کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 815
المشتركون
+3524 ساعات
+507 أيام
+9130 أيام
أرشيف المشاركات
1 821
بالاخره بعد از چند هفته، داستانِ " پادشاهِ تاریکی " به پایان رسید. این چندتا آهنگی که قراره بذارم، یه پروژهی داستانی کوچیکه که چند روزه درگیرشم. اول کل داستان رو خودم از صفر نوشتم؛ شخصیت اصلی، اتفاقات، مسیر داستان و پایانش. بعد داستان رو فصلبندی کردم و هر فصل رو با کمک هوش مصنوعی تبدیل کردم به لیریک، چندبار بازنویسیش کردم تا هم قصه درست روایت بشه، هم بشه به شکلِ آهنگ اجراش کرد. بعد برای هر فصل جداگانه فضای موسیقی، نوع سازها، ریتم، جنس صدا، کُرها، جاهایی که موسیقی باید اوج بگیره یا آروم بشه و حتی حس و نحوهی خوندن بعضی قسمتها رو مشخص کردم و در نهایت همهشون رو با Suno ساختم. در واقع بیشتر از اینکه چندتا آهنگ جدا باشن، یه داستان دنبالهدارن که با موسیقی روایت میشه؛ هر ترک یه فصل از قصهست و ادامهی قبلیه. برای همین اگه خواستید گوش بدید، حتماً به ترتیب برید جلو و یکم به لیریکها هم توجه کنید. :) چون قصه از یه جای خیلی ساده شروع میشه… ولی قول میدم جایی که تموم میشه، اون جایی نیست که فکر میکنید. برای اینکه کانال شلوغ نشه، و خیلی به هم نریزه، متنِ آهنگا رو به همراهِ ترجمه برای هر قسمت در قالبِ یک فایلِ Pdf قرار دادم.
1 821
شما یه مدت ننویسی، به ننوشتن عادت میکنی، یه مدت حرف نزنی، به حرف نزدن عادت میکنی، یه مدت کار نکنی، به بیکاری عادت میکنی، حتی به غم و شادی هم به وقتش عادت میکنی. آدمیزاد کلاً به هرچیزی عادت میکنه به غیر از زور، حرفِ زور بالا سرش باشه، حتی اگه دنیا به آخر برسه هم به حرفِ زور و ظلم، عادت نمیکنه. حتی شما دوستِ عزیز.
1 821
حالا شما فکر کن وسط این وضعیت یکی میاد حالمو میپرسه. میگه: «خوبی؟» میگم: «نه زیاد.» بعد با تعجب میگه: «وااای چرااا؟ چی شده مگه؟» پدرسگ نمیبینی دنیا داره از هم میپاچه؟ چی شده مگه یعنی چی؟ اخبار رو باز کن، پنج دقیقه بچرخ، خودت سه تا دلیل برای ناراحتیِ من پیدا میکنی، چهارتا هم برای خودت. اصلاً چرا انقدر اصرار داری همه خوب باشن؟ ول کن بذار ملت ناراحت باشن دیگه. شاید طرف امروز دلش میخواد یه گوشه بشینه و به دیوار زل بزنه. بعد بدتر از همه اینه که شروع میکنن به راهکار دادن که: «درست میشههه، مثبت فکر کن.» آها. حل شد. جنگ تموم شد، اقتصاد درست شد، اینترنت وصل شد، مشکلاتِ روحیِ بشر هم مرتفع شد. فقط منِ احمق یادم رفته بود مثبت فکر کنم، «برو یکم پیادهروی، حالت عوض میشه.» داداش من اگه قرار بود با چهار دور پیادهروی مشکلاتم حل بشه، الان دورِ کرهی زمین داشتم دورِ آخرمو میزدم. یکی دیگه میگه: «سعی کن به چیزای خوب فکر کنی.» چه چیزای خوبی؟ مثلاً اینکه هنوز اکسیژن مالیات نداره؟ بعد یه عده هم هستن که تا میگی حالم خوب نیست، فوراً وارد نقش پیر خردمند میشن که «ببین، زندگی بالا و پایین داره…» میدونم عزیزم. منتها چند وقته من یکی اون پایین پاییناش مستأجرم. بالای زندگی رو فقط توی عکسا، داستانا، و فیلم و سریالا دیدم. اصلِ حرفم اینه که بعضی وقتا آدم اصلاً راهحل نمیخواد. نصیحت نمیخواد. تحلیل شخصیتی نمیخواد. نمیخواد بفهمه این اتفاق چه درسی برای مسیر رشدش داشته، تجربه کرده، شاید هیچ درسی نداشته. شاید صرفاً گُه بوده. شما فقط بگو: «آره، حق داری، خیلی گُه بوده.» همین. حتی لازم نیست حق هم داشته باشم. یه چایی بریز. دو دقیقه کنارم بشین. با هم به یک نقطهی نامعلوم خیره بشیم. قول میدم اگر یه روز راهکار خواستم، خودم اعلام کنم که دوستان، از امروز نصیحت پذیرفته میشود. تا اون روز خواهشاً اجازه بدید ملت با آرامش افسرده باشن. تنها چیزی که از ناراحت بودن سختتره اینه که وسط ناراحت بودنت مجبور شی برای یکی دیگه توضیح بدی چرا ناراحتی. بعد آخرشم قانع نشه که علاوه بر تمامِ مشکلات قبلی، تو هم اضافه بشی. پس لطفاً بپذیرید همیشه لازم نیست آدما حالشون خوب باشه، و زندگی راحت بگذره. یه وقتایی صرفاً باید پذیرفت شرایط فاکدآپه و هیچ کاریش نمیشه کرد. بدونِ اینکه کسی مقصر باشه. فقط باید صبر کرد تا این شرایطِ فاکدآپ بگذره.
