پوست
الذهاب إلى القناة على Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
565
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
564
آب، پیکرِ راکدِ ضرورت را در خود بلعیده بود. هستی در این ژرفای تنگ، نه مجالِ زیستن، که تعویقِ ممتدِ نیستی بود. ماهیها در ازدحامِ یکدیگر میلولیدند؛ بیقرار، بیآنکه مقصدی جز تکرار داشته باشند. سقفِ باز را آسمان میخواندند و کفِ تیره را زمین. حصار را میدیدند، اما زندان را نه. مرز، پیش از آنکه پیرامونشان کشیده شود، در ادراکشان رسوب کرده بود. هر سو که میخواستند میرفتند، مشروط بر آنکه از آب بیرون نروند. انتخاب فراوان بود، مقصد یکی. ماهیِ کوچکتر در تمنای سهمی فزونتر میدوید و ماهیِ بزرگتر در هراسِ از دست دادنش. هیچکس دیگر از چراییِ این آب نمیپرسید. پرسش، نخستین چیزی بود که در سکونِ آن میمرد. بدینگونه قفس، از صورتِ مانع تهی و به صورتِ جهان درمیآمد. زنجیر دیگر بر تن نبود؛ در میل امتداد یافته بود. هرکس میکوشید سهمِ بیشتری از همان چیزی تصاحب کند که حبساَش کرده بود. همین میل، دیوارها را استوارتر میساخت. قفس آن زمانی به کمال میرسد که زندانی، صدای زنجیر را با صدای ارادهی خویش اشتباه بگیرد. آنگاه که فرمان را چنان از آنِ خود بداند تا دیگر فرمانروایی لازم نباشد. درست در همین لحظه «نمیتوانم» به «نمیخواهم» بدل میشود و اسارت، نامِ دیگری برای اختیار میگیرد. زندان از جهان عبور میکند و در جانِ زندانی مأوا میگیرد. آری... آب همچنان آرام بود و ماهیها راه میرفتند. آزادی، پیش از آنکه از جهانشان حذف شود، از ذهنشان حذف شده بود.
–یکتا، آزادیِ قفس.
564
Deep in the signs of misery We are, too far from illusions Your night angels in the flaming sky Burning the seas In this nothingness of the age We are, too far from delusions Yet this cradle of life through the eyes, our eyes wish to see A blind river so beautifully drifts the light into my sleep I saw a white open door A further grieving hall With sad and heavy flow of wind This life is so unreal, a parable of defense In nights I crave so long, alone And whispered me in peace when soared my soul in heaven They sent me back to you To feel your misery Deep in the signs of misery We are too far from illusions Your night angels with a flaming star Burning the seas Through this nothingness of the age We are too far from delusions Yet this cradle of life through the eyes, our eyes wish to see Home, my home a load in heaven Four arrow stars unleashed beyond the seas Cold, ice cold above your burden The nightmares in the bliss embraced your fallen tears again My griefs may wound, your wounds may tear A world of solemn light into oblivion we share May overflow the skies our solitude My suffering heart still cherish you Through this storm and foam your fervent hope awakes The dim moon shall fall in this dark world To rise inside me But when I'll be gone, when gone means forever Forever for you to bear You will hate me Through the storm and foam I'm rising, I'm rising again Hope of broken lies Devour my soul The blood of a suffering man Will cover our world Hope vanish me Devour my soul Your forever misery It's a misery on a earth
564
مأمنش واپسین فرازِ شهر بود. جایی که کوه، هیئتِ آدمی را از جهان میبُرید. جایی که فروغِ آبادی در ژرفا به خاکسترِ دوردستی فروکاست میشد. بر لبهی پرتگاه مینشست. چنان نزدیک به نیستی که مرگ، پیش از آمدنش، از منافذِ پوستاش میگذشت و بودن را در او میفرسود. از آدمیزادهای پایینِ پرتگاه، نعرهای مدفون به گوش میرسید. مردگانی که هنوز به مرگ خویش وقوف نیافته بودند. چراغهای رنگارنگ میلرزیدند و این، یادآور بقایای حیاتی بود که او دیگر از جمله متعلقاتش به شمار نمیآمد. میان او و آن فروغ، دیواری بود؛ دیواری از جنسِ سیاهیِ محض، از جنسِ همان مایعی که در رگهایش تنفس میکرد. دیوار، چو فاصلِ ظلمانی میان او و جهان برخاسته بود. اویی که چیزی نبود جز تکه زبالهای پرت شده، از جهانِ آن سوی دیوار. سهماَش از آن؟ تماشایِ سایههایی که خود نیز یکی از آنها به شمار میآمد. شب در ژرفای وجودش تهنشین میشد. نام، خاطره و تعلق، یکبهیک از دستهایش لیز میخورد. تنها سایه وجود داشت. سایهای که به زیر پای خدایش، به التماسِ اینکه موجودیت یابد، افتاده بود. و اما سایه در دیدگان خدا، چیزی نبود جز همزادِ بینامِ خلأ. با این وجود، بیگانه بود. آن هم چنان بیگانه که گویی خویش را برای نخستینبار، در آینهی کبودِ مرگ میبیند. نگریست. آنسوی پرتگاه، نیستی انتظارش را میکشید؛ پیش از نام، پیش از نخستین گریه، پیش از آنکه «او» معنایی داشته باشد. مادری از لجن و ظلمت که او را زاده، بلعیده، و اکنون بازپس میخواست. پنداشت تمامِ عمر مرگ را زندگی نکردهست، که تنها زندگی را آهسته به مرگ وانهاده. مرگای که بوی مشمئزکنندهاش، لابهلای پوستاَش جا خوش کرده بود. بویی که از رگهایش، چو شیرابهی زباله، قطره قطره میچکید. سر برگرداند. سایه دهان گشوده بود، دهانی با بویِ گور. او را به مرگ نمیخواند، بلکه به مبدأ فرا میخواند. نمیدانست صدا از خلأِ درون او برمیخیزد یا از نیستیِ ازلی. نمیدانست پرتگاه، مفرِّ رهاییست یا رحمِ مادری که فرزندش را بازپس میطلبد. و او، میان آن صدا و دهانِ گشودهی پرتگاه، برای نخستینبار، نمیدانست کدامیک از آنها صدایش میزنند.
-یکتا، گور.
