کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 827
المشتركون
+624 ساعات
+527 أيام
+10530 أيام
أرشيف المشاركات
1 827
کمکم به این نتیجه رسیدم که خونه همیشه یک مکان نیست. گاهی یک آدم میتونه تبدیل به خونهات بشه. جایی که وقتی دنیا روی سرت خراب میشه، فقط با چند دقیقه حرف زدن باهاش، نفست برمیگرده. بعد از اینکه اون آخرین پناهگاه رو از دست دادم، فکر میکردم دیگه هیچوقت احساس امنیت پیدا نمیکنم. ولی کمکم فهمیدم آدمهای اطرافم، بیسروصدا جای خالیِ اون حس رو برام پُر کردن. اگر دوستام کنارم نبودن، احتمالاً از درون میپاشیدم. شاید بارها تسلیم میشدم. شاید گریههایی میکردم که دیگه نمیشد جمعشون کرد. ولی هر بار که داشتم فرو میرفتم، یکی از اونها، بدونِ اینکه خودش بدونه، دستش رو سمتم دراز کرد؛ با یک تماس، یک پیام، با یک حرفِ ساده، یا فقط با این حس که هنوز کسی هست که حواسش به من باشه. شاید هنوز خونهای نداشته باشم که بتونم بهش برگردم، ولی این روزها فهمیدم بعضی آدمها خودشون خونهان. دیوار ندارن، سقف ندارن، آدرس ندارن؛ ولی وقتی کنارشون هستی، برای چند دقیقه هم که شده، احساس میکنی از جنگ برگشتی و لازم نیست مدام حواست به خراب شدنِ دنیا باشه. نمیدونم آخرِ این مسیر دوباره میتونم با نوشتن آشتی کنم یا نه. نمیدونم دوباره جایی پیدا میکنم که حس کنم مالِ منه یا نه. ولی یه چیزی رو مطمئنم؛ اگر هنوز کامل از هم نپاشیدم، دلیلش خودم نبودم. دلیلش آدمهایی بودن که وقتی خودم دیگه امیدی نداشتم، بیسر و صدا بخشی از بارم رو روی شونههای خودشون گذاشتن.
1 827
قبلاً مدام مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم، ولی از وقتی کانالم به زور ازم گرفته شد، فضای مجازی دیگه برام امن نیست، هیچجا برام امن نیست و دیگه با نوشتن حالم بهتر نمیشه. چون نوشتن و فعالیتم توی اون کانالی که چند سال داشتم، همیشه آخرین سنگری بود که ازش استفاده میکردم. به عنوانِ آخرین پناهگاه بهش نگاه میکردم. آخرین خونه. هر بار که از آدمها خسته میشدم، هر بار که زندگی بیش از حد سنگین میشد، برمیگشتم همونجا. چند خط مینوشتم و حس میکردم هنوز یه جایی هست که مالِ منه. جایی که کسی نمیتونه ازم بگیره. ولی گرفتن. از اون روز به بعد، انگار فقط یه کانال از دست ندادم. حسِ امنیتم رو از دست دادم. اون باورِ ساده که اگر هیچکس هم منو نفهمه، حداقل اینجا میتونم خودم باشم. الان هنوز مینویسم، ولی دیگه اون حسِ نجات رو نداره. کلمهها از درونم بیرون میان، اما انگار مقصدی ندارن. انگار نامههایی هستن که هیچوقت به دستِ صاحبشون نمیرسن. شاید برای خیلیها فقط یک کانال بود. چند هزار عضو، چند تا پست و چند سال فعالیت. ولی برای من، تکهای از زندگیای بود که با روزهای خوب و بدم گره خورده بود. بخشی از خاطراتم، امیدم و دلیلی که باعث میشد با وجودِ همهچیز، باز هم چیزی برای گفتن داشته باشم. بعضی آدما وقتی خونهشون خراب میشه، میتونن یکی دیگه بسازن. ولی بعضی خونهها از آجر و سیمان ساخته نشدن؛ از خاطره ساخته شدن. از سالها زندگی کردن، نوشتن، شکست خوردن، دوباره بلند شدن، و وقتی اون خونه از بین میره، ساختنِ یکی دیگه، به این سادگیها نیست.
