اینجادیوانهایمینویسد!
الذهاب إلى القناة على Telegram
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
6 539
المشتركون
-9324 ساعات
+3 0947 أيام
+2 43330 أيام
أرشيف المشاركات
فردا زنگِ شروعِ مدرسه میخوره. فردا دوباره کوچهها پر میشن از بچههایی که کیفهاشون رو روی دوششون انداختن؛ مادرهایی که بندِ کیف رو مرتب میکنن، پدرهایی که تا دمِ مدرسه همراه بچهشون میرن، و دستهای کوچیکی که با شوق، دستِ بزرگتری رو محکم گرفتهان. فردا بوی دفترِ نو میاد، صدای خنده از حیاط مدرسهها بلند میشه، اسمها یکییکی خونده میشن...اما بعضی اسمها، فقط روی کاغذ میمونن. بعضی بچهها فردا اصلاً به مدرسه نمیرسن؛ کیفهاشون یه گوشهی خونه میمونه، لباسهاشون هنوز نوئه، و نیمکتی که قرار بود روش بشینن، صبح با یک جای خالی شروع میشه. اما بعضی از بچهها میرن، با همون کیف، همون دفتر، همون لباسِ مدرسه. فقط اینبار کسی بندِ کیفشون رو مرتب نکرده. کسی یقهشون رو صاف نکرده. کسی دمِ در نگفته: «مواظب خودت باش.» چون بعضی پدرها و مادرها، درست قبل از اینکه صبحی دوباره از راه برسه، از زندگیِ بچههاشون حذف شدن. و حالا یک بچه باید بره سرِ کلاس، مشق بنویسه، زنگ تفریح بخنده، و وانمود کنه جای خالیِ کنار سفره هیچ ربطی به فردای مدرسه نداره. معلم دفتر حضور و غیاب رو باز میکنه، اسمها یکییکی خونده میشن و صدای حاضرم از کلاس شنیده میشه. اما بعد یه اسم خوانده میشه و هیچ صدایی جوابش رو نمیده. فردا مدرسهها دوباره باز میشن؛ اما بعضی نیمکتها خالیان، بعضی از بچهها بدون والدین و بعضیها هم باید با یه کیفِ کوچیک سنگینیِ چیزی رو به دوش بکشن که هیچ کودکی نباید میکشید. فردا زنگ مدرسه میخوره؛ اما برای بعضی بچهها، اول مهر یعنی اولین صبحی که میفهمن کسی که باید دستشون رو میگرفت، دیگه هیچوقت برنمیگرده. و خیلیها دیگه ذوقِ اولین روزِ مدرسه رو ندارن. .صاد.
