ar
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

الذهاب إلى القناة على Telegram

ناشناس

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
288
المشتركون
+1424 ساعات
+37 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
تو تاشاجاک طرف موهاتو میبافه و بعد تو از اثر دستاش حامله میشی

Repost from N/a
بر اساس خبر داده ها احتمال بارداره بودن فادیمه‌ام‌هست🫴🏻

«صبح با طلوع افتاب اسمه چشماشو باز کرد بود طولانی داشت عادل تماشا میکرد، وبعد با یه بوسه از گونه عادل گفت: عادل بیدارشووووو ، دیره عادل: برای چی؟ اسمه: یعنی چی برای چی قرار سالگرد عقدمون جشن بگیرماا، عادل :خوب وسایل خریدیمم میگریم من هدیه ام اماده اس خریدم اسمه: واس من آماده برای همین شما میری عادل: اسمه... نمیشه خطر ناک اسمع: من چیزیم نمیشه این اطرافم ادمات هستن عادل: اما... اسمه: میونه حرفاش گفت : تا چند دقیقه دیگه اینجا نبینمت 🫵🏻

#پارت11 #اسدیل_کلبه زمان :کلبه اسمه‌ از‌ماشین‌ پیاده‌شد ، یه نفس عمیق کشیدو گفت : اینجا کسی نمیتونه دستش بهمون برسه،تازه خوشحال تریم اینجا اینطور نیس عادل: همینطوره ، کی خواست عکس شو بگه،اما... اسمه: چیشد کوچاری ها؟ عادل: بازم کوچاری؟ اسمه: نمیدونممم ، نظر خودت چیه کوچاری ؟ عادل: باشه باشه اسمه اشتباه کردم، تسلیم بابا اسمه: خوبه کوچاری... عادل: این نگو،... اسمه: باشه ،فکر‌میکنم عادل: افولیم،بازم‌تب‌کنم‌؟ اسمه: نه خدا نکنهههه عادل اهههعع عادل: باش بیا بیا بغلش کردو گفت: تب نمی کنم ، بیا افولیممم ..‌ اسمه ام خوب تو بغلش جا گرفته گفت : دیگه اینجوری نمیگیا نبینم ها ،ضمنن اگه اینجا وایسیم شب باید گشنه بخوابیم ، النیام بعد درمانگاه بیاد خسته میشه ، گشنه میشه... عادل: اولا آلینا نمیاد ، دوما کی گفته میخوابیم ؟ اسمه‌همینجوری،یه نفس عمیق کشیدو گونه هاش تو بغل عادل سرخ شد خودش از بغلش کشید بیرون گفت: چرت پرت نگو برای من ، من میرم غذا بپزمممم، تو بروووو هیزام بیار اصلا عادل: چیزی نگفتم که ، دوباره گونه هات سرخ شد گل انداخت، چیزی که من دوسش دارممم اسمه: ببند دهنتو ، برو هیزام بیار... عادل: باشهههه ، بابا اسمه‌به سرعت وارد کلبه شد خودش تو آینه نگاه کرد خندید ، عادل راست می‌گفت ، گونه‌هاش‌به‌طور قابل توجهی سرخ شده بودن چند بار دستشو گذاشت روصورتشو گفت : چت دختر با یه حرف مرد سرخ میشی ، جمع کن خودتو مثلا تو اسمه چاووشی؟ اصلا نمیخوام خودمو تو آینه نگاه کنم من میرم اشپزخونه .... من دیونه شدم دارم با خودم ، حرف میزنم عادل که سرگرم ، جمع کردن هیزوم بود ، یه نگاه به ساعتش انداخت ، با دیدن تاریخ گوشه سمت چپ ساعت ، خندیدو گفت : تاریخ ببین پسر .... به‌طور کلی هیزوم جمع کرد بود برای چند روز اصلا دلش نمی خواست یه دقیقه ام، از اسمه جدا بشه، پشت ماشینشو پر‌از تیکه های درخت کرده بود ، که چند روزی خونه رو گرم نگهدارن ماشین که زیر شیروانی پارک کرد، به سرعت رفت به سمت در ورودی کلبه همینجوری که اسمه داشت تو هوا خودش برای خودش اهنگ میخوند اونم وایستاد تماشا کرد ، یار حسرت تو روکشیدم ماه ها شدن سالها، بیا منو بغلت بگیر، دلم گرفته، دلم گرفته ،..... عادل‌خیلی اروم از پشت اسمه رو بغل کرد وکنارگوشش گفت : شنیدم یکی دلش گرفته ، هوس بغل کردن داره ، درسته شنیدم دیگه؟ اسمه: خوب از اهنگ خودم میتونی بر علیه خودم استفاده کنی عادل، حلالت باش عادل: پس چی ، ...... عادل : اسمه بیرون از کلبه اتیش روشن کنم کنار آتیش غذایی که پختی بخوریم؟ اسمه: فکر خوبیه اما تا چند دقیقه دیگع غذا اماده میشع باید سریع باشی ، جناب خرس کوهی عادل: خرس کوهی همیش حاضر ،ده دقیقه بیرون نیا، اسمه : باشه همچین که عادل داشت از آشپزخانه میرفت بیرون متوجه حرکات اسمه شد که داشت به پنجره نزدیک میشد عادل: هاااا به پنجره ام نزدیک نشو اسمه از صدا عادل جادخورد خودش کشید عقب ، نگاه نکردم عادل: نکن کمتر از ده دقیقه طول نکشید که عادل یه آتیش کوچولو روشن کرد یه زیر انداز پهن کرده دو رو تا دور زیر اندازرو پر کرد از بالش لحاف نرم گرم ، وبعد اسمه رو صدا زد عادل: افولیمممم کجا موندی بیا اسمه که داشت با ظرف غذا میمومد ، عادل سریع دوید پیششش ، ظرف غذا رو از دستش گرف ، عادل: اینو بده من اسمه: اوووو افرین ، میبینم یاد گرفتی عادل: پس چی فکر کردی بفرمایین هردوتاشون نشستن کنار همو شروع کردن به خوردن دلمه کلم عادل دو لپی با ماست همشو پشت سرهم داشت میخورد ، اسمه: عادل یواش کسی ازت نمیگرتشون عادل: در برابر دلمه های تو نمیشه آروم نشست اسمه خندید گفت :باشه باشه بعد تموم شدن غذا ، عادل ظرف رو جمع کرد یه گوشه وبه اسمه گفت بدن به اون میرسیم ، من دلم برای باتو تماشا کردن ستاره ها کنار اتیش تنگ شده ، اسمه گفت: اینه زمان قدیم ، عادل: هوممم اسمه: منم دلم تنگ شدع ، وبعد خودش تو بغل عادل جا داد ، همین طور که داشتن ستاره هارو تماشا میکردن اسمه گفت: می‌دونی فردا چه روزیه ؟ عادل: فک ندونم مگه میشه اسمه: چه روزیه ؟ عادل: تاریخ عقدمون بیست سال پیش ، البته چند دقیقه دیکع وارد اون روز میشیم اسمه: و؟ عادل: من اینه همون روز عاشق همون دخترم،و اسمه: من عاشق همون ادمم اینه روز اول عادل دستشو زیر چونه اسمه گذاشت سرشو به سمت خودش بلند کرد، خواست که دوباره ببوستش، اما اسمه اجازه نداد، اسمه با خنده گفت : الان نه عادل ، عادل: چرا اخه تو زن منی اسمه: البته ، اما تو این مارو میتونی فردا انجام بدی، :چیزی نیس که قبلاً تجربه نکرده باشی ،‌ تا همین چند روز پیش... عادل میونه حرفاش گفت : خیلی خوب تا فردا وایمیستم اسمه خندید سرشو رو شونه عادل گذاشت گفت : اما میتونی از سرم ببوسی ، کوچولو عادل: باز جای شکر داره ، طولانی لباش گذاشت رو سر اسمه بوسید مدتی نگذشت که ، خوابشون برد تو بغل هم ...

پاشا پرست بدبخت برو خودت و بکش بیچاره خجالتم میاد همجنسمی ادم انقدر نفهم؟ انقدر زن ستیز و کیر پرست؟ گشنه جد و ابادته گشنه توی
پاشا پرست بدبخت برو خودت و بکش بیچاره خجالتم میاد همجنسمی ادم انقدر نفهم؟ انقدر زن ستیز و کیر پرست؟ گشنه جد و ابادته گشنه تویی که داری واسه چیز اوروچ خودت و تو چنلت جررررر میدی. بیخود نیست بوراک از انجمن فنای خودش فرار کرد رفت میدونست چه فنای احمقی داره شناختتون.

