Rêverie
الذهاب إلى القناة على Telegram
متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 348
المشتركون
-724 ساعات
-17 أيام
+50730 أيام
أرشيف المشاركات
2 348
به نظرم آدم عاقل قبل از اینکه وارد یک رابطه بشه باید حداقل به اندازهای به بلوغ فکری و احساسی رسیده باشه که بتونه شرایط خودش رو درست بسنجه وضعیت روحی، شرایط زندگی، میزان آمادگی و توانایی پذیرش مسئولیت عاطفی یک فرد دیگه.
باید بتونه از خودش بپرسه من در شرایطی هستم که یک نفر بتونه روی من حساب باز کنه؟ آیا میتونم مسئولیت احساسات و اعتماد یک آدم دیگه رو هم بپذیرم؟
چون رابطه فقط دوست داشتن نیست. فقط این نیست که دلت برای یک نفر تنگ بشه یا از حرف زدن باهاش لذت ببری.
وقتی وارد رابطه میشی، یک نفر دیگه هم بخشی از آرامش و احساساتش رو به تو میسپاره.
موضوع دیگهای که همیشه برام سوال بوده، رابطههای لانگدیستنسه؛
مخصوصا وقتی دو نفر حتی یک بار همدیگه رو از نزدیک ندیدن و هیچوقت رودررو با هم حرف نزدن.
چطور میشه با اطمینان به چنین رابطهای گفت عشق؟
وقتی تو یک آدم رو فقط از پشت صفحه میشناسی، بخش بزرگی از شناختت در واقع از تصویری ساخته شده که ذهنت از اون آدم ساخته.
ممکنه از طرز حرف زدنش، توجهی که بهت میکنه، چیزهایی که از خودش تعریف میکنه و تصویری که از زندگی و شخصیتش نشونت میده خوشت بیاد اما این به معنی دوست داشتن خود اون آدم نیست.
آدمها حتی در دنیای واقعی هم خیلی از لایههای شخصیتشون رو تا مدتها نشون نمیدن.
ممکنه حتی سالها طول بکشه تا بفهمی یک نفر واقعا در شرایط سخت چطور رفتار میکنه، چطور عصبانی میشه، چطور با اختلاف نظر برخورد میکنه، چقدر به مرزهای تو احترام میذاره و وقتی چیزی مطابق میلش پیش نمیره چه واکنشی نشون میده.
حالا تصور کن تمام این شناخت قرار باشه از پشت یک صفحه اتفاق بیفته؛ جایی که هر دو نفر میتونن فقط بخشهایی از خودشون رو که میخوان، به هم نشون بدن.
و یه چیز دیگه که هیچوقت نمیتونم نمیفهمم چرا اینقدر عادی و حتی جذاب شده، عادی شدن بعضی از خط قرمزهاست.
چرا کنترلگری باید اسمش غیرت باشه؟ چرا محدود کردن باید نشونهی دوست داشتن تلقی بشه؟
چرا اینکه کسی بخواد روی رفتارت، رفتوآمدت، دوستات، لباس پوشیدنت کنترل داشته باشه برای بعضیها جذاب به نظر میرسه؟
زندگی که ژانر دارکرومنس نیست که بخوایم رفتارهای ناسالم رو به خاطر اینکه در داستان جذاب به نظر میرسن، وارد زندگی واقعی کنیم.
چیزی که در یک رمان هیجانانگیز به نظر میرسه، لزوما در یک رابطهی واقعی سالم نیست.
من خودم هیچوقت عاشق نبودم که بخوام با قطعیت دربارهی عشق حرف بزنم و خیلی از چیزهایی که میگم فقط برداشت شخصی خودم هست، اما اگر بخوام عشق رو از چیزی که دربارهش میخونم و میبینم تصور کنم، عشق سالم باید بیشتر از اینکه حس ترس و اضطراب بده، حس امنیت بده.
باید بتونی کنار یک نفر خودت باشی، بدون اینکه مدام بترسی از اینکه اگر فلان کار رو بکنی یا فلان حرف رو بزنی، ممکنه حسش نسبت بهت کم بشه.
باید در کنارش احساس آزادی داشته باشی، نه اینکه آزادیات رو به خاطر رابطه از دست بدی.
اون شخص باید بتونه حامی تو باشه.
