ar
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

الذهاب إلى القناة على Telegram

ناشناس

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
284
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+127 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
👩‍🦯😭
👩‍🦯😭

هوش مصنوعی جدید 😂🥹🥰 آخ خدا ❤️‍🔥🫠
+3
هوش مصنوعی جدید 😂🥹🥰 آخ خدا ❤️‍🔥🫠

زهرا نظرت چیه

پارت دوم #ترجمه_فیکیشن #ikiKişilikGece

پارت اول #ترجمه_فیکیشن #ikiKişilikGece

شب بخیر💗
شب بخیر💗

عادیل کوچاری👇🥺💗🦢 "اگه یه روز خسته شدی، لازم نیست قوی باشی. من اون‌قدر قوی می‌مونم که هردومون استراحت کنیم." "عاشقت شدم چون خودت بودی، نه چون می‌خواستم تغییرت بدم." "اگه دنیا علیه تو باشه، من کنارت می‌ایستم. نه جلوت که نجاتت بدم، نه پشت سرت که هلت بدم؛ فقط کنارت." "دوست داشتن تو هیچ‌وقت برام وظیفه نبود؛ آسون‌ترین و قشنگ‌ترین کاری بود که یاد گرفتم." "لازم نیست همیشه لبخند بزنی تا دوست‌داشتنی باشی. حتی روزهایی که غمگینی، باز هم همون آدمی هستی که عاشقشم." "اگه یه روز خواستی بری، در رو برات باز می‌کنم. چون عشق یعنی موندنِ کسی که حق رفتن داشته." "من نمی‌خوام مالک قلبت باشم؛ می‌خوام جایی باشم که قلبت با خیال راحت بهش برمی‌گرده." "آرزو نمی‌کنم هیچ‌وقت گریه نکنی؛ فقط امیدوارم هر بار که گریه کردی، شونه‌ای باشم که بهش تکیه می‌کنی." "تو لازم نیست کامل باشی. من عاشق انسان بودنتم؛ با همه ترس‌ها، اشتباه‌ها و زخم‌هات." "اگه هزار بار خودت رو گم کنی، هزار و یک بار کنارت می‌ایستم تا دوباره خودت رو پیدا کنی." "من نمی‌خوام دنیات بشم؛ می‌خوام بخشی از دنیایی باشم که تو رو خوشحال می‌کنه." "دوستت دارم، نه برای اینکه به من نیاز داری؛ بلکه برای اینکه هر روز، با وجود اینکه می‌تونی بری، انتخاب می‌کنی کنارم بمونی."

فاتیح فورتونا👇🔥😭 «من آدم خوبی نیستم. فقط وقتی کنارت هستم، کمتر شبیه هیولا رفتار می‌کنم.» «اگه یه روز تصمیم بگیری ترکم کنی، قبل از اینکه اجازه بدم بری، اول دنیا رو زیر و رو می‌کنم.» «من هیچ‌وقت عاشق شدن رو یاد نگرفتم؛ فقط یاد گرفتم چطور چیزی که مال منه رو از دست ندم. » «مهم نیست بقیه ازم متنفر باشن. تا وقتی تو هنوز نگاهم می‌کنی، برام کافیه . » «بعضی آدما برای نجات دادن کسی دستش رو می‌گیرن؛ من برای اینکه ازم فرار نکنه، محکم نگهش می‌دام» «اگه قراره جهنم وجود داشته باشه، فرقی نمی‌کنه. هر جا تو باشی، همون‌جا میام» «من به آدم‌ها اعتماد نمی‌کنم، چون همیشه لحظه‌ای که فکر می‌کنی مال تو هستن، ناپدی میشن.» «اگه لازم باشه، آدم بد داستانت می‌شم؛ فقط نذار نقش آدم غریبه رو بازی کنم.» «تنهایی برام عادی بود، تا وقتی که به حضورت عادت کردم.» «دوست داشتن من شبیه پناه گرفتن زیر بارونه؛ شاید خیس و زخمی بشی، ولی نمی‌ذارم از سرما بمیری

