نشانیِ سوّم
الذهاب إلى القناة على Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
إظهار المزيد854
المشتركون
-2124 ساعات
+137 أيام
+28130 أيام
أرشيف المشاركات
850
اگه هفتتا بچه بیارن، و این آزمایش رو هر هفت تا جواب بده هم، فکر میکنن یا آموزشِ منه یا ارثِ من.
نه برادر. هر بچهای دستِ شما بیفته همینشکلی روانی میشه.
850
امروز صبح همون کاری رو با آبجیم کردن که با من میکردن. بعد شاکی شدن که چرا همون جوری گریه کرد که من میکردم.
850
طبق این قرارداد بمون نرو بستنی کیم بمون ذوق خوب کودکیم بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگ....
850
که من! همه عمر دنبال معنی زندگی بودم توی نشونه ای یه فورمولی.. تش دیدم همش همینه. همین لحظه های خیلی معمولی.
850
بمون نرو بستنی کیم. بمون ذوق خوب کودکیم. بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگی به کار. از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین. بمون عشق و دلواپسی این حس منتظر بودن برای کسی. پیدام کن قبل از این لعنتی این زندگی صنعتی که کاری میکنه آخر سر با من بفروشم خودمو به ارزون ترین قیمتی که تو فکرشم نکنی. بعد بشم یه جسد. یکی که فقط از صبح حرف میزنه کلش پوک! آدم نباشم چه فرقی داره خب سپاه سیمرغ یا خوک؟
850
+1
نبند نرو نرو نبند نرو نه نه نرو نرو نبند نرو نبند نه نه نرو نبند.
پ.ن: عکسِ بالا انگار داریم گریه میکنیم. عکسِ پایین انگار داریم با اماکنِ تاریخی عکس میاندازیم.
850
امروز روزی بود که در جوابِ دعوایِ بیمنطقِ بابا گفتم: بله ببخشید. شما درست میگین. اونم دو بار! اونم من!
بعد از ماشین پیاده شدم و رفتم.
ما کلِ دنیایِ کتاب رو گشتیم. سرور. پازلِ دو هزار تکهای. با ارزشِ مادی و معنوی. فامطه. ریسه رفتن از خنده با کتابایِ صد من یه غازِ آکیرا. بعدش نگین اومد. خوشگل بود. سعی داشت یه چیزی رو مخفی کنه که نمیدونم چی. عجلهای هم بود. میخواست زودی بره تهران. "نگین ناراحت نشه یکهو؟" سریع ترین حل شدنِ سو برداشتِ تاریخ.
بعد رفتیم کافه کتاب. سفارشِ گلاب. نه؟ نشد؟ بهار نارنج. پیرزن گلش رو داد بهم. زدم به موهام. خدا نگینو برامون نگه داره. ۲ بار!
فیلمبرداری. زینبِ مهربون تو گُلا. نگینِ فلج. اشکش در اومد از خنده. فامطهیِ با جنبه. بوس فرستادن در هزارمین برداشت.
شالِ قرمز. شالِ قرمز. شالِ قرمز.
Where did you get them???!!
خودش بافته. خودش. تار و پودش با اسمش گره خورده. شاید محبت روونه کرده میونِ هر نخش. شاید وقتی بندازم، خوش شانسی بیاره.
بچه کوچولو و شکلات. با چشاش لبخند میزد. مهرانهیِ سرماخورده و آبجیش. توتبگِ پرتقال. ماگِ پرتقال. کلکسیونِ پرتقال.
دستایِ مجسمهای. ابرکِ دروغگو. سوتفاهمِ رلهایِ ۱۳ سالهای.
نوشتن و چسبوندن. "هر روز قبل از کار نوشتههاتونو میخونیم. ممنون که برامون مینویسید." پیدا کردنِ نوشتههایِ افتاده رویِ زمین و چسبوندنِ همهشون. مادری کردن برا نوشتههایِ بیپناه.
پسرایِ با نمکِ کتابخون. مردِ خودکاریِ منتظرِ موقعیتِ مناسب. چسبیدن به دوستا تا نتونه موقعیتِ مناسب پیدا کنه. خندهیِ زیرکانه.*
بالآخره آواز خوندن اونجایی که صدا پخش میشه. عکسایِ سیاه سفید. زهرا و چرخیدن و خوندن.
"داریم میبندیم ها! نمیخواید برید خونه؟" بغض. آخرین نفر بودن. آخرین نفرِ ترکِ دنیایِ کتاب در ظهرِ پنجشنبه بودن. آخرین بار دیدن. آخرین بار احساسِ زنده بودن در اونجا رو کردن.
مردِ مهربونِ راهنمایِ اتوبوسها. مهربون! بدونِ داشتنِ چشمایِ هیز. مرد بودن. حسِ خوب دادن.
