رهآورد بهشت
الذهاب إلى القناة على Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
340
المشتركون
+324 ساعات
+87 أيام
+5030 أيام
أرشيف المشاركات
340
Repost from N/a
زنی از خاک، از خورشید، از دریا، قدیمیتر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمیتر
زنی از خویشتن حتی، از أعطینا، قدیمیتر
زنی از نیّت پیدایِش دنیا، قدیمیتر
که قبل از قصۀ «قالوا بلی» این زن بلی گفتهست
نخستین زن که با پروردگارش یا علی گفتهست
ملائک در طواف چادرش، پروانه پروانه
به سوی جانمازش میرود سلانه سلانه
شبی در عرش از تسبیح او افتاد یک دانه
از آن دانه بهشت آغاز شد، ریحانه ریحانه
نشاند آن دانه را در آسمان با گریه آبش داد
زمین خاکستری بود، اشک او رنگ و لعابش داد
زنی آنسان که خورشید است سرگرم مصابیحش
که باران نام او را میستاید در تواشیحش
جهان آرایه دارد از شگفتیهای تلمیحش
جهان این شاهمقصودی که روشن شد ز تسبیحش
ازل مبهوت فردایش، ازل حیران دیروزش
ندانمهای عالم ثبت شد در لوح محفوظش
چه بنویسم از آن بیابتدا، بیانتها، زهرا
ازل زهرا، ابد زهرا، قدر زهرا، قضا زهرا
شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا
چه میفهمم من از زهرا و ما أدراک ما زهرا!
مرا در سایۀ خود بُرد و جوهر ریخت در شعرم
رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم
مدام او وصله میزد، وصلۀ دیگر بر آن چادر
که جبرائیل میبندد دخیل پر بر آن چادر
ستون آسمانها میگذارد سر بر آن چادر
تیمّم میکند هر روز پیغمبر بر آن چادر
همان چادر که مأوای علی در کوچهها بودهست
کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بودهست
غمی در جان زهرا میشود تکرار در تکرار
صدای گریه میآید به گوشش از در و دیوار
تمام آسمانها میشود روی سرش آوار
که دارد در وجودش روضه میخواند کسی انگار
برایش روضه میخواند صدایی در دل باران
که یا أماه! أنا المظلوم، أنا المقتول، أنا العطشان
خدا را ناگهان در جلوهای دیگر نشان دادند
که خوبِ آفرینش را به زهرا ارمغان دادند
صدای کودکش آمد، تمام عرش جان دادند
ملائک یک به یک گهوارۀ او را تکان دادند
صدای گریه آمد، مادرم میسوخت در باران
برای کودک خود پیرُهن میدوخت در باران
وصیت کرد مادر، آسمان بیوقفه میبارید
حسینم هر کجا خُفته، قدم آرام بردارید!
تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید
جهان تشنهست، بالای سر او آب بگذارید
زمان رفتنش فرمود: میبخشید مادر را
کفنهایم یکی کم بود، میبخشید مادر را
بمیرم بسته میشد آن نگاه آهسته آهسته
به چشم ما جهان میشد سیاه آهسته آهسته
صدای روضه میافتد به راه آهسته آهسته
زنی آمد به سوی قتلگاه آهسته آهسته
بُنَّیَ تشنهای مادر برایت آب آورده
#حمیدرضا_برقعی
340
Repost from شفیعی کدکنی
@shafiei_kadkani
ـــــــــــــــــــــــ
بیهقی توانست.
[به بهانهٔ اول آبان و بزرگداشت ابوالفضل بیهقی.
بزرگا مردا که این بوالفضل بود!]