بچه ها فرق عشق فاتیح و عادیل رو تو چندتا جمله نشونتون بدم...اینا جملاتین که به اسمه گفتن😭🛐👇

پارت اخر امشب👆

#part46 <<اغوش تو: سودای قدرت>> [فلش بک] به مادرم که همیشه لبخند مهربان و شیرینی بر لب داشت نگاه کردم، درحال شستن لباس هایمان در لگن اهنی بود، هوا سرد و اب یخ زده بود و نوک انگشتانش را سرخ و زخم میکرد. دلم برایش ریش شد، به خاطر پدرم از یک دختر اشرافی به زنی رعیت و ساده تبدیل شده بود. شکمش برامده بود و بنظر میرسید برادر یا خواهر کوچکم بزودی بدنیا میاد. ترس دوباره به جانم افتاد، ده سال بیشتر نداشتم اما میفهمیدم که چه زجری میکشید، این بچه ی هفتم بود... من و دوخواهر بزرگترم تنها فرزندانی بودیم که سالم بدنیا اومدیم. باقی نوزاد ها یا در شکم مادرم و یا موقع بدنیا امدن مرده بودن. طبیب گفته بود بارداری مجدد برای مادرم اصلا خوب نیست اما پدرم که فقط به دنبال فرزند پسر بود این چیز هارا نمیفهمید. اشک در چشمانم حلقه زد، دلم برای او میسوخت...برای خودم...خواهرانم...و تمام زنان مظلوم این سرزمین. نارین و ماریا در اشپزخانه بودنند و شام امشب را حاضر میکردنند، من هم درحال جارو و گرد گیری بودم. صدای سنگی که به شیشه خورد مرا از جا پراند، لبخند خوشحالی زدم و با قدم های بلد به سمت حیاط پشتی دویدم. او امده بود... مثل همیشه به درخت توت خانمان خیره بود، موهای بلند و نقره ایش با وزیدن نسیم ارام تکان میخورد و هیکل ورزید و قد بلندش در ان لباس پارچه ای خیلی زیبا بود. _فاتیح؟ با صدای بلندی صدایش زدم، مانند همیشه اول یک لبخند کوتاه زد و بعد سرش را به سمت من برگرداند. نگاهم در ابی شفاف و سرد چشمانش گره خورد،هم از او میترسیدم و هم تنها چیزی بود که از زندگی میخواستم. با قدم های کوتاه به سمتم امد، رشته ی موی فر و بلندم را پشت گوشم زد و سر تا پایم را برنداز کرد. لبخند شاد و بازیگوشی زدم و ارام گونه ی سردش را بوسیدم، نمیدانستم از کی شروع شد فقط میدانم که از شش سالگی یک پسر با موهای نقره ای همیشه پشت حیاط خانمان منتظر من میماند. چهره اش سنگی و سرد بود و مرا میترساند اما باز هم اولین پسری بود که به من توجه میکرد و مرا دوست میداشت. _دمسیوس...هوا سرده...چرا چیزی نپوشیدی؟ شانه ام را با بی قیدی بالا انداختم و چیزی نگفتم، خانواده ی من با اینکه خون اشراف و شاه و شاهزاده در رگهایشان بود ولی از یک گدا هم کمتر پول داشتند. دلم نمیخواست به او بگویم که هزینه ی خزیدن پالتو و شالگردن را نداشتیم. #A

عادل اول حسود بوده بعد دست و پا در اورده

من میمیرم براشون 🔥🔥

وای لباسش😭😭
وای لباسش😭😭

تا زهرا پارت بذاره یه توییت بخونید😂🥹

Repost from Family 🌿
نوشته عادل حتی اینجا واسه اینکه اسمه‌ از دست تیمور عصبانی شده هم حسادت می‌کنه:)))❤️
نوشته عادل حتی اینجا واسه اینکه اسمه‌ از دست تیمور عصبانی شده هم حسادت می‌کنه:)))❤️

بریم پارت

کاش کاکرو میومد ده تا میزد به این زردکا

ژاپن باخت حالم گرفته شد

اه