به نظرم دوست داشتن واقعی قرار نیست آدم رو کوچکتر، محدودتر یا وابستهتر کنه. قرار نیست ازت آدمی بسازه که برای هر تصمیم کوچیکش نیاز به تأیید یک نفر دیگه داشته باشه.
عشق در سالمترین شکلش، این نیست که بدون تو نمیتونم زندگی کنم اینه که میتونم به تنهایی زندگی کنم، اما انتخاب میکنم تو رو در کنار خودم داشته باشم.
و کل تفاوت همینجاست؛ بین نیاز داشتن به یک نفر و انتخاب کردن یک نفر.
2 348
Guys I believe that tarot readings and things like that are basically superstition.
But some people genuinely believe in them while others just follow them for fun and entertainment.
Anyway, this is my friend’s channel, so check it and have some fun.
https://t.me/DollaAsteraHexia
2 348
نمیدانم چرا هنوز باید دربارهی چیزی به این ابتدایی حرف بزنم؛ دربارهی اینکه یک زن، بتواند در خیابان راه برود بدون اینکه مدام حواسش به اطرافش باشد، بدون اینکه مسیرش را عوض کند، بدون اینکه صدای قدمهایی پشت سرش قلبش را تندتر کند یا حضور یک غریبه، آرامش چند دقیقه قبلش را از او بگیرد.
فاجعه است که تنها راه رفتن در خیابان برای یک زن، چیزی بیشتر از یک کار معمولی و روزمره باشد.
چیزی که برای بعضیها آنقدر بدیهی است که حتی به ذهنشان هم نمیرسد ممکن است برای دیگری با ترس همراه باشد.
سالهاست از برابری حرف میزنیم. از جنبشهای زنان، از آگاهی اجتماعی، از حقوق انسانها و از اینکه هر آدمی باید بتواند در جامعه با امنیت و آزادی زندگی کند.
جامعه در خیلی از جنبهها آگاهتر شده، خیلی از چیزهایی که زمانی عادی تلقی میشدند امروز مورد سؤال قرار میگیرند؛ اما هنوز زنهایی هستند که هنگام برگشتن به خانه، کلیدشان را در دست میگیرند. هنوز بعضیها قبل از اینکه سوار ماشین یا تاکسی شوند، پلاک را برای کسی میفرستند.
هنوز خیلیها مسیرشان را فقط به این دلیل تغییر میدهند که احساس امنیت نمیکنند.
تلخترین قسمت ماجرا این است که لازم است برای توضیح دادن مفهوم حریم شخصی هم استدلال بیاوریم.
واقعا چه چیزی آنقدر پیچیده است؟
اینکه آدمها حق دارند فاصلهای میان خودشان و دیگران داشته باشند.
حق دارند نخواهند کسی به آنها خیره شود، دنبالشان راه بیفتد، بیاجازه وارد فضای شخصیشان شود یا صرفا به این دلیل که در یک خیابان مشترک قدم میزنند، احساس کند حقی نسبت به آنها دارد.
حریم شخصی چیزی نیست که فقط در روابط رسمی معنا داشته باشد.
در خانواده هم مرزی وجود دارد در دوستی هم مرزی وجود دارد حتی میان نزدیکترین آدمهای زندگیمان هم مرزهایی هست که باید محترم شمرده شوند.
احترام، قبل از اینکه یک قانون باشد باید یک فهم سادهی انسانی باشد؛ اینکه آدم مقابل من، صرفنظر از جنسیتش، بدن و ذهن و زندگی خودش را دارد.
قرار نیست چون من چیزی میخواهم، دیگری موظف باشد آن را تحمل کند.
خیابان باید فقط خیابان باشد.
جایی برای رفتن، برگشتن، قدم زدن، فکر کردن، خرید کردن، خندیدن و زندگی کردن.
نه جایی که یک نفر مجبور باشد مدام حساب کند چه ساعتی است، چقدر از خانه دور شده، چه کسی پشت سرش راه میرود و اگر اتفاقی افتاد، چطور خودش را نجات بدهد.
مسئله فقط امنیت زنان نیست مسئله این است که هنوز نتوانستهایم به سادهترین شکل ممکن یاد بگیریم:
آدمها متعلق به خودشاناند.
و هیچکس فقط به خاطر اینکه زن است نباید برای داشتن ابتداییترین شکل آزادی، رنج بکشد.
2 348
یکی از چیزهایی که این روزها بیشتر از همیشه آزارم میدهد، این است که ما داریم به هوش مصنوعی اجازه میدهیم جای هنر را بگیرد.
