👄rüya🕊
الذهاب إلى القناة على Telegram
ناشناس
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
288
المشتركون
+1424 ساعات
+37 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
287
اسمه: من اینجام عادل، همینجا چیزی نیس
بعد با خودش گف : آفرین اسمه خانم ، ببین
چیکار کردی چطور دلت اومد اون سطل آب
خالی کن رو سر عادلت ،
بعد خیلی اروم خم شد و
گونه عادل بوس کرد ....
عادل ، همنطور که چشماش بسته بود
ونفس اسمه رو از نزدیک حس کرد بود
قبل از اینکه اسمع سرش بلند کن گف
اسمه کوچاری داری با آتیش بازی میکنی....
287
#پارت6 .7 #اسدیل_کلبه
عادل: هیشش، من اینجام، معذرت میخوام
من نمیدونستم، قسم میخورم نمی خواستم
همون حس بهت بدم فقط خواستم
شوخی کنم کن حتی دلمنمیاد یه تارمو
از سرت کمبش،چهبرسعبخواممریضتکنم
یاتودریاولتکنم،من...
همینطورکهعادل داشت،حرفمیزد وخودش
گناهکارمیدونست بین حرفاش اسمه گفت:
اما تو امروز من ول نکردی ،دست پا زدن تماشا
نکردی، تومن نجات دادی ، نزاشتی سردم بشه
نزاشتی از سرما بلرزم ...
عادل وقتی اینارو شنید، خیلی محکم اسمه
رو گرفت تو بغلش،
عادل: معذرت میخوام افولیم ، من همیشه
کنارتم، اینجا همینجا
اسمه که کم داشت به خودش میمومد خودش از بغل عادل کشید بیرون ....
اسمه: چخبرت ها، چسبید بهم بلند شو برو
پی کارت ، اصلا النیا کجا موند ؟ها؟
عادل: بعد به من میگه دم دمی مزاج
اسمه: چی گفتی توها؟
عادل: هیچ هیچی ....، چیز..
اسمه: چی
عادل :دارم میگم اگه اجازه بدی
اسمه به نشون اجازه دادن
یه نفس عمیق کشید به عادل نگاه کرد
عادل: دخترما، پیکاپ برداشت رفت منم
ماشین ندارم برای برگشتن، این کاغذم گذاشت...
اسمه کاغذ گرفت خوند ...
اسمه: خب این به من هیچ ربطی نداره
چون اینحا برای تو جا نداریم مجبوری بری
هرطور که شده،( های دی ، زودباش)
به سلامت کوچاری
عادل: مشکلی نیس بیرون میمونم جلو درت
میخوابم همین که زیر یه
آسمون با تو نفس
بکشم برام کافیه....
اسمه : به نظر منم همون بیرون جات بهتره
عادل بدون اعتراض به حرف اسمه ، اینه
یه بچه کوچیک تنبیه شو قبول کرده بود داشت به سمت بیرون کلبه میرفت که قبل
بستن در کلبه
اسمه گفت:چیزه، .....
بیرون سرده مریض میشی
اصلا حوصله رسیدگی
به یه ادم مریض ندارم ...
تو اینجا رو کاناپه شب
میخوابی منم تو اتاق،
به نظرم به تفاهم رسیدیم
همینو گفت به سرعت رفت تو اتاقش تا لباس
خیسشو عوض کنه ، عادلم تنهایی توی حال کنار بخاری کوچیکوایستاد که لباسش خشک
بشن ، زمان کمی گذاشت اسمه از اتاقش با لباس عوض شد اومد بیرون ،موهاش کاملا
خشک نشده بود ، اما خیسی قبل روهم نداشت
برای همین مرتب موهاشو بافت بود ،
اسمه: اگه به وقعش با الینا میرفتی ، اینطوری
این موش اب کشید نمیشدی ...
عادل: ما اومدین خیس شدیم ، فک کنم
اسمه: راست میگی من خیس تون کردم ،
سطل آب خالی کردم روتون چرا؟
چون یکم تنهام نمی زارین که نفس بکشم ،
ها در ضمن من هیچوقت جایی که به تصمیم هام
احترام نمیزارن وارزش ،
قائل نیستن پا نمیزارم
عادل: کی احترام نزاشت ، من فقط خواستم
اونم اینه ما بسوزن همین چیز زیادی نیس
اسمه : نیس ، سوختن اونام ؟ها؟ کی بیشتر
اسیب دید؟
عادل : به نشون تسلیم شدن سرشو تکون داد
وگفت من برم از اطراف یه چیزی پیدا کنم
برای خوردن قرار نیس که گشنه بخوابیم ...
