ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

بارانِ شعر

بارانِ شعر

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
816
المشتركون
-1424 ساعات
+1607 أيام
+46330 أيام
أرشيف المشاركات
دنیا خیلی زیباتر می شد؛ اگر مردم به جای دخالت در زندگیمان به درک احساسمان می پرداختند...
-هوشنگ ابتهاج
@BARANS_poems

زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس برگردد
-پروین اعتصامی
@BARANS_poems

دوستت دارم؛ میان این همه آدم تو همان اتفاق نادری هستی که حضورت شبیه شعر است و نبودنت شبیه سکوتی سنگین
@BARANS_poems

اینجا کسی‌ست پنهان چون جان و خوشتر از جان... باغی به من نموده، ایوان من گرفته...
-مولانا
@BARANS_poems

خدا که باشه،دلم آرومه...
-خدایا شکرت
@BARANS_poems

بعلاوه،خوب نگاه کن!آن گندم زارها را در آن پایین می بینی؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز  نمی اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری.و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت... روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: -بی‌زحمت...مرا اهلی کن! شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد،ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و چیزها هست که باید بشناسم. روباه گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند،نمیتوان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آن‌ها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند.اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد،آدم‌ها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند.تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن! شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟ روباه در جواب گفت: باید صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف‌ها می‌نشینی.من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی. فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: -بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

من کسی نیستم که از ترس خنده‌ی احمق‌ها، از کار دلخواهم دست بکشم.
-اورهان پاموک
@BARANS_poems

مشتی خاک هوشیار در گردباد غبار افلاک بودیم.
@BARANS_poems

ﺑﺪﯼﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ‌ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﺪﯾﺪ ﺧﻮﺑﯽﻫﺎﯼ ﺑﯽﺣﺎﺻﻞ ﺍﺳﺖ
-ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮخزﺍﺩ
@BARANS_poems

می‌پرسی: «چگونه‌ای؟» می‌گویمت: «گرفتارِ دردِ تو.»
@BARANS_poems

در پی دست کسی جز تو نگردم هرگز تو خدایی و دگر هیچ کسی یارم نیست
-خدایا شکرت
@BARANS_poems

-علاقه ایجاد کردن ؟ روباه گفت: البته،تو برای من هنوز پسر بچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر،و من نیازی به تو ندارم.تو هم نیازی به من نداری.من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی،هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود. شازده کوچولو گفت کم‌کم دارم میفهمم...گلی هست...و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است. روباه گفت: ممکن است.در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید... شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می‌گویم در زمین نیست. روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: -در سیاره دیگری است؟ -بله. -در آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه. -چه خوب..!مرغ چطور؟ -نه! روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی‌عیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: -زندگی من یکنواخت است.من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا.تمام مرغ‌ها به هم شبیهند و تمام آدم‌ها با هم یکسان.به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد،ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

تنهایی یک انتخاب نیست، تنهایی تنبیه کسانی است که زیاد میفهمند.
-آلبر کامو
@BARANS_poems

تا جنون فاصله‌ای نیست، از اینجا که منم.
-مهدى اخوان ثالث
@BARANS_poems

من نمی‌دانم چرا هر کسی را صدا کردم هر کس را دوست داشتم ناگهان در خم کوچه گم شد.
-احمدرضا احمدی
@BARANS_poems

هر کس که مرا از تو جدا دید چنین گفت بیچاره مریضی که پرستار ندارد..!
-محمد سهرابی
@BARANS_poems

ما به خلوت با تو ای آرام جان،آسوده‌ایم.
-خدایا شکرت
@BARANS_poems

با خود گفت: اگر گل من این گل‌ها را می‌دید،بور می‌شد... سخت به سرفه می‌افتاد،و برای آنکه مسخره‌اش نکنند،خود را به مردن می‌زد.من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه برای تحقیر من هم که بود،به راستی می‌مرد... بعد، باز با خود گفت: من گمان می‌کردم که با گل بی‌همتای خود گنجی دارم،و حال آنکه فقط یک گل سرخ معمولی داشتم.من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانویم می‌رسند،و یکی از آنها شاید برای همیشه خاموش بماند،نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بیایم... و همانطور که روی علف‌ها دراز کشیده بود، به گریه افتاد.در این هنگام بود که روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام! شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ولی مودبانه جواب سلام داد. صدا گفت: من اینجا هستم،زیر درخت سیب... شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟چه خوشگلی..! روباه گفت:من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن.من آنقدر غصه به دل دارم که نگو... روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوچولو آهی کشید و گفت:ببخش! اما پس از کمی تامل باز گفت: -اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی.پی چه می‌گردی؟ شازده کوچولو گفت: من پی آدم‌ها میگردم.آهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است.مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است.تو پی مرغ می‌گردی؟ شازده کوچولو گفت: نه،من پی دوست می‌گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است،یعنی علاقه ایجاد کردن...
-آنتوان دو سنت اگزوپری ـ شازده کوچولو
@BARANS_poems

دل به رَغبت می‌سپارد جان به چشمِ مستِ یار گر چه هشیاران ندادند اختیارِ خود به کس
-حافظ
@BARANS_poems

تقدیرِ من این بود که در بندِ تو باشم دیوانه‌ی دیوانه‌ی لبخندِ تو باشم.
-مادر
@BARANS_poems