Survivor guilt
الذهاب إلى القناة على Telegram
143
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-177 أيام
-8930 أيام
أرشيف المشاركات
در خواب، تو را دیدم
و تو را سرشار از درد و رنج یافتم
گریه میکردی، میخواستی نابود شوی
من هم با تو گریه کردم، آه، وای!
آنگاه تماماً در برابرم پدیدار شدی
چنان زیبا و روشن بودی
چهرهات آکنده از شوقی شیرین
چشمانت چنان شگفتانگیز
و چون بامداد از خواب برخاستم
چنان غمگین و پریشان بودم
و میبایست اشکهایم را پنهان کنم
از نگاه همهٔ آدمیان.
1. Im Traum hab' ich dich gesehen.
Im Traum hab' ich dich gesehen
Und sah dich voll Schmerz und Weh
Du weintest, du wolltest vergehen
Ich weinte mit dir, ach, weh!
Da bist du mir ganz erschienen
Du warst so schön und so klar
Dein Antlitz voll süßem Verlangen
Dein Auge so wunderbar
Und als ich erwachte am Morgen
Da war ich so traurig und wild
Und mußte die Tränen verbergen
Vor aller Menschen Bild.
امیدوارم یکی بیاد تو زندگیتون ، که اندازه ای که من بادوم زمینی روکش دار دوست دارم ، دوستون داشته باشه.
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدم زدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
سام افشاری، ۱۷ ساله، ۸ دی کشته شد. میگن چهرهش قابل تشخیص نبود، مادرش اون رو با تتوی روی سینهش شناخت.
من فکر میکنم زندگی برای اونایی که مجبورن به مادرشون یاد بدن چطور مادری کنه یا براش مادری کنن، و یاد بدن چطور میشه یک مادر خوب و سالم باشه، چند برابر سختتره.
یه خانمی توی اتوبوس کنارم نشسته بود، یهو برگشت گفت به نظر میرسه آدم مهربون و دوستداشتنی باشی، اما انگار هیچکس دوستت نداره. درست میگم؟ ایشون یه تنه کاری کرد کل مسیر رو تو افق محو باشم.
امروز یه جایی رو همراه پدرم دیدم. گفت اونجا رو میبینی؟ ناجی سواری، یه آقای حدود ۵۰ ساله، میوه میفروخت. ۱۹ دی کشتنش. با شلیک گلوله به گردنش، کشتنش. خونِ تو، جاریتر از کارون شد. نامِ تو، بر پوستِ درختان، با خط سرخ، حک شد.
پایان، نه پایانِ راه، که آغازِ ماندن است. در دلِ تاریخ، در سکوتِ برف، در فریادِ خاموشِ خون. نامها، چون ستارهها، در شبِ دی، میدرخشند. و من، با قلمی که از اشک سنگین شده، مینویسم: «اینجا، در میانِ این همه خاموشی، صدایِ تو، بلندترینِ فریادهاست.»
نامها را برف سفید نمیکند، سرخ میکند، و من با انگشتی که لرزه دارد، در میان دیوارهای مهآلود، نوشتهها را جستوجو میکنم: «جاوید آنانکه با تپش نبضشان، تقویم را نفس دادند، و در شبهای برفگیر، چراغی شدند برای فرداهای مبهم.» اینجا، هر کوچه، نامی دارد. از آنها که رفتند، و هر برفدانه، روایتی است از ایستادن در باد. من، با سبدی از خاطره، در میان سکوت خیابانها، نامها را تکرار میکنم: «نه، نمیمیرد. آنکه در تاریخ، با خونِ قلم، جاویدانه نوشته شود.» هنوز در سردترین نقطهی تقویم، نامهایی میدرخشند، مثل ستارههایی که حتی برف، نمیتواند رنگشان را از یاد ببرد.
دی ماهِ خونین. آسمان، زخم برف را بر سینهی کوچه میزند. و من، با انگشتانی که سرخ شده از حروف، تاریخ را ورق میزنم: «اینجا، جایی که برف سرخ میشود از یادها، و هر قدم، قصهای از رفتن است.» چراغهای خیابان، مثل چشمهایی که نخوابیدهاند، خیرهاند به ردِّ خون روی دیوار. و من، با سبدی از واژههای شکسته، گل میکارم در میان ترکشهای آینه. در دی ماه خونین، پرندهها مهاجرت را از یاد بردهاند. و من، با قلمی که از تبر یخ زده، مینویسم: «هنوز در میان این همه سرما، یک شقایق، زیر برف، تپیدن را فراموش نکرده است.» و بعد، آرام فرو ریختم.