#پارت10 #اسدیل_کلبه «زمان دیدار با اروچ » کارخانه چای ، مثل قبل پر نبود با ماشین محافظا ، چون دیگه نیازی به محافظا نبود، داستان آدم بد تموم شد بود اروچ قبل از همه اونجا حاضر بود قدم میزد فکر میکرد با خودش، مدت زیادی نگذشت ایسو فادیمه رسیدن ، ایسو: وای وای شیر مارو باش، باهم اینه همیش دست دادن همو بغل کردن ، خب خیر باش داداش ، همومن جمع کردی اینجا ، خبر خوب توراه، اروچ: با یه نگاه نا امیدش حرف ایسو رو قطع کرد فادیمه : اتفاق بدی افتاده؟ اروچ: بزارین کوچاری ابجی اسمه بیان به همتون یه بار توضیح بدم ، هومم فادیمه به عنوان تایید سرشو تکون داد کوچاری اینه قبل با سرعت زیادی وارد کارخونه شد ، از ماشین خانوادگی پیاده شدنو به سمت اروچ رفتن اسمه به سرعت رفت سمت اروچ اون محکم بغل کرد ، در مقابل اون اروچم همین کار کرد اسمه: اروچم، پسرم خوبی؟ ها ابجی جون اروچ: خوبم آبجی توهم خوبی‌خداروشکر ..... اروچ: اما من اینجوری نمیتونم حرف بزنم اسمه: اروچ چیشده پسرم ها؟ اروچ: ابجی من نمیخوام یه بار دیگه.تو رو ناراحت کنم... بغض کردن اجازه نداد اروچ حرفشو کامل بگه، اسمه: اروچ اینطوری نکن ، چیشد ها ، بگو اروچ یه نفس عمیق کشید، سعی کرد احساساتشو قورت بده اروچ : آبجی فاتح برگشت .... سکوت طولانی بین همشون ایجاد شده بود ، یه چیزی اینه ترس دوباره شروع به جوانه زدن کرد ...... عادل:خب برگشته ، مگه قرار چی بشه ما از چیا که نگذشتیم از فاتحه قرار بترسیم؟ اروچ : موضوع خیلی فرق داره ... النیا: چه فرقی مثلا ، قرار چیکار کنه؟ اروچ : فاتحه از اون چیزی که فک میکنیم خطرناک تر ، برای خودش یه بمب خطر فعاله که هر لحظه میترکه، واز خودش نابودی میزارع، پرقدرت ، آدمای با نفوذ داره ، قاچاقی برای خودش، ازهمه مهمتر کینه بزرگی از‌ههمون داره من ایسو ، از هم بزرگتر بدتر از تو ابجی اسمه می‌دونی ؟ النیا: چ..چرا؟ چه کینه ای فادیمه: یکی به ماهم بگه چخبر ها ایسو؟ تو چرا ساکتی ایسو: چون که اگه فاتحه برگشت یا باید قاتل بردار بشیم یا رحم کنیم بریم زیر خاک عادل: کینه ای که از اسمه داره بخاطر اینکه با حرف اسمه رفت به پدر من خبر داد که بچه ای که تو شکم اسمه اس بچه کوچاری ، یه بچه کوچاری بد فهمیدن شریفم که خیانت از هم خون بوده، فاتحه برای همیشه تبیعد کرد اروچ : خیلی نزدیک مون عادل باید امنیت بیشتر از قبل کنیم ، خیلی بیشتر اسمه : یعنی دارین میگن از قدم خودمون بترسیم ؟ اروچ : یه همچین چیزی اسمه: من از اون ادم ترسی ندارم ، ... حاضر بمیرم امادبا ترس زندگی نکنم اروچ: پس ماهم برای حفاظت از شما می‌میریم .... اسمه: کافیه ... من ماشین نیاوردم با من برمی گردین کلبه یا نه، عادل اروچ : ابجی ، اونطوری نمیشع من میگم فاتح برگشته اسمه : باش متوجع ام‌کاملا ترسوتون درک میکنم ، باشع؟ اگع میخوایین امنیت ببرین بالا ، اما من میرم تو اون کلبه ، چون اونجا منم بیشتر از هر چیزی خوشحالم ، فک نکنم دلت بخواد جلو خوشحالیمو بگیر نه اروچ ؟ اروچ: آبجی امااین خیلییی خطرناکه، اسمه: متوجع ام اروچ ها ابجی میدونم می‌ترسی ، قبول کردم امنیت ببرین بالا...

