ar
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

الذهاب إلى القناة على Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 827
المشتركون
+824 ساعات
+567 أيام
+9930 أيام
أرشيف المشاركات
ماهم که هرموقع میایم به این زندگیِ سگی چنگ بزنیم و با همین گُهی که هست یه تفسی بکشیم بمب‌بارون می‌شیم.

انقدر هی رندوم میان می‌زنن و هیچی نمی‌شه که دیگه جدی بزنن نزنن مهم نیست برام.

الان یادم اومد بعد از این جریان با اکانتِ دیگری بهم پیام داده بود. مدتِ کوتاهی باهاش حرف می‌زدم، بعد از چند روز فهمیدم همون بود، این در حالی بود که عکسِ پروفایل داشت، عکسِ پروفایلش هم خودش بود، باز هم نفهمیده بودم که خودش بود.

البته این قضیه مربوط به خیلی وقت پیش بود، کم‌کم متوجه شدم حرفاش و رفتارش با چیزی که نشون می‌داد هم یه شکلِ دیگه بود، یعنی کلاً رفتارش و حرفاش باهمدیگه جور در نمیومد. بعد از مدتی یه جوری طرف رو ghost کردم و دیگه سین‌ نزدم و به سرعتِ نور فرار کردم که وقتی بهش فکر می‌کنم عذاب وجدان می‌گیرم (نمی‌گیرم) خدا منو ببخشه.

طرف عکسای پروفایلش یه شکلِ دیگه بود، عکس‌هایی که توی اینستاش پُست کرده بود یه شکلِ دیگه بود، از نزدیک که کلاً یه شکلِ دیگه بود، بهش می‌گم خب کدومش خودِ واقعیتی؟ می‌گه هیچ‌کدوم. وات‌ده‌فاک...

انقدر توی رابطه نبودم که دیگه داره یادم می‌ره چه شکلیه. حسش… یادم نمیاد آخرین بار کِی بوسیده شدم. کِی با خیالِ راحت و بدونِ نگرانی از این بلاتکلیفی و وضعیتم یک عشقِ دو طرفه رو تجربه کردم. انگار اون بخش از زندگی، کم‌کم از خاطره تبدیل شده به تخیل. گاهی فکر می‌کنم شاید یه روزی واقعاً تجربه‌ش کرده بودم، دوره‌ای که ازش خیلی خیلی می‌گذره. شاید هم فقط زیادی فیلم دیدم و کتاب خوندم که تونستم انقدر عمیق حسش کنم. نمی‌دونم.

دوستان بازیِ Sims4 بنده‌ بالاخره پس از تلاش‌های فراوان، با آخرین ورژن آپدیت شد. تبریک بگید. ^^

برای ناهار برنج گذاشتم و خورشت بادمجون‌ درست کردم. بوی غذا پیچیده توی خونه. یادم رفته بود آشپزی‌های این مدلی چقدر حس و حالِ خوبی داره.

اینو بفرست برای اون رفیقت که از گربه می‌ترسه.

همسایه‌ پدرسگ، ۷ صبح کدوم خری تصمیم می‌گیره وسیله جابه‌جا کنه که تو تصمیمشو گرفتی؟ اونم شکستنی که وسطِ راه پشتِ در خونه ما بخوای بندازیش. خوابیده بودم فکر کردم بمب زدن بیخِ گوشم یزید. حیف که زمانِ جنگ انقدر می‌‌رفتیم بالا پشت‌بوم با همتون دوست شدم وگرنه در رو باز می‌کشیدم فحش رو می‌کردم به سر تا پات.

از اون شبا بود که دلم حرف زدن تا طلوعِ آفتاب رو می‌خواست.

دلم استخرِ خصوصی، سونا، و جَکوزی می‌خواد.

بعد از شام پنجره رو باز کرد که سفره رو بتکونه بیرون، خودِ سفره رو انداخت بیرون :))))))))

یکی از فانتزی‌هام اینه که تلگرام یه آپیتی بده که شبیهِ اکسپلور بشه. فکر کن یه بخشِ سرچ و home داشته باشی که بری توی اکسپلور، فقط به‌ جای ویدیو همین‌ متن‌ها و‌ چنلای مردم باشن، خیلی باحال می‌شه :))))

همه چی به طرزِ عجیب‌غریبی پولی، اشتراکی، و‌ دیجیتالی شده. شما رو نمی‌دونم ولی من خیلی وقته که با این دوره زمونه دیگه حال نمی‌کنم، کاش یه دریچه‌ای، سفر در زمانی، چیزی باز بشه منو هرچی سریع‌تر ببره به دنیای قدیم.

مغزم هر یک روز درمیون بابتِ سوگ‌ام آپدیت می‌‌ده و یک‌ دور ریسِت‌ فکتوری می‌شه و غم و غصه‌ش رو می‌بره از اول. خسته شو‌ دیگه. یا کامل مووآن کن، یا خفه شو.

فکر کن یه عمر برای خودت آبرو بخری، این همه سال زحمت بکشی تهش هیچی که هیچی.

انگار یک روح‌ام‌. در دنیای مردگانِ انیمیشنِ coco، و کم‌کم توسطِ هرکسی که در دنیای زنده‌ها من رو به یاد داشت، دارم فراموش می‌شم.

تاحالا شده حس کنید ذهنتون شکسته؟ من حس می‌کنم ذهنم شکسته. انگار هر تیکه‌ش پخش شده توی مغزم. چنان تمرکز ندارم... یه طوری پرشِ ذهنی دارم و حواسم پرته و نمی‌‌دونم دارم چیکار می‌کنم، یه طوری یادم می‌ره و حواسم نیست و نمی‌فهمم، که انگار نقطه‌ی اتصالِ تمرکزِ ذهنم منفجر شده.

طرف گفته می‌خوای بدونی دوستات چقدر کیفیت دارن؟ اگه خواستی امتحانشون کنی این دفعه به جای اینکه بگی میای بریم کافه میای بریم دوردور، پیام بده بگو میای بریم بدوئیم؟ میای بریم سمینار؟ میای بریم مدیتیشن کنیم؟ بعد اگه مسخره‌ات کردن توی کیفیتشون تجدید نظر کن. زنیکه من خودم حال ندارم اینا رو انجام بدم و اگه کسی از من بخواد بلاکش می‌کنم. کیفیت عنه؟