1 821
من هرموقع اومدم برای زندگیم برنامهریزی کنم، یه اتفاقی افتاد. مثلاً هربار خوابم رو تنظیم کردم، جنگ شد. هربار خواستم تولید محتوا رو جدی شروع کنم، اینترنت قطع شد. هربار گفتم از فردا بیشتر کتاب میخونم، یه بحرانی پیش اومد که خودِ نویسندهی کتاب هم اگر زنده بود میگفت فعلاً ولش کن. هربار گفتم دیگه باید یکم به زندگیم سر و سامون بدم، زندگی گفت: «یه لحظه، اتفاقاً باهات کار داشتم.» یه بار شبِ تولدم گفتم امسال دیگه سالِ منه. هنوز جملهم تموم نشده بود بگاییها شروع شد. اصلاً به مرحلهای رسیدم که از برنامهریزی میترسم. مثلاً صبح بیدار میشم میگم امروز اتاقمو مرتب کنم، بعد سریع میگم نه نه نه، ولش کن، همینطوری خوبه؛ نمیخوام بهخاطر مرتب شدنِ اتاقِ من دوباره یه چیزی سقوط کنه. دیگه هدفِ بلندمدت هم تعیین نمیکنم. چون با شناختی که از خودم دارم، اگه بنویسم «تا پنج سال آینده میخوام خونه بخرم» احتمالاً تا شب مفهومِ مالکیتِ خصوصی در جهان منسوخ میشه. حتی دیگه نمیگم: «از شنبه شروع میکنم.» چون بابتش شرمنده میشم. مثلاً به خودم میگم شنبه چه گناهی کرده؟ بذار زندگیشو بکنه. یه مدت تصمیم گرفتم مثبتاندیش باشم. گفتم شاید باید انرژی مثبت به کائنات بفرستم. کائنات انرژی مثبت رو دریافت کرد، سین کرد، بعدش اون شایعه درمورد ویروسِ موشها و زامبیها پخش شده بود. الان تنها برنامهای که برای آینده دارم اینه که هیچ برنامهای برای آینده نداشته باشم. هرکی هم میپرسه سال دیگه خودتو کجا میبینی؟ میگم داداش من ساعت پنج عصرِ خودمو نمیبینم، شما خیلی از من انتظار داری. من دیگه با زندگی قرار نمیذارم. صبح بیدار میشم، خیلی محترمانه میگم ببین امروز هر غلطی میخوای بکنی بکن، فقط اگه امکانش هست قبلش یه زنگ بزن. چون ظاهراً زندگیِ من نیست که نیاز به برنامهریزی داره؛ برنامهریزیِ منه که نیاز به مدیریت ِبحران داره. در حال حاضر هم هیچ تصمیمِ مهمی ندارم. خواهش میکنم کسی تحریکم نکنه. شرایط یکم حساسه.
1 821
همیشه میشه از صفر شروع کرد و همه چی رو از اول ساخت، اگر تلاشت رو درست انجام بدی همیشه هم میشه اون نتیجهای رو بگیری که لایقش بودی، ولی خب تا وقتی که بشه، دهنت سرویس میشه.