.
در نتیجه این روزها زیاد به رفتن فکر میکنم، به خداحافظی از فضای مجازی، یکبار برای همیشه. رفتن رو زیاد تصور میکنم، خداحافظی کردن رو هم همینطور. حتی متنش رو بارها نوشتم و پاک کردم، چون حس میکنم وقتی دیگه انگیزهای برای نوشتن نداشته باشی، نوشتن بیفایدهست و کلمهها بیمعنی میشن. بارها خودم رو در حالِ رفتن تصور میکنم؛ مثلِ آدمی که کولهپشتی و چمدونش رو میبنده تا برای همیشه بره، ولی دقیقهی نود پشیمون میشه، چون دیگه جایی نداره بره. دیگه مقصدی وجود نداره. شاید مشکل همین باشه. آدم وقتی از یک شهر میره، بالاخره شهرِ دیگهای هست. وقتی از یک خونه میره، شاید بتونه خونهی تازهای پیدا کنه. ولی وقتی آخرین جایی که احساس میکردی بهش تعلق داری رو ازت بگیرن، دیگه نمیدونی باید به کجا مهاجرت کنی. انگار وسطِ راه وایسادی. نه دلِ موندن داری، نه توانِ رفتن. هر بار با خودم میگم این آخرین روزه، متنِ خداحافظی رو مینویسم، گوشی رو کنار میذارم، با خودم خداحافظی میکنم، با مجازی، با همهی کانالهام، ولی چند ساعت یا چند روز بعد دوباره پشیمون میشم و برمیگردم. نه به این دلیل که هنوز دوستش دارم؛ به این دلیل که هنوز جایگزینی براش پیدا نکردم. شاید آدمها بیشتر از اینکه به یک مکان وابسته باشن، به حسی وابسته میشن که اون مکان بهشون میداد. برای من، نوشتن فقط نوشتن نبود. راهی بود برای اینکه مطمئن بشم هنوز وجود دارم، هنوز صدایی دارم، هنوز کسی هستم که چیزی برای گفتن داره. حالا نه تنها اون خونه از بین رفته، بلکه حسش هم از بین رفته، و ترسِ از دست دادنش باهام مونده. برای همین هر صفحهی تازهای که باز میکنم، هر جایی که میخوام از نو شروع کنم، قبل از هر کلمه از خودم میپرسم؛ اگر این رو هم ازم بگیرن، چی؟ شاید به این دلیله که این روزها بیشتر از هر چیزی، احساسِ بیخانمان بودن میکنم. نه بیخانمانیِ بینِ چهار دیواری؛ بیخانمانیِ جایی که آدم وقتی بهش میرسید، احساسِ "خونه" رو داشت.
1 827
یک سطحِ جدیدی از غم و گُم شدگی رو دارم تجربه میکنم. یک سطحی از فرو رفتن توی مُردابه که تا حالا تجربهش نکرده بودم. سعی میکنم باهاش روبرو بشم. کنارش زندگی میکنم. سعی میکنم همراهش بشم، هستم، با جامعه در ارتباطم، از خونه بیرون میرم، اگه کاری باشه انجام میدم، مهارتی لازم باشه یاد میگیرم، فیلم، سریال، بازی، کتاب، موسیقیای برای کشف کردن وجود داشته باشه خوشحال میشم از تجربه کردنش ولی از درونم میفهمم حالم خوب نیست. از اون نوع خوب نبودنهایی که نمیتونم واضح دلیلش رو بگم، چون وقتی حالِ بد بیدلیل و بیمنطق مدام تکرار بشه، حالتش از قابل درک بودن خارج میشه و تبدیل میشه به نالههای فراوان و چُسناله و وقتی فردی خارج از چهارچوبِ این غمِ مشترک بخونتش با خودش میگه این بشر چقدر میناله و حتی و قضاوتِ اون هم قابلِ درکه. ولی مشکل اینجاست که نمیدونم چطوری باهاش مبارزه کنم. بلد نیستم. یاد نگرفتم چطور با این نوع از غم روبرو بشم تا بتونم از وجودم خارجش کنم.
