ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

Rêverie

Rêverie

الذهاب إلى القناة على Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 344
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-677 أيام
+49630 أيام
أرشيف المشاركات
Mahtab Viguen.m4a3.98 MB

How am I supposed to accept that we’re not going to be at the same school this year?
How am I supposed to accept that we’re not going to be at the same school this year?

+1
heydoo_hedayati_tirishko.mp37.72 MB

یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هایی که دارم ترس از زندگی نکردن است. از این که روزی به عقب نگاه کنم و ببینم بیشتر عمرم را صرف آماده شدن برای فردایی کرده‌ام که هرگز نرسید. می‌ترسم آن‌قدر نگران از دست دادن لحظه‌ها باشم که خود الانم را زندگی نکنم. البته که هیچ‌کس نمی‌داند هر فصل از زندگی‌اش دقیقا چقدر دوام می‌آورد. هیچ تضمینی وجود ندارد که خنده‌ای که امروز از ته دل می‌کنم آخرین خنده‌ی بی‌دغدغه‌ام نباشد؛ همان‌طور که هیچ اندوهی هم برای همیشه نمی‌ماند. شاید تمام رنج ما از همین ندانستن آغاز شده از این که نمی‌دانیم کدام آغوش، آخرین آغوش است، کدام غروب، آخرین غروب، و کدام بعدا می‌بینمت هرگز به دیداری دوباره ختم نخواهد شد. اما از طرفی همان ترسی که باعث شده ارزش لحظه‌ها را بفهمم خودش تبدیل به بزرگ‌ترین مانع برای زندگی کردن شده است. آن‌قدر از تمام شدن خوشی‌ها می‌ترسم که وسط خندیدن ناگهان غمگین می‌شوم. و همین موضوع پیش از آن که زمان چیزی را از من بگیرد، لذت داشتنش را می‌دزدد. انگار تمام عمرم را میان گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد و آینده‌ای که هنوز نیامده، سرگردان مانده‌ام. گذشته را با حسرت مرور می‌کنم و آینده را با اضطراب حدس می‌زنم و حال درست همان جایی که زندگی ام دارد میگذرد آرام و بی‌صدا از میان انگشتانم عبور می‌کند. بی‌شک که ما موجوداتی عجیب هستیم. ما برای حفظ لحظه‌ها، آن‌ها را خراب می‌کنیم. برای فرار از غم از دست دادن از همان ابتدا اجازه نمی‌دهیم شادی کامل شکل بگیرد. انگار می‌خواهیم با پیش‌بینی درد خودمان را نجات دهیم در حالی که فقط رنج را طولانی‌تر می‌کنیم. در این روز‌ها بیشتر از هر ارزوی دیگری آرزو می‌کنم می‌توانستم مثل درخت‌ها زندگی کنم؛ بی‌آنکه از آخرین بهارشان خبر داشته باشند هر سال دوباره شکوفه بدهند. اما انسان حافظه دارد، خیال دارد و آینده را تصور می‌کند؛ و همین سه موهبت گاهی به زندان تبدیل می‌شوند. بنظرم باید با وجود دانستنِ این که همه‌چیز موقتی است، باز هم عاشق شویم، بخندیم، سفر برویم، موسیقی گوش بدهیم، کتاب بخوانیم، آدم‌ها را محکم در آغوش بگیریم و برای رویاهایمان بجنگیم. شاید زندگی، هنر دل بستن به چیزهایی باشد که می‌دانیم روزی از دستشان خواهیم داد. البته که من هنوز از تمام شدن می‌ترسم. هنوز گاهی وسط یک خوشحالی، عزادار پایانش می‌شوم. اما در این اوضاع جنگ یاد گرفته‌ام اتفاقات به ماندگار بودن و مدت زمانش نیست؛ به واقعی بودنش است. بعضی از زیباترین چیزهای دنیا فقط چند ثانیه دوام دارند؛ غروب، بوی باران شکوفه‌های بهار، یک قطعه موسیقی، یا لبخندی که ناگهان روی صورت کسی می‌نشیند که دوستش داریم. فهمیدم کوتاه بودن از ارزششان کم نمی‌کند؛ شاید حتی دلیل زیبایی‌شان همین باشد. شاید بالاخره بفهمم که زندگی مسابقه‌ نیست فرصتی است برای لمس کردنشان، قبل از آن که آرام و بی‌صدا از کنارمان عبور کنند.

+1
2_463301150171707075.mp35.88 MB

photo content

Be patient my love. Maybe one day instead of standing beneath a rain of bullets and bombs we'll be dancing together under the moonlight in the city we've always dreamed of.

