نشانیِ سوّم
الذهاب إلى القناة على Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
إظهار المزيد854
المشتركون
-2124 ساعات
+137 أيام
+28130 أيام
أرشيف المشاركات
850
هر سال تا سه_چهار روز بعد از روزِ تولدم کادوهام و کاغذ کادو ها و همهیِ ریخت و پاش هایِ مربوط بهش رویِ زمین میمونن. بههم ریختگیِ تولدی جزوِ مورد علاقههامه. دوست دارم مواظب باشم پام رو جعبهها نره و چیزی از روی زمین جا به جا نشه و همون طوری شلخته بمونه. روزِ بعد از تولد که هنوز آثار کادو ها و بادکنک و ریسه ها روی زمینن جزو اوقات مورد علاقهمه. دوست دارم موقعِ جمع کردنشون همهیِ حواسم اونجا باشه. این حسی که دارم نسبت به کادو و این شدت شیفتهیِ خریدها و کادوهام بودن رو، مشابهش رو فقط و فقط تو یه صحنه از یک سریالِ ایرانی دیدم. تو سریالِ زخم کاری، شخصیت سیما وقتی تابلو هایِ نقاشی رو دونه دونه باز میکرد و با دقت و عشق نگاهشون میکرد خودم رو به وضوح توش میدیدم.
خیلی آروم و لطیف کاغذارو باز میکرد و نگاهشون میکرد و من حس میکردم که چه قدر از دور جالبم وقتی این کارو میکنم.
850
دنیای کتاب. من یادم نمیره که چهارپایه هایِ فیلی و زرافهای داشتی تا ما بچههایی که قدمون نمیرسید از طبقهیِ بالا کتاب برداریم و وقتی اولین بار این رویایِ بچگیِ از چهارپایه بالا رفتن و کتاب برداشتن رو به تحقق رسوندم اونجا بودم و چه طور قلبم پر از پروانه شد. یادم نمیره که کتابِ موجِ پنجم رو تو کمدِ بازیفکریها قایم کردم که کسی پیداش نکنه تا دفعه ی بعد بیام برش دارم. یادم نمیره که اونروز وقتی میخواستم گریه کنم بدو بدو رفتم طبقهی پایین تا اشکام تو اون طبقه نریزه و احساسایِ بد اونجا خاطره نشن. یادم نمیره که از پلهبرقی برعکس اومدم بالا و هانیه از طبقهیِ بالا فیلم گرفت و اون روز اولین روزی بود که ارتودنسیهامو برداشته بودم و اون عکسهایی که اونجا گرفتیم رو تا مدت ها میذاشتم پروفایلم. یادم نمیره که بابا منو واسه روزِ دختر اورد اینجا و بستنی مهمونم کرد و برام کتاب خرید. یادم نمیره چهقدر بهم کیف میداد وقتی خودم اسمِ کتابهارو سرچ میکردم و از شمارهیِ طبقه و ردیف پیداشون میکردم. یادم نمیره که نشانکهای ست رو از اونجا خریدیم. یادم نمیره که اون روز پشت به هم نشستیم و کتاب خوندیم و اون هی میلرزید و من نگرانش شده بودم. یادم نمیرم که لیلی رفتم. یادم نمیره هیچوقت نتونستیم غ ق ف رو انجام بدیم. یادم نمیره که اونجا امضایِ اردشیر رستمی رو گرفتم و همه یِ خاطراتِ اونروز و پنچر کردنِ مامانم و رسوندنِ باباش و چت تو ماشین و لبخند زدنهامون از آینهیِ ماشین. یادم نمیره جلویِ درِ پاساژ و لبخند هایِ عاشق معشوقانه یِ ماشینی. یادم نمیره تو آسانسور روسریمو میدادم عقب تر. یادم نمیره تو اولین خاطراتِ بیرون رفتن با دوستام و سنتشکنیهامو شکل دادی. یادم نمیره چهقدر مهم بودی برام. یادم نمیره.
850
نمیدونید ما قمیها چهقدر حس کردیم تموم شدنِ دنیامونو اینچند وقت. پا که میذاری دنیایِ کتاب دلت خون میشه. برجسبایی که آدما به دیوار چسبوندن، تمومِ نقاشیهایِ کافه، کتابدارایی که با لبخندِ تلخ جوابمونو میدن که دلشون برامون خیلی تنگ میشه...
فکر میکردم فقط منم که انقدر غمگینم بابتش تا وقتی استوریارو تو فضایِ مجازی دیدم. نوشته ها رو خوندم
نیستید ببینید که. بسته شدنِ دنیای کتاب به تنهایی خیلی غم داشت. چه برسه به این که با این روزها هم مصادف شد.
850
آستانِ قدس دنیایِ کتاب رو بست. بازارِ رشت خرابه شد. خانهیِ کیک جمع شد. اتاقِ روزهخواری، کوهِ مدرسه..
من دیگه نمیتونم مکانهایِ موردِ علاقهم رو بشمارم نگین! الهه!