◽️فصلی خوانم از دنیای فریبندهٔ به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهر کشنده، گروهی را به محنت آزموده کرده و گروهی را پیراهنِ نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرّر گردد که دل نهادن بر نعمتِ دنیا مُحال است، و متنبّی گوید،
*و مَن صَحِبَ الدّنیا طَویلاً تقلّبَتْ
عَلی عَینهِ حَتّی یَری صِدقَها کِذبا
این مجلّد اینجا رسانیدم از تاریخ، پادشاه فرخزاد جانِ شیرین و گرامی به ستانندهٔ جانها داد و سپرد. و آب بر وَی ریختند و شستند و بر مرکبِ چوبین بنشست، و او از آن چندان باغهایِ خرم و بناها و کاخهایِ جدّ و پدر و برادر، به چهار پنج گز زمین بسنده کرد و خاک بر وی انبار کردند. دقیقی درین معنی،
دریغا میر بونصرا دریغا
که بس شادی ندیدی از جوانی
ولیکن رادمردانِ جهاندار
چنین باشند کوته زندگانی
تاریخی بیهقی، فصل در معنی دنیا
▪️اگر بخواهیم سه کتاب از شاهکارهای نثر فارسی انتخاب کنیم، یکی از آن سه کتاب «اسرارالتّوحید» است. آن دو کتاب دیگر به نظر من «تاریخ بیهقی» است و «تذکرةالاولیاء».
محمدرضا شفیعی کدکنی
موسیقی شعر، ص ۲۳۸
▪️ادبیات، جابجاییهای سمانتیک، معناشناختی و زبانشناسیِ کلمههای هر جمله است. حافظ توانسته، سلمان ساوجی خیر. بیهقی توانسته، گردیزی خیر.
[در ادبیات و هنر یک «جمله» میتواند چند معنی داشته باشد. جملهٔ «دیشب باران فراوان بارید» یک معنایی را به ذهن متبادر میکند که معنای شمارهٔ ۱ است. اما اگر جای کلمهٔ «باران» را عوض کنیم و آن را به اولِ جمله بیاوریم یا «دیشب» را به آخرِ جمله ببریم در دید اول معنی همان است، اما از نظر سمانتیک یا معناشناسی و زبانشناسیِ جدید بین این جملات تفاوت احساس میشود. در این جمله محور جانشینی تغییری نکرده چون کلمهای از بیرون نیاوردیم که معنی را تغییر دهد. به این معنی «معنی شمارهٔ ۲» میگوییم با این مفهوم بینهایت معنی میتوانیم داشته باشیم.
ادبیات معنی شمارهٔ ۲ است. اگر به معنی شمارهٔ ۱ حرف بزنیم تنها یک معنی دارد. آنچه در دیوان حافظ وجود دارد معنی شمارهٔ ۲ است، و الّا معنیِ شمارهٔ ۱ در دیوان باقی شاعران، در دیوان سلمان ساوجی و...، نیز وجود دارد. قلمرو معنی شمارهٔ ۱ قلمرو محدود و بستهای است. بیهقی معنیِ شمارهٔ ۲ و گردیزی معنی شمارهٔ ۱ است.]
محمدرضا شفیعی کدکنی،
این کیمیای هستی، جلد سوم، صص ۳۲۲–۳۲۱
* کسی که برای مدتی طولانی با این جهان مصاحبت کند، احوال آن در چشم او دگرگون خواهد شد تا آن جا که راستِ آن را دروغ خواهد یافت. از قصیدهایست در مدح سیف الدّوله حمدانی با مطلع
فَدَیْناک مِنْ رَبْعٍ و اِنْ زِدتَنا کربا
فَأنّکَ کُنتَ الشًَرقَ لِلشّمسِ و الغَربا
https://www.instagram.com/shafiei_kadkani
340
یکم آبان _روز ملی بزرگداشت مقام ابوالفضل بیهقی
ـــــــــــــــــــــــ
ذکر السّیل
روز شنبه نهم ماهِ رجب میان دو نماز بارانکی خرد خرد میبارید چنان که زمین تَرگونه میکرد.
و گروهی از گلهداران در میان رود غزنین فرود آمدند.
هرچند گفتند از آنجا برخیزید که مُحال بوَد بر گذرِ سیل بودن، فرمان نمیبردند، تا باران قویتر شد، کاهلوار برخاستند و خویشتن را به پای آن دیوارها افگندند.
و آن هم خطا بود، که بر راهِ گذر سیل بودند.
و پاسی از شب بگذشته سیلی در رسید که اقرار دادند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند. و درختِ بسیار از بیخ بکنده میآورد و مغافصه در رسید، گلّهداران بجَستند و جان گرفتند.
بسیار کاروانسرای که بر رستهٔ وی بود ویران کرد و بازارها همه ناچیز شد و آب تا زیرِ قلعت آمد.
و این سیل بزرگ مردمان را چندان زیان کرد که در حسابِ هیچ شمارگیر نیاید.
