ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!

الذهاب إلى القناة على Telegram

من؟ شاید هیچ‌کاره، شاید هم نیم‌چه نویسنده. @Thecrrazyhearbot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
6 840
المشتركون
-7624 ساعات
+3 1667 أيام
+2 69030 أيام
أرشيف المشاركات
دلم برای زندگی‌های قبلی تنگ شده. برای بی شیله‌پیله بودنِ آدم‌ها، برای بهم‌ریختگیِ خونه، برای ناقص‌بودن، برای ایده‌آل نبودن، برای انقدر بی‌نقص نبودن، برای رنگی‌رنگی بودن. جهانِ‌مدرن خیلی چیز‌ها رو از ما گرفت، یکیش رنگ‌ها بودن.

هوش‌مصنوعی شبیه مواد مخدره. همه‌گیر شد، همه‌رو معتاد کرد. آدم‌ها رو شبیه هم کرد، رنگ و لعاب رو از حرف‌ها گرفت، تنوع‌ها رو کم کرد. قالبِ اصلی و ساختار بنیادینِ کلمه‌هارو شبیه‌ به‌هم کرد. و بشر رو تبدیل به برده‌ای کرد که فکر می‌کنه اربابه.

کل عمرم رو سعی کردم از این‌ورِ پشتِ‌بوم نیفتم پایین، از اون‌ور افتادم.

روزتون مبارک پسرا، نمی‌دونم مناسبت چیه و چرا امروز روز شماست، نمی‌دونم کی تصویبش کرده و کجا ثبت شده، ولی در هر صورت امیدوارم همیشه دلتون خوش باشه و بخندین. ما که نفهمیدیم تقویم چطوری کار می‌کنه، ولی خب مبارکتون باشه.😭😂🤍

گاهی وقتا از دست دادنِ یه نفر، فقط از دست دادن نیست؛ یه باخته که شاید تا آخر عمر طول بکشه تا بفهمی چی رو از دست دادی. پس حواست باشه کیو از دست می‌دی. تبریک می‌گم عزیزم، تو منو از دست دادی؛ حالا برو و توی وجود بقیه دنبال من بگرد، شاید یه روز شبیه من پیدا کردی، اما هیچ‌کس نمی‌تونه همون آدمی باشه که یه روز من برای تو بودم‌.

همون‌طور که قبلا گفتم، زندگی هیچ‌وقت منتظر تو نمی‌مونه عزیزکم.

Repost from اَدِنچیل
و در ادامه زندگی اونقدر صبر نمیکنه که تو بخوای جبرانش کنی، جانِ‌من.

بالاخره مهاجرت کردم. (از لیوانِ چای به لیوانِ چایِ دیگر.)

بالاخره مهاجرت کردم. (از لیوان چای به چایِ دیگر.)

بالاخره مهاجرت کردم. (از غمی به غمِ دیگر.)

من؟ شاید یه کلمه‌ی جامونده از یه نویسنده‌‌. شاید هم جنازه‌ی افکار تو‌.

پاییز، تابستونیه که قصد تموم شدن نداره.

نور به قلب شما.

https://t.me/TheCrrazyWritter/12268 نه به زیبایی شما و نگاهتون... مچکرم

قلم زیبایی دارید.

او؟ چون جنگلی متروک، مسکوت بود. در این سکوت شیرین، نگاهش با ستاره های خموش تسکین دهنده بود. گویی هم‌زمان با حضور او در سکوتِ جنگل، باران نیز باریده بود. بوی خیز برداشته خاک، بر اثر لمس باران بر مشامم بود. او برایم طبیعت بکر بود و صدایش باد های لرزان در لا به لای برگ های گریزان ِبهار بود. چشمانش ستاره شب بود. بارها گفته ام که او چون ستاره بود. گاهی زخمی، گاهی کامل بر دیده بود. حتی نبودش هم برای منِ آسمان پرست، بوسیدنی بود.

گاهی‌وقت‌ها، سنگین‌ترین وزنه‌ای که می‌تونیم بلد کنیم، خودمونیم.

قشنگهه‌.

ای‌وای. :)) یه‌حسی هست.