1 821
توی غم شریک شدن، با تمامِ تلخیهاش قشنگه. درک کردنِ دیگران قشنگه، اینکه بقیه روت حساب کنن توی غم و غصههاشون قشنگه. وقتی حالشون خوب نیست روت حساب باز میکنن، قشنگه. کلاً اینکه اطرافیانت تو رو آدمِ امنی بدونن، قشنگه. هرچقدر هم سر و تَهِ ماجرا تلخ باشه، ترجیح میدم وقتی یک نفر حالش خوب نیست، بتونه روم حساب کنه، و من بتونم توی غمش شریک باشم. شریک بودن توی خوشیها رو همه بلدن. ولی اینکه توی سختیها روت حساب کنن، یه چیزِ دیگهس.
1 821
یه روزی بالاخره رد میدم، و خودم رو از بالای پُل پرت میکنم پایین، از دستِ آدمها.
1 821
دوستانِ عزیزم، یه خواهشی دارم ازتون، اگر نپرسید کجا دارم میرم و چرا دارم میرم خیلی ممنون میشم، چون قصد ندارم خیلی صفر تا صدِ ماجرا رو تعریف کنم و بگم چی شد که تصمیم گرفتم برم و چرا و کجا دارم میرم. هرجا حس کردم لازم شد، خودم تعریف میکنم همه چی رو. فعلاً آمادگیش رو ندارم، با نپرسیدنش کمکِ خیلی بزرگی بهم میکنید. دمتون گرم. دوستتون دارم.
1 821
یکی از دلایلی که بیشترین ضربه رو بابتِ دیلیت اکانت شدنم خوردم این بود که save messages ام رو از دست دادم. چون این لامصب مثلِ شُرتِ آدم میمونه. در نتیجه هیچوقت روی تلگرام برای استفاده به عنوانِ شُرتتون حساب باز نکنید، یهو دیدین لُخت شدین.
1 821
توی ماشین رفیقم نشسته بودم، پدرش هم کنارش بود. رفیقم داشت تلفنی با یکی از دوستاش حرف میزد که برای چند ثانیه کلاً یادش رفت پدرش توی ماشین حضور فیزیکی داره. وسط مکالمه یهو با صدای بلند گفت: «بیا برو کونی.» من همون لحظه فهمیدم اتفاقی افتاده که دیگه نمیشه جمعش کرد. پدرش خیلی آروم برگشت سمتش. چشماش چهارتا شده بود. یه جوری نگاهش میکرد که انگار بیستوچند سال برای تربیت این بچه زحمت کشیده و الان تازه نتیجهی نهایی پروژه براش ایمیل شده. رفیقم هنوز نفهمیده بود. تلفنشو قطع کرد، با همون لبخند چند ثانیه به روبهرو نگاه کرد، بعد کمکم متوجه سکوتِ غیرطبیعی ماشین شد. آروم سرشو چرخوند سمت پدرش. پدرش گفت: «خجالت نمیکشی؟» سکوت. دوباره گفت: «جلوی پدرت، به رفیقت میگی کّونی؟» باز سکوت. بعد انگار احساس کرد پیام به اندازهی کافی منتقل نشده، این بار با تأکید روی تکتک اجزای تشدید گفت: «جـلـوی پـدرت… به رفیقت میگییی… کّــونی؟!» من که تا این لحظه صرفاً یک شهروندِ بیگناه در صندلی عقب بودم، دیدم اوضاع داره به سمتی میره که بهتره قبل از رسیدن پلیس صحنه رو ترک کنم. گفتم: «آقا من همین بغل پیاده میشم.» یهو برگشت سمت من و داد زد:«گُه نخور! با شماها گشته بیادب شده!» بعد من این آدمو سالی یه بار هم نمیدیدم. یعنی من تا سی ثانیه پیش حتی جزو پرونده نبودم. یهو از شاهد عینی تبدیل شدم به عامل اصلی انحراف اخلاقی جوانان. هیچی دیگه. نشستم سر جام. چون احساس کردم اگه پیاده بشم، احتمالاً باباش میاد دنبالم میگه: «کجا؟ بشین ببین با بچهی مردم چیکار کردی!» هیچی دیگه، کل مسیر پدرش تکرار میکرد: «جلوی پدرت به رفیقت میگی کونی...» و با لحنهای مختلف، یهجا داد میزد، یه جا آروم میگفت.
1 821
جاتون خالی این دو شب انقدر اتفاقاتِ ماورایی تجربه کردیم که کمبودِ روح و جنِ درونم جبران شد، در حدی که کم مونده بود جلوی در خونه نمک بریزیم.