و از چند ثقهٔ زاولی شُنودم که پس از آنکه سیل بنشست مردمان زر و سیم و جامهٔ تباهشده مییافتند، که سیل آنجا افگنده بود، و خدای عزَّ و جل تواند دانست که به گرسنگان چه رسید از نعمت.
تاریخ بیهقی،
به تصحیح دکتر محمدجعفر یاحقی، مهدی سیدی
صص ۲۶۱–۲۵۹
مغافصه: به ناگاه گرفتن
#سیل
340
سپاهیی را گفتند چرا به جنگ بیرون نشوی؟ گفت: به خدای که من یک تن از ایشان را نشناسم و آنان نیز مرا نشناسند. دشمنی میان من و ایشان از کجا پدید آمده است؟
#عبید_زاکانی
#رساله_دلگشا
#نثر
340
Repost from شکفتن در آفتاب
«تاریخ در تاریخ بیهقی»
احسان یارشاطر | عباس میلانی
ایرانشناسی زمستان ۱۳۷۲ شماره ۲۰
@shekoftandaraftab
340
Repost from شکفتن در آفتاب
تفکر اخلاقی و نگرش دینی ابوالفضل بیهقی
(بخش دوم)
اصولا تاریخ در دوران گذشته هدفی غیر از بر طرف کردن هیجانات ذوقی نداشته و این مسأله چه در شرق و چه در غرب وجود داشته است و حتی، «بیکن انگلیسی که در قرن شانزدهم می زیسته و علوم را از نظر قوای سه گانه دستهبندی و تقسیم کرده است، تاریخ را به قوهی حافظه وابسته دانسته است در صورتی که علوم را به قوهی عاقله هنرهای زیبا را به قوه متخيله منسوب میداند» اگر چه بیهقی در تاریخ خود نگاهی علمی دارد و سعی می کند آن را از نگرش عامه جدا بسازد اما از طرف دیگر به مسألهی داستانگونگی تاریخ هم توجه دارد؛ یعنی او به میل عصر خود و به این نگرش مردم هم که تاریخ را داستان میدانستهاند، پاسخ مثبت داده است و به این طریق میتوان نتیجه گرفت که یکی از رازهای رسوخ کلام بیهقی در اذهان مردم، که حتی بعضی از وقایع تاریخ آن به طور مثل و نماد در آمده است، همین توجه به داستانوارگی و عبرتآموزی بوده است. فلسفهی تاریخ از نظر بیهقی جبر تقدیر ست و هدف تاریخ هم عبرتآموزی. روایت تاریخ ابوالفضل همیشه این دو مسأله را در نظر داشته است که البته این دو مسأله با نگرش شرقی رابطه ای رازناک دارد. در نظر بیهقی گذشته چراغ راه آینده است و به همین سبب اینگونه قلم میزند: «هرکس که این مقامه بخواند، بچشم خرد و عبرت اندرین باید نگریست نه بدان چشم که افسانه است، تا مقرر گردد که این چه بزرگان بودهاند» (ص ۲۲۰) «و هر کس از این حکایت بتواند دانست که این چه بزرگان بودهاند و همگان برفته اند و از ایشان این نام نیکو یادگار مانده است» (ص ۲۲۶) اما نگرش اخلاقی غیر از داستانوارگی تاریخ ابوالفضل، تاثیرات دیگر بر ساختار این کتاب نهاده است. بسیاری از شعرهای عربی و فارسی کتاب ابوالفضل زاییده همین تفکر است، حتی جزر و مد عاطفی و پر نیروی بیهقی که در بعضی از روایات بخصوص در داستانهای تراژیک نمودی خاص پیداکرده، حکایت از نگرش اخلاقی و تفکر دینی دارد. بیهقی وقتی به پایان تراژدی حسنک میرسد، دیگر راوی نیست بلکه حضور اوست در میدان واقعه، و اینگونه زیبا مینویسد: این است حسنک و روزگارش. و گفتارش، رحمه الله عليه، این بود که گفتی مرا دعای نشابوریان بسازد و نساخت. و اگر زمین و آب مسلمانان بغضب بستد نه زمین ماند و نه آب، و چندان غلام و ضياع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند، رحمه الله عليهم. و این افسانهیی است با بسیار عبرت. و این همه اسباب متازعت و مكاوحت از بهر حطام دینا به یک سو نهادند. احمق مردا که دل درین جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت باز ستاندا (ص ۲۳۵) سپس دو بیت شعر عربی میگوید و آنگاه شعر معروف رودکی را سر میدهد:
بسرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست
زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست...
