ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

Rêverie

Rêverie

الذهاب إلى القناة على Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 344
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-677 أيام
+49630 أيام
أرشيف المشاركات
+1

Friends on the Other Side Keith David.m4a3.32 MB

a little collection of the worlds I’ve lived in so far this year.
a little collection of the worlds I’ve lived in so far this year.

من فقط فکر می‌کنم انسان باید قبل از هر چیز اجازه داشته باشد خودش باشد. اگر زنی دوست دارد لباس ظریف بپوشد خب بپوشد. اگر زنی دوست دارد کت بپوشد و کفش راحت بپوشد باز هم بپوشد به من ربطی ندارد. اگر مردی دوست دارد قوی و حمایتگر باشد، زیباست. اگر مردی در یک روز خسته است و می‌خواهد کسی دستش را بگیرد و باز هم چیزی از او کم نشده. کمک گرفتن ضعف نیست. کمک کردن وظیفه‌ی جنسیتی نیست. بلند کردن یک وسیله شخصیت کسی را تعیین نمی‌کند. نوع لباس پوشیدن ارزش کسی را تعیین نمی‌کند. صدای خنده‌ی یک زن مردانگی مرد کنارش را تهدید نمی‌کند. و استقلال یک زن شکست یک مرد نیست. رابطه قرار نیست مسابقه‌ای باشد که در آن یکی باید همیشه قوی‌تر بلندتر محکم‌تر و دیگری همیشه ظریف‌تر آرام‌تر و وابسته‌تر باشد. رابطه، اگر قرار است چیزی باشد باید شبیه دو انسان باشد که کنار هم ایستاده‌اند؛ نه دو نقش جنسیتی که دارند وظایفشان را اجرا می‌کنند. من ترجیح میدهم از انسان بودن حرف بزنم جای انرژی. احساساتی که قدرتی‌ست که گاهی در یک زن است و گاهی در یک مرد. لطافتی‌ که ممکن است در هر دویشان پیدا شود. از استقلالی که می‌تواند برای هر انسانی ارزشمند باشد. از وابستگی‌ای که اگر انتخابی و سالم باشد، الزاما چیز بدی نیست. کاش لازم نباشد هر لحظه از خودمان بپرسیم آیا این کار به اندازه‌ی کافی زنانه بود؟ آیا آن رفتار به اندازه‌ی کافی مردانه بود؟ چون در نهایت من نمی‌خواهم زنی باشم که تمام عمرش را صرف اجرای تصویری می‌کند که دیگران از زن ایده‌آل ساخته‌اند. و فکر می‌کنم هیچ مردی هم نباید تمام عمرش را صرف اثبات چیزی کند که اگر واقعا وجود داشته باشد نیازی به اثبات ندارد. کاش جامعه بفهمد ما فقط انسانیم نیازی به سخت کردن همه چیز نیست.

