ar
Feedback
مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
495
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-217 أيام
+12430 أيام
أرشيف المشاركات
دو سه روز اول با خودم گفتم احتمالا درجریان نیستن مشکلی نیست. بعد تمام جونم رو جمع کردم. رفتم سراغ اکانتش. بنر ترحیم رو گذاشتم پروفش. تا جلوگیری شه از زنگ‌ها.

و منو مجبور می‌کنن جمله‌ی "ایشون فوت کردن" رو بارها و بارها به زبون بیارم.

اینکه هنوز که هنوزه به گوشیش زنگ میزنن.

می‌دونین چی عذاب‌آوره؟

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

خب اگه انقدرید که کنسلش کنم

این فورا هیچ‌کدوم بهم نمیخورن بسم‌الله

چه لیدی‌هایی

براساس چنل‌تون شیپ می‌کنم آسدی نیاز نیست عزیزان

فوروارد کنید شیپ کنم.
-جوین باشید خاکسترها

sticker.webp0.00 KB

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌୨୧ ┈┈ ⊹ ࣪ ˖ ♡ ˖ ࣪ ⊹ ┈┈ ୨୧
عزیزِ من، امروز دوباره نامه‌ات را خواندم؛ همان نامه‌ای که مدت‌ها پیش، میان انبوهی از روزهای گذشته جا گذاشته بودم. نمی‌دانم چرا بعضی کلمات، حتی بعد از این همه وقت، هنوز بوی تو را می‌دهند. آن روز فکر می‌کردم زمان، مرهمِ همه‌چیز است. نمی‌دانستم بعضی زخم‌ها قرار نیست خوب شوند؛ فقط یاد می‌گیرند آرام‌تر درد بکشند. مدت زیادی گذشته، اما هنوز وقتی نامت از گوشه‌ای از ذهنم عبور می‌کند، چیزی در من آهسته فرو می‌ریزد؛ درست مثل خانه‌ای که سال‌هاست کسی در آن زندگی نمی‌کند، اما هنوز پنجره‌هایش رو به انتظار باز مانده‌اند. من از تو نگذشتم، فقط یاد گرفتم نبودنت را با خودم حمل کنم. یاد گرفتم صبح‌ها چشم باز کنم و جای خالی‌ات را نبینم. یاد گرفتم شب‌ها دلتنگی را زیر بالش پنهان کنم، مثل نامه‌ای که هیچ‌وقت قرار نیست به دست صاحبش برسد. حتی یاد گرفتم گاهی لبخند بزنم، بی‌آنکه کسی بفهمد پشت آن لبخند، چه چیزی آرام‌آرام خاموش می‌شود. اما امروز که دوباره این نامه را خواندم، فهمیدم بعضی آدم‌ها شبیه فصل نیستند که بیایند و بروند؛ شبیه خانه‌اند. حتی اگر سال‌ها از آن‌ها دور باشی، هنوز بخشی از قلبت کلیدِ درِ آن خانه را نگه داشته است. تو برای من همین بودی. شاید اگر امروز دوباره ببینمت، حرف زیادی برای گفتن نداشته باشم. شاید فقط نگاهت کنم و تمام آن جمله‌هایی که سال‌ها در دلم پیر شده‌اند، پشت لبخندم پنهان بمانند. اما اگر از من بپرسی هنوز دوستت دارم؟ نمی‌دانم چطور باید توضیح بدهم که بعضی دوست داشتن‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط از صدای بلند به نجوا تبدیل می‌شوند. و تو هنوز همان نجوا هستی. آرام، دور، و آن‌قدر آشنا که گاهی دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و برای چند لحظه فراموش کنم زمان گذشته است. نمی‌خواهم برگردی. فقط دلم می‌خواست بدانی، یک نفر، جایی در میان این همه سال، هنوز وقتی نامت را می‌خواند، دلش کمی آهسته‌تر می‌تپد. و شاید این تمام چیزی باشد که از عشق برایم مانده؛ یک نام، یک خاطره، و قلبی که هنوز بلد نیست تو را فراموش کند.