مرثیه فرمانده.
الذهاب إلى القناة على Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
495
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-217 أيام
+12430 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
میگفتند تو صاحب یک سایهی معمولی نبودی. سایهات شبها چند قدم جلوتر از تو راه میرفت، انگار همیشه چیزی را میدانست که تو هنوز نفهمیده بودیhttps://t.me/Doomedthv
Repost from N/a
هادسون؛ آتشِ بیحوصله
در سرزمینی که آتش، زبانِ خدایان بود، نام هادسون را با ترس بر دیوارهای سوخته مینوشتند. او شروری نبود که برای قدرت بجنگد؛ حقیقت این بود که بیشتر اوقات، حتی حوصلهی جنگیدن هم نداشت. روزها را روی تخت سنگی قصرش میگذراند، به شعلههای آتش خیره میشد و هرکس از او کاری میخواست، با بیحوصلگی جواب میداد: «بعداً.» اما یک قانون داشت؛ اگر قولی میداد، انجامش میداد. روزی پادشاهی برای کشتنش به سرزمین او لشکر کشید. همه انتظار داشتند هادسون فرار کند؛ اما او برخاست، شنلش را برداشت و به سمت میدان رفت. یکی از سربازان پرسید: «چرا برای این آدمها میجنگی؟» هادسون شانه بالا انداخت. «قول داده بودم ازشون محافظت کنم. حوصله ندارم قولم رو بشکنم.» آن شب، آتش تمام دشت را بلعید. صبح که رسید، دشمنان گریخته بودند و هادسون دوباره روی همان تخت سنگی خوابیده بود. از آن روز افسانهای میان مردم ماند: «به هادسون اعتماد نکن؛ مگر اینکه به تو قول داده باشد. آنوقت حتی جهنم هم نمیتواند جلویش را بگیرد.»
https://t.me/Doomedthv
Repost from مرثیه فرمانده.
زندگی وقتی پایان میخوای بهت آغاز میده و وقتی آغاز میخوای بهت پایان میده.