یکی از چیزهایی که این روزها بیشتر از قبل می‌شنوم حرف زدن از «نرژی زنانه و انرژی مردانه. هر بار که این اصطلاح را می‌شنوم بیشتر از آنکه به یک مفهوم عمیق روان‌شناختی فکر کنم یاد نسخه‌ای مدرن از همان کلیشه‌های قدیمی می‌افتم؛ کلیشه‌هایی که فقط لباسشان عوض شده واژه‌هایشان زیباتر شده و این بار به جای زن باید این‌طور باشد و مرد باید آن‌طور باشد اسمشان شده انرژی. به زن می‌گویند آرام‌تر حرف بزن با صدای بلند نخند این‌طور لباس بپوش تا شیک‌تر و زنانه‌تر به نظر برسی در جمع این‌طور بنشین بگذار مرد وسایل سنگین را بلند کند در را برایت باز کند چیزی را جابه‌جا نکن برای حفظ غرور پارتنرت همیشه اجازه بده او نقش مرد را بازی کند. و آن طرف، به مرد می‌گویند بلندتر حرف بزن محکم‌تر راه برو خشن‌تر باش احساساتت را کمتر نشان بده نباید زیاد لطیف باشی نباید بگذاری کسی فکر کند به کمک احتیاج داری مرد باش. و من فقط از خودم می‌پرسم: چرا؟ چرا باید برای هر رفتار انسانی یک برچسب جنسیتی پیدا کنیم؟ چرا اگر زنی آرام و روان صحبت می‌کند باید آن را انرژی زنانه بدانیم و اگر زنی با صدای بلند می‌خندد انگار از چارچوب خارج شده است؟ چرا اگر مردی احساساتی است مهربان است یا حتی گاهی دوست دارد کسی از او مراقبت کند باید احساس کنیم چیزی از مردانگی او کم شده؟ ما انسانیم نه شخصیت‌های از پیش نوشته‌شده‌ی یک فیلم. زن بودن یک شخصیت ثابت نیست. مرد بودن هم همین‌طور. من می‌توانم زن باشم و بلند بخندم. می‌توانم زن باشم و محکم حرف بزنم. می‌توانم لباس رسمی بپوشم یا کاملا اسپرت بپوشم. می‌توانم یک وسیله‌ی سنگین را خودم جابه‌جا کنم. می‌توانم در را برای یک مرد باز کنم. می‌توانم از کسی کمک بخواهم. می‌توانم کمک نخواهم. هیچ‌کدام از این‌ها چیزی از زن بودن من کم یا زیاد نمی‌کند. همان‌طور که یک مرد می‌تواند خسته باشد گریه کند کمک بخواهد آرام حرف بزند آشپزی کند از کسی مراقبت کند یا حتی اجازه بدهد دیگری کاری را برایش انجام دهد بدون اینکه مجبور باشد برای اثبات مردانگی‌اش به خودش سخت بگیرد. مشکل من با کمک کردن زن و مرد به یکدیگر نیست. اتفاقا به نظرم یکی از زیباترین بخش‌های یک رابطه همین همیاری‌ست. اینکه گاهی من کاری را برای تو انجام بدهم و گاهی تو کاری را برای من. گاهی من قوی‌تر باشم و تو به من تکیه کنی و گاهی تو قوی‌تر باشی و من به تو تکیه کنم. مشکل از جایی شروع می‌شود که همکاری تبدیل به وظیفه‌ی جنسیتی می‌شود. وقتی به زن گفته می‌شود این کار را نکن چون ممکن است مرد احساس کند به او نیازی نداری. و به مرد گفته می‌شود این کار را نکن چون ممکن است زن فکر کند مرد نیستی. از چه زمانی قرار شد یک زن برای حفظ غرور مرد، خودش را کوچک‌تر نشان بدهد؟ و از چه زمانی قرار شد یک مرد برای اثبات ارزش خودش همیشه وانمود کند که هیچ نیازی به دیگری ندارد؟ همیشه معتقدم رابطه‌ی سالم جایی‌ست که آدم مجبور نباشد برای دوست داشته شدن نقش بازی کند. اگر مردی از اینکه شریک زندگی‌اش می‌تواند یک کار را خودش انجام دهد احساس تهدید می‌کند مسئله احتمالا آن کنسروی که باز کرده یا آن وسیله‌ی سنگین نیست. مردی که احساس کند برای اثبات مردانگی‌اش باید حتما در را محکم‌تر باز کند بلندتر حرف بزند خشن‌تر رفتار کند یا هرگز کمک نخواهد شاید مشکلش خیلی عمیق‌تر باشد چون مردانگی‌ای که برای اثبات خودش به نمایش دائمی قدرت احتیاج دارد خیلی شکننده‌تر از چیزی‌ست که ادعا می‌کند. و البته همین را می‌توان درباره‌ی زنانی هم گفت که مدام به زنان دیگر یاد می‌دهند چگونه زنانه‌تر باشند. اگر زن بودن من به نوع لباس پوشیدنم حجم صدایم مدل خندیدنم نحوه‌ی نشستن یا میزان ناتوان نشان دادن خودم وابسته باشد پس خود من کجای این تعریف قرار می‌گیرم؟ ما قرار نیست یک سری دستورالعمل داشته باشیم که اگر همه را درست اجرا کردیم تبدیل به زن ایده‌آل یا مرد ایده‌آل شویم. حتی شخصیت‌های کتاب و فیلم هم این‌قدر بی‌نقص نیستند؛ چه برسد به انسان واقعی. انسان تناقض دارد. گاهی قوی است و گاهی ضعیف. گاهی منطقی است و گاهی احساسی. گاهی دوست دارد مراقبت کند و گاهی خودش نیاز دارد مراقبت شود. گاهی آرام است و گاهی پر سر و صدا. گاهی مستقل است و گاهی به دیگری تکیه می‌کند. و هیچ‌کدام از این‌ها جنسیت ندارند. چیزی که ما اسمش را انرژی زنانه و انرژی مردانه گذاشته‌ایم در بسیاری از موارد فقط مجموعه‌ای از ویژگی‌های انسانی باشد که قرن‌ها تلاش کرده‌ایم آنها را بین دو جنس تقسیم کنیم. لطافت را به زن دادیم. قدرت را به مرد. مراقبت را به زن. تصمیم‌گیری را به مرد. احساسات را به زن. منطق را به مرد. و حالا بعد از سال‌ها همان تقسیم‌بندی را با بسته‌بندی جدیدی به نسل جدید می‌فروشیم و اسمش را می‌گذاریم انرژی. واقعا وقتش رسیده که کمی از این برچسب‌ها فاصله بگیریم.

