ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

- تکـہ راـہ๛

- تکـہ راـہ๛

الذهاب إلى القناة على Telegram

جایی برای نگهداری آنچه از ما باقی می‌ ماند... تقطیر لحظه‌ ها؛ در نقطه‌ برخورد تاریکی و نور! کپی؟ نه. اگه خواستین از متنا بدون فوروارد استفاده کنین، با ذکر نام "نرگس صنوبری" باشه حتما* و الا راضی نیستم. آرشیو: @Tekkeraharshiv ناشناس تو آرشیو پینه✨

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
433
المشتركون
-224 ساعات
-127 أيام
+8230 أيام
أرشيف المشاركات
اما درست در لحظه‌ ای که زخم سوراخ قلب در آستانه‌ ی التیام بود، بادِ خاطره‌ ای دیگر از سوی افکار، خاکستر را دوباره شعله‌ ور می‌ کرد!
"خاله پیرزن"

یکی بود و از قضا این بار یکی دیگه هم بود.. یکی در رهرو عشق و خیال و دیگری در تبعیت محضِ واقعیت و منطق.  عشق میانشان شعله کشید و سوخت؛ و در نهایت، به خاکستری بدل شد که با هر وزش بادِ خاطره، قلب یکی را دوباره به آتش می‌ کشید و سوراخی عمیق در آن بر جای می‌ گذاشت. اما درست در لحظه‌ ای که زخم سوراخ قلب در آستانه‌ ی التیام بود، بادِ خاطره‌ ای دیگر از سوی افکار، خاکستر را دوباره شعله‌ ور می‌ کرد. این یکی در رهرو عشق و خیال با خود می اندیشید که آیا این خاکستر سوزان، تنها میراث پایدار از این پیوندِ عمیق است؟ از طرفی می خواست لبه ترازوی عدالت ذهنش را استوار نگه دارد و اون یکی هم از شر سوختن ناچار در سوز خاکستر خاطره در امان نمانَد، اما از طرفی تاب سوختن یار نداشت و تحمل سوختن قلب اون یکی برایش از تحمل سوختن وجود خودش نیز  دشوارتر بود... و اما اون یکی در تبعیت عقل و منطق، با حس خود می جنگید و آتش و خاکستر عشقش را کتمان می کرد، غرق در عشق یکی و در سودای اغفال خود با هزاران شِبهِ همان یکی، ناکام!  چرا که اون یکی همچون این یکی هردو خوب می دانستند که زیر گنبد کبود جز این یکی و اون یکی در جهان عمق عشق غیر از خدای مهربون هیچکـــس نبود! پس هر دو به نزد خدای مهربون زیر گنبد این یکی و اون یکی رفتن و گفتن ای خدای من یکی و دیگری که قلب من یکی را تصاحب کرده...  اگر روایت زیر گنبد را طوری رقم زدی که من و تک یکیِ من، یکی نمیشیم، یا داستانو ببند و گنبد کبودو رو سرمون خراب کن یا تسلیم...  تو زور داری، یکی ای اندازه تموم یکی هاا. اندازه تموم گنبدا! یکی خودتی. ما یکیا یا هستیم و یا نیستیم و تو یکی ای که همیشه تو هر تونل تاریکی بازم یکی یکی نورا رو روشن می کنی و گنبد کبود می سازی و زیرشو پر می کنی از یکی... ولی آی یکی، مواظب یکیِ من باش! خدا که دید این یکی و اون یکی زیر گنبد نمکی، حساشون نیست الکی، گفت باشه شین باهم یکی... ازون ببعد این یکی بود، یکی نبود.. جفتشون یکی شدن و اون یکی ای وجود نداشت، عشقشون وصال شد و کلاغه به خونش نرسید :) "خاله پیرزن" -نرگس صنوبری•

Unknown - Yeki Bod Yeki Babod - 320 - musicsweb.ir.mp36.61 MB

photo content
+1

بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه، من خیلی خوشحال میشم می بینم متنامو دوست داشتین و تو چنلاتون استفاده کردین و واقعا برام جالبه اما تو بیو چنل هم زدم، گفتم اگه دوست ندارین فوروارد کنین اشکالی نداره اما.... اگه احیانا خواستین از متنا استفاده کنین، یا همون لقبو بزنین یا اسم و فامیل؛ "نرگس صنوبری" و خب ناراحت کننده ست وقتی می بینم اسممو از پای نوشته پاک کردین.. مرسی از حضور و نگاهتون✨🩵

در حالی که همه در پوشش عشق ادعا می کردند که حاضرند برای یارشان بمیرند، با تمام وجود می خواستم با تو زندگی بسازم؛ چه بسا که زندگی ساختن در زمانه ما از بارها مردن دشوار تر بود!
"خاله پیرزن"

photo content

امروز این چنل یه ماهه شد🪿✨🤍 مرسی از همه اونایی که تا اینجا با تکه راه همراه شدن، وقت و نگاهشونو در اختیار قلم من گذاشتن و با ریکت بهم انرژی دادن، این ماه برام ماه نسبتا سختی بود، اما خوشحالم که اینجا رشد خودشو داشت و هرروز مخاطبای واقعی بیشتری بهمون اضافه میشن و خب خیلیا هم ممکنه دوست نداشته باشن و برن که برای اوناهم آرزوی خوشی و سلامتی دارم🦕🌱 با تشکر از نگاه و حضور گرمتون:) 🫂❤️‍🔥
"خاله پیرزن"

