ar
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

الذهاب إلى القناة على Telegram

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
267
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
قِی در تَشتِ کابوس‌ها! صبح ساعت هفت‌وربع بود که به‌واسطه‌ی کابوسی که می دیدم از خواب پریدم. در کابوسی که دچارش شده بودم چنان خشمی از خودم بروز می‌دادم که انگار داشتم تمام جنون و انزجاری رو که در طول روز از برخی آدم‌ها و وقایع حس می‌کنم، قِی می‌کردم. وقتی از خواب پریدم برخلافِ وقت‌هایی که کابوس می‌بینم هراسان و وحشت‌زده نبودم؛ راستش سبک شده بودم! گو این‌که مغز و قلبم با این غثیانِ در کابوس می‌خواستن کمی از بار سنگینِ این روزها رو از دوشم بردارن. بدنم همیشه وفاداری‌ش رو به من ثابت کرده. چند سالی‌ست تلاشم این بوده که برای پالودگیِ قلب و روانم هم که شده خشمم رو بشناسم و با او از درِ رفاقت وارد بشم، تا حجم و زمانِ قُل‌قُلِش رو پیش‌بینی کنم. این‌طوری انگار سالم‌تر، درست‌تر و انسانی‌تر خشمگین خواهم شد! اما این روزها، خشمی که در خودم احساس می‌کنم زمان و مکان درستی برای برون‌ریزی پیدا نمی‌کنه. دلم می‌خواد همون‌طور که در خواب به صورت اون فرد چنان محکم سیلی می‌زدم که صورتش متورم و کبود شد، در عالم بیرون از خواب هم به بعضی‌ها چنان سیلی بزنم، بلکه از این خوابِ سالیان بیدار شن. چون ما خسته‌ایم و محروم از طبیعی‌ترین حقوق‌مون. هرچند با وجود این میل، می‌دونم که اگر در بیداریِ واقعیت چنین فرصتی دست بده، حاضر نیستم حتا گوشه‌ی ناخنم به کسی گیر بکنه. چون باور دارم جای تخلیه‌ی خشم همون بهتر که در دفتر سیمی و ناخودآگاهِ غثیان‌زده‌ی کابوس‌ها باشه. به قول مهدیار «اصلاً لازم نیست شبیهِ کسی بشم که ازش متنفرم.» ۵ خرداد ۱۴۰۵

کنارِ رویاها اگر اول به فکرِ این باشم که عنوان رو چی انتخاب کنم، برای نوشتن دچار یه وسواس بیهوده می‌شم. به همین خاطر، ابتدا می‌نویسم، اجازه می‌دم به قولِ ناصر ایرانی این قلم سرکِش و خودسر، خودش هرچی خواست بگه. بعدش عنوان ساخته می‌شه.  مدتی بود اختیار تغذیه از دست‌مون خارج شده بود. هم هالی هم خودم متوجه شده بودیم که این نوع تغذیه اصلاً چیزی نیست که ما می‌خوایم. بعد فهمیدیم همه‌ی این ولع خوردن غذا و شیرینی در اصل نوعی گریز بود از مرکزِ هجومِ اتفاق‌ها. یه روز بعد از این‌که کلی حرف زدیم و بابت تغذیه‌ی هردَمبیل‌مون احساس سرخوردگی کردیم! با هالی دست دادیم که ازین به بعد حتا اگر شده یه‌ذره، بیش‌تر حواس‌مون به خورد و خوراک‌مون باشه. و خب دست‌مریزاد به خودمون! داریم خوب پیش می‌ریم. هالی یه جمله‌یی داره، می‌گه: «یه درصد فکر کن من ولش کنم!» از نظر من این شالوده‌ی شخصیتشه. من گاهی اوقات از تلاشی که برای رسیدن به خواسته‌هاش می‌کنه، متعجب و حتا خسته می‌شم! البته این رو زیاد به خودش نمی‌گم :)) تازه ازش یاد هم می‌گیرم. آره، سمجه برای رسیدن به اون چیزی که می‌خواد. و این برای من خیلی الهام‌بخش و آموزنده‌ست. چه در موضوعِ ظاهراً ساده‌یی مثل رژیم، چه در تصمیم‌گیری‌های مهم‌تر. سرسخت‌بودن به قول دکتر وحدتی‌نسب، ویژگیِ اجدادی ماست. حالا هم انگار اصطلاحاً رسیدیم به گردن بطری. این‌جاست که تعیین‌کننده‌ست. بیش‌ترین فشار، همیشه بیش‌ترین تاب‌آوری و مقاومت رو می‌طلبه. پس همون که هالی می‌گه: «یه درصد فکر کن من ولش کنم!» آدم به امیدهاش، رویاهاش، خیال‌هاش زنده‌ست. ما بی‌رویا، یتیم‌ایم. نگاه‌کردن به روبه‌رو بدونِ این‌که اجازه بدی عوعو سگا، حواسِت رو پرت کنه، این به نظر من تعریفِ ایمانه. ایمانی به‌کمال، به اون‌چه در قلبت جریان داره...  + این پستی‌ست که در وبلاگم نوشتم، گفتم این‌جا بذارم، شما هم بخونیدش. ۴ خرداد ۱۴۰۵