photo content

هر ساز تاریخی از لمس‌ها و سکوت‌ها را در خود نگه می‌دارد. کلاویه‌ای که فشار بیشتری میخواهد تا صدا دهد پدالی که زودتر می‌شکند صدایی که به کمترین بی‌دقتی واکنش نشان می‌دهد. همه نشانه‌هایی‌اند از شخصیتی پنهان. برای همین نواختن یک قطعه صرفا اجرای نت‌ها نیستنوعی گفت‌وگوست. گفت‌وگویی میان دست نوازنده و رو ساز. و این گفت‌وگو، با فرمول‌های از پیش‌ساخته پیش نمی‌رود. باید ایستاد، گوش داد، و آهسته فهمید که این ساز، چگونه می‌خواهد نواخته شود. انسان نیز همینگونه است. هیچ انسانی با دیگری قابل جایگزینی نیست حتی اگر ظاهرا شبیه باشند. هر کس منطق درونی خودش را دارد شیوه‌ای خاص برای رنج کشیدن دوست داشتن، دفاع کردن و معنا ساختن. آنچه برای یکی نشانه‌ی صمیمیت است برای دیگری تجاوز به مرزهاست. آنچه یکی را می‌گشاید، ممکن است دیگری را فرو ببندد. بنابراین، رابطه با انسان‌ها نیز نوعی اجراست؛ اجرایی که اگر بر پایه‌ی نسخه‌های کلی بنا شود، به صدایی بی‌روح ختم می‌شود. فهم، پیش‌شرط رابطه است. نه فهم به معنای دانستن اطلاعات بلکه فهم به معنای مکث کردن تعلیق قضاوت و پذیرفتن این حقیقت که دیگری، الزاما مطابق انتظار ما عمل نخواهد کرد. وقتی انسان را نه آن‌گونه که باید باشد بلکه آن‌گونه که هست ببینی امکان تازه‌ای گشوده می‌شود امکان دیدن بهترین نسخه‌ی او. شاید اخلاق بیش از آنکه مجموعه‌ای از قوانین باشد نوعی حساسیت باشد. حساسیت به تفاوت‌ها. و بنظرم درک همان لحظه‌ای‌ست که می‌فهمیم نه سازها برای دست‌های ما ساخته شده‌اند و نه انسان‌ها برای تصورات ما. ما فقط می‌توانیم یاد بگیریم چگونه با دقت،احترام و فروتنی بنوازیم.