.
شاید چون همیشه فکر میکردم هر مشکلی یه راهحل داره. اگه پول نداری، بیشتر کار کن. اگه چیزی بلد نیستی، یاد بگیر. اگه از یه جا خسته شدی، برو یه جای دیگه. همیشه برای هر درد، یه نسخهای توی ذهنم داشتم. ولی این یکی فرق داره. انگار هیچ دشمن مشخصی وجود نداره که بتونم روبروش وایسم. نه میتونم بهش اسم بدم، نه میتونم بهش اشاره کنم و بگم مشکل اینه. فقط هر روز از خواب بیدار میشم و یه وزنِ نامرئی رو با خودم اینور و اونور میکشم. تاحالا بالای هزاربار این جمله رو تکرار کردم که "بدتر از خودِ غم، اینه که کمکم بهش عادت میکنی." یه روز به خودت میای و میبینی مدتهاست با همین حال زندگی کردی، خندیدی، کار کردی، خرید کردی، فیلم دیدی، با آدمها حرف زدی، ولی تهِ همهی اون لحظهها، یه صدای آروم مدام توی سرت میگه یه چیزی درست نیست.
.
شاید خیلیها از بیرون فکر کنن این فقط یه دورهست. شاید هم واقعاً همین باشه. ولی وقتی وسطش وایسادی، هیچ شباهتی به یه دورهی موقت نداره. بیشتر شبیهِ اینه که وارد یه شهری شدی که هیچکس آدرسِ خروجش رو بلد نیست. از این میترسم نکنه این غم، شخصیتِ جدیدم شده باشه. نکنه انقدر باهام بمونه که دیگه یادم بره قبل از این چه شکلی بودم. یادم بره آخرین باری که بدون فشار روی سینهم، بدون این خستگیِ همیشگی، واقعاً احساسِ زنده بودن کردم، کِی بود؟ هنوز تسلیمش نشدم. هنوز هر روز از جام بلند میشم. هنوز چیزهای جدید یاد میگیرم، مینویسم، موسیقی گوش میدم، فیلم میبینم و دنبال چیزی میگردم که شاید دوباره یه جرقهای روشن کنه. ولی اگر ازم بپرسن حالت چطوره؟ احتمالاً برای اولین بار توی زندگیم، واقعاً جوابش رو نمیدونم.
1 827
مُدلِ فیلمترسناکها سالهاس عوض شده. یه زمانی رو یادمه که همهی فیلم ترسناکها درمورد ارواح و جن و خونهها و مکانهای تسخیر شده و اینجور چیزا بود. الان مدتهاس شاهدِ واقعیتر بودنِ این سوژه هستیم. مثلاً خیلی وقته هر فیلم ترسناکی میاد موضوعش واقعیتره، طبیعیتره، انگار داستان قاطیِ احساسات، اتفاقات و هرچیزی که کمی نزدیک به واقعیته شده. من به شخصه بیشتر میپسندم این سوژه رو. ولی خب سلیقهایه دیگه. کلاً هرچیزی که به واقعیت مربوط باشه برام ترسناکتره همیشه.
1 827
خیلی رندوم دارم توی اکسپلورم ریلز درموردِ ویروسِ زامبی میبینم هر از گاهی، فاینلی!
I was ready for this for a long time. We have zombie apocalypse before gta6
1 827
از شنبه یه جوری تعطیل رسمی شده تهران و قراره خر تو خر باشه که آدم خایه نمیکنه از خونه بره بیرون.