همچنین تفکر تعلیمی و اخلاقی سبب شده است که بسیاری از داستانهایی که مربوط به تاریخ مسعود نیست به این کتاب راه یابد. بیهقی در پایان قصه جعفر برمکی می نویسد: «در میانه این تاریخ چنین سخنها از برای آن آرم تا خفتگان و بدنیا فریفته شدگان بیدار شوند و هر کس آن کند که امروز و فردا او را سود دهد» (ص ۲۴۱) تاریخ بیهقی از جهتی آیینه عبرت است و معلمی برای پرورش انسان. در مرگ خوارزمشاه میگوید، «خردمند آن است که دست در قناعت زند که برهنه آمده است و برهنه خواهد رفت». ص ۴۸۹ (سینا جهاندیده، متن در غیاب استعاره: بررسی ابعاد زیباشناسی تاریخ بیهقی، رشت، انتشارات چوبک، چاپ اول، ۱۳۷۹،صص ۱۲۱- ۱۲۵)
سینا جهاندیده
@shekoftandaraftab
340
Repost from شکفتن در آفتاب
تفکر اخلاقی و نگرش دینی ابوالفضل بیهقی
(بخش نخست)
با مطالعهی تاریخ بیهقی اولین چیزی که از شخصیت نویسنده کتاب به ذهن خطور میکند، دینی بودن اوست. بیهقی یک انسان دینی است و نسبت به دین خود هم اعتقادی استوار دارد و معتقد است: «تا رستخیز این شریعت خواهد بود هر روز قویتر و پیداتر و بالاتر» (ص ۱۵۲) و نیز اعتقاد راسخ دارد که دشمنان این دین «معتزلی و زندیقی و دهری» (ص ۱۵۳) جای در دوزخ دارند. نگرش دینی این ذهنیت را به او داده است تا علت غایی تاریخ را تقدیر بداند. «او مانند همه مورخان قرون وسطی علتالعلل همهی حوادث را قضای مبرم الهی میداند و از تغییرات تاریخی فلاسفهی اخیر از قبیل تعبیر جغرافیایی و تاریخی و تغییر شخصیت و یا اقتصادی آگاهی ندارد و همه را منتسب به ارادهی الهی میکند. گاهی بر حسب اعتقاد عامه به بحث و تصادف محض معتقد است و می گوید دولت همه اتفاق خوب است.» بیهقی در جای جای تاریخش از حکم تقدیر و اینکه «با قضا مغالبت نرود» (ص ۲۴۴) سخن گفته است.
در پایان کار علی قریب میگوید: «و چون روزگار او بدین سبب پایان خواست با قضا چون برآمدی؟» (ص ۵۰) درباره برافتادن غازی می.نویسد: «قضای غالب بر او یار شد تا سالاری چنین برافتاد، و الامرلقضاء الله» (ص ۲۷۷) رفتن امیر مسعود به هندوستان که باعث شد پریشانی به لشکر و کشور وارد شود و وقتی مسعود از این مساله پشیمان میشود، بیهقی دراین باره مینویسد: «امیر رضی الله عنه از رفتن به هندوستان و سود نداشت و با قضای ایزدی کس بر نتواند آمد» (ص ۷۵۷) و در جایی دیگر پس از حمله ترکمانان و تصرف خراسان بیهقی مینویسد: «و ایزد، عز وجل، علم غیب به کس ندهد، چون قضا کرده بود که خراسان از دست ما بشود و کار این قوم بدین منزلت رسد که رسید، ناچار همهی تدبیرها خطا میافتاد و با قضا برنتوان آمد» (ص ۷۵۸- ۹) همچنین مینویسد: «اما با قضای آمده تفکر و تأمل هیچ سود ندارد»(ص ۸۷۳) «قضای آمده را باز نتوان گردانید» (ص ۹۳۶) جبر تقدیری و قضاقدر حتی در نامههای مسعود نیز بوده که بیهقی آن را در تاریخش نقل کرده است. یکی از این موارد نامهای است که مسعود به ارسلان خان مینویسد: بر خان پوشیده نگردد که ایزد، عر ذكره، را تقدیرهاست چون شمشیر- برنده که روش و برش آن نتوان دید و آنچه از آن پیدا خواهد شد در توان یافت و ازین است که عجز آدمی به هر وقتی ظاهر گردد که نتوان دانست در حال که از شب آبستن چه زاید. خردمند آن است که خویشتن را در قبضهی تسليم نهد و بر حول و قوت خویش و عدتی که دارد اعتماد نکند