Repost from whimsical

افلاطون شاگرد سقراط و استاد ارسطو بود. او باور داشت که جهان مادی تنها سایه‌ای از حقیقت است و واقعیت در جهانی فراتر یعنی عالم مُثُل قرار دارد؛ جهانی که در آن مفاهیمی مانند عدالت و زیبایی به کامل‌ترین شکل خود وجود دارند. یکی از مشهورترین نظریه‌های او نظریه مُثُل است. یعنی هر آنچه در جهان می‌بینیم نسخه‌ای ناقص از یک حقیقت کامل است. افلاطون در تمثیل غار میگوید که بیشتر انسان‌ها حقیقت را نمی‌شناسند و تنها سایه‌هایی از واقعیت را می‌بینند. از نظر او فیلسوف کسی است که از غار جهل بیرون می‌آید حقیقت را می‌بیند و سپس برای آگاه کردن دیگران بازمی‌گردد. افسانه غار در مکالمه جمهوری افلاطون امده است در این مکالمه تصویری از دولت ارمانی نیز عرضه میکند او میگوید بدن انسان سه قسمت دارد سر،سینه،شکم برای هر یک از این سه قسمت قوه ای در روح وجود دارد عقل متعلق به سر است اراده متعلق به سینه و اشتها متعلق به شکم است و هرگاه این سه قسمت بدن باهم عمل کنند نتیجه انسانی هماهنگ یا صاحب فضلیت است حکومت سیاسی افلاطون متضمن عقل‌گرایی است پیدایش دولت خوب منوط به فرمانروایی عقل است. یعنی همانطور که سر به بدن فرمان میدهد حکیمان نیز باید فرمانده جامعه باشند. جسم. روح. فضلیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌. دولت سر. عقل. دانایی. حکمرانان سینه. اراده. شهامت. پاسداران. شکم. اشتها. اعتدال. زحمتکشان. اندیشه‌های افلاطون پایه‌گذار بسیاری از مباحث فلسفه، اخلاق و معرفت‌شناسی شدند و تا امروز همچنان الهام‌بخش فیلسوفان و اندیشمندان سراسر جهان هستند.

فلسفه یعنی تلاش برای پیدا کردن پاسخ پرسش‌های زندگی؛ مثل اینکه چرا وجود داریم؟ یا چطور باید زندگی کنیم؟ فیلسوف‌ها به جای پذیرفتن پاسخ‌های آماده سؤال می‌پرسند استدلال می‌کنند و دنیا را بررسی می‌کنند. نظریه مُثل افلاطون: آنچه در دنیا می‌بینیم تنها سایه‌ای از حقیقت کامل است. واقعیت اصلی در جهانی فراتر از جهان مادی قرار دارد. اصل شک دکارت: برای رسیدن به حقیقت باید به هر چیزی شک کرد. تنها چیزی که نمی‌توان در آن تردید کرد این است که من می‌اندیشم پس هستم. اخلاق وظیفه‌گرای کانت: ارزش یک عمل به نتیجه آن نیست بلکه به نیت و انجام وظیفه اخلاقی بستگی دارد. فایده‌گرایی: بهترین تصمیم تصمیمی است که بیشترین خوشبختی و کمترین رنج را برای بیشترین تعداد افراد ایجاد کند. اگزیستانسیالیسم: انسان ابتدا وجود پیدا می‌کند و سپس با انتخاب‌ها و مسئولیت‌هایش به زندگی خود معنا می‌دهد. نیهیلیسم: یعنی جهان ذاتا معنا یا ارزش از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد و انسان باید با این واقعیت روبه‌رو شود. رواقی‌گری: آرامش زمانی به دست می‌آید که روی چیزهایی تمرکز کنیم که در کنترل ما هستند و آنچه را خارج از اختیار ماست بپذیریم.

