کنج خیالِ یک نویسنده.
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا، خانه ی کوچک صدای خسته ی من است، بی در و بی دیوار، بدون سقف و پنجره؛ اما خواندنی.✨️ برایم بنویس: @HopesMessagesbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
352
المشتركون
+1724 ساعات
+797 أيام
+8330 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
فور کنید یه چیز پشمریزون راجعبهتون حدس بزنم. اگه درست بود بگید، نبود هم بگید.
ظرفیت: دهتا.
«دلم دارد میترکد. هیچوقت اینطوری نشده بودم. اینقدر تلخ و بیهوده. یک چیزی را از من گرفتهاند. نمیدانم چه کسی، کجا و چرا؟»
فروغ فرخزاد
کپه خاک تازه بود. یک قبر تنها در شورهزاری که هیچ موجود زندهای در آن پا نمیگذاشت. از کودکی یاد گرفته بودم هنگام فاتحه خواندن با انگشت به مزار ضربه بزنم، هیچوقت به من نگفتند چرا. دو بار ضربه زدم، گویی که در خانهای را زده باشم. خانهای که صاحب خانهاش پاسخی به من نخواهد داد.
دستم از میان خاک رد شد. بی آنکه خاک لرزشی کند و یا گرد و خاکی به هوا برود. چه زود فراموش کردم... هیچ موجود زندهای اینجا نیست. نه حتی من.
عجیب بود که لایه بیرونی خاک تر بود و مثل خاک اطرافش پوستهپوسته نشده بود.
خاک اطراف قبر تا دوردست ها ترک خورده و پوستهپوسته شده بود، شبیه لبی که صاحبش در استرس، انتظار میکشد.
خورشید با سنگدلی میتابید. ولی درختانِ شور، در این بیآبی کم نمیآوردند.
سالها بود که این زن را کشته بودند و شبانگاه، جایی دفنش کردند که حتی گذر جن هم به آن نمیافتاد. هیچکس نپرسید او کجاست، همه گفتند رفته است. هیچکس، هیچوقت برایش نماز نخواند. نه شاید چون هیچکس هیچوقت نفهمید. بعضیها، شاید آنهایی که زمانی دوستشان داشت؛ فهمیدند، شنیدند، دانستند و بعد، نادیده گرفتند. گویی او هیچوقت در زندگیشان نبوده است. نه فرزند کسی، نه حتی مادر کسی، نه دوست و معشوقِ کسی، نه حتی یک بنده؛ انگار هرگز نفس نکشیده و وجود نداشته است.
او را کشتند چون اناری را چیده و در خفا دانه به دانه خورده بود
روزی داستان مردی که به خاطر یک قرص نان برایش حبس ابد بریده بودند شنید، سکوت کرد. ولی کاش میفهمید این جماعت، جغرافیا سرشان نمیشود. زمان سرشان نمیشود. عقیده سرشان نمیشود... که این داستان، شاید دیر و شاید زود، دوباره تکرار میشود.
دوباره یادم رفت فاتحه را بخوانم.
سالهاست کار من همین است. زل زدن به قبری که روز به روز خاکش تازهتر میشود. ضربه زدن و بعد، فکر کردن و خیره ماندن. بعد شب میشود و یادم میآید فاتحه را نخواندهام...
و بعد، به روز بعد موکولش میکنم.
در زردی خاک اینجا حتی یک مار هم پیدا نمیشود. عجب مکان خوبیست برای خلوت یک روح با قبر خودش...
•به وقت دلنویسی -مبینا
Repost from N/a
این پیام رو فوروارد کنید، بگم اگر در جهان موازی زندگی میکردید، توی چهجور جهانی میبودید؟
Repost from «غریق!»
اگر مایلید در این چالشِ فولدری شرکت کنید، این پیام رو فوروارد کنید چنلتون! ✨️🫠
همراهِ غریق باشید.
Repost from سَـمفونـےِ مَهتـآب '
این پست رو فوروارد کنید؛
شاهکار چنلتون رو فوروارد کنم ویو بگیرید.
جوین باشید، چک میشه | limit : 1120 .
Repost from سَـمفونـےِ مَهتـآب '
گـویی نبـودنت هـم، راهے بـرای مـاندن پیـدا کـرده اسـت.
Repost from سَـمفونـےِ مَهتـآب '
فوروارد کنید؛
چنلتون رو به روش خودم تبلیغ کنم جذب بگیرید.
جوین باشید، چک میشه | limit : 1120 .
Repost from N/a
این چنل از اسمش پیداست صاحبش یه گوشه برای خودش ساخته که هیچکس واردش نشه؛ بعد خودش هر شب میاد وسط همون خونه میشینه و با غمهاش جلسهی خانوادگی برگزار میکنه. اسمش انقدر ناز و آرومه که انتظار داری بوی کوکی و پتوی نرم بده، ولی احتمالاً سه پست بعدی یه متن میاد که آدم باید بعد خوندنش بره به سقف خیره شه.
https://t.me/my_little_home06
Repost from «غریق!»
این پیام + این پست رو فوروارد کنید چنلتون تا؛ براساس محتوای چنلتون یک فیلم یا سریال بهتون معرفی کنم! 🎬
همراهِ غریق باشید. اگه چالشِ فولدری میخواید به این پیام توجه کنید.لطفا محتوا داشته باشید.
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
این پیام رو فور کنید Roast تون کنم.
Roast: حقیقتی رو بدون سانسور کردن و با بی رحمی به کسی گفتن.
نکته: اگه حالتون بده فور نکنید، نشخوارفکری دارید فور نکنید، جنبه هم ندارید فور نکنید.ظرفیت: 20 چنل. جوین باشی خوشحالم میکنی.🫶🏻
Repost from «غریق!»
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا؛ براساس حالوهوای کلبهتون، یک آهنگ براتون بفرستم! به انتخابِ باد :))🫠✨️
غریق هرشب چای دَم میکند، همراهش باشید.
Repost from «غریق!»
این پیام رو فوروارد کنید تا؛ چنلتون رو براساس محتوا و وایبی که داره، به یکی از شخصیتهای شاهنامه فردوسی تشبیه کنم! 🕊
همراهِ غریق باشید. محتوا داشته باشید. ظرفیت: تا وقتی خط بخوره.
امروز یکی از رمان های دوران بچگیمو که نصفه ول کردم پیدا کردم(این یکیو رو خیلی زود تر ول کرده بودم و هیچی از داستانش یادم نمیومد)
اولی رو هم پیدا کردم
ولی دومی رو ندارمم
نیاز فوری دارم داستان فیلیپ پیدا شه
پیدا شوووووووو
انقدر ذوق داشتم موقع نوشتنششش
تازه بردم به آبجی دوستم دادم بخونه، نامردی نکرد خوند و کلی نظر مثبت و قشنگ قشنگ داد؛ اون روز کلی ذوق کردم🥹
فکر کنم ۱۱ سالم بود