من نمیتوانم بگویم هوش مصنوعی ذاتا چیز بدی است.
چون ابزاری است که میتواند به آدمها کمک کند، کارهایی را آسانتر کند و حتی راههای تازهای برای فکر کردن به وجود بیاورد. مسئله برای من خود تکنولوژی نیست.
مسئله من این است که دیگر نمیخواهیم چیزی را خودمان خلق کنیم.
وقتی یک نفر نقاشی میکشد، حتی اگر بد باشد، حتی اگر تناسباتش غلط باشند، حتی اگر رنگهایش کنار هم فاجعه باشند اما انسانی است.
یک انسان در یک لحظهی مشخص از زندگیاش نشسته و چیزی را از درون خودش بیرون کشیده است.
برای من، ارزش یک نقاشی فقط در زیباییاش نیست.
گاهی حتی در بد بودنش است.
در لرزش دست نقاش.
در خطی که قرار نبوده آنجا باشد.
در رنگی که زیادی تیره شده.
در جایی که هنرمند نظرش عوض شده و روی کار قبلی را پوشانده.
در تمام اشتباهاتی که نشان میدهند پشت این اثر، یک انسان ایستاده است.
به همین دلیل است که یک نقاشی بد را به تصویری که با چند کلمه تولید شده ترجیح میدهم.
چون دروغ نمیگوید. ادعا نمیکند پشت آن، ساعتها تلاش، تردید، صبر و انتخاب وجود دارد.
همین نظر را دربارهی موسیقی هم دارم.
من موسیقی را فقط مجموعهای از صداها نمیدانم که اگر به اندازهی کافی خوشایند باشند اسمشان را آهنگ بگذارم.
موسیقی برای من بخشی از تجربهی انسانی است. اینکه یک آهنگساز ساعتها با یک ملودی کلنجار برود، یک نت را بارها عوض کند، چیزی را بنویسد، پاک کند، دوباره بنویسد و در نهایت به اثری برسد که شاید کامل نباشد، اما متعلق به خودش است.
حتی صدای اشتباه یک نوازنده برای من میتواند ارزشمند باشد.
چون آن اشتباه متعلق به یک انسان است.
بنظرم ما در هنر به کمال نیازی نداریم.
اتفاقا چیزی که هنر را زنده نگه میدارد، همین نقصهاست.
اما حالا به جایی رسیدهایم که میتوانیم در چند ثانیه تصویری بسازیم که دهها سال تجربهی یک نقاش را تقلید میکند
متنی تولید کنیم که شبیه نوشتهی یک نویسنده باشد
یا موسیقیای بسازیم که ظاهرا احساس دارد، بدون اینکه هیچ انسانی آن احساس را زیسته باشد.
و این برای من ترسناک است.
نه به خاطر اینکه ماشین دارد باهوش میشود؛ بلکه به خاطر اینکه انسان دارد حوصلهی انسان بودن را از دست میدهد.
نوشتن فقط داشتن یک متن زیبا نیست؛ ساعتها خیره ماندن به یک صفحهی خالی، ویرایش کردن و پاک نویس کردن است
نقاشی فقط داشتن یک تصویر زیبا نیست دستهایی است که بارها اشتباه میکنند.
موسیقی فقط صدایی دلنشین نیست؛ سالها تمرین، گوش دادن و دوباره از اول شروع کردن است.
من نمیگویم هر استفادهای از هوش مصنوعی در هنر اشتباه است. ابزار همیشه بخشی از آفرینش بوده است. دوربین، نرمافزارهای تدوین، سازهای الکترونیک، فتوشاپ و هزاران تکنولوژی دیگر هم شکل هنر را تغییر دادهاند. مسئله برای من مرزی است که میان کمک گرفتن و جایگزین کردن وجود دارد.
اگر هوش مصنوعی به یک هنرمند کمک کند ایدهاش را بهتر اجرا کند، برای من یک چیز است؛ اما اگر تمام چیزی که از هنرمند باقی بماند، چند کلمهای باشد که به یک ماشین میدهد، دیگر نمیدانم دقیقا چه چیزی را تحسین میکنیم.
گاهی فکر میکنم ما بیش از اندازه شیفتهی نتیجه شدهایم میخواهیم بهترین تصویر را داشته باشیم، بدون اینکه نقاشی یاد بگیریم.