نظریه مُثُل افلاطون افلاطون معتقد بود جهان مادی فقط سایه‌ای ناقص از حقیقتی کامل‌تر به نام «مُثُل» است؛ چیزهایی مثل زیبایی و عدالت در جهانی غیرمادی وجود دارند. نیهیلیسم (پوچ‌گرایی) این دیدگاه می‌گوید جهان ذاتاً معنای از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد و انسان باید خودش معنا و ارزش زندگی را بسازد. اگزیستانسیالیسم (فلسفه وجودگرایی) بر آزادی، انتخاب و مسئولیت انسان تأکید دارد؛ انسان ابتدا وجود دارد و سپس با انتخاب‌هایش هویت و معنای خود را شکل می‌دهد. غار افلاطون افلاطون در این تمثیل می‌گوید بسیاری از انسان‌ها واقعیت را مانند سایه‌هایی روی دیوار می‌بینند و فلسفه راهی برای شناخت حقیقت است. اراده معطوف به قدرت نیچه نیچه باور داشت نیروی اصلی زندگی انسان، تلاش برای رشد، آفرینش و غلبه بر محدودیت‌هاست. اخلاق وظیفه‌گرای کانت کانت می‌گفت ارزش اخلاقی یک عمل به نیت و وظیفه‌شناسی آن بستگی دارد، نه فقط به نتیجه‌ای که ایجاد می‌کند. فایده‌گرایی بنتام و میل این نظریه می‌گوید بهترین عمل، عملی است که بیشترین شادی و کمترین رنج را برای بیشترین افراد ایجاد کند. دکارت و شک روشمند دکارت پیشنهاد کرد برای رسیدن به حقیقت باید همه چیز را زیر سؤال برد تا به چیزی کاملاً یقینی رسید: «می‌اندیشم، پس هستم.» تجربه‌گرایی لاک و هیوم تجربه‌گرایان معتقد بودند ذهن انسان از ابتدا خالی است و دانش از تجربه و حواس ما شکل می‌گیرد. ماشین تجربه نوزیک نوزیک پرسید اگر دستگاهی می‌توانست هر تجربه لذت‌بخشی را شبیه‌سازی کند، آیا انسان باید تمام عمرش را در آن بگذراند؟ ابزوردیسم کامو کامو معتقد بود انسان در جست‌وجوی معناست، اما جهان همیشه پاسخ روشنی نمی‌دهد؛ با این حال باید زندگی را پذیرفت و ادامه داد. قرارداد اجتماعی روسو روسو باور داشت حکومت مشروع از توافق میان افراد جامعه شکل می‌گیرد، نه از قدرت مطلق یک فرد.

بنظرم خیلی وقت‌ها ما خود واقعی‌مان نیستیم ما نسخه‌ای هستیم که دیگران راحت‌تر می‌توانند تحملش کنند. از همان سال‌های اول زندگی یاد می‌گیریم که برای پذیرفته شدن باید کمی از خودمان کم کنیم. در مدرسه یاد می‌گیریم بلند بلند حرف نزنیم زیادی متفاوت نباشیم علایق عجیب‌مان را پنهان کنیم تا کتاب‌هایی که می‌خوانیم را مسخره نکنند موسیقی‌ای که دوست داریم را نگوییم چون همیشه یک نفر پیدا می‌شود که بگوید این دیگه چیه؟ کم‌کم یاد می‌گیریم خودمان را سانسور کنیم. قبل از حرف زدن جمله‌مان را چند بار در ذهنمان مرور می‌کنیم نه برای اینکه درست باشد برای اینکه مبادا باعث شود کسی ما را کمتر دوست داشته باشد. لباسی را انتخاب می‌کنیم که بیشتر شبیه انتظار دیگران باشد تا چیزی که واقعا دوست داریم. حتی طرز خندیدنمان را تغییر می‌دهیم، چون یک روز کسی گفت زیادی بلند می‌خندی. حتی سکوت کردنمان را هم تغییر می‌دهیم چون یک نفر گفت زیادی ساکتی. و عجیب اینجاست که گاهی خانواده تبدیل می‌شود به اولین جایی که یاد می‌گیریم خودمان را پنهان کنیم. نه از روی بدخواهی گاهی از روی ترس‌ها باورها و چارچوب‌هایی که نسل به نسل منتقل شده‌اند. اما نتیجه یکسان است کودکی که به جای کشف کردن خودش، یاد می‌گیرد چطور شبیه چیزی شود که از او انتظار دارند. جامعه هم این بازی را ادامه می‌دهد. به ما می‌گوید چه چیزی زیباست چه چیزی موفقیت است چه حرفی را باید بزنیم چه فکری را باید داشته باشیم. و اگر کمی خارج از این قالب حرکت کنیم سریع برچسب می‌خوریم. عجیبی،زیادی متفاوتی،خیلی حساسی، خیلی خودت را می‌گیری. پس آرام‌آرام شروع می‌کنیم به ساختن یک نقاب. نقابی که اول برای محافظت از خودمان می‌زنیم اما بعد از مدتی آن‌قدر به صورتمان می‌چسبد که فراموش می‌کنیم پشت آن چه کسی بوده‌ایم. تلخ‌ترین بخش ماجرا این است که آدم گاهی آن‌قدر برای پذیرفته شدن تلاش می‌کند که در نهایت توسط کسانی پذیرفته می‌شود که اصلا خودش را نمی‌شناسند. آن‌ها عاشق نسخه‌ای از ما هستند که ساخته‌ایم؛ نه انسانی که واقعا هستیم. ما سال‌ها وقت می‌گذاریم تا دوست‌داشتنی به نظر برسیم، اما کمتر کسی به ما یاد می‌دهد که شجاعت دوست‌داشتنی نبودن را داشته باشیم. شاید بزرگ شدن یعنی همین نه اینکه یاد بگیریم چطور بیشتر شبیه دیگران شویم‌ بلکه یاد بگیریم چطور دوباره خودمان را پیدا کنیم. همان آدمی که قبل از ترس از قضاوت دیگران بودیم قبل از اینکه بفهمیم برای پذیرفته شدن باید تکه‌هایی از خودمان را قربانی کنیم. چون در نهایت دردناک‌ترین نوع تنهایی این نیست که کسی تو را نپذیرد دردناک‌ترین نوع تنهایی این است که همه تو را بپذیرند، اما هیچ‌کس واقعا تو را نشناسد.

