Faded Memories
الذهاب إلى القناة على Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
926
المشتركون
+524 ساعات
+167 أيام
+3030 أيام
أرشيف المشاركات
اینقدر تصمیمات عجیب غریب و یهویی ای دارم میگیرم که خودم از خودم و اخباری که قراره بیاد بیرون از زندگیم میترسم.
پرسید: چرا دیگر با کسی رفت و آمد نمى كنى؟
- گفتم : همه پشت سر همديگر بد مى گويند، اما باز هم دور یک ميز مى نشينند.
ميز من كوچک است، اما آرامش دارد.
یهشبایی تو زندگی آدمیزاد هست که بعد از ساعتها فکر و خیال، به خودش میاد و میبینه روحش، از اعماق وجود داره گریه میکنه، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیآد.
هنوز تمام نشدهام؛ زندگی فقط چند فصل مرا برخلاف میلم نوشته است، پایان را خودم پس میگیرم.
اگه درس هایی که دنیا سعی میکنه بهتون یاد بده رو به موقع یاد نگیرید، انقدر عذابتون میده تا به زور اون درس رو بهتون یاد بده.
غمی که شبها باهاش مواجهم دچار پایستگی شده؛ از بین نمیره، از شبی به شبِ بعد منتقل میشه.
اصلیه؟ اصلیه رو خودم گفتم بره چون با روزهای اولش فاصله گرفت، چون قدر نشناس شد، چون دیگه باهام غریبه شده بود.