بهترین متن را بخوانیم، بدون اینکه بنویسیم.
بهترین موسیقی را بشنویم، بدون اینکه سازی یاد بگیریم.
شاید یک نقاشی که از نظر فنی ضعیف است، از یک تصویر بینقص ارزشمندتر باشد؛ چون اولی چیزی دربارهی انسانی که آن را کشیده به ما میگوید.
و شاید این همان چیزی باشد که من از دست رفتنش را بیشتر از خود هنر میترسم رد انسان.
من دلم نمیخواهد روزی به موزهای بروم و نتوانم بفهمم پشت هر اثر چه کسی بوده چه چیزی را احساس میکرده، چه چیزی را از دست داده، به چه چیزی فکر میکرده و چند بار شکست خورده تا به آن نقطه برسد.
دلم نمیخواهد ادبیات تبدیل شود به مجموعهای از جملات زیبا که هیچکس واقعا زندگیشان نکرده است.
دلم نمیخواهد موسیقی فقط چیزی باشد که گوش را خوشحال میکند، بدون اینکه قلب انسانی پشت آن باشد.
و شاید از همه بیشتر، دلم نمیخواهد خودمان را آنقدر از خلق کردن دور کنیم که در نهایت فراموش کنیم چرا اصلا هنر را به وجود آوردیم.
برای من، یک اثر هنری ارزشمند است چون میتوانم در آن انسانی را ببینم
میتوانم بفهمم کسی زمانی نشسته، چیزی را احساس کرده و تصمیم گرفته آن احساس را به جهان منتقل کند.
2 348
I don’t know why but whenever you tell people you’re from BND they’re like Why aren’t you black:)
2 348
https://t.me/artnazanin_2/1699?single
میشه لطفا این پستو توی کانالت بزاری تا بتونیم باهم بچه های بیشتری رو خوشحال بکنیم❤️✨
2 348
⚪️ وقتت رو صـرف الکی چرخـیدن نکن
بهجـاش تلـگرامت رو مفیـد کن 🌟
➿➿🎀🎀➿➿
✔️ 𝖢𝗅𝗂𝖼𝗄 / 𝖠𝖽𝖽 𝖿𝗈𝗅𝖽𝖾𝗋 🎀
چنلای موردنیازت که قراره همیشه نگهشون داری 🍧
2 348
بهعنوان کسی که توی بندر بزرگ شده، تهران همیشه برای من یه شهر خیلی زنده بود.
از بچگی که میاومدم اینجا، تهران برام پر از شور و هیجان بود؛ شلوغ، روشن، پر از آدم و صدا.
انگار هر گوشهاش اتفاقی در حال افتادن بود و شهر هیچوقت از زندگی نمیایستاد.
بندر آرومتره، شاید سادهتر، ولی شبهاش یه حس عجیبی از زندگی داره.
گرما و شلوغی خودش رو داره، آدمهاش رو داره، و با همهی مشکلاتش، یه شادی خاص و بیدلیل توی هواش هست.
این بار اما تهران برای من اون شهری نبود که از بچگی توی ذهنم ساخته بودم.
این بار وقتی توی خیابونها راه میرفتم بیشتر از زندگی، غم میدیدم.
بوی دود همهجا بود هوا سنگین بود. خیابونها به شکل وحشتناکی شلوغ بودن و روی بعضی آسفالتها هنوز رد آتیش مونده بود؛
رد چیزی که اتفاق افتاده و ظاهرا تموم شده، اما هنوز از روی شهر پاک نشده.
توی مترو پیرزنی رو دیدم که حالش خوب نبود و با غم گفت دعا کنین حالم خوب شه.
توی خیابون از پیر و جوون، زن و مرد همه سیگار به دست داشتن و من فقط به این فکر میکردم که چقدر آدمها خستهان.
چقدر این شهر خستهست.
چند بار اسم کهریزک رو روی تابلوها دیدم و هر بار دستم لرزید.
بعضی اسمها دیگه فقط اسم نیستن؛ با خودشون ترس میارن.
و بعد با خودم فکر کردم مگه مقصر ماییم که به اینجا رسیدیم؟
کی زندگی کردن شد فقط اینکه ببینی امروز رو چطور رد میکنی و فردا اصلا چه شکلی قراره باشه؟
این حق ما نیست.