ایدئولوژی چیست؟ ایدئولوژی مجموعه‌ای از ارزش‌ها و ایده‌هاست. هر ایدئولوژی پاسخی برای پرسش‌هایی مثل جامعه چگونه باید اداره شود؟ یا آزادی و عدالت چه معنایی دارند؟ ارائه می‌دهد. لیبرالیسم: بر آزادی فردی، حقوق بشر،برابری در برابر قانون و اقتصاد آزاد تاکید دارد. معتقد است دولت باید تا حد امکان در زندگی افراد دخالت کمتری داشته باشد. سوسیالیسم: بر عدالت اجتماعی و کاهش نابرابری اقتصادی تمرکز می‌کند. همه اقشار جامعه باید به خدماتی مثل تحصیل،مسکن و درمان دسترسی داشته باشند. کمونیسم: به دنبال جامعه‌ای بدون طبقات اجتماعی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. معتقد است منابع باید به شکل اشتراکی اداره شوند. محافظه‌کاری: بر حفظ سنت‌ها نهادهای اجتماعی و تغییرات تدریجی تاکید دارد. معتقد است تغییرات ناگهانی می‌توانند به جامعه آسیب بزنند. ناسیونالیسم: فرهنگ و منافع ملت را در اولویت قرار می‌دهد. می‌تواند از تقویت همبستگی ملی تا شکل‌های افراطی طیف گسترده‌ای داشته باشد. فاشیسم: یک ایدئولوژی اقتدارگرا و افراطی است که قدرت را در دست یک رهبر یا حکومت متمرکز می‌کند مخالف دموکراسی است و اغلب ملی‌گرایی افراطی و سرکوب مخالفان را ترویج می‌کند. نازیسم: شاخه‌ای از فاشیسم بود که در المان توسط هیتلر اجرا شد. اقتدارگرا بود و بر برتری نژادی و یهودستیزی استوار بود. آنارشیسم: با دولت متمرکز مخالف است. طرفداران آن معتقدند انسان‌ها می‌توانند از طریق همکاری داوطلبانه و خودگردانی جامعه را اداره کنند. فمینیسم: جنبشی اجتماعی است که برای برابری فرصت‌ها و حقوق و جایگاه زنان و مردان در جامعه تلاش می‌کند. اکولوژیسم: محیط‌زیست را در مرکز سیاست قرار می‌دهد و بر کاهش آلودگی و حفاظت از منابع طبیعی تاکید دارد. دینی‌گرایی: معتقد است قوانین حکومت باید بر اساس آموزه‌های دینی شکل بگیرد و دین نقش اصلی را در سیاست و قانون‌گذاری داشته باشد بر خلاف سکولاریسم. سکولاریسم: به معنی جدایی سیاست از مذهب است یعنی جامعه بر اساس قانون مدنی اداره شود نه بر پایه اموزه های دینی یک دین خاص هدف سکولاریسم این است که دولت نسبت به ادیان مختلف بی طرف باشد و ازادی عقیده حفظ شود.