به نام دختران سرزمین آفتاب.mp31.91 MB

دیگر نمی‌دانم باید به چه چیزی ایمان داشته باشم؛به خدا؟ به عدالت؟ به کائنات؟ به انسانیت؟ هرچه بیشتر تماشا می‌کنم کمتر نوری می‌بینم. انگار دنیا آرام‌ دارد همه‌ی باورهایی را که سال‌ها با آن‌ها زندگی کرده بودم را از من می‌گیرد. هر روز خبر تازه‌ای از مرگ از جنگ از کودکی که زیر آوار مانده، از مادری که میان بوی باروت و آتش و گلوله نام فرزندش را فریاد می‌زند. صدای انفجار برای بعضی‌ها فقط یک خبر است؛ اما برای عده‌ای، آخرین صدایی است که در زندگی می‌شنوند. برای من وحشتناکتر از جنگ، سکوت آدم‌هاست. اینکه دنیا آن‌قدر به درد عادت کرده که مرگ انسان‌ها دیگر تیتر اول هم نیست. چند دقیقه غم چند لحظه احساس همدردی و بعد دوباره همه به زندگی خودشان برمی‌گردند؛ انگار نه انگار که جایی سقفی روی سر کسی فرو ریخته کودکی پدرش را از دست داده یا انسانی برای زنده ماندن دارد تقلا میکند. بیشتر از قبل دارم از خودم می‌پرسم انسانیت دقیقا کجای این دنیا جا مانده است؟ مگر درد یک انسان نباید درد همه باشد؟ پس چرا هر روز بیشتر یاد می‌گیریم که فقط به خودمان فکر کنیم ؟ چرا رنج دیگران تا وقتی به خانه‌ی خودمان نرسیده این‌قدر دور و بی‌اهمیت به نظر می‌آید؟ شاید خدا هنوز همان خدا باشد شاید عدالت هنوز جایی نفس بکشد شاید این جهان هنوز قانونی داشته باشد که من از فهمیدنش عاجزم؛ اما اعتراف می‌کنم که این روزها باور کردن به عقایدی که حتی ماه پیش داشته‌ام سخت‌ترین کاری است که از من برمی‌آید. خسته‌ام از اینکه هر صبح با خبری تلخ بیدار شوم و هر شب با این سوال بخوابم که چرا این همه ظلم این همه بی‌رحمی این‌قدر عادی شده است. خسته‌ام از اینکه ارزش جان انسان‌ها هر روز کمتر از دیروز به نظر می‌رسد. دردناک‌ترین بخش ماجرا این نیست که دنیا پر از ظلم است دردناک‌ترین بخشش این است که ما یاد گرفته‌‌ایم کنار ظلم زندگی کنیم. و من هنوز با تمام این تردیدها میان ویرانه‌های ایمانم ایستاده‌ام و فقط یک سال از خودم میپرسم اگر انسان، برای انسان دل نسوزاند، پس دقیقا به چه چیزی می‌توانم امیدوار باشم؟

