میخواهم زنده بمانم
الذهاب إلى القناة على Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
552
المشتركون
+124 ساعات
+107 أيام
+8730 أيام
أرشيف المشاركات
امروز زیر دوش حمام لابهلای افکار پریشون، ناگهان به چیزی پیبردم. اینکه هر اتفاقی که برام میافته، وقتی برای کسی تعریف میکنم، در واقع بهدنبال کسی هستم که رنج من رو ببینه و ازم دفاع کنه. چون خودم نمیتونم این کار رو بکنم. چرا که در حال درک کردن طرف مقابلم هستم. یعنی در موقعیت میتونم شرایط دیگری رو در نظر بگیرم اما خودم رو نه. و این خیلی غمگینم کرد.
و کاش روزی رو بیینم که این مسیر رو تغییر دادم.
[دست نویسهای من، جمعه،۱۰ بهمن ۱۴۰۴]
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
`°☆ این پیامو فوروارد کنید با استفاده از اسم چنلتون براتون بنویسم.
Repost from پـســرِ سـپتـامـبـر 🍁
#چالش
نوبت دیده شدن پستای شماست؛✨
این پستو فورکنین چنلاتون
منم ازتون فورکنم🤝
نیازی نیست حتما جوین باشین
_ {چرا باید نفرت داشتن آسانتر باشد؟
+ {چرا؟ از جمله به این علت که دلایل نفرت همیشه کافیاند. و آن کسی که مورد تنفر است، معمولا چیزی به دلایل قبلی میافزاید و آنها را تقویت میکند. ولی عشق دلایلش را میسوزاند، مثل آتش که کاه را از بین میبرد}
قطرهاشکی در اقیانوس؛ مانس اشپربر
Repost from گلسیب
دنبالِ پیدا کردنِ حسِ زندگیام، مامان میگه: «یادت نیست آخرینبار که دستت بود کجا بودی؟»، چرا یادمه، سوار دوچرخهی نارنجیم بودم، هشت-نه سالم بیشتر نبود، داشتم میرفتم از سرکوچه بستنی بخرم، بستنی کیمیِ پونصد تومنی. دیگه ندیدمش، گمش کردم همونجا. ازونموقع دارم دنبالش میگردم، توی عیدها دنبالش میگردم، توی زمستونها، توی مدرسه، میونِ کتابها، لای شعرها، توی شهرها، کنارِ ساحل و دریا، پشتِ ستارهها، لابهلای عکسها، توی بوی بارون، موقعِ بغل کردن حیوونها، بینِ خندیدنِ بچهها، بینِ آهنگها، توی آغوشِ آدمها. ولی آب شده رفته تو زمین، نیست که نیست!
دندون پزشکه بهم گفت غذای سفت با دندونت نخور و مراقبش باش. نمی دونست من شب تا صبح تو خواب دندون قروچه میکنم و نیازی به غذای سفت نیست.
حرفِ اشتباه، اشتباهه. مهم نیست کی بهت میگه، چطوری میگه. وقتی گفته میشه و دلتو چنگ میزنه یعنی اشتباه بوده و تو حق داری بابتش ناراحت بشی. رنج تو از شنیدن اون واژهها بوده، نه به خاطر گویندهاش یا هرچیز دیگهای. خودت رو بابت غمگین شدن از شنیدنش نزن.
Repost from N/a
بعضی وقتا حس میکنم حس تعلق به هیچ چیزی ندارم؛ دقیقا مثل شب اولی که میرسی خوابگاه. سالها با این خیال زندگی کردم که یک روز بیدار میشوم و بالاخره جایی، کسی یا چیزی را پیدا میکنم که بگوید «اینجا خانه توست». اما هرچه زمان گذشت، فقط فهمیدم بعضی آدمها تمام عمرشان مسافرند؛ نه از شهری به شهر دیگر، بلکه از احساسی به احساس دیگر، در جستجوی تعلقی که شاید هیچوقت وجود نداشته باشد.
دلم حسِ ثبات میخواد. فرقی نمیکنه کجا و در چی؟ فقط حسش کنم. این میزان از ابهامی که این مدت تجربه کردم و همچان بیشتر و بیشتر میشه، زیادی برام سنگینه.
من هم یه حسی دارم این روزا که به قولِ احسان خواجه امیری: گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست.
