Alien.
الذهاب إلى القناة على Telegram
من نمیدانم گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
366
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+137 أيام
+1330 أيام
أرشيف المشاركات
366
سیگارهایت را یکییکی میبوسم و به پاکت برمیگردانم. اگر آرام شدی؛ فریب سیگار را نخور، لب های من است که آرامت میکند. تنها لب های من باید نفست را تنگ کند.
چاقو را کج میگذاری، میفتد روی دستم. خون همهجا را میگیرد، دستانت به خونم آلوده میشود؛ خون در رگ هایمان یکی میشود. گردنبندم را به گردنت میاندازم. تا مراقبت باشم، نزدیک گردنت باشم؛ مال خودت باشم. عطرم را به اتاقت میزنم. جای هوا، بوی من را نفس بکش. من برایت بهترینم. من خیر خواه توام، میدانم، دلت میخواهد تمامات مال من باشد.
366
دیگر کسی از این کوچه ها نمیگذرد. خاطرات هم گاهی میبارند؛ خاطراتِ سفید رنگ، روی شانهٔ پالتوی سیاه.
همچو مردی که زیر نور چراغ برق ایستاده، یقهٔ کتش را بالا داده و دود سیگار نکشیدهاش را بیرون میدهد. چهره ندارد، صدا ندارد. فقط میشکند؛ اما نمیگذارد تنها بمانی.
رد پا ندارد، فقط میرود. سیگار میکشد، میخواهد فراموش کند.
اما شاید سیگار نکشد و خودش دود شود؛ خاکسترش روی زمین بریزد، برف ببارد و فراموش شود. و من، فراموش کردهام اول سیگار را دود کنم، بعد خودم را.
366
کجا رفته بودی، چرا کفش هایت بوی پاییز میدهند؟ شال گردن نارنجی رنگت بوی پرتقال گرفته، تو از درخت پرتقال چه در خود داری؟ غروب ها با لباس های خیس باران میآیی. سبز میروی، نارنجی برمیگردی.
شب، شال گردنت دور گردنم میماند، حالا من هم بوی پرتقال گرفتم. مثل اینکه دست هایت خیلی محکم مرا در آغوش گرفته باشد. مثل اینکه مربای پرتقال رویم شکسته باشد.
شبیه به دلتنگی میمانی، مگر تو پاییزی؟
شال گردنت بوی خاک گرفته، دیگر گرمم نمیکند.
کمی نور، کمی از خودت برایم در نامه بگذار، اینجا هوا خیلی سرد است.
366
رد پایت روی برف، همیشه که نمیماند. تابستان نتوانست رد پایت را ببرد. زمستان میآید، دوباره برف میبارد، رد پایت را میبرد؛ رد پایت همیشه که نمیماند.
رد پایت روی قلبم میماند. برف روی قلبم که نمیبارد. رد پایت تا ابد میماند.
بگذار برف ببارد. رد پایت همیشه که نمیماند...
366
ما خود فرزندان طبیعتیم و بر آن بازمیگردیم. هرقدر کهن سالتر که شوی بیشتر به محیط اطرافت شباهت پیدا میکنی. همچو درختان تنومند که دیگر جوان نمیشوند و تنشان فرسوده میماند. هرکس در هرکجا که زندگی کرده باشد شبیه آن میشود. قورباغه شبیه مرداب، و نهنگ شبیه به دریا. وای بر من که در ذهنم زندگی میکنم. و تو مالک ذهن منی. من، باید شبیه تو شده باشم.
هرچقدر که به تو فکر کردم به خودم فکر نکردم. درِ ذهنم به روی تو باز میشود، شاید راه رسیدن به تو در آن باشد. آنقدر از خودم دور شوم که دیگر تمامم از آن تو باشد.