1 827
روزِ پنجشنبه را با حالِ بد و سرگیجه و حالت تهوع و داروخانه و قرص و دارو گذراندیم. به کمبودِ خواب و سلامتیتون اهمیت بدید دوستان.
1 827
حالا خوشحالم که تنها کسی نیستم که نسبت به این موضوع خشمگینه، تمامِ گیمرها سراسرِ اینستاگرام یه جوری نسبت به این قضیه دارن هیت میدن و دارن واکنش منفی نشون میدن که پشمام ریخته. تاحالا این حجم از هماهنگیِ نظرِ منفی و خشمگین بودن بابتِ یک چیزی رو بینِ گیمرها ندیده بودم. به نفعشونه هرچی زودتر جمع کنن این خبرِ کسشر رو و تکذیبش کنن وگرنه همهی گیمرا پلیاستیشن رو رها میکنن و میرن سمتِ پیسی اینطوری که تا الان فهمیدم.
1 827
سونی اعلام کرد که از سال ۲۰۲۸ دیگه هیچ نسخهای فیزیکی از بازیهای پلیاستیشن وجود نداره و همهی بازیها از دم، قراره دیجیتالی بشن به عنوانِ یک گِیمِر، شوکه شدم. این واقعاً یک تصمیمِ اشتباهه و مطمئنم آخرش به ضررشون تموم میشه. برای خیلی از ما، نسخهی فیزیکی بازی فقط این نبود که بازی رو داشته باشیم؛ یه تیکه از خاطراتمون بود. کتابخونههای دیجیتالی شاید راحتتر باشن، ولی هیچوقت نمیتونن اون حس رو جایگزین کنن که بینِ کلکسیونِ سیدیهای بازیهات میگردی، یه بازی قدیمی پیدا میکنی که حتی یادت رفته بود داریش، و همون لحظه پرت میشی به یه دورهی دیگه از زندگیت. دیدنِ جعبهی بازی روی قفسه، گرفتنش توی دست، و یادِ آدمها، لحظهها و خاطراتی که باهاش داشتی… حسیه که نسخههای دیجیتالی هیچوقت نمیتونن دوباره خلقش کنن. بازیهای فیزیکی شخصیت دارن، حس نوستالژی دارن و پشتشون کلی خاطره و معناست. اونا فقط یه محصول یا یه آیکون داخل یه کتابخونهی دیجیتالی نیستن؛ بخشی از تاریخ و خاطرات ما به عنوان گیمرن. هرچقدر هم نسخههای دیجیتالی راحتتر و کاربردیتر بشن، هیچوقت نمیتونن جای اون حس رو بگیرن.
1 827
مشکلم بختِ بد و تلخیِ ایام نیست، مشکلم پوشوندنِ پینهی دستام نیست، مشکلم زندگی در خاورمیانه و ایران و شکستنِ طلسمِ بیپولیست.
1 827
تاحالا شده سر صبحی دلتون فست فود بخواد؟ مثلاً من الان دلم ساندویچِ کوکتل پنیری میخواد.
1 827
زمان خیلی بیرحمانه داره سریع میگذره. حس میکنم با ماشین وسطِ جادهام. پام رو تا تَه گذاشتم روی گاز و ترمز ماشین خرابه. فقط با سرعت داره میره، بدونِ اینکه بدونم مقصد کجاست.
1 827
خایه کردم. انتظارِ یک فیلمِ ترسناک شبیه به کانجرینگ نداشته باشید ولی خیلی خفن بود، یه چیزی تو مایههای talk to me بود. واقعاً ریدم.
1 827
برای اینکه یک فایل کوچیک رو از سوپراپلیکیشنِ بله پیدا کنم، مجبور شدم برم داخلش، یه ربع فقط طول کشید loading بشه، ما چطوری سه ماهِ جنگ اینا رو تحمل میکردیم؟