اسمه: داریم حاضرم هست نیازی به زحمت
شما نیست اصلا، من ظهر سوپ گذاشت بودم
که با اومدن شما مسخره بازی های امروز نتونستم بخورم ،
گرم میکنم میخوریم ،
همینطور که اسمه داشت میرفت سمت
اشپز خونه ، عادلم دنبالش رفت تا به اسمه
کمک کن ...
باهم عادل دوتا پیش دستی گذاشت روی میز
روی هرکدوم اونا، به کاسه کوچیک برای سوپ
گذاشت ، وسط میز یه ظرف پر نون گذاشت
اسمه ام سوپ گرم کرد گذاشت کنار نون اول
برای عادل بعد برای خودش از سوپ کشید
هر دوتاشون روبرو هم بودن داشتن سوپ شون میخوردن بدون یه کلمه حرف زدن،
گاها زیر زیرکی بهم نکاه میکردن نگاهشون
از هم میدزدیدن ، بعد تموم شدن سوپ دوباره
به همون روال اول شروع کردن به جمع کردن
میز ، اسمه دستکش پوشید ظرف شام شست
عادلم دونه دونه خشکشون کرد،
بعد تموم شدن ،
اسمه گفت: من میرم بخوابم تو اینجا بخواب کاناپه ذات نزدیک بخاری اما
پتو اضافی داریم اونم بردار سردت نشه ...
عادلم حرفشو تایید کرد ،
زمانی نگذشت اسمه رفت داخل اتاقش
عادلم همینجوری رو کاناپه خوابید ....
اسمه هرچقدر سعی کرد بخوابه ،
اما نتونست، خواست اب بخور دید پارچه
اب کنار تخت خالیه، برای همین پارچ اب
برداشت از اتاق رفت بیرون ،
در اتاقش خیلی اروم باز کرد که عادل از خواب نپره، همین که درو باز کرد دید که
عادل همجوری خوابید و یجا جمع شد ،
پتوییم برنداشت برای کشیدن، پتو از گوشی
برداشت خواست روی عادل بکش با دقت پتو
رو روی عادل کشید خواست که شونه هاش
بپوشنه ، متوجه شد عادل خیلی عرق کرد
تو خواب خرخر میکنه، بلافاصله دستش گذاشت رو پیشنی عادل تا ببینه تب داره یا نه
اسمه: اوففف عادل خیلی تب داری،
ببین با خودت چیکار کردی
بعد به لافاصله پتو برداشت ، رفت به سمت اشپزخونه ، یه سطل پر اب کرد ، ویه دستمالم
برداشت ، بر خلاف کاری که صبح کرده بود
خیلی اروم کنار عادل نشست وسعی کرد تبشو
پایین بیاره، دستمال اول نم کرد گذاشت رو
پیشونی عادل ، بعد سعی کرد با نوازش کردن صورت عادل ،عادل اروم کنه
287
روی پل سنگی، صدای فریاد و شلیک در میان هیاهوی درگیری افراد کوچاری و تیمور میپیچید.
افراد کوچاری بالاخره توانسته بودند فادیمه و الِنی را نجات دهند، اما اسمه هنوز روی صندلی بسته شده بود.
تیمور چند قدم روبهرویش ایستاده بود. اسلحه را مستقیم به سمت اسمه گرفته بود و نیشخندی سرد و خشمگین روی لب داشت.
عادل اما فقط به اسمه نگاه میکرد.
دستانش از شدت ترس میلرزیدند. برای اولین بار، آن مرد قدرتمند کوچاری، در برابر ترس از دست دادن زنی که تمام زندگیاش بود، کاملاً درمانده به نظر میرسید.
تیمور اسلحه را کمی بالاتر آورد و با صدایی بلند فریاد زد:
— عادل کوچاری، انتخابت غلط بود، نباید این کارو میکردی
عادل یک قدم جلو رفت.
— تیمور، این کارو نکن
صدایش میلرزید، اما این بار با تمام توان فریاد زد:
— ببین منو، منو بکش کسی که این بلاها رو سر تو آورد، من بودم اون اسلحه باید به سمت من باشه، نه اون
لبخند تیمور آرامآرام روی صورتش پهنتر شد.