ادمینای خوشگل میشه بیاین پیویم.

آهنگ این قسمت👇🏻 Bölüm şarkısı — Ağlama Ben Ağlarım ...... توضیحات در مورد اهنگ👇🏻 آهنگ «Ağlama Ben Ağlarım» در کل حال‌وهوایی غمگین، عاشقانه و فداکارانه دارد. عنوانش یعنی: «گریه نکن، من گریه می‌کنم.» مفهوم کلی آهنگ این است که گوینده درد و ناراحتیِ معشوقش را می‌بیند و به او می‌گوید لازم نیست خودش گریه کند؛ درد او را به دوش می‌کشد و به جای او اشک می‌ریزد. در لایهٔ احساسی‌تر، آهنگ دربارهٔ عشقی است که در آن فرد حاضر است غم، شکست و رنجِ کسی را که دوست دارد، خودش تحمل کند تا او کمتر آسیب ببیند. یعنی نوعی پناه دادن به معشوق: «اگر تو نمی‌توانی این درد را تحمل کنی، بگذار من تحملش کنم.» همین موضوع باعث می‌شود آهنگ فقط یک آهنگ جدایی نباشد؛ بیشتر دربارهٔ دلبستگی عمیق، ترس از رنج کشیدنِ محبوب و ناتوانی در بی‌تفاوت ماندن نسبت به اشک‌های اوست. ......... دیالوگ های از این بخش👇🏻 در خانه‌ای که در آن به دنیا آمدم... با یاد گرفتنِ خواندن آدم‌ها بزرگ شدم،» گفت و کلمات را طوری در دهانش سبک‌سنگین کرد که انگار هر کدام تکه‌ای از شیشه شکسته بودند. لب‌هایش اندکی لرزید و آن دوردستیِ نگاهش جای خود را به شفافیتی سوزان داد. «این‌که چه کسی چه احساسی دارد... چه کسی عصبانی است، چه کسی ناراحت است... نمی‌توانستم این‌ها را بپرسم. پرسیدن، یعنی دعوت کردن خطر.» مکثی کوتاه و لرزان اتفاق افتاد. سکوت سالن با این اعتراف اسمه سنگین‌تر شد. «فقط از صداهایشان می‌فهمیدم،» زمزمه کرد. «از ریتم قدم‌هایشان... از آن سختیِ میلی‌متریِ گذاشته شدن بشقاب روی میز. حتی از این‌که دستگیره یک در چطور چرخانده می‌شود، می‌فهمیدم طوفانی در راه است.» انگشتانش را روی زانوهایش آن‌قدر محکم در هم قفل کرده بود که بند انگشتانش کاملاً سفید شده بودند. «همه‌شان سرنخ بودند. آیا باید ساکت می‌ماندم، یا باید حضورم را کاملاً محو می‌کردم؟ من حقِ اشتباه کردن نداشتم. حتی یک نفسی که در زمان اشتباه کشیده می‌شد... مجازاتی داشت.» ........ صدای عادل آن‌قدر آهسته بود که انگار می‌ترسید سکوت اتاق را خدشه‌دار کند. «کاش،» گفت، با لحنی به کوتاهی و آرامیِ یک دعا، «مجبور نبودی همه‌چیز را این‌قدر تنها، این‌قدر بی‌صدا با خودت حمل کنی.» اسمه مژه‌هایش را از هم باز کرد. به آن محبت خالص و بی‌توقعی که در چشم‌های عادل بود نگاه کرد. «آدم عادت می‌کند،» گفت؛ صدایش با پذیرشی که خستگی سال‌ها را با خود حمل می‌کرد، زبر شده بود. «بعد از یک جایی دیگر نمی‌توانی جور دیگری نفس بکشی.» ....... «حالا دیگر می‌دانی من آدم آسانی نیستم، عادل،» گفت؛ مانند یک هشدار، اما با امیدی درون آن. عادل بدون اینکه چشم از او بردارد، زمزمه کرد: «می‌دانم.» «خیلی خسته‌ات می‌کنم. تو را هم از پا درمی‌آورم.» «می‌کنی. از پا درمی‌آوری. مهم نیست.» اسمه از میان اشک‌هایش آرام خندید. این اولین لبخند واقعی‌ای بود که بعد از تاریکی شب روی صورتش نشست. «پس چرا هنوز اینجایی؟ چرا نرفتی؟» عادل این بار با تمام قلبش و با چشمانی درخشان لبخند زد. «چون،» گفت و صدایش به سنگینی و استواری یک سوگند بود. «هیچ جای دیگری نیست که بخواهم بروم.» 🫠