دیگه نمیدونم دلم میخواد برایِ بارِ هزارم کجا برم و خسته نشم.
850
این غصه انقدر زیاده
انقدر زیاد و غیر قابل گفتنه که آدم بیحرکت و بیصحبت میمونه. نمیدونه چی بگه. نمیدونه از کدوم گوشه شروع کنه.
دلم میخواد ساکت باشم. لام تا کام حرفی نزنم. کاری نمیتونم بکنم.
تا حالا خودم رو تو عزاداری ندیده بودم. حالا میبینم.
دلم نمیخواد. نمیتونم کلمه ها رو سرِ هم کنم و تا جایی که جون دارم تصمیم گرفتم که بگم. یه روزی پستهای سیو شده اینستا میپره. یه روزی شاید من نباشم اما اینجا میمونه. دلم میخواد بگم چه روزی داشتم. که چه روزایی داشتیم.
850
خدا میدونه. خدا میدونه چه اندازه خشم رو تو دلم نگه داشتم برایِ جملاتِ گفته شده تو اون برنامه توسطِ اون حرومزاده. تو کدوم یخچال؟ تو کدوم؟ حرومی. میگم بهت. تک تکِ اون پیکرهایِ بیجون جووناییان که تو حافظهیِ جمعی ذخیره میشن. تو قلبامون سنگینی میکنن. انقدر زیادن که با هر روز اشک ریختن هم خونی که ازشون ریخته شده پاک نمیشه. هیچ چیز این غم رو نمیشوره. چرا نمک به زخم میپاشید؟ چهطور میتونید وسطِ برنامه چنین چیزی رو اینروزها بدونِ منظور بگید. چهطور میشه هیچکس نباشه بهتون بگه نباید به هر دلیلی با چنین چیزی شوخی کنید. چهطور میشه؟ چه طور امکان داره؟
خدایا. تمومش کن. من واقعا دیگه نمیتونم.
850
سن منه منتظریدی. گلدیم مبین. گلدیم مامان. مبین گلدیم بالام. گلدیم قربان اولوم. مبین پتو چکردیم اوستوه من سنی قویمازدیم بوجور دوناسان گلدیم. بواخ گلدیم مامان. باغیشلا منی مبین.
850
میپرسی وطن کجاست؟
همینجایی که من زندهام،
و تو برایِ آزادیام،
زیرِ خاک خفته ای برادر...
850
من اصلا اصلا اصلا پتانسیل دوباره قطع شدنِ نتها رو ندارم. تو بگو یک درصد. اگه امشب زدن امیدوارم رو سرِ اینترنتقطع کنا بزنن اول.
850
اصلا دلم نمیخواد تکون بخورم چه برسه به این که برقارو روشن کنم، لباس بپوشم، برم، درس بدم، با پسرا سر و کله بزنم و بیام.
850
از شدتِ گریه و غم و رنجی که دیدم و شنیدم انگار یه کلوخه صدا و تصویر گیر کرده باشه تو گلوم. از شدتِ فشارِ عصبی بیست هزار قدم. دور تا دورِ خونه. پاهام درد میکنن. سرم درد میکنه. وجودم. بودنم درد میکنه.
مینویسم. حرف میزنم. پشتِ تلفن میشکنم. توییت، هشتگ، فکر، مدرک برایِ کی جمع میکنی آسمان؟ برایِ کسایی که این حد از واضحات رو درک نمیکنن؟
تا ۶ صبح بیدار بودم. زانوهام راست نمیشن از بس طول اتاق رو طی کردم. بگو برایِ کدومشون اشک بریزم؟ بگو اسمِ کدومشون رو بیارم؟
850
Repost from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾
ازتون خواهش میکنم صدای افراد بازداشتی باشید
لیست ۱ لیست ۲ لیست ۳ لیست ۴ لیست ۵ لیست ۶
طریقه ایمیل زدن به سازمانهای بینالمللی حقوق بشر برای بازداشت شدههای اخیر هم از اینجا چک کنید.
نامشان را صدا بزن و نامها را بهخاطر بسپار
یادآوری خیلی از این افراد در خطر جدی اعدام هستن پس توییت زدن شما میتونه واقعا کمکشون کنه.
و لیست افراد مفقودی بازداشتی و در خطر اعدام.
همینطور اگه کار با توییتر رو اصلا بلد نیسیتد آموزش استفاده از توییتر رو از اینجا میتونید چک کنید.
همینطور جزوه فعالیت امن و اطلاع رسانی درباره بازداشت شدگان و نکات ضروری درباره بازداشت و بازجویی، ارتباط امن در زمان قطعی اینترنت و تلفن همراه پس از احضار که خیلی به کارتون میاد.
850
انقدر فیلمهایی که ندیدهم زیادن و انقدر کشتهها زیادن و انقدر آدمها زیادن و انقدر مدارک زیادن که هر چهقدر هم ببینم تموم نمیشه.