انگشتش روی ماشه نشست.
اسمه تمام این مدت چشم از عادل برنداشته بود.
دیگر چیزی جز او نمیدید.
نه اسلحهای که به سمتش نشانه رفته بود، نه صدای درگیری، نه فریادهای اطراف.
تنها ترسی که در وجودش مانده بود، ترس از دست دادن مرد روبهرویش بود؛ مردی که هنوز لباس دامادی به تن داشت.
اسمه برای خودش نمیترسید.
تنها غصهاش این بود که شاید دیگر نتواند الِنی را در آغوش بگیرد.
شاید دیگر نتواند عادل را در آغوش بگیرد.
شاید سرنوشت او همین بود...
جدایی.
عادل نگاهش را به چشمان اسمه دوخت. اشک از گوشهی چشمهایش سرازیر شده بود و صدایش از شدت بغض میشکست.
— اسمم... کیزوم... خوشگلم، نترس، باشه؟
نفسش لرزید.
— من همیشه کنارت میمونم، همیشه قول میدم.
اشکی از چشمان زیبای اسمه پایین آمد؛ اشکی شبیه مرواریدی درخشان.
با همان حال، لبخند کمجانی زد.
و درست در همان لحظه...
صدای شلیک در فضای پل پیچید.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید
لباس سفید عروس بر تن اسمه، در یک لحظه به سرخی خون آغشته شد.
پارچهی سفید، دیگر سفید نبود.
خون، تمام لباسش را پوشانده بود.
عادل برای چند ثانیه فقط خیره ماند.
انگار دنیا در برابر چشمانش متوقف شده بود.
دیگر صدای هیچکس را نمیشنید.
دیگر چیزی را احساس نمیکرد.
بعد ناگهان خودش را به اسمه رساند.
کنارش زانو زد و سر اسمه را با دستهای لرزان روی زانوهایش گذاشت.
— اسمم...
صدایش دیگر شبیه صدای عادل نبود.
گرفته، شکسته و ناباورانه بود.
— اسمم، کیزوم... با من حرف بزن.
دستش را روی صورت اسمه کشید.
— تو که قرار نیست منو تنها بذاری... مگه نه؟
اشکهایش بیوقفه روی صورتش میریخت.
— قرار نیست الِنی رو تنها بذاری...
لبهایش لرزید.
— ما تازه به هم رسیدیم... هنوز زندگی نکردیم که.
— قرار بود با هم خانواده بشیم... قرار بود برای دخترمون پدر و مادر بشیم، مگه نه؟
عادل سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به دست اسمه تکیه داد.
— قرار بود رویاهامون رو به واقعیت تبدیل کنیم، اسمه...
اسمه با چشمانی نیمهباز به او نگاه کرد.
به سختی دستش را بالا آورد.
دست لرزانش را روی گونهی خیس عادل گذاشت.
لبخندی بسیار کمرنگ روی لبهایش نشست.
— عادل...
عادل فوراً سرش را بالا آورد و با صدای شکسته گفت:
-بگو عزیزم..بگو.
— مراقب خودت و دخترم باش...
نفسش به سختی بالا میآمد.
— و به جای من هم زندگی کنید... در کنار هم...
لبخندش کمی عمیقتر شد.
— بخندید...
چشمانش دوباره روی عادل ثابت ماند.
— دوستتون دارم...
دستش آرامآرام از روی گونهی عادل سر خورد.
انگشتانش از صورت او جدا شدند.
و دستش روی زمین افتاد.
چشمان زیبای اسمه بسته شد.
— اسمه؟
عادل برای لحظهای بیحرکت ماند.
— اسمم...؟
پاسخی نیامد.
— اسمه...
صدایش روی پل پیچید.
اما دیگر جوابی نبود.
مردی که چند لحظه قبل با تمام وجود از او خواسته بود نترسد، حالا خودش از ترس فرو ریخته بود.
لباس سفید عروس، سرخ از خون، آرام روی سنگهای سرد پل افتاده بود.
لباسی که قرار بود نماد آغاز زندگی مشترکشان باشد...
حالا به کفن اسمه تبدیل شده بود.