شب، برای من، یعنی مواجهه با آن خلاء عظیم وجودی؛ یعنی میل به تصاحب چیزی که شاید از ابتدا، سهم من نبوده؛ یک حسرتِ بی‌ پایان برای آرزوهایی که حتی در خیال هم، دست‌ نیافتنی‌ اند...
"خاله پیرزن"

شب، برای من، یعنی مواجهه با آن خلاء عظیم وجودی... یعنی میل به تصاحب چیزی که شاید از ابتدا، سهم من نبوده؛ یک حسرتِ بی‌ پایان برای آرزوهایی که حتی در خیال هم، دست‌ نیافتنی‌ اند. در تاریکی شب ، من نه یک گزینه در برابر مقیاس های جامعه و زمانه، که یک جهان بی‌ انتها هستم؛ تخیلی که هیچ مرزی نمی  شناسد، اما در عین حال، در برابر کوچک‌ ترین خواسته‌ واقعی، فلج و ناتوان است. این یعنی جنگیدن با خود؛ یعنی شکایت کردن از همان مجرمی که می‌ دانم خالقم است... شکایت از او که هم منبع این دردهای بی‌ کرانم، و هم تنها راهِ رهایی از آن‌ هاست! در  شب، من نه یک انسان، که یک پارادوکس هستم؛ بیکران در خیال، و خرد و شکسته، در برابر هستی... با این حال وقتی می پرسند که چرا شب را دوست دارم بلافاصله در ذهنم می پیچد که مگر نمی شود زندانی عاشق زندانش شود؟ "خاله پیرزن" -نرگس صنوبری•

4_6010525552128048493.mp35.62 MB

photo content
+1

آینده در نظرم چیزی نیست جز یک قمار پوچ روی زمینی که هیچ‌ گاه سفت نبوده؛ و من، همچنان روی همین ناپایداری، کلماتم را بنا می‌ کنم، حتی اگر بدانم باد، همه چیز را با خود می‌ برد...
"خاله پیرزن"

photo content

آیا آن همه جست‌ و جو برای رسیدن به معنا، فقط برای رسیدن به همین لحظه‌ ی ساده بود؟ همین که در کنار تو، طعم سرخ زندگی را بچشم؟!...
"خاله پیرزن"

شاید تمام آنچه در جست‌ و جوی آن هستیم، چیزی جز رسیدن به یک وصال با معنا نباشد؛ می دانم که وصال من و تو با تمام این سردی غیرقابل انکار و آبی‌ وجودم و لرزش‌ های گرم و زرد روح تو، به پدید آمدن چیزی فراتر از ما منجر خواهد شد؛ نه یک جنگ و نه یک وصال ساده؛ بلکه یک سبز آرام. سبزی که از پیوند یخ و آتش بر می‌ آید؛ سبزی که نشانه‌ ی تسلیم شدن دو روحِ تنها به جریان حیات است. می‌ خواستم در آن میان، در آن نقطه‌ ی بی‌ کران، میان آبی من و زرد تو، برای همیشه شوم نهان… که ناگهان، یک قطره‌ ی سرد روی دستم افتاد! صدای خنده‌ ی کوتاه تو مثل یک لنگر مرا از اعماق انتزاع بیرون کشید. چشم‌ هایم را باز کردم و دیدم که دیگر در آن فضای رنگی و خیالی نیستم. اینجا زیر سایه‌ ی درخت، تو کنارم نشسته‌ ای و با آن چهره‌ ی آشنا تکه‌ ای از یک هندوانه‌ ی سرخ، خنک و پرآب را به سمت من تعارف می کنی... نگاه من از آن فلسفه‌ های پیچیده‌ ی سبز و آبی، به این سرخِ ملموس و شیرین در دست تو لغزید. عجیب است؛ تمام آن جهان رنگین را در ذهنم ساخته بودم، اما حقیقت آن لحظه، خیلی ساده‌ تر و شیرین تر بود. حالا که این قرمزی خنک و شیرین را می‌ چشم، فقط یک سوال در سرم می‌ چرخد؛ آیا آن همه جست‌ و جو برای رسیدن به معنا، فقط برای رسیدن به همین لحظه‌ ی ساده بود؟ همین که در کنار تو، طعم سرخ زندگی را بچشم؟!... " خاله پیرزن" - نرگس صنوبری•

4_5791782983706874845.mp36.08 MB

photo content
+1

روزها می گذرد و هرروز بیشتر به این پی می برم که گاه تمام حقیقت، در همین لرزش خفیفِ تنِ زندگی نهفته است؛ در فهمیدن اینکه چقدر پیش از آنکه واقعا تمام شویم، بارها در خودمان فرو ریخته‌ ایم تا فقط کمی بیشتر، دوام بیاوریم...
"بداهه خاله پیرزنی"
دیگه اگه جمله بندیم اوکی نیست واقعا خستم ببخشید*

اما درونم جهانی بود پر از صداهای نا آشنا که خودم می‌ خواستم رازشان را کشف کنم. سال‌ ها در سکوت این جستجو کوشیدم تا به درکی از خود برسم، اما هر قدم به سوی حقیقت، مرا به هزارتوی عمیق‌ تری پرتاب می‌ کرد!
"خاله پیرزن"