Les passants.mp34.06 MB

Is it better to speak or to die?

چرا حقیقت همیشه این‌قدر گران تمام می‌شود؟ چرا هر بار که ما تصمیم می‌گیریم با حقیقت روبه‌رو شویم ناچاریم چیزی را از دست بدهیم؟ گاهی یک رابطه گاهی آرامش گاهی جایگاه اجتماعی و گاهی حتی جانش. شاید چون دروغ انعطاف‌پذیر است؛ خودش را با خواسته‌های ما هماهنگ می‌کند ترس‌ها را آرام می‌کند و به ما فرصت می‌دهد که برای مدتی کوتاه در جهانی زندگی کنیم که بیشتر دوستش داریم تا آنچه واقعا وجود دارد. اما حقیقت چنین نیست. حقیقت هیچ‌گاه خودش را تغییر نمی‌دهد تا برای ما قابل تحمل‌تر شود. ما باید خودمان را با آن سازگار کنیم و همین دشوارترین بخش ماجراست. به شخصه من بیش از آنکه از حقیقت بترسم از پیامدهای آن می‌ترسم. حقیقت می‌تواند تصویری را که سال‌ها از خودمان ساخته‌ایم فرو بریزد. می‌تواند باورهایی را که با آن‌ها زندگی کرده‌ایم زیر سوال ببرد. می‌تواند نشان دهد کسی که دوستش داشته‌ایم آن‌گونه که تصور می‌کردیم نبوده یا شاید خودمان آن انسانی نبوده‌ایم که همیشه خیال می‌کردیم هستیم. بسیاری ترجیح می‌دهند در آسایش توهم بمانند تا در رنج آگاهی قدم بگذارند. به همین دلیل حقیقت اغلب انسان را از جمع جدا می‌کند. نه به این دلیل که حقیقت اشتباه است بلکه چون شنیدن آن برای بسیاری سنگین‌تر از انکار کردنش است. تاریخ نیز بارها این را ثابت کرده است بسیاری از کسانی که حقیقتی را بیان کردند ابتدا طرد شدند یا بهای سنگینی پرداختند. ولی حقیقت ممکن است سال‌ها زیر خاکستر بماند اما خاموش نمی‌شود. دیر یا زود راهی برای دیده شدن پیدا می‌کند. از طرفی حقیقت فقط درباره جهان بیرون نیست گاهی سخت‌ترین حقیقت همان چیزی است که باید درباره خودمان بپذیریم. اینکه بپذیریم اشتباه کرده‌ایم کسی را رنجانده‌ایم یا سال‌ها در مسیری قدم زده‌ایم که از ابتدا اشتباه بوده است. اعتراف به این موضوعات شجاعتی می‌خواهد که هر کسی آن را ندارد. شاید به همین دلیل است که بسیاری ترجیح می‌دهند خود را فریب دهند زیرا گاهی بزرگ‌ترین دروغ‌هایی که می‌شنویم همان‌هایی هستند که برای آرام کردن خودمان می‌گوییم. اما با وجود تمام این هزینه‌ها حقیقت هنوز ارزشمندترین چیزی است که انسان می‌تواند داشته باشد. زیرا دروغ هرچقدر هم زیبا باشد موقتی است. حقیقت شاید درد بیاورد اما دردش شبیه درمان است زخمی را باز می‌کند تا بتواند آن را التیام دهد. دروغ اما شبیه مسکنی است که بیماری را پنهان می‌کند نه اینکه از بین ببرد. اگر از من بپرسند چرا حقیقت بهای سنگینی دارد میگویم چون حقیقت فقط دانستن یک واقعیت نیست؛ حقیقت شجاعت زندگی کردن با آن واقعیت است. و میان کسی که حقیقت را می‌داند و کسی که حاضر است هزینه‌ی آن را بپردازد فاصله‌ای به وسعت تمام ترس‌های انسان وجود دارد.