انعکاسِ ذهنِ من؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
384
المشتركون
-724 ساعات
-217 أيام
-2130 أيام
أرشيف المشاركات
با مامانم اومدیم بیرون بعد میخواستیم از فلکه رد شیم اونور کار داشتیم همین تجمعات بود
سه تا مامور وایساده بودن اینجوری کردن به مامانم خانم سر این دختر باید شال بپوشونین نمیتونین رد شین
بعد مامانم گفت اقا یعنی چی ما که با با شما کاری نداریم تنها راه همینه میخواییم رد شیم و به طور جدی نذاشتن گفت برین شال بخرین بپوشه رد شین
از امروز خودم ناراضی ام و ناراحت و ریدم تو این مملکتی که افتادیم دست یه دسته آدم عرزشی
