The last rain
قناة بسيطة
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
203
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
گاهی گفتگو با آدمهای ناشناس و غریبه، عمیقا تجربهی جالب و عجیبیه. یکی میاد و کاملا آگاهانه و خودخواسته، از زندگیش و اینکه روزهاشرو چطور میگذرونه، باهات حرف میزنه؛ از خودش میگه، از آدمی که به هر دلیلی ترکش کرده، از روند درس خوندنش، از آیندهای که دلش میخواد بسازتش و یا از اینکه فلان پست باعث شده چه حسی بهش دست بده. و تو در لحظه اونرو همینطوری که هست میبینی و میپذیری، بدون هیچ پسزمینهی ذهنی، قضاوت و دونستن هزاران داستان نصفه و نیمه از گذشتهش. یه مکالمه کوتاه، آروم و بدون هیچ توقع و توضیح اضافهای به همراه چاشنی درک شدن و حس اینکه تنها نیستی. بعدشم هرکسی میره پی زندگیش. باحاله....
نه دیگه، قرار نیست به این راحتیا کسی رو وارد حریم شخصیم کنم و باهاش ارتباط بگیرم. این دایره قرمزی که دور خودم کشیدم روز به روز داره پررنگ تر میشه.😅
حالا دیگر آن را به یاد نمیآوری؛
اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است
بدونِ اینکه دلیلش را بدانی.
همیشه یه کم حقیقت پشت "شوخی کردم” یه کم آگاهی پشت “نمیدونم” یه کم احساس پشت “مهم نیست” و یه کم درد پشت “خوبم” وجود داره.