+2
Zolf (Live).mp36.17 MB

اگر بخواهم صادق باشم در این وطن هیچ‌کس را با وفاتر از غم نمی‌شناسم. غم این‌جا مثل یک هم‌خانه‌ی قدیمی است که نه دعوتش کرده‌ای و نه راهش داده‌ای اما هر روز صبح بدون اجازه روی تختت می‌نشیند و تا شب‌ دست از سرت برنمی‌دارد. غم این‌جا فقط یک احساس نیست؛ غم تبدیل شده است به یک سبک زندگی به یک عادت به یک زبان مشترک که همه از آن استفاده می‌کنند حتی اگر به زبان دیگری حرف بزنند. اینجا آدم‌ها یاد گرفته‌اند که لبخند بزنند اما درونشان چیزی شبیه به یک تکه‌ی شکسته‌ی چینی است که هر لحظه ممکن است خرد شود. اینجا مردم یاد گرفته‌اند که از درد حرف نزنند چون حرف زدن یعنی ضعف. و اگر ضعف نشان بدهی همان لحظه تمام آدم‌ها از دور و نزدیک به تو نگاه می‌کنند انگار که تو را محکوم می‌کنند به اینکه تحمل نداری. انگار غم یک جرم است و آدمی که آن را نشان می‌دهد باید به خاطرش تنبیه شود. غم در این وطن بی‌صداست در نگاه‌هاست در چشمانی که از شدت خستگی بی‌رمق شده‌اند در لب‌هایی که همیشه نیمه‌بسته‌اند در دستانی که همیشه خالی‌اند. غم این‌جا در خیابان‌هاست در سکوت خانه‌ها در صدای ماشین‌ها که انگار دارند از درد مردم فرار می‌کنند. و بدتر از همه این است که این غم وفادارترین چیز این وطن است. وفادارتر از دوست وفادارتر از خانواده وفادارتر از عشق. چون غم حتی وقتی تو را ترک می‌کند باز هم یک رد از خود به جا می‌گذارد؛ یک لکه‌ی تیره در خاطره یک جای خالی در دل، یک سوزش بی‌نام و نشان. اینجا آدم‌ها یاد گرفته‌اند که با غم زندگی کنند. نه اینکه آن را درمان کنند نه اینکه از آن فرار کنند بلکه فقط یاد گرفته‌اند که چطور با آن کنار بیایند. مثل کسی که هر روز به یک زخم تازه نگاه می‌کند و می‌گوید: این هم مثل زخم‌های قبلی است. انگار زخم‌ها هم در این وطن عادی شده‌اند. شاید از بیرون همه چیز آرام به نظر برسد. شهر روشن است مردم در خیابان‌ها راه می‌روند زندگی جریان دارد. اما در همین جریان یک چیزی همیشه پنهان است یک سنگینی دائمی یک خستگی یک حس بی‌امیدی که انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. مثل غباری که روی همه چیز نشسته و هیچ وقت کنار نمی‌رود. اینجا وقتی کسی می‌گوید خوشحالم بیشتر شبیه یک جمله‌ی محافظه‌کارانه است تا حقیقت. چون خوشحالی در اینجا مثل یک چیز لوکس است مثل یک لباس گران‌قیمت که فقط عده‌ای محدود می‌توانند بپوشند. و بقیه همان‌طور که با غم زندگی می‌کنند با حسرت هم زندگی می‌کنند. و من می‌خواهم بگویم که این غم فقط غم یک فرد نیست. غم یک نسل است. غم یک سرزمین است. غم یک تاریخ است که هر روز دوباره تکرار می‌شود. غم مثل یک میراث سنگین از پدر به پسر منتقل می‌شود از مادر به دختر از خانه به خانه و هیچ‌کس نمی‌داند این میراث کی تمام می‌شود. شاید تنها چیزی که همیشه همراه ماست همین غم باشد. و اگر روزی تاریخ از ما بپرسد چگونه دوام آوردید. ما جوابی جز سکوت نخواهیم داشت چون بعضی رنج‌ها را نمی‌شود تعریف کرد فقط می‌شود تمام عمر با آن‌ها زندگی کرد.

Cameron Whitcomb - The Hard Way.mp36.72 MB

kingrider – Zedbazi - Kooche.mp3.mp34.30 MB

امید همان چیزی است که انسان را وادار می‌کند صبح از خواب بیدار شود دوباره تلاش کند دوباره عاشق شود دوباره بعد از هر شکست تکه‌های شکسته خودش را جمع کند و ادامه دهد. اگر امید نبود شاید جهان از اینی هم که بود غیرقابل تحمل‌تر میشد؛ چون اکثر ما بدون تصور فردایی بهتر توان تحمل امروز را نداریم. اما از طرفی آن‌قدر ما را به آینده گره می‌زند که زندگی کردن در زمان حال را فراموش میکنیم. امید خیلی وقت ها شبیه سرابی است که هرچه بیشتر به سمتش می‌دویم، دورتر می‌شود. انسان را قانع می‌کند که هر در بسته‌ای بالاخره باز خواهد شد حتی وقتی کلیدی برای باز کردن ان وجود نداشته باشد. باعث می‌شود حقیقت را آن‌گونه که دوست داریم باشد ببینیم نه ان چیزی که واقعا هست. البته امید همان چیزی‌ست که بعضی شب‌ها نمی‌گذارد از خودمان دست بکشیم. همان چیزی است که بعد از هزار بار شکست هنوز در گوش آدم زمزمه می‌کند: یک بار دیگر امتحان کن. شاید مسئله خود امید نباشد؛ بلکه فاصله‌ای باشد که میان امید و واقعیت ایجاد می‌کنیم. امید باعث میشود که چشم‌هایمان را روی واقعیت ببندیم و انسان را اسیر توهم می‌کند. اما امید باید طوری باشد که واقعیت را ببینیم و با وجود تمام تلخی‌هایش باز هم قدم برمی‌داریم. مهمترین چیز این است که یاد بگیریم امیدوار باشیم بی‌آنکه در خیال غرق شویم ادامه دهیم نه چون مطمئنیم پایان خوشی در انتظار است بلکه چون فهمیده‌ایم ارزش بعضی مسیرها به رسیدنشان نیست. امید واقعا شمشیری دولبه است. اما در نهایت این دست ماست که تعیین می‌کند با آن راهی به سوی زندگی باز کنیم یا زخمی عمیق‌تر بر جان خود بزنیم.