#سناریو
287
#پارت5 #اسدیل_کلبه
تا اینکه، یکی از ماهگیر اون اطراف که داشت ماهی میگرف ، دست پا زدن اسمهرو دید به سرعت داخل اب شریجه زد ،
سریع خودشو به اسمه رسوند اون از اب کشید
بیرون ، به سمت بابا اسمه برگشتو گف :
مگه ، کوری بچت داشت میمرد
جلال کرد ،خوب بلد بود رنگ عوض کن با ترس اسمه رو گرفت بغلشو گف:
دخترم ، قشنگم خوبی ها، ببینمت معذرت میخوام ، معذرت می خوام،
درست جلال خوب بلد بود نقش بازی کنه
انقدرکه اون ماهیگیری که اسمه رو نجات داده بودم
باور کرد که جلال فقط ترسیده،
جلال: من ازتون خیلی ممنونم ، من ترسیدم
نتونستم حواسمو جمع کنم
ماهیگیر: خواهش میکنم ، اما جای بچه کوچیک توکشتی نیس
جلال: حق با شماس، ازتون ممنون ، اشتباه
از من بود ...
ماهیگیر به اسمه دست تکوندداد از کشتی
دپر شد وبه سمت قایق کوچیک خودش شنا کرد ،
جلال همین که دور شدن مرد دید اسمه رو اونحا ول کرد بدون اینکه لباس گرم بهش بده
رفت به کار خودش برسه، اسمه موند که اینه
بید بدنش داشت میلرزید، اما فقط لرزش بدنش نبود ،
اون دیگه همون بچه ای نبود که ذوق دریا گردید داشت ، بجاش بچه ای بود که ، از دریا
ترس داشت وحتی پاشم روی اب دریا کنار ساحلم، نمی زاشت....
(زمان حال)
287
#پارت4 #اسدیل_کلبه
جلال= پدر اسمه
از زبون اسمه :
یه روز افتابی قشنگ ، اسمه قبل هم از خواب بیدار میشه ، چکمه های کوچولویی که تو هوای بارونی ، موقع رسیدگی میپوشه رو پوشید بدو بدو، از کوچه محله ها گذشته تا رسید به اسکله، قایمکی وارد کشتی شد
که باباش روش کار میکرد ، غافل از اینکه نمیدونست سرنوشت براش چی در نظر داره
با خوش ذوقی بچگی این ور اون کشتی بازی میکرد، مدتی گذشته اسمه وارد انبار پایین کشتی شد ، خواست ببین اونجا چیزی
برای بازی پیدا میکنه یا نه.....
تمام ابزار قدیمی کشتی وسیله های ماهگیری
اونجا بود باهاشون بازی کرد ، خودشو یه ماهیگیر استاد فرض کرد ، ذوق میکرد
اما از خستکی زیاد چشماش سنگین میکردن
یه گوشی رو پیدا کرد عمیقا به خواب رفت
وفتی بیدار شد، متوجه حرکت کشتی نبود
از پنجره کوچیک که کناره دیواره کشتی بود
بیرون نگاه کرد، دید دقیقا وسط دریاست ،
چیزی که ارزوشو داشت
از انبار کوچلو بیرون اومد فقط دید که باباش
رو کشتی داره کشتی راهنمایی میکنه تو دریا
نفس عمیق کشیدو، خواست نزدیکش بشه
اما چشاش به شیشه بطری افتاد که خالی از مشروب ، اون میدونست که وقتی باباش
مشروب میخوره اصلا آدم خوبی نیس پس ترجیح داد فعلا نزدیکش نشه ،
خواست آروم آروم از جایی که باباش هس
دور بشه، اما موقع که خواست بره پاش به گوشه
میز کوچیک گیر کردو وسیله رو میز افتادن شکستن
جلال: تو اینجا چیکار میکنی ، ها ، همینطور که داشت نزدیک اسمه میشد اسمه پا به فرار گذاشت، به سرعت با اون پاهای کوچیکش پله هارو پابین رف، غافل از اینکه سرعت باباش از اون بیشتر بود همین که پله هارو تموم کرد،
خواست وارد انبار بشه اما لحظه اخر دست باباش پیراهنش گرفت اسمه به سمت لبه کشتی افتاد ،
اسمه با گریه میگف:بابا ببخشید ، ببخشید بابا
هم این رو که داشت میگف ، با یه ضربه باباش افتاد تو دریا ، هرچقدر سعی میکرد خودش نجات بده
نمی تونست ؛ دست پا زدن معنی نداشت،.....
