ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

Rêverie

Rêverie

الذهاب إلى القناة على Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 344
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-677 أيام
+49630 أيام
أرشيف المشاركات

عادت عجیب ما این است که برای هر آدمی یک برچسب پیدا می‌کنیم او را در یک سمت بگذاریم و خودمان را در سمت دیگر. انسان‌ها قرار نیست شبیه هم باشند. قرار نیست همه یک جور فکر کنند، یک جور زندگی کنند، یک چیز را دوست داشته باشند یا به یک چیز باور داشته باشند. یکی مذهبی است، یکی یکتاپرست است، یکی هیچ اعتقادی ندارد. یکی سنتی فکر می‌کند و دیگری تمام عمرش را صرف زیر سوال بردن سنت‌ها کرده. یکی عاشق ازدواج است و دیگری اصلا آن را برای خودش نمی‌خواهد. یکی از یک سبک زندگی دفاع می‌کند و دیگری سبک کاملا متفاوتی را انتخاب می‌کند این تفاوت‌ها، به خودی خود، چیز ترسناکی نیستند اتفاقا شاید یکی از طبیعی‌ترین بخش‌های انسان بودن باشند. هرکدام از ما محصول هزاران چیزیم که خودمان انتخابشان نکرده‌ایم؛ خانواده‌ای که در آن بزرگ شده‌ایم، شهری که در آن زندگی کرده‌ایم، آدم‌هایی که با ما حرف زده‌اند و حتی زخم‌هایی که هیچ‌کس از وجودشان خبر ندارد. چطور انتظار داریم نتیجه‌ی این همه تفاوت، آدم‌هایی کاملا شبیه به هم باشد؟ ‌مشکل از جایی شروع میشود که تفاوت تبدیل می‌شود به مرز. به جای من این‌طور فکر می‌کنم، می‌رسیم به تو نباید این‌طور فکر کنی. به جای من این را دوست ندارم، می‌رسیم به هرکس این را دوست داشته باشد، مشکل دارد. و کم‌کم به جایی می‌رسیم که برای ساده‌ترین مسائل زندگی هم جبهه تشکیل می‌دهیم انگار جامعه میدان جنگی است که باید در آن بالاخره یک طرف برنده و طرف دیگر شکست‌خورده باشد. تلخ‌تر این است که بسیاری از این دعواها حتی بر سر چیزهای بزرگی هم نیستند. گاهی فقط یک لباس است، یک موسیقی،‌ یک فیلم‌ یک انتخاب ساده در زندگی دیگری که هیچ تاثیری بر زندگی ما ندارد. اما برایش مرز می‌کشیم، آدم‌ها را دسته‌بندی می‌کنیم و بعد از پشت همان مرزها به هم نگاه می‌کنیم؛ با قضاوت، با خشم. و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا این باشد که در ظاهر، هنوز همه‌چیز یکپارچه به نظر می‌رسد همه کنار هم زندگی می‌کنیم،‌ در خیابان‌ها کنار هم راه می‌رویم،‌ در یک دانشگاه درس می‌خوانیم و در یک شهر زندگی می‌کنیم اما درون این ظاهر یکپارچه، شکاف‌ها