ناپلئون(rest)
الذهاب إلى القناة على Telegram
Я буду любить тебя семь дней в неделю, даже если это убьёт меня. @Bunkookbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
248
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 𝗏𝗂𝗇𝗎𝗋
فـور کنیـد بـر طبـق وایـب چنـل حـدس بـزنم
اگـه قاتـل بودیـد بـه چـه شیـوهای مقتـول رو بـه قتـل میرسوندیـد
𝖫𝗂𝗆𝗂𝗍: 915 , 𝖻𝖾 𝗃𝗈𝗂𝗇
Repost from ㅤㅤ sılver boy
Popular_with_Playboi_Carti_Madonna_The_Idol_Vol_1_Music_from_the.mp38.31 MB
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
In another life, maybe it was you and me, maybe there we loved each other right and we were happy together.
«بعضی برگشتنها دیر اتفاق میافتن؛ وقتی هنوز دوستت دارم، اما دیگه قلبم اونقدر خستهست که جرئتِ دوباره خواستنت رو نداره.»
Repost from روحِ ســوختـه؛
زندگی؟ کدام زندگی؟ همانی که برباد رفته؟
آن روز، او از من پرسید: «به نظر تو، زندگی چیست؟» من در پاسخ به این پرسش، بسیار تأمل کردم؛ اما پس از گذشتِ دقایقی، به او گفتم: «زندگی؟ کدام زندگی؟» او به زدنِ لبخندی سرد و غمگین بسنده کرد؛ اما هر دو میدانستیم که پاسخِ من، چیزهای بسیاری را در خود جای داده بود؛ چیزهایی که هیچکدام قادر به یادآوریشان نبودیم. بله! در زندگیِ همهی آدمها، اتفاقاتِ گوناگونِ ناگوار، شاد، یا شاید بیهیچ حسِ خاصی رخ میدهد؛ اما زندگیِ من... از همان بدوِ تولد، نابود شده بود! انگار بندِ نافم را با پوچی و بدبختی بریده بودند! زندگیام چنان بود که هرچه در آن کاوش میکردی، هیچ شادی یا لبخندِ زیبایی نمییافتی! آخر این هم شد زندگی؟ معلوم است که نه، من و نسلِ من، فقط مردگانی هستیم که گور و کفن ندارند! میپرسی چرا؟ بگذار برایت بگویم! چون هر نفسی که من و تو میکشیم، فقط نشان میدهد که ما همان مردگانی هستیم که گور ندارند، کفن ندارند، آزادی ندارند؛ اما بدبختی؟ تا دلت بخواهد! به جوانانِ دیگر کشورها نگاه میکنم و آه، چه حسرتی میخورم! آخر مگر میشود جوانی اینقدر بیدغدغه باشد؟ اینقدر شاد، اینقدر غافل از اینکه روزی، او هم ممکن است به مردهای بیکفن تبدیل شود؟ انصاف نیست... آخر مگر ما فرقمان با آنها چه بود؟ چه شد که ما اینگونه زاده شدیم و آنها آنگونه؟ چه کسی این خط را کشید؟ کسی که این خط را کشید.. با خود نگفت آنها نیز جوانند؟... حق زندگی، خوشبختی دارند و شاید دلشان خواست طمع شادی را بکشند؟ نمیدانم. نمیدانم... شاید واقعاً بندِ نافِ من و شما را با بدبختی و پوچی بریده باشند! شما؟ شما که غریبه نیستید، پس بگذارید رک بگویم: اینجا، ما چیزی به نام زندگی نداریم! ما اینجا فقط میتوانیم دوام بیاوریم و همهچیز را به لیستِ حسرتهایمان اضافه کنیم. نمیدانم، اما خسته شدهام از اینکه هر بار چیزی در زندگیام درست نمیشود، تنها واکنشِ من این باشد که بگویم: «نمیشود دیگر... شاید در زندگیِ بعدی.» اما اگر زندگیِ بعدی وجود نداشت، چه؟ من و تو، با این جوانی که هیچچیزِ آن شبیه به جوانی نبود، با این همه حسرت، درد، بدبختی و نداری... چه کنیم؟ چه کسی پاسخگویِ ماست؟ ... و در پایان، میخواهم بگویم: درست است که امید هیچگاه هیچچیز را درست نمیکند؛ اما انسان است دیگر... چه میشود کرد؟ پس امیدتان را از دست ندهید.میدانم، میدانم که این زندگیِ ما درست نمیشود؛ اما بیایید امیدِ خود را بدرقهی نسلِ جوانِ پس از خود کنیم. امید داشته باشیم که آنها مانندِ ما، مردگانی بیکفن و گور نباشند.
Repost from روحِ ســوختـه؛
«В этой жизни умирать не ново, Но и жить, конечно, не новей.»
Сергей Есенин.
