سنپترزبورگ؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
290
المشتركون
+124 ساعات
-17 أيام
-2930 أيام
أرشيف المشاركات
291
It’s a cold night; the sound of the fireplace is like a gentle breeze in my ears.
I’m wearing my knitwear, the smell of coffee wafts through the air, and the daffodils by the window tilt their heads toward the light.
From the kitchen, the smell of Mom’s cooking wafts.
It brings back a sweet memory of childhood; the sound of pots, laughter, and unconditional warmth.
Silence…
Just the ticking of the clock and the crackling of the firewood.
I pull the blanket up to my chin, close my eyes, and peace embraces me like a warm wave.
When I wake up, the window is full of raindrops.
At that moment, lightning strikes and the rain starts dancing on the glass again with full force.
I laugh, because right now, that’s what the world is;
A little coffee, a little rain, a little memory.
Behind the sound of the rain, from afar, one of those old songs is playing...
Its sound smells of the distant years -
like the sound of an old gramophone record,
which with each spin, revives a piece of the past...
And I understand again;
Peace is only this moment -
a moment between the rain, the smell of coffee and the loving presence of family.🤎✨
We are getting closer to the cold days of autumn...
291
I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you I, I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you You were undecided Between life and past tense You lost your battle, life was hell But I was always beside, how can't you tell? Oh, I thought we'd be together 'til life was over But you left too soon, now I'm no longer sober My rock, my friend, we always said We'd live this life until we made it to the end So why aren't you right here, right next to me? You took your life, like fuck, you left me bleeding I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you I, I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you It doesn't make sense to me You're gone, no, I can't believe They say you live inside me but to me, you're still gone You see, this can't be real life, you were only like 23 I'm asking questions to my God like, "Will we ever meet again?" Left me in pain, was all our plans in vain? Our memories to make, I can see them slowly fading You basically erased me So how do you expect me to ever be happy? My rock, my friend, we always said We'd live this life, until we made it to the end So why aren't you right here, right next to me? You took your life, like fuck, you left me bleeding I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you
291
Repost from شین مثل شایار
یه لیست برای آدمای خاص 😍
یه سری چنل هستن که ارزش دارن؛
منم یه لیست از اونایی که خودم دوستشون دارم و ارزش دیدن دارنو جمع کردم.
اگه دنبال جای خوب برای وقتگذرونی، متن، مود و حالوهوای متفاوتی،
این لیست رو از دست نده. 👀
شاید چنل موردعلاقهی بعدیت همینجا باشه. 🖤
چنل نویسی فور و ادد کن
291
Repost from شین مثل شایار
فور کن بعد مدتها میخوام فولدری بزارم قطعا همکاری کنین ۲۰ + جذب واقعی میگیرین 🔥
آیدی چنلت رو فقط اینجا بفرست.
گروه حمایتی
291
بدترین زندان، اتاقی با دیوارهای بلند نیست؛
ذهنیست که راهِ فرار از خویشتن را نمیشناسد
و هر بار که چشم میبندی،
با خودت روبهرو میشوی.
291
Repost from متاامفتامین || نشئگیِ واژهها
من عادت کرده ام
به اینکه بگویم «این نیز بگذرد» درحالی که میدانم نمیگذرد...
291
Repost from حـرف هـای روژیــن✨
«با آدمها مهربون باشید؛ هیچوقت نمیدونید کدومشون دارن با آخرین ذرهی امیدشون لبخند میزنن.»
291
Repost from حـرف هـای روژیــن✨
بعضی وقتا دلم میخواد برگردم به بچگیم و به اون بچهای که بودم بگم: «انقدر برای بزرگ شدن عجله نکن... نمیدونی قراره چقدر دلت برای همین روزا تنگ بشه.» ما اون موقع واقعا قدر بچه بودنمون رو نمیدونستیم. فکر میکردیم بزرگ شدن قشنگترین اتفاق دنیاست. فکر میکردیم وقتی بزرگ بشیم دیگه هیچکس نمیتونه بهمون بگه چی کار کنیم، خودمون تصمیم میگیریم، به همهی آرزوهامون میرسیم و بالاخره اون زندگیای که توی ذهنمون ساختیم شروع میشه.هزار تا رویا داشتیم...یکی میخواست دکتر بشه، یکی معلم، یکی فوتبالیست، یکی فقط دلش میخواست یه خونهی بزرگ داشته باشه و هرچی دوست داره بخره. برای آیندهای که حتی نمیدونستیم دقیقا چیه، کلی ذوق داشتیم. روزامون رو با خیالپردازی میگذروندیم و فکر میکردیم بزرگ که بشیم، همهچی همونطوری میشه که توی ذهنمون تصور کردیم.ولی هیچکس بهمون نگفت بزرگ شدن فقط رسیدن به آرزوها نیست... گاهی یعنی دلت برای روزایی تنگ بشه که هیچ مسئولیتی روی دوشت نبود. یعنی شب که سرت رو روی بالش میذاری، به جای فکر کردن به فردا و آینده و هزار تا «اگه» و «نکنه»، فقط به این فکر کنی که فردا صبح کی قراره بیاد دنبالت بازی.دلم برای همون غصههای کوچیک تنگ شده.برای وقتی که یه اسباببازی خراب میشد و فکر میکردیم دنیا تموم شده. برای ذوق بستنی خوردن بعد از ظهرهای گرم. برای کارتونهایی که هرچقدر هم تکراری میشدن باز نگاهشون میکردیم. برای کوچههایی که انگار انتها نداشتن، برای بازیهایی که قرار بود «فقط پنج دقیقه» باشن ولی تا وقتی یکی از مامانها از پنجره صدامون میکرد ادامه داشتن و تهشم با دست و پای زخمی شاد و خندان میرفتیم خونه.دلم برای اون نسخهی کوچیک خودم تنگ شده؛ همونی که هنوز نمیدونست بعضی آدما میرن، بعضی رویاها عوض میشن، بعضی چیزا اونطوری که میخوای پیش نمیرن و بزرگ شدن گاهی بیشتر از چیزی که فکر میکنی خستت میکنه. اون موقع تنها چیزی که میخواستیم این بود که زودتر بزرگ شیم.الان تنها چیزی که میخوایم، اینه که فقط یه روز، فقط یه روز برگردیم همون بچهای باشیم که هیچچی نمیفهمید.کاش میشد برگردیم،نه برای اینکه چیزی رو تغییر بدیم؛ فقط برای اینکه این بار بیشتر حواسمون باشه.این بار بیشتر بخندیم، بیشتر بازی کنیم، بیشتر بغل کنیم، بیشتر توی همون خونهی قدیمی بچرخیم و کمتر آرزوی فردایی رو داشته باشیم که نمیدونستیم قراره چقدر دلمون رو برای امروز تنگ کنه. ما خیلی زود بزرگ شدیم... و شاید تلخترین قسمت بزرگ شدن اینه که تازه وقتی میفهمی بچگی چقدر قشنگ بود که دیگه نمیتونی برگردی بهش.کاش اون بچهای که یه روز آرزو میکرد بزرگ بشه، فقط برای یه لحظه میفهمید که بزرگترین آرزوی سالهای بعدش، برگشتن به همین روزهاست.به همون روزایی که فکر میکردیم هیچی نداریم... ولی در واقع، همهچی داشتیمروژین✨
