دِࢪیا؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
843
المشتركون
-724 ساعات
-387 أيام
+1330 أيام
أرشيف المشاركات
843
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین بیام تو چنلتون بگردم یه پست خوشگل ازتون فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست باشه.
چامههای ناگهان.
843
Repost from «غریق!»
شالی برروی شاخهی درخت، میرقصید.
باد، بوی او را به مشام میکشید و زمزمه میکرد؛ «بگذار تنها مشامِ این برگها از بوی تو پر نشود! بگذار بیش از این برقصانمت!» و دختری از محوطه فریاد زد؛ «ببار ای نمنمِ باران!» باد نگاهِ ملتمسش را به جانِ آن پارچه انداخت. پارچهای که به سرخیِ خون بود و به آزادیِ روایت. دختر بالهای نامرئیاش را میگشود و ترانه میخواند. اما قدمهایش بر موزاییکِ خیس رد نمیانداخت! شاید تاریخ او را ربوده بود، تاریخی که فراموش کرده بود صداها، یادها و جانها تا ابد آواز سر میدهند! شال چشمکی به باد زد، باد آن را به سمتِ خانهها سُراند و دختر همچنان قهقهه میزد.
843
Repost from آیـدا آن سـوی مـاه🌛
این پیام+این پست رو فور بزنید چنلتون، منم میام و جدیدترین پستتونو فور میزنم اینجا چند ساعت بمونه.
جوین باشید🪷
843
«کاش امشب،
ماه از پنجرهی تو میگذشت،
بویِ چای در اتاق میپیچید
و بخارِ فنجانها
آرام میانِ دستهای ما گم میشد؛
کاش فاصله،
برای یک شب هم که شده،
راهِ خانهاش را فراموش میکرد
و من
در حوالیِ آغوشت،
زیرِ همان ماه،
آرامترین جایِ جهان را پیدا میکردم.»
843
کوچیکترین چیزها هم میتونن منو خوشحال کنن. کافیه کنارم باشه. مثلا یه کاری رو انجام بده و بگه برای تو کردم. برام نامه بنویسه. کتاب بخونه برام. نوشتههای کوچیک. دستمو بگیره. مثلا اینکه ببینم طرف مقابلم هم دقیقا به همون جزئیاتی که من دوستشون داشتم توجه بکنه. یه چیز بامزه که دید بگه با دیدنش یاد من افتاده...