تصویر به کار گرفته شده در این بخش. 🙃💔
تصویر به کار گرفته شده در این بخش. 🙃💔

《نور در قفس پایان پارت پانزدهم》 #نور

Repost from HOME🌿
فور کنید فولدر بزنم+300 جذب بگیرید- 🌿🤍✨🌳 چنل اسپانسر جوین باشید چک میشه:
http://T.me/moonlightdevinationl

#پارت9 #اسدیل_کلبه اسمه خیلی سریع خودش جمع مرد غز زیر دست عادل فرار کرد ، اسمه: عادل اونجام چند تا ظرف هست اون روهم بزار تو کابیت اسمه خوب میدونست که عادل داره پشت سرش هنوز نگاهش میکنه خنده های ریزی میزنه همین که رسید به اتاق درو بست و به در چند دقیقه تکیه داد تا بتونه تنفس نامنظم شو درست کنه ، اما میدونست که با دیدن عادل دوباره همون اتفاق قرار بیفتع ترجیح داد بهش فک نکن و لباسشو عوض کن زمانی زیادی نکشید با صدای آلینا از اتاق اومد بیرون آلینا : بابا اروچ میخواد شمارو ببینه ، هم تو هم مامانا عادل: چرا باید به تو زنگ بزنه ، اصلا من نخوام برم ببینمش باید چیکار کنم کیو ببینم.... اسمه میونن حرفاش گف: یه دقیقه زبون بگیر ببینم چی گفت دیگع کوچاری عادل با یه نیشخند یکی از دستشو انداخت دور گردن اسمه به چشماش نگاه کردو گفت باش میبینیم اسمه خانم چیزی نگفتیم که، اسمه یه نفس عمیق کشیدو گونه هاش سرخی یکم قبل رو گرف آلینا : اروچ کفت که خیلی مهمه، همین امروز بلید هممون ببینه مثل مرگ زندگیع عادل: خدایا کیی میشه از دست این خیارا راحت بشیم ، اسمه: یعنی چی شده ؟ عادل: همون مسله همیشگی من بخاطر محافظت از همه این کارو کردم غیر اینم هس؟ نیس؟ به نظر من وقتمون تلف نکنیم نریم اصلا مهم نیس اسمه : کوچارییییی! عادل:خیلی خب بابا میریم .... زمانی که اون داشتن با شوخی هاشون همه رو خوشحال میکردن نمیدونستن چه تاریکی قرار تو زندگیشون خودش نشون بده و شروع طلوع تاریکی ها باشه

دیالوگی از این بخش👇 اسمه گفت: «من از تو فرار نمی‌کنم، عادل.» صدایش با ساده‌ترین شکل یک اعتراف از لب‌هایش بیرون آمد. «من... از خودم فرار می‌کنم.» ........... [این روزا مد شده میگن: « نجات دهنده، در آینه است! » اما داستایوفسکی چه زیبا گفته: « در آغوشم بگیر و نجاتم بده، قاتلی به دنبال من است که گاه‌به‌گاه در آینه می‌بینمش! »] 🫠