1 821
این چندوقت، بیشتر از هر زمان دیگهای دارم از دست دادن رو تجربه میکنم. به هیچعنوان نمیخوام بابتش چسناله کنم، نمیخوام پیاز داغش رو زیاد کنم، حتی تمایلی ندارم بابتش غر بزنم، چون نسبت به شرایط و اتفاقایی که داره میوفته آگاهم. میفهمم، و منطق و عقلم اجازه میده که بفهمم اوضاع از چی قراره، صرفاً نوشتن درموردش تنها راهیه که میتونم خودم رو خالی کنم. چون لزوماً از اون از دست دادنهای بزرگی که آدم براشون لباس سیاه میپوشه و همه میفهمن باید باهات همدردی کنن نیست. بعضی از دست دادنها خیلی بیسروصداتر از این حرفان. گاهی یک آدمه. گاهی یک خونه. گاهی شهریه که سالها توش زندگی کردی. گاهی جاییه که مدتها با دستهای خودت ساختیش. گاهی یک عادت، یک رؤیا، یک نسخهی قدیمی از خودت، یا حتی آیندهایه که مطمئن بودی یه روز اتفاق میافته و عجیبترین قسمتِ ماجرا اینه که زندگی برای خیلی از اینها حتی بهت فرصت عزاداری هم نمیده. فرداش صبح میشه. پیامها میرسن. کارها منتظرن. آدما باهات حرف میزنن و دنیا با همون سرعتِ همیشگی ادامه پیدا میکنه، انگار نه انگار که گوشهای از زندگیِ تو، چیزی برای همیشه تموم شده. فکر میکنم بزرگ شدن شاید بیشتر از چیزی که تصور میکردیم، تمرینِ خداحافظیه. خداحافظی با آدمهایی که فکر میکردیم میمونن. با جاهایی که فکر میکردیم همیشه خونهمون میمونن. با چیزهایی که سالها برای ساختنشون وقت گذاشتیم و با زندگیهایی که قرار بود داشته باشیم و هیچوقت نداشتیم. این روزها من هم وسط یکی از همین فصلهام. فصلی که انگار هر چند وقت یکبار، چیزی از دستم جدا میشه و من باید یاد بگیرم بدون اون ادامه بدم. نمیدونم آخر این همه از دست دادن چی از آدم باقی میمونه. ولی گاهی فکر میکنم شاید ما مجموعهی چیزهایی نیستیم که تونستیم نگه داریم. شاید بخشی از ما، همون چیزهاییه که از دست دادیم و با این حال، صبح روز بعد از خواب بیدار شدیم، و ادامه دادیم.
1 821
دوستان اگر از خونهی سابقم (اولین خونهای که داشتم) عکس دارید، ممنون میشم بفرستید برام.
1 821
تعدادی از وسایلی که لازمشون نداشتم رو انداختم دور. این وسایل شاملِ تعدادِ زیادی از گل و گیاههای پژمرده بودن. تعدادِ دیگهشون یادگاری بود، یادگاری از کسایی که دیگه توی زندگیم نیستن، هرچقدر با خودم کلنجار رفتم که نگهشون دارم دیدم فایده نداره. منظورم از یادگاری یک شی خیلی ارزشمند نیست. مثلاً یکبار رفیقم روی کارتن دستمال توالت نقاشی کشیده بود، نگهش داشته بودم. یک روز صبح یکی دیگه از دوستام از بیرون برام قهوه آورده بود، لیوانِ اون قهوهای که برام آورده بود رو نگه داشته بودم، و تعدادِ دیگهای از این چرتوپرتها. به خودم اومدم دیدم دیگه نه اون آدمها توی زندگیمن، نه خودم شرایط نگهداشتنشون رو داشتم. در نتیجه با تعدادِ زیادی از چرتوپرتهایی که سالها گوشهای از کتابخونهام داشتن خاک میخوردن، خدافظی کردم.
1 821
یه سری خاطراتِ بدی رو میگذرونی که هرچقدر سعی کنی قورتشون بدی نمیتونی، باز یه جا خودشون رو نشون میدن. سعی میکنی بالاشون بیاری، نمیتونی. گیر میکنن توی گلوت.
1 821
یه جور خستگیِ غیرقابلِ جبرانی توی وجودمه. مثلِ این میمونه که دست و پات رو با سیم خاردار ببندن، آویزونت کنن، و بگن خب استراحت کن. چطوری میتونم استراحت کنم وقتی دست و پام انقدر زخمیه و زخمشون تازهس؟