هر روز عمیق‌تر می‌شوند. فشار از هر طرف می‌آید از خانواده، جامعه، سیاست، مذهب، شبکه‌های اجتماعی، دوستان، ترس از قضاوت شدن و هزار چیز دیگر‌ آن‌قدر به آدم‌ها گفته‌ایم چه باشند و چه نباشند که خیلی‌ها دیگر حتی فرصت نمی‌کنند بفهمند خودشان چه می‌خواهند. برای همین است که گاهی فکر می‌کنم ما بیش از آن‌که با اختلاف عقیده از هم فاصله گرفته باشیم، با ترس از متفاوت بودن از هم دور شده‌ایم. خیلی‌ها چیزی را باور نمی‌کنند، اما وانمود می‌کنند باور دارند فقط چون نمی‌خواهند طرد شوند. خیلی‌ها چیزی را دوست ندارند، اما سکوت می‌کنند چون می‌دانند اگر نظر واقعی‌شان را بگویند، باید ساعت‌ها از خودشان دفاع کنند. خیلی‌ها حتی خودشان را هم سانسور می‌کنند تا در یکی از دسته‌هایی که جامعه برایشان ساخته جا بگیرند. و نتیجه چه می‌شود؟ یک جامعه‌ی پر از آدم‌هایی که ظاهرا کنار هم‌اند، اما هرکدام در دنیای خودشان زندگی می‌کنند. مذهبی‌ها، بی‌دین‌ها و سنتی ها و هزار دنیای کوچک دیگری که هر روز به تعدادشان اضافه می‌شود. و بدتر از همه این است که کم‌کم یادمان می‌رود آن طرف این مرزها هم انسان نشسته است. آدمی با ترس‌های خودش. با گذشته‌ی خودش. با خانواده‌ای که شاید ما هیچ‌چیز از آن نمی‌دانیم. با تجربه‌هایی که شاید اگر جای او بودیم، ما را هم به همان نقطه می‌رساند. من قرار نیست با همه هم‌عقیده باشم. قرار نیست همه‌ی انتخاب‌های دیگران را بفهمم یا حتی دوست داشته باشم. اما شاید لازم نباشد برای پذیرفتن حق متفاوت بودن یک انسان، اول شبیه او باشیم. جامعه‌ای که در آن همه مثل هم فکر می‌کنند، لزوما جامعه‌ی سالم‌تری نیست. گاهی فقط جامعه‌ای است که آدم‌هایش یاد گرفته‌اند سکوت کنند. و من از جامعه‌ای می‌ترسم که در آن آدم‌ها بیشتر از آن‌که خودشان باشند، سعی می‌کنند عضو یکی از گروه‌ها باشند؛ چون تنهایی بیرون از دسته‌ها برایشان ترسناک‌تر از دروغ گفتن به خودشان شده است. شاید ما به جای این‌همه تلاش برای پیدا کردن تفاوت‌ها، باید کمی هم یاد بگیریم شباهت‌های ساده‌مان را ببینیم.این‌که پشت تمام این عقاید و برچسب‌ها، هنوز آدم‌هایی ایستاده‌اند که می‌ترسند، دوست دارند، از دست می‌دهند، دلتنگ می‌شوند و می‌خواهند زندگی‌شان را به شکلی که خودشان می‌فهمند زندگی کنند. قرار نیست همه‌ی ما به یک جواب برسیم. شاید فقط لازم است یاد بگیریم برای رسیدن به جواب خودمان، دیگری را از حق داشتن جواب خودش محروم نکنیم.