تصویر به کار رفته در این بخش. 🖤✨
تصویر به کار رفته در این بخش. 🖤✨

《نور در قفس پایان پارت چهاردهم》 #نور

《نور در قفس پایان پارت سیزدهم》 #نور

#پارت 8 #اسدیل_کلبه اسمه: فقط همون بود ، با اتفاق دره چیزه دیگع نبود عادل: باش گذاشت تموم شد ، مهم این ما اینجایممم هوم؟ عادل: منو بخشید؟ اسمه: اگه نبخشیده بودم الان بیرون بودی عادل: پس برگردیم کوچاری... اسمه: اصلا، فکرشم نکن ، اینجا اب وهواش بهتر برای ما عادل: ما ؟ من ؟تو؟ ما ؟ یعنی من تو دیگه اسمه: دقیقا ، اعتراض داری عادل : نه چه اعتراضی اسمه: خوبه ، بخوایم نمی تونی داشته باشی عادل: تسلیممم دیگه جلو زن مون اسمه : دقیقا همینطور همینطور که اون سرگرم شده بودن سر کل الینا پیدا شد با صدای بلندش کبوتر عاشق مشعوق میبینم... کسی بیرون نخوابید جای شکر داره 🤌🏻 کجایین؟ مامان بابا؟ که وارد اشپزخونه شد با سرعت آلینا : اووو بدون من کویماک میخورین داشتیم ؟ اسمه بهش خندیدو سریعی دخترشو بغل کرده بوسیدش ... آلینا: مثل همیشه خیلی دلم برات تنگ شده بود مامان اسمه: منمم خیلی دلم تنگ شده بود آلینا: اما ما قهر نکرده بودیم ، دیگه مگه نه اسمه: من کاری نکردم که حقتون نباشه، شما به من دروغ گفتین مخفیانه کارایی کردین که به صلاح همیشگی نبود ، اصلا ما فرض بگیریم که اون گلوله به اروچ نمی‌خورد ؟ به تو میخورد به عادل میخورد به.... چاکیر میخورد... میدونستین اگه به چاکیر میخورد چی میشد ، بدون اینکه بچش بتون تو بغل بگیر باید میرفت زیر خاک ،‌همه اینا هیچ اگه اروچ میمیرد چی النیا ، هوم دخترم می‌تونستی زندگی کنی ؟ نه الینا: حق باتو ما اشتباه کردیم اشتباه خیلی بزرگ ، اما دیگع الان آشتیم مگه نه؟ها مامان؟ اسمه: قهر نبودیم که آشتی باشیم آلینا: عصبی چی ، عادل با به خنده بلند ، هاا اون گزینه تو رفتار مامانت اصلا حذف نمیشه، چی میگن ، ها گزینه Delete نداره اسمه چشاش برگردوند به عادل نگاه کرد اسمه: که اینطور کوچاری ؟ عادل: نه یعنی منظورم اون نبود اسمه، کیزوم میگم منم عصبی تو هم عصبی ، هاا.ببین اینه آهنگت تو دیونه کنارهم ، مگه غیر این اسمه: نترس ، نترس کوچاری اگه بخواییم بشین حرف بزنیم ظرف همینجوری کثیف میمونه... کنارهم بلند شدن وسایل رو میز برداشتن و شروع کردن به تمیز کردن ظرفا اینه همیشه اسمه ظرفا کثیف میشست عادل همونجا پابه‌پا اسمه، ظرفا رو خشک میکرد باهم حرف میزدن ،‌شوخی کل کل میکردن که گوشی النیا به صدا در اومد آلینا گوشیت زنگ میخوره عادل که میخواست فضولی کنه ببینه کیع اسمه از دستش گرفتو اون کشید عقب اسمه: چخبر عادل ها؟ عادل: من باباشم اسمه: باباش باشی قرار نیس چکش کنی ببینی بهش کی زنگ میزنه یانه، عادل: اخ من بابـ..ا اسمه میونه حرفاش گفت : یواش تر حرف بزنه ، داره صبحت میکنه .. عادل : نمی خوام انگار نمیدونم داره باکی صبحت میکنه، اسمه: ها میدونیم مثلا میخوای چیکار کنی ها؟ عادل: دلم میخواد گردن اروچ بشکونم ، اسمه: البته تو ادامه میدیدبه این کارت عادل: بزلر حرفمو تموم کنم ، همش بین حرفام یع چیزی میگی ، وایسا دیگع دخترررر اسمه: وایستادم بگو عادل : دلم میخواد گردن اروچ بشکونمم اسمه یهو انگشت اشارشو به سمتش گرفت به معنی اینکه جرئت داری این کارو کن عادل تا حرکت اسمه رو دید گفت : اما نمی کنم ... چرا ؟ چون قاتل نمیشم ،چون زنم از اون خیار ارزشمند تره، قشنگ تره اسمه که مات حرفای عادل بود ، تو یه چشم بهم زدن دید که عادل داره خیلی بهش نزدیک میشه اونقدر که نفس کشیدنشون هن از باز دم هم بود ......

منم خیلی خیلی خیلی):

دلم برای شاهنارم تنگ شده❤️‍🩹

وای نفسم یه لحظه رفت....