زهرِ سوگ! بعد از کلی فکر کردن و زیر و زبر کردن دلایلِ حال ناخوشم در این چند روز اخیر، متوجه شدم که بدنم کمی زودتر از سالگردِ اون اتفاق‌ها داره بهم آلارم می‌ده. خب این‌که زبونِ بدنم رو می‌فهمم یکی از خوشبختی‌های منه. ناگفته پیداست که بابت این یادگیری، تمرین‌های زیادی داشتم. به خودم یادآوری کردم که تیرماهِ دو دهه پیش چه اتفاقی افتاد، شهریورماهِ چهارسالِ پیش چی شد و تیر ماه سه سال پیش... و دیدم که بدنم یکی از این سه سوگ رو هنوز از سر نگذرونده و در سوگی ناتمام، مونده. ۲۱ سال پیش که مادرم رو از دست دادم، یه نوجوون بودم. باوجود خلأ خیلی پررنگی که در زندگی‌م ایجاد شد، چندان به‌طور عمیق متوجه نبودم که چه اتفاقی افتاده‌. و گذرِ دو دهه از زمان وقوع این سوگ ـ‌اگر واقع‌بین باشم‌ـ باعث شد بتونم باهاش کنار بیام. ضمنِ این‌که، در سال‌های ابتداییِ این فقدان، کتاب نجاتم داد. با این حال هنوزم که هنوزه وقتی می‌بینم آدما از مامان‌شون می‌گن، برای من یه‌کم گنگه، چون ۲۱ ساله که از تجربه‌ی زیسته‌یی به نام «مادر داشتن» جا موندم. ۴ سال پیش، شهریور ماه، برادرم رو از دست دادم. این سوگی‌ست که بدنم ازش عبور نکرده. راستش الان بعد از چهار سال می‌فهمم که بیماریِ برادرم و بودنِ من در تمامِ دقایق بیماری‌ش و نظاره‌گر بودنش با آگاهی کامل به این‌که دارم از دست دادن رو تماشا می‌کنم، باعث شده فوبیای بیماری بگیرم و یه اضطراب همیشگی همراهم باشه... و حالا بدنم چند ماه زودتر رفته سراغ این فولدر، درش رو باز کرده و خیره شده تو چشمام و بهم می‌گه ببین زهرا! انگار به‌کمال سوگواری نکردی. انگار یه کاری ناتموم مونده. انگار لازمه درباره‌ی یه‌سری چیزا با هم‌دیگه حرف بزنیم. چندان بی‌راه هم نمی‌گه. شهریور ۴۰۱ هنوز تلاش می‌کردم ویترین زهرای قوی رو برق بندازم تا تمیز و براق باقی بمونه تا نکنه کسی من رو شکننده و آسیب‌پذیر ببینه. از این ویترین، امروز، هیچ خبری نیست. خودم شکوندم‌اش. خودم خواستم آسیب‌پذیربودنم دیده بشه. در سوگ، در اشک، در دلتنگی. در انسان‌بودن. تیرِ ۴۰۲ پدرم رو از دست دادم. هنوز هم چهره‌ی تکیده و مستأصلش رو به یاد دارم وقتی با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، ازم آب خواست، آبِ خنک. هنوز هم ترسم از بیماری با ترس از ناتوانی و مرگ و فقدان گره خورده‌. و بدنم امسال کمی زودتر و‌ کمی بیشتر از قبل داره خاطرات این سوگ‌ها رو ورق می‌زنه. امیدوارم بتونم طوری با خودم حرف بزنم که غمِ روی دلم سبک‌تر بشه. دوباتن می‌گه لازمه یه صدای درونی رو برای خودم بازسازی کنم، صدایی که مثل صمیمی‌ترین دوستم باهام حرف بزنه؛ گرم، بی‌تنش، مهربون، دلسوز و همدل. اینم چندان ساده نیست! ولی خب تلاشم رو می‌کنم! :)) ۱ خرداد ۱۴۰۵