+1

photo content

photo content

Turn on your channel’s Star Reactions.

Forward this message with your favorite post and I’ll give Stars to the first 10 channels that do it🫪💞

به شخصه هیچ‌وقت نتوانستم مفهوم مهریه را آن‌طور که در فرهنگ ما جا افتاده بفهمم. درباره‌ی ازدواج‌های اجباری یا دخترانی که در سنین پایین بدون آن‌که فرصت انتخاب داشته باشند وارد ازدواج می‌شوند حرف نمیزنم. حرف من درباره‌ی زنی است که انتخاب داشته. زنی که در یک خانواده‌ی سالم و تحصیل‌کرده بزرگ شده، خودش درس خوانده، استقلال فکری دارد، از حقوق زنان حرف می‌زند، با تبعیض جنسیتی مخالف است و خودش را برابر با شخصی می‌داند که قرار است شریک زندگی‌اش باشد. با این حال، وقتی پای ازدواج می‌رسد، برای خودش مهریه تعیین می‌کند. و این برای من تناقض است. من نمیفهمم چرا باید در لحظه‌ای که دو انسان تصمیم گرفته‌اند زندگی‌شان را با یکدیگر شریک شوند، یکی از آن‌ها عددی تعیین کند که قرار است در ازای ازدواج به او تعلق بگیرد؟ من نمی‌توانم ازدواج را معامله‌ای تصور کنم که در آن چیزی را می‌دهم و چیزی دریافت می‌کنم. من قرار نیست خودم را در اختیار کسی بگذارم که در ازایش چیزی دریافت کنم. قرار نیست بدن، محبت، همراهی، عشق یا حتی خود همسر شدن من چیزی باشد که قیمت داشته باشد. ازدواج اگر قرار است انتخاب دو انسان بالغ و مستقل باشد برای من بیشتر شبیه یک تصمیم مشترک است تا یک قرارداد خرید و فروش. البته می‌دانم که مهریه برای بسیاری از زنان معنای فروش خود ندارد. خیلی‌ها آن را نوعی پشتوانه‌ی مالی، یا امنیت اقتصادی در برابر ساختاری می‌دانند که هنوز در آن، زن از نظر قانونی و اقتصادی موقعیت برابر با مرد ندارد. این نگاه را هم می‌فهمم. چرا امنیت زن نباید از استقلال مالی، حق انتخاب، تحصیلات، شغل، مالکیت، آگاهی حقوقی و توانایی ایستادن روی پای خودش بیاید؟ چرا باید به جای اینکه بگوییم من آن‌قدر مستقل هستم که اگر روزی این رابطه دیگر برای من سالم نبود، بتوانم از آن خارج شوم، بگوییم اگر روزی این رابطه شکست خورد، حداقل فلان تعداد سکه دارم؟ مسئله من مهریه نیست مسئله تصویری است که پشت آن می‌بینم. تصویری که در آن ازدواج هنوز تا حدی شبیه انتقال یک زن از یک خانواده به خانواده‌ی دیگر است گویی خانواده‌ی دختر باید چیزی دریافت کند، مرد باید چیزی بپردازد و بعد زن وارد زندگی او شود. من نمی‌خواهم کسی برای داشتن من چیزی بپردازد. می‌خواهم اگر روزی کسی کنار من ایستاد، به این دلیل باشد که من را انتخاب کرده؛ نه اینکه برای رسیدن به من قیمتی تعیین شده باشد. و در عین حال، نمی‌خواهم خودم هم برای ماندن کنار کسی قیمت تعیین کنم. برای من، برابری یعنی دو نفر کنار هم بایستند، نه یکی روبه‌روی دیگری با یک فهرست از تعهدات مالی. شاید خیلی‌ها بگویند این نگاه ایده‌آلیستی است و بله شاید باشد. بالاخره زندگی واقعی از آن چیزهایی است که خیلی زود ایده‌آل‌های آدم را به چالش می‌کشد. اما اگر قرار باشد روزی ازدواج کنم، دوست دارم حداقل بدانم چرا هر چیزی را می‌پذیرم. و اگر قرار باشد از برابری حرف بزنم، نمی‌خواهم فقط زمانی برابری را بخواهم که به نفع من است. نمی‌خواهم مرد را مسئول تامین امنیت خودم بدانم و هم‌زمان از استقلال زن حرف بزنم. نمی‌خواهم بگویم زن کالا نیست، اما برای همسر کسی بودن یک ارزش مالی تعیین کنم. برای من، ارزش یک انسان چیزی نیست که بتوان آن را به سکه شمرد. و شاید دقیقا به همین دلیل است که مفهوم مهریه، با تمام قدمت و جایگاه فرهنگی‌اش، هیچ‌وقت برای من قابل درک نبوده. من ترجیح می‌دهم اگر روزی کسی را انتخاب کردم، چیزی که میان ما ردوبدل می‌شود تعهد باشد، نه قیمت. و عشق، تنها چیزی است که نباید برایش برچسب قیمت گذاشت.

And every time I take her out there’s always someone who’s scared of this baby. Like wtf she’s literally just a baby:)
And every time I take her out there’s always someone who’s scared of this baby. Like wtf she’s literally just a baby:)

