایه ی دردسره. پدرم خیلی درد کشید تا توانست از ما بکند و از اینجا برود.ده سال است بدون پدرم دنیا عجیب است هنوز.انگار بدنی ستون فقرات نداشته باشد.

. گاهی وقتی حرف‌هایی را که می‌خواهم بهشان بزنم، صدها بار تکرار می‌کنم و از شنیدن صدای خودم بیزار می‌شوم اما باید هنوز حرف بزنم که بفهمم بالاخره صدای من بهشان می‌رسد یا نه، می‌شمرم. به تصویر کج و معوج آنلاینشان خیره می‌شوم: یک دو سه چهار پنج شیش هفت هشت نه ده…. کلافه. خسته. ناموفق از برقرار کردن ارتباط انسانی ساده با آن‌ها. کلافه کلافه کلافه.  کمتر تجربه‌ای همسان دیدن و ندیدنشان و حرف زدن و حرف نزدن با آنها سراغ دارم. تماس برقرار شده بالاخره به صورت تئوری هر دومان سی چهل دقیقه صرف کردیم که تصویر کج و معوج همدیگر را در یک صفحه تلفن ببینیم. اما نه حرفی که خواستیم زدیم، نه دلتنگی‌مان برطرف شده نه ارتباط انسان معناداری با هم برقرار کردیم.  من فکر می‌کنم این احساس گم‌گشتگی که در خودم و رفقای تبعیدی و مهاجرم می‌بینم به خاطر این ظلم فرسایشی که مانع تماس ماست، حق دارد که نوشته شود. http://monsefaneh.blogspot.com/2026/05/blog-post.html

یکی از جنبه‌های مهاجرت که در حوزه‌ی تاریخ فرهنگ بهش پرداخته می‌شود، ارتباطات است. مثلا شما در قرن چهارده اگر یک سنگ تراش ایتالیایی بودی، بعد می‌شنیدی دارند یک کلیسا در وین می‌سازند و قصد می‌کردی به تراشیدن سنگ‌های کلیسای وینی، در بهترین حالت در راهی که نشناخته بودی و هرگز نرفته بودی، ماه‌ها پیاده می‌رفتی تا برسی وین، در بهترین حالت زنده می‌رسیدی به کلیسا، شغل را می‌گرفتی، صبح تا شب سنگ می‌شکستی و می‌سابیدی و یک هیولا می‌تراشیدی با منقار عقاب و چشم‌های دریده و بدن کشیده و بال‌های ترسناک که در منقار بازش یک لوله‌ای تعبیه شده بود که آب‌های روی ناودان را جمع می‌کرد و هدایت می‌کرد و می‌ریخت پایین. مفتخر بودی، می‌خواستی بگویی خانواده، من یک هیولا برای کلیسای مرکز شهر تراشیدم. کاش بودید که هیولای من را ببینید و فلان، نمی‌توانستید. جهان در هفتصد سال پیش به شما این امکان را ارائه نمی‌کرد. سخت بود زندگی. این‌طور نبود که شب زنگ بزنی به اهل و عیالت بگویی ایهالناس من رسیدم. ردیف شد. نمی‌شد با  تماس تصویری تصویر هیولا را نشان بدهی. نمی‌شد.  خداحافظی امر جدی‌ و نهایی بود. بی‌خبری عادی بود. ندیدن، ناگزیر بود. دل کندن صبحانه و شام و ناهار مهاجر بود. فاصله بزرگ‌تر از توان بشر بود.  همان‌جور که حالا برای ما مثلا ماه شاید.  . حالا هفتصد سال بعد، فاصله برای ما اقلا روی کره‌ی زمین ممکن است. تلفن هست. اینترنت هست. اما آخوند و سپاه هم هست.  . در دو ماه گذشته خودم را چنان مهاجری احساس کردم که شبیهش را فقط تقریبا دو دهه پیش اوایل مهاجرتم تجربه کردم. به من راه یاد ندهید. مسئله من تکنولوژی دور زدن ظلم نیست. مسئله‌ی من ظلم است. هیچی نمی‌خواهم بشنوم. حرف من این نیست که چطور مواجه شوم. یک راه‌هایی هست. چه اپ‌هایی؟ چه فیلترشکنی. مرده‌شور تمام سیستم فیلتر و فیلترشکن. من همه‌ی این چیزها را می‌دانم اما یک راه اصلی و خیلی راحت هم هست. برداشتن چکمه از روی ارتباطات. من عصبانی و بیزارم که باید همه‌ی ما این قدر وقت تلف کنیم برای بدیهیات. حرف من این است که می‌شد و آخوند و سپاه مانع هستند که من تلفنم را بردارم، شماره تلفن پدرمادرم را بگیرم و با آن‌ها حرف بزنم. مانع من ظلم و ستم و زور است نه تکنولوژی.  . سپهر نوشت مامان این‌ها اینجا هستند. بگیرمت ببینیشون؟ گفتم بگیر. شب بود. شمردم. هفت بار قطع شد. هفت بار، وقتی وصل شد، مامان و بابا اول گفتند، آره قطع شد، بعد چند جمله معذرت‌خواهانه گفتند که چرا قطع می‌شود. صدای من را نمی‌شنیدند. من صدای آن‌ها را می‌شنیدم. من هم در خشم جوشیدم که چرا آخر شما باید از من معذرت‌خواهی کنید. مگر تقصیر شماست؟ صدای من را نمی‌شنیدند. در طول مکالمه برای این‌که ببینی کی بالاخره صدا می‌رسد باید مدام حرف بزنی. حرفی که می‌خواهی بزنی را اگر بزنی، حرف از دهن می‌افتد. مخصوصا با تکرار. سلام مامان می‌خواستم بپرسم دست‌دردت بهتر شد؟ سلام. مامان می‌خواستم بپرسم دست‌دردت بهتر شد؟ اه نمی‌شنوید. نه؟ می‌بینم. من می‌شنوم. مامان؟ می‌شنوی؟ مامان دستت بهتر شد؟ دستت مامان؟ می‌شنوی؟ مامان. گه به سرت جمهوری اسلامی. مامان. وای. دیوانه شدم. دستت مامان دستت. دستت چی شد؟  اگر شما می‌دانید دست مامانم چی شد، من هم می‌دانم.  . رابطه من و بابام رابطه‌ای است که بخش جدی‌ش درباره تحلیل وضعیت سیاسی است. وسطاش گاهی حال هم را می‌پرسیم. باقیش بابام سعی می‌کند جهان را به من توضیح بدهد. تنها مردی‌ست که اجازه می‌دهم جهان را به من توضیح بدهد. باقی تیپا.  او می‌خواهد نشانم بدهد که می‌داند در وین، اتریش، اروپا و امریکا چه خبر است. من می‌خواهم نشانش بدهم، در تلاشم بفهمم در ایران چه خبر است. وقتی در چنین وضعیت نکبت‌باری با هم تلفن می‌کنیم، من دوست دارم بشنوم چطور است. او دوست دارد اخبار اتریش را به من بدهد. برای او، کمال مهرش است که نشان من بدهد اخباری که برای او ضروری نیست را به خاطر من دنبال کرده و فلان سیاستمدار اتریشی باز چه کاری کرده. من دوست دارم ببینم تار می‌زند؟ حالش خوب است؟ بپرسم مامان‌مولی فلان غذا را چطور می‌پخت. مامان هم که روی اسپیکر است بپرد توی حرف بابا و دوتایی غذا را طوری بهم توضیح بدهند که بتوانم بپزم. بپرسم از باغچه چه خبر؟ خبرهای اصلی. نه این باز تنگه‌ی هرمز باز است یا بسته. یا پروپاگاندای مدیای جمهوری اسلامی در سطح جهانی چه شاخصه‌هایی دارد. ولی خب حتی شاخصه را هم نمی‌توانیم درست حسابی مطرح کنیم. چون به هم داریم مدام می‌گوییم؟ می‌شنوی؟ خوبی؟ صدا میاد؟ مامان؟ بابا؟  چندوقت است که دستور یک غذا را ازشان نپرسیدم؟ نمی‌دانم.