حق هیچکس نیست که با ترس و استرس زندگی کنه؛
اینکه ندونه فردا قراره چه چیزی منتظرش باشه، اینکه حتی امنیت معمولیترین بخشهای زندگی هم تبدیل به آرزو بشه.
از طرفی، وسط تمام این بدبختی هنوز میشد زندگی رو حس کرد.
توی دختری که با یه دستهگل توی مترو نشسته بود و خوشحال به نظر میرسید.
توی اون زوجی که توی تجریش با ذوق کنار هم راه میرفتن.
توی بچههایی که بدون اینکه چیزی از سنگینی این شهر بدونن، برای خودشون میدویدن.
زندگی هنوز بود.
فقط انگار داشت با هزار زحمت خودش رو از زیر این همه غم بیرون میکشید.
و راستش من حتی نمیتونم دربارهی نداری مردم حرف بزنم.
من مجبور نیستم پول دوا و درمان بدم. مجبور نیستم برای پرداخت اجاره دنبال کار بگردم. مجبور نیستم هر روز حساب کنم که آیا پولم تا آخر ماه میرسه یا نه.
برای همین گاهی فکر میکنم شاید حق نداشته باشم دربارهی این درد حرف بزنم؛ چون خودم زندگیاش نکردم.
اما شاید برای همدردی، لازم نباشه آدم حتما تمام یک درد رو تجربه کرده باشه.
من فقط دلم میسوزه برای هممون.
برای آدمهایی که دارن تمام تلاششون رو میکنن که یه زندگی معمولی داشته باشن، ولی انگار هر بار که چند قدم جلو میرن، دوباره چیزی هلشون میده عقب.
دلم میسوزه برای اینکه چقدر زندگی معمولی برای خیلیهامون تبدیل به یه خواستهی بزرگ شده.
و شاید چیزی که بیشتر از همه منو ناراحت کرد این بود که تهران، شهری که توی ذهن کودکانهام همیشه نماد زندگی و پیشرفت بود، این بار موقع برگشتن بیشتر از هر چیزی بوی خستگی میداد.
با این حال، هنوز صدای ساز میومد، هنوز گهگاهی بین جمعیت صدای خنده میومد
هنوز بچهها میدویدن.
شاید امید دقیقا همین باشه؛
اینکه با وجود همهی چیزهایی که سعی میکنن ازمون بگیرن، هنوز آدمهایی هستن که گل میخرن، عاشق میشن، میخندن و زندگی میکنن.
شاید همین ادامه دادنهای کوچک و روزمرهست که نمیذاره این شهر، و آدمهاش، کاملا بمیرن.
2 348
جنگ جهانی اول: ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸
در آغاز قرن بیستم رقابت شدیدی میان قدرتهای بزرگ جریان داشت.
کشورهایی مثل بریتانیا، فرانسه، آلمان و روسیه برای افزایش نفوذ سیاسی و اقتصادی خود رقابت میکردند.
استعمار، ملیگرایی افراطی و تشکیل اتحادهای نظامی باعث شده بود اروپا شبیه انبار باروتی باشد که فقط به یک جرقه نیاز داشت.
آن جرقه در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ اتفاق افتاد.
فرانتس فردیناند ولیعهد امپراتوری اتریش مجارستان در سارایوو ترور شد.
اتریش صربستان را مسئول دانست و به آن اعلان جنگ کرد.
سپس به دلیل شبکهای از اتحادهای نظامی، کشورهای دیگر نیز یکی پس از دیگری وارد جنگ شدند.
در یک طرف، قدرتهای مرکزی شامل آلمان، اتریش مجارستان، امپراتوری عثمانی و بلغارستان قرار داشتند و در طرف دیگر متفقین شامل فرانسه، بریتانیا، روسیه و بعدها آمریکا.
جنگ جهانی اول بهخصوص به خاطر جنگهای سنگری معروف شد.
سربازان ماهها در سنگرها زندگی میکردند و بخش بزرگی از جبهه غربی تقریبا بدون تغییر باقی میماند.
در سال ۱۹۱۷، آمریکا وارد جنگ شد و در همان سال روسیه پس از انقلاب روسیه از جنگ خارج شد.
سرانجام در سال ۱۹۱۸، آلمان و متحدانش شکست خوردند و جنگ پایان یافت.