photo content

گاهی به این فکر می‌کنم که اگر یک روز تمام شبکه‌های اجتماعی از زندگی‌مان حذف شوند چه چیزهایی از سلیقه ما باقی می‌ماند؟ اگر دیگر کسی به ما نمی‌گفت چه لباسی زیباست، چه عطری جذاب است، چه کتابی ارزش خواندن دارد و چه کافه‌ای بهتری دارد، باز هم همان ها را انتخاب می‌کردیم؟ واقعا آن برند های کره ای را دوست داشتیم؟ واقعا وقتی میریم توی گل فروشی لیلیوم چشممان و میگیره؟ واقعا دلمان می‌خواست اتاقمان شبیه همان عکس‌های بی‌نقص باشد؟ یا فقط آن‌قدر یک تصویر را دیدیم که مغزمان، تکرار را با علاقه اشتباه گرفت؟ مسئله فقط این نیست که شبکه‌های اجتماعی به ما می‌گویند چه بخریم. مسئله این است که آرام‌آرام به ما یاد می‌دهند چه چیزی را خواستنی بدانیم. سلیقه دیگر از ما نمی‌آید؛ از صفحه‌ی اکسپلورمان می‌آید از ویدیویی که هزار بار دیده‌ایم، از آدم‌هایی که حتی نمی‌شناسیمشان، از ترندهایی که چند هفته بعد فراموش می‌شوند و از جمعی که بی‌آنکه با ما حرف بزند، به ما می‌گوید چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت، چه چیزی قدیمی‌ست و چه چیزی مد روز. و ما هم، بی‌آنکه متوجه باشیم، انتخاب می‌کنیم. چون ما آن‌قدر به تایید شدن و تعلق داشتن احتیاج داریم که گاهی ترجیح می‌دهیم چیزی را دوست داشته باشیم که دیگران هم دوست دارند، تا اینکه بفهمیم واقعا چه می‌خواهیم. شاید برای همین است که بعضی وقت‌ها وقتی چیزی ترند می‌شود، ناگهان همه دوستش دارند؛ و وقتی از مد می‌افتد، انگار یک‌شبه تمام زیبایی‌اش را از دست می‌دهد. اما اگر زیبایی واقعا در آن چیز بود، چرا با تغییر نظر جمع از بین رفت؟ حتی رابطه‌مان با محتوا هم تغییر کرده. به چند ثانیه و چند دقیقه عادت کرده‌ایم. به اینکه هر چند لحظه یک چیز تازه جلوی چشممان ظاهر شود. یک ویدیو تمام نشده، بعدی شروع می‌شود. یک جمله هنوز فرصت نکرده در ذهنمان ته‌نشین شود، جمله‌ی بعدی می‌آید. یک آهنگ را تا جایی گوش می‌دهیم که بتوانیم تکه‌ی جذابش را در یک ویدیو استفاده کنیم. و بعد تعجب می‌کنیم که چرا یک کتاب هزارصفحه‌ای برایمان سنگین است. کتاب سنگین نشده؛ ما سبک شده‌ایم. نه از نظر وزن، از نظر توانایی ماندن. ماندن پای یک داستان، ماندن در سکوت، ماندن با یک فکر، ماندن با یک صفحه‌ی خالی، ماندن با خودمان. ما به سرعت عادت کرده‌ایم، چون سرعت اجازه نمی‌دهد زیاد فکر کنیم. قبل از اینکه از خودمان بپرسیم من واقعا این را می‌خواهم؟ پاسخ دیگری جلوی چشممان ظاهر می‌شود. و ترسناک‌ترین قسمت ماجرا همین است اینکه روزی بفهمیم بخش بزرگی از چیزهایی که انتخاب کرده‌ایم، انتخاب نبوده‌اند؛ فقط چیزهایی بوده‌اند که آن‌قدر دیده‌ایم تا شبیه انتخاب به نظر برسند. شاید باید گاهی همه‌چیز را خاموش کنیم و ببینیم وقتی هیچ‌کس تماشا نمی‌کند، هنوز چه چیزی برایمان زیباست. چه لباسی را می‌پوشیم وقتی قرار نیست عکسش را منتشر کنیم. چه موسیقی‌ای را گوش می‌دهیم وقتی کسی قرار نیست سلیقه‌مان را قضاوت کند. چه کتابی را می‌خوانیم وقتی قرار نیست عکسش را کنار یک فنجان قهوه بگذاریم. چه گلی را دوست داریم وقتی هیچ‌کس نگفته زیباست. و از همه مهم‌تر، چه کسی هستیم وقتی هیچ الگویی برای شبیه شدن وجود ندارد. شاید آنجا، برای اولین بار، با خود واقعی‌مان روبه‌رو شویم و شاید هم نه. شاید بعد از این همه سال، دیگر حتی ندانیم کدام قسمت از ما واقعا ما بوده است.

Chet Baker - I Fall In Love Too Easily.mp33.19 MB

این پیام + پست موردعلاقه‌تون از اینجا رو فور کنید به ده چنل اول استار میدم و از بقیه یه پست فور میکنم🪽

𓏵‧₊˚ ┊ ᶻ 𝗓 𐰁 .ᐟ 🧠 Space out: یعنی حواست پرت شدن و برای لحظه‌ای از محیط اطرافت غافل شدن؛ انگار ذهنت جای دیگه است. 💭 تو آهنگ:
Lookin’ in your eyes, I’m spacing out. «تو چشم‌هات نگاه می‌کنم، حواسم پرت می‌شه.»

تبلیغ میزاری پول میگیری؟