Repost from N/a
میم تلاش میکنه تا به زندگی وصل نگهمون داره. سعی میکنه تا اون چیزی که از روتین زندگی به ظاهر معمولی‌مون داشتیم رو حفظ کنه. مدام در تکاپوی حفظ کردن بقای زندگیه: یه روزه بریم گیلان و برگردیم؟ بریم اون کافه‌هه که دوست داشتی؟ از فلان جا که خوشت میومد، شام بگیرم؟ بگیم بچه‌ها بیان؟ بریم پیاده‌روی؟ ببرمت بازار گل، بابونه بخری؟ ارباب حلقه‌ها رو 4K دانلود کنم ببینی؟ همزمان که تحسینش میکنم، همزمان که هرروز بابت این که نخ‌هام رو به زندگی محکم میکنه ازش عمیقا ممنونم اما گاهی اوقات فکر میکنم کارش، شبیه مراقبت کردن از یک سری آواره‌‌. انگار که خونه‌ت آوار شده باشه و تو هرروز بری روی خرابه‌ها قدم بزنی، بایستی در اون مختصاتی که پیش از این سالن پذیرایی خونه بوده، صندلی بگذاری روی آوارها، بشینی و چای صبحت رو بخوری طوری که انگار هنوز خونه‌ای هست. دو روز پیش از شهر رفتیم بیرون. بعد از چهار ماه پامون رو از مرزهای تهران دورتر گذاشتیم به این نیت که شب نشده برگردیم. تا وقتی عوارضی تهران رو رد نکرده بودیم، مطمئن نبودم که واقعا داریم از این شهر خارج می‌شیم. شب قبلش نخوابیده بودم. تا صبح به صداها گوش داده بودم که ببینم جنگنده‌ها میان یا نه؟ پدافند فعال میشه یا نه؟ میتونیم از این شهر برای چند ساعت خارج بشیم یا نه؟ چشمم به اولین سبزی دشت که خورد به میم گفتم «دلم می‌خواست اسب وحشی بودم. شعفم از مواجهه با این رنگ سبز رو شیهه می‌کشیدم.» بعد فکر کردم که اسب‌ها چقدر خوشحال‌ترن لابد. می‌دون، شیهه می‌کشن، غلت می‌خورن که تنشون کشیده بشه به علف‌ها و رنج زندگی براشون لابد فقط توی کم و زیاد شدن علف‌ها ست. توی راه برگشت، نزدیک ترافیک تهران، اس ام اس واریز یکی از پروژه‌هایی که به لطف توی این چند وقت بهم داده بودن اومد. عدد رو نگاه کردم و گفتم «زندگیم توی یک شب زیر و رو شد.» گفتم «نُرمِ زندگی مگه رفتن رو به جلو نبود؟ من چرا برگشتم به ده سال پیش؟ به چندرغاز پول در آوردن ده سال پیش؟ به حساب و کتاب کردن و نرسیدن و زیر بار قرض رفتن؟» میم گفت «نباید یادت بره که این‌ها موقتی‌ه.» و بعد کلمه «موقت» چند بار توی سرم پیچید. به مفهوم «موقت» فکر می‌کنم. برای چه بازه زمانی‌ای از «موقت» استفاده می‌کنیم؟ براساس چه قطعیتی، موقعیتی رو «موقتی» اعلام میکنن؟ چند روز باید بگذره؟ چه باید بشه؟ چیزی در من هست که مطمئنه هیچ چیز موقتی نیست. چیزی در من هست که باور داره این سیاهی، قرار نیست موقتی باشه. انگار بخشی از جونم پذیرفته که حالا زندگی تغییر کرده، به طرز کمتر تجربه شده‌ای، سیاه شده و پایانی هم براش نیست. احسان و میم، سر میز صبحانه جمعه، از لیبی میگن. از وضعیتی که لیبی بعد از رد شدن از تجربه‌هایی مشابه تجربه امروز ما، بهش دچار شد. از این که تا امروز، هیچ وضعیت خوبی ندید و یکی دو ساعت بعد، احسان کتابی بهم داد در مورد تجربه سه مرد مهاجر که بعد از شروع آشفتگی‌های لیبی، از لندن به لیبی برمیگردن. چیزی در من مطمئنه که در این شرایط خواهد موند. چیزی در من مطمئنه که این روزها به این زودی‌ها گذر نمیکنه. چیزی در من، از هر نوع امیدی میترسه و ترجیح میده خودش رو زیر این پتو، کمی جمع‌تر کنه و زانوهاش رو بیشتر توی شکمش فرو ببره.