پس از جنگ، در سال ۱۹۱۹ معاهده ورسای میان آلمان و قدرتهای پیروز امضا شد. آلمان بخشهایی از سرزمینهایش را از دست داد ارتشش محدود شد و مجبور شد غرامت بپردازد.
بحران اقتصادی، بیکاری و نارضایتی سیاسی در سالهای بعد زمینه را برای رشد جنبشهای افراطی بهخصوص نازیسم، فراهم کرد.
---
جنگ جهانی دوم: ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵
بحران اقتصادی دهه ۱۹۳۰، ضعف جامعه ملل، نارضایتیهای سیاسی و رشد حکومتهای اقتدارگرا شرایط را برای یک جنگ جدید آماده کردند.
در آلمان، آدولف هیتلر و حزب نازی به قدرت رسیدند.
هیتلر وعده داده بود عظمت آلمان را بازگرداند.
حکومت نازی بهشدت ملیگرا، نژادپرست و توسعهطلب بود و به دنبال گسترش قلمرو آلمان بود.
همزمان، ایتالیا تحت حکومت بنیتو موسولینی یک حکومت فاشیستی داشت و ژاپن نیز سیاست توسعهطلبانهای در شرق آسیا دنبال میکرد.
این سه کشور به محور اصلی قدرتهای محور تبدیل شدند.
در مقابل، کشورهایی مانند بریتانیا، فرانسه، شوروی، چین و بعدها آمریکا در جبهه متفقین قرار گرفتند.
در ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ آلمان به لهستان حمله کرد.
بریتانیا و فرانسه در پاسخ به آلمان اعلان جنگ کردند و جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز شد.
آلمان در سالهای نخست با استفاده از تاکتیکهای سریع نظامی، بخش بزرگی از اروپا را تصرف کرد. فرانسه سقوط کرد و بریتانیا نیز تحت حملات هوایی آلمان قرار گرفت.
اما یکی از بزرگترین اشتباهات هیتلر، حمله به شوروی در سال ۱۹۴۱ بود.
همان سال ژاپن به پایگاه آمریکایی پرل هاربر حمله کرد و آمریکا مستقیما وارد جنگ شد.
شکست آلمان در نبرد استالینگراد یکی از مهمترین نقاط عطف جنگ بود. ارتش شوروی توانست نیروهای آلمان را عقب براند.
در غرب نیز متفقین در سال ۱۹۴۴ در نورماندی پیاده شدند و از غرب به سمت آلمان پیشروی کردند.
در سال ۱۹۴۵، نیروهای شوروی به برلین رسیدند.
هیتلر خودکشی کرد و آلمان در ماه مه ۱۹۴۵ تسلیم شد.
اما جنگ در آسیا ادامه داشت.
آمریکا در اوت ۱۹۴۵ دو بمب اتمی را بر شهرهای هیروشیما و ناگازاکی انداخت.
ژاپن سپس تسلیم شد و جنگ جهانی دوم پایان یافت.
جنگ جهانی دوم بسیار وحشتناکتر از جنگ اول بود و دهها میلیون نفر در نتیجه جنگ و جنایتهای مرتبط با آن جان باختند.
یکی از تاریکترین بخشهای جنگ هولوکاست بود؛
حکومت نازی میلیونها یهودی و همچنین گروههای دیگری از مردم را به شکل سازمانیافته مورد آزار و قتل قرار داد.
------
پس از جنگ:
-آلمان شکست خورد و به مناطق اشغالی تقسیم شد.
آلمان نازی و حکومتهای فاشیستی ایتالیا و ژاپن شکست خوردند.
سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۵ تشکیل شد.
-آمریکا و شوروی به دو ابرقدرت اصلی جهان تبدیل شدند.
-رقابت میان آمریکا و شوروی آغاز شد که بعدها به جنگ سرد معروف شد.
اروپا از نظر اقتصادی و سیاسی بهشدت تضعیف شد.
-----
جنگ جهانی اول، بحرانهای اقتصادی و سیاسی بزرگی ایجاد کرد.
نارضایتی مردم آلمان، بحران اقتصادی و ضعف نظام سیاسی جمهوری وایمار از عواملی بودند که به رشد نازیسم کمک کردند.
دو جنگ جهانی فقط دو درگیری نظامی نبودند؛
آنها نقطه عطفی در تاریخ بشر بودند که نقشه سیاسی جهان، نظامهای حکومتی، اقتصاد جهانی و حتی مفهوم روابط بینالملل را تغییر دادند.
