کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 279
المشتركون
+2724 ساعات
+987 أيام
+24930 أيام
أرشيف المشاركات
2 276
Repost from "مردی به نامِ قاف"
قبل از زدن یکسری حرفها، یادت باشه همهی ما، پر از اندوه و غمیم. همهی ما منتظر یک اتفاق کوچیک برای تمام کردنیم. نذار حرف تو، اون اتفاق کوچیک باشه. یک حرف، یک نگاه، یک رفتار، تمام انسانِ در آستانهی فروپاشی رو نابود میکنه. نابودکنندهی یک زندگی نباش.
2 276
یعنی فقط کافیه دستت بخوره اشتباهی یه چیزی رو توی اینستا لایک کنی، تا عنِ محتواهای شبیه به اون پست رو در نیاره و پشیمونت نکنه از لایک کردن ول کن نیست.
2 276
شما هم وقتی اساماس میاد “ میوه و شیرینیت رو الان بخر پولش رو چهارماه دیگه پرداخت کن” حالتون از این مملکت بیشتر بهم میخوره؟ من نخوام تبلیغِ قسط توی عمه خراب رو ببینم باید کدوم بی پدری رو بلاک کنم تا بیخیالم بشی؟
2 276
Repost from پیادهگرد
تعداد زیادی نظرِ به شدت نامحبوب دارم که اگه بگم کل کرهی زمین میریزن سرم.
2 276
عاشق آدماییام که بهت احترام میذارن، موقع چَت از صفحه بیرون نمیرن، زود سین میزنن، و برای حضور و وقتی که براشون میذاری ارزش و احترام قائل میشن.
2 276
دوستان من یادداشتهای قدیمیم، از چنل سابقم، از اول تا آخرش رو جمعآوری کردم و گذاشتم داخل یک کانال پرایوتِ جدید. چون دلم نمیخواست همونجا دست نخورده باقی بمونن. این یادداشتها خیلی طولانیان. عبارتن از چهار بخش
.
۱- روزهای خاموشی
۲- دوازده روز قربانی، دوازده روز بازمانده
۳ - این بار هم زنده ماندم
۴- بازگشت به روزهای خاموشی
.
روایتِ احساساتمِ از روزهاییان که از جنگِ ۱۲ روزه شروع شد، تا دی ماه و جنگِ ۴۰ روزه و قطعی اینترنت و باقیِ روزهایی که حالم خوب نبود. با این حال اگه کسی علاقهمند بود به خوندنِ این همه یادداشت، بهم بگه تا لینکِ چنل رو براش بفرستم.
2 276
Repost from Honeymoon
عمیقاً از آدمهای بدفازی که انگار مأموریتشون اینه ذوق و امید آدم رو کور کنن بدم میاد. میگی میخوام ارشد بخونم: «که چی؟ یهسریها با مدرک دکترا هم به جایی نرسیدن.» میگی میخوام ازدواج کنم: «که چی؟» میگی میخوام تولد بگیرم، سفر برم، کاری رو که دوست دارم شروع کنم یا برای چیزی که برام مهمه پول خرج کنم: «دلت خوشه؟ آخرش که چی؟» عزیزم، میدونم اوضاع چطوره. لازم نیست هر بار که میخوام برای زندگیام ذوق کنم، بیای یادم بندازی دنیا جای مزخرفیه.
اگه قرار باشه به خاطر اینکه «آخرش چی میشه؟» دست از زندگی کردن بکشیم، خب از همین الان دراز بکشیم و منتظر آخرش بمونیم.
2 276
نمیشه اجازه گرفتن قبل از شوخی کردن عادی سازی بشه؟ مثلاً مخاطب بگه میشه باهات شوخی کنم؟ چون شاید واقعاً حوصلهش رو نداشته باشم باهام شوخی کنی و به هزار و یک دلیل ممکنه اون لحظه اون حرفت رو جدی بگیرم و یه چیزی بگم که ناراحت بشی.
2 276
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
ادامه دادن، معناهای مختلفی داره. گاهی ادامه دادن یعنی همون راه قبلی رو با آگاهی بیشتری رفتن. گاهیام یعنی دوباره شروع کردن.
2 276
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
آدما رو خسته نکنید. از خوببودن، از قوی بودن، از صمیمی بودن، از نزدیک بودن، از خوشحال بودن، از ذوقزده بودن، از بودن.
2 276
Repost from 𝕯𝖗𝖆𝖌𝖔𝖓
هرچی بیشتر جلو میرم بیشتر میفهمم خانواده میتونه هم ریشهی امنترین قسمتهای تو باشه، هم ریشهی عمیقترین زخمهات.
2 276
Repost from نیلسآ🪁
دلم میخواد زندگی یکبار اونقدر غافلگیرت کنه که چند ثانیه طول بکشه تا بفهمی این اتفاقِ خوب واقعا برای تو افتاده.
2 276
Repost from یادداشتهایشِلبی.
دلم دوست جدید میخواد که بدون اینکه مجبور باشم بشناسیم همو خود به خود بشناستم
