𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕
الذهاب إلى القناة على Telegram
Я не держусь за то, что уходит.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
462
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from قـوی سِـفیـد ؛
— 𝖲𝗎𝖿𝖿𝗈𝖼𝖺𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗆𝖺𝗀𝗂𝗇𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇 𝗎𝗇𝗋𝖾𝗌𝗍𝗋𝖺𝗂𝗇𝖾𝖽 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝖺𝖿𝗋𝖺𝗂𝖽 𝗈𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖺𝗋𝗄 𝗇𝗈𝗐 𝗆𝗒 𝖺𝗅𝗅𝗒
Repost from N/a
روزگاری، در پسِ کوچههایی که هنوز غبارِ گامِ بیگانگان بر سنگفرششان ننشسته بود، مردی دل به چهرهای سپرده بود که گویی دستِ آفرینش، همهٔ هنرِ خویش را در خلق او آزموده و آنگاه خاموش مانده بود. رخسارش سپیدهای بود که از پشتِ کوهساران سر برآورده باشد؛ روشناییِ آرامی که چشم را نمیآزرد، لیک دل را از جای میکند. دیدگانش، دو ژرفنای نیلگون، چنان آرام و بیکران که آدمی در نگاه نخست، راهِ بازگشت از آن نمییافت؛ و گیسوانش، شبِ سیاهی که باد، رشتهرشته بر شانههایش ریخته باشد.
آن جمالِ بیهمتا چون گنجی در دلِ خاک پنهان مانده بود؛ نه مشتری داشت، نه آوازهای و نه دیدهای که بر آن قرار گیرد. نخستین نگاه از آنِ او بود و نخستین دلباختگی هم. مرد، عقل خویش را در یک نظر باخت، آیین خویش را به یک لبخند فروگذاشت و دل را چنان به آن زلفِ کمندسپار بست که گویی رشتهٔ سرنوشت را خود به دستِ معشوق داده باشد.
از آن پس، هرجا نشست، سخنانش از او رفت. زیباییاش را چون جامی لبریز، دستبهدستِ شهر گرداند؛ از چشمهایش گفت، از رخساری که ماه در برابرش تنها چراغی کمفروغ مینمود، از زلفی که پیچوتابش دل را پیش از جان به بند میکشید، از آن سکوتِ پرآشوب که هزار سخن در خویش نهفته داشت. چنان وصفش کرد که نامِ آن ناشناخته، آهسته از لبها گذشت و بر دیوارهای شهر نشست.
آنگاه، آن گوهرِ نهفته در خاک، یکباره در آفتابِ نگاهها درخشید. هر دیدهای خواهانِ تماشایش شد، هر دلی سودای نزدیک شدن یافت و هرکس پنداشت میتواند از آن جمال، سهمی برای خویش برگزیند. کویِ خاموشی که روزی تنها یک دل را در خود جای داده بود، اکنون از هیاهوی عاشقان آکنده بود؛ و بازارِ آن پریرخ، به دستِ همان مردی رونق گرفته بود که روز نخست، همهٔ داراییاش را پای او نهاده بود.
چه بازیِ شگرفی بود؛ او خود، چراغ بر سرِ راه افروخته بود و اکنون میدید جماعتی گردِ همان روشنایی حلقه زدهاند.
دیگران تازه به تماشای آن رویِ بیهمتا رسیده بودند، لیک او سالها پیش در همان تماشا سوخته بود. آنان زیبایی میدیدند؛ او بهای زیبایی را میدانست. آنان نامی بر زبان میراندند؛ او تمامِ خویش را به آن نام باخته بود.
اکنون آن چهره، در شهر هزار خواهان داشت؛ اما مرد، در میان آن هزاران، همچنان تنها بود. چه سود از آن همه مشتری، زمانی که نخستین خریدار دیگر چیزی برای خریدن نداشت؟
او نخستین کسی بود که آن گوهر را از تاریکی بیرون کشید؛ و سرانجام، خود در همان تاریکی ماند، در حالی که شهر، زیر نورِ زیباییِ او جشن گرفته بود.
Repost from 〘ㅤ ㅤㅤ ㅤ ㅤᎬ̇𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾𝖺𝗅 Ȧ𝗎𝗋éㅤㅤ ㅤ ㅤ ㅤ〙
+3
𓊆 ᴠͥɪͣᴘͫ𓍼ོ 🩱 𝓢𝗂𝗅𝗄 𝖻𝗂𝗄𝗂𝗇𝗂 𝗈𝗇 𝗌𝓚𝗂𝗇, 𝒢𝗈𝗅𝖽 𝗈𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗇𝒟, 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖾𝖺 𝒜𝗍 𝑀𝗒 𝖿𝖾𝖾𝗍.𝜗𝜚
𝖣𝗋𝖾𝗌𝗌𝖾𝖽 𝗂𝒩 𝗇𝓞𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝒞𝗈𝗇𝖿𝗂𝖽𝖾𝗇𝖼𝖾, 𝗌𝗎𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾,𝖺𝗇𝖽 𝖺 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗎𝓧𝗎𝗋𝗒 𓊝. 𓊇
Repost from پالِــت گُمشـدهـ ࢪُنِسـانس‼️سین
𝜗𝜚 𝐅𝐨𝐫𝐞𝐬𝐭𝐞𝐥𝐥𝐚 #KoWooRim
02
tap tap
˙˚˙ ༓࿇༓ ˙˚˙ ༓༓࿇༓༓ ˙˚˙ ༓࿇༓ ˙˚˙