و کارش را به ایزد باز گذارد» (ص ۱۹۶۱) همین تقديراندیشی و تفکر دینی، ساختار خاصی به تاریخ بیهقی بخشیده است. پیوستگی جبر تاریخی و حرکت علی تاریخ در تاریخ بیهقی زاییده جهان بینی بیهقی است و جهانبینی او هم دینی است. همین امر سبب شده تا بیهقی تعریفی خاص از تاریخ به دست دهد و خوانند هم رابطهای دگرگونه با او پیدا کند. تفکر دینی به گونهای رشتهی تاریخ را به دست گرفته که بیهقی گاهی خود را واعظی میبیند و تاریخ را نه بخاطر تاریخ بلکه بهخاطر ارزشهای دینی روایت میکند. این است که بر خود شرط میداند که در نشستن هر پادشاه خطبهای بنویسد و سپس به راندن تاریخ مشغول گردد؛ چندانکه در آغاز مجلد ششم تاریخش با خطبه وعظ آغاز کرده و جریان پادشاهی و حکومت کردن را به شکل خاصی به جریان دین متصل نموده است. نگرش اخلاقی بیهقی باز زاییدهی تفکر دینی اوست. ابوالفضل در جاهای مختلف تاریخش به قضاوتهای ارزشی قهرمانانش میپردازد. خلط تاریخ با اخلاق تنها مختص به بیهقی نبوده بلکه در تاریخ نویسی غرب حتی تا قرن نوزدهم جریان داشته است، چندانکه ای. اچ. کار در کتاب «تاریخ چیست؟» می نویسد: «اعتقاد به اینکه مورخ موظف است دربارهی بازیگران نمایشنامهاش داوری اخلاقی کند سابقه دیرین دارد. در بریتانیای قرن نوزدهم - که تمایل به موعظه و فردگرایی آشکارا اوج داشت - این رویه به اوج قدرت رسید. «روزبری» اظهار داشت آنچه مردم انگلیسی مایلند در مورد ناپلئون بدانند این است که آیا وی «مرد خوبی بوده یا نه؟ اگر چه قضاوتهای فردی و ارزشی بیهقی کاستیهایی از نظر علمی برای تاریخش به وجود آورده، اما ساختار این کتاب را به داستان نزدیک کرده است.
سینا جهاندیده
@shekoftandaraftab
340
Repost from شکفتن در آفتاب
«بیهقی و ساختار روایت»
نوشتهی دکتر سینا جهاندیده
کتاب ماه ادبیات و فلسفه مرداد ۱۳۸۲ شماره ۷۰
@shekoftandaraftab
340
با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار شوم. اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرج نیابم...
سفرنامه #ناصرخسرو
340
أنا الغريق فما خوفى من البلل
من که در دریا غرق شدهام، از نم باران چه ترسی دارم؟
المتنبی
340
Repost from کاغذِ قند پهلو
گذشته، گذشت تدبیرِ کارِ نوافتاده باید کرد.
#ابوالفضل_بیهقی
#تاریخ_بیهقی
@painkillers98
340
Repost from کاغذِ قند پهلو
و مشغول دل تر از آن گشتم که بودم.
#ابوالفضل_بیهقی
#تاریخ_بیهقی
@painkillers98
340
دوست نزدیکتر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت؟: که او
در کنارِ من و من مهجورم
#سعدی
#شعر
340
گلستان، باب دوم در اخلاق درویشان، حکایت شماره ۲۷.
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛
وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد!
اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمیکند!
دانی چه گفت مرا آنبلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژطبعجانوری
***
وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰ
تَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ
به ذکرش هر چه بینی در خروشاست
دلی داند در اینمعنی که گوشاست
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانیاست،
که هر خاری به تسبیحش زبانیاست
#سعدی
#نثر
#شعر