رو نیمکت کنارِ خیابون نشستن و ویس مسیج دادن. آفتاب خوشگل بود. آسمون خوشگل بود. کدوماشون؟ دو تاشون این دفعه. تلمیح داشت. میدونستم! خندیدم. دیگه قیری ویری نرفتم. (الان دارم میرم به جاش. آه. کی تمام میشود.)
اتوبوسِ اول و بهارِ اتوبوسی. دومین اتوبوس و چهار بار شرقیِ غمگین. نگاه کردن تو چشمایِ مردِ چشمک زن. اخم کردن تو چشمایِ مردِ چشمک زن. خجالت نکشیدن. اون باید خجالت کشیدن! من چرا خجالت کشیدن؟!
باد و آسمونِ ابری. دو بار Love me not. تق تق! رسیدم خونه.
850
وای انقدر خستتتتهههم انقدر خوابم میاااااد که نگو! کاش زودتر شب شه! کی گفته من روزایی که بهم خوش میگذره و خودمم مشکلِ خواب دارم؟
خدایا! نوزده سالگی رو برام پر از "خودم بودن" کن!
850
امروز اتوبوسِ برگشت خیییلی شلوغ بود. شمردم. ده بار شد که من و دختر بغل دستیم افتادیم رویِ هم و خندیدیم. هشت بار که شد، ازم پرسید: اهلِ کتابی؟
گفتم از کجااا فهمیدی؟؟؟ من که کتاب ندارم. گفت از قیافهت معلومه.
منم ذوق کردم. گفتم تو هم؟ گفت آره. برا همین کتابخونا رو تشخیص میدم.
گفت رشتهت چیه؟ گفتم انسانی. تو هم ریاضی؟ خندید. گفت آفرین. از قیافهش معلوم بود.
گفت چند سالته؟ گفتم چند میخوره؟ گفت بهت میخوره ته تهش شونزده باشی.
گفتم دیروز ظهر نوزده سالم شد. با تعجب خندید. گفتم میدونم. من تو هفده سالگی گیر کردم. گفت بذار فکر کنم ببینم من تو چند سالگی گیر کردم؟... فکر کرد. بعدش گفت شونزده. گفتم شاید برای همینه فکر کردی منم شونزده سالمه.
کتاب فلسفه میخواست. چند تا کتابِ فلسفه بهش گفتم. اونم گفت. درباره بسته شدنِ دنیایِ کتاب حرف زدیم. درباره محفلِ کتابخوانیِ سهشنبه ها دهِ صبح تو پاساژِ سیرنگ حرف زدیم.
با هم پیاده شدیم. بعد درباره کادو هام براش تعریف کردم. بعد اسمم رو گفتم. اونم گفت که اسمش بهاره.
بعدم اتوبوسم اومد. میدونستم از اون آدماییه که بغل دوست نداره. از قیافهش معلوم بود. بهش دست دادم. بزرگ ترین لبخندمو موقع خداحافظی تحویلش دادم و رفتم.
850
امروز وقتی خودمو تو آینه دیدم حتی به این فکر کردم که اگه ما واااقعا هزار بار زندگی بکنیم و منِ بیرون از این جهان منو از دور ببینه احتمالا منِ تو ایران و خاورمیانه رو جزو شخصیت هایِ زندگیکردهیِ موردعلاقهش بدونه. رنج همه چیزو به طرزِ عجیبی زیبا میکنه.
850
ساعت ۴ شد. اومدم خونه. نشستم تو اتاقم. با کاپشن خوشگله و دستایِ پر از کادو تولد. دلم پر از اکلیل و دهنم تلخ. اضطرابِ همیشگی که نمیشه تشخیص داد ذوقه یا غم و غصه. بدم از جنگِ احتمالی. از جنگِ واقعی و بیست هزار آدم. از آرزو هایِ مرده. از فکرِ تو خاورمیانه زندگی کردن. بدم از تو قم زندگی کردن. که دنیای کتاب رو دارن میبندن. چون تو ایران بودن کافی نبود و حتما باید تهِ حسِ غریب بودن تو شهر باشه که فلکِ این روزگار بچرخه. بدم از خانوادهیِ قیافه گرفتهیِ امروز و عاقلاندر سفیه فردا. خوبم از تولد. خوبم از دوستایِ خوب. خوبم از نگین. خوبم از فامطه. افبی. زینب. زهرا. همهیِ کسایی که مجازی پیام دادن. همهیِ کسایی که روشون نشد پیام بدن. همهی کسایی که دیروز تقویم رو نگاه کردن و یادِ من افتادن. خوبم که هستن. که بودن. که اگه این زندگی تو تناسخ، مثلاً چهل و شیشمین زندگیمونه که این بار قرعه بهش "بدبختی" افتاده، بازم من نور میبینم. بازم کلی آدم دارم تو این سیاره. بازم هستم.
اینجام.
این_جا.