همه سربه‌سر تن به کُشتن دهیم بِهْ آید که گیتی به دشمن دهیم احساس شما نسبت به این بیت از شاهنامه، چیه؟ #شاهنامه‌ی_فردوسی

شتر، گاو، پلنگ! یعنی که بی‌سروته! سرعت اتفاقات به‌قدری زیاده که من حس گیج و گول بودن بهم دست می‌ده‌. اصلاً با این خِرخِر وصل می‌شم که بیام این‌و بگم؟! که چی بشه؟! خِرخِر، وصف مناسبیه، نیست؟ گوسفند رو که ذبح می‌کنن، اگر از نزدیک دیده باشید (بله، من دیدم!) اگر کارد خیلی تیز باشه، گوسفند یکی دو ثانیه‌ی ابتدایی اصلاً متوجه نمی‌شه که بی‌سر شده‌، که ذبح شده. بعد یک‌هو صدایی از حلقومش خارج می‌شه شبیه خُرناس. همون خِرخِر. حالا هم من با این مشقت بعد از ۴ روز وصل شدم که بگم گوسفند کی و چه‌طور بعد از ذبح، خِرخِر می‌کنه؟ مگه می‌شه این‌جا زندگی کنید و نیاز باشه این مفهوم رو کسی براتون توضیح بده؟! وا. مثه نحر کردن شتره. اینم ندیدید از نزدیک؟ عیب نداره، بهتر! من دیدم نه حالا از خیلی نزدیک. از یه‌کم دورتر. (تو دسته‌های عزاداری محرم دیدم. تو سنین نوجوونی فکر کنم.) باید کارد رو جای اصلی نشوند تا شتر رَم نکنه. اگر نحرکننده کاربلد باشه و دستش به کارد آشنا، وقتی بزنه شاید در عرض ۱۰ ثانیه، شتر روی زانو می‌افته و از شدت خونریزی از بین می‌ره. اَه، چه پست خونالودی. چه پست قرمزی. انگار زنی طبیعی زاییده باشه‌. فرقی هم نداره حالا با سزارین. زاییدیم دیگه جونم، زن و مرد هم نداره. مثه گاومون. مبارکه. قدم نو رسیده مبارک باشه. هوم؟ با منید؟ چی؟! نه بابا حالم خوبه، ببین دارم می‌رقصم! 💃 ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

. ▫️اسمش استمرار یافتن است وقتی اتفاق سهمناکی می‌افتد یا تغییر بزرگی رخ می‌دهد، چیزی حیاتی، نادیدنی و پیچیده‌ در ما به خطر می‌افتد: حسِ پیوستگیِ زندگی و استمرارِ من. برای فهمش تنها لازم است به خودتان نگاه کنید. چقدر همان آدمِ پیش از دی‌ماه هستید؟ من که نیستم. واقعاً چهار ماه بر شما گذشته؟ برای من که انگار خیلی خیلی زیادتر از این حرف‌ها است. حتی بعضی خاطراتم را از دست داده‌ام. شهر برایتان همان شهر است؟ برای من که نه. انگار هم هست و هم نیست. آدم‌ها و محیط برایتان همان است که بود؟ برای من که تنها تازه بعضی چیزها دارند کمی شبیه قبل می‌شوند. جهان برایتان همان جهان است؟ برای من این یکی که به طرز عجیبی تغییر کرده است و گاهی نمی‌فهمم دیگر در کدام جهان زندگی ‌می‌کنم. جانِ شما همانقدر است که پیشتر بود؟ من که هر روز وصله و پینه از این‌طرف و آن‌طرف جمع می‌کنم که به زندگی‌ام برسم. همۀ این‌ها یعنی چیزی از جنسِ پیوستگی و تداوم از دست رفته است. یعنی همۀ آن اتفاقات (از آن روز تا حالا) آنقدر سهمیگن بوده‌اند که دیگر زندگی آن زندگی نیست و من دیگر آن من نیستم. نتیجه‌اش چیست؟ بیش از همه خستگی، احساس گمگشتگی، جداافتادگی، نوعی غربت در میان اشیاء، آدم‌ها، خیابان‌ها و حتی آب و هوا. امّا روان برای زنده ماندن به این امرِ نادیدنیِ پیچیده بی‌اندازه نیازمند است. برای همین است که دوباره به خیابان می‌آید. کارهای معمولش را می‌کند، به دیدار دوستانش می‌رود، لباس‌های سابقش را می‌پوشد، مثل گذشته از خودش و چیزهای دیگر عکس می‌گیرد، خوردنی‌های سابقش را (حتی با قیمت بیشتر) می‌خورد، پیِ تجربه‌های پیشین‌اش می‌رود، با همه سختی‌اش سفر می‌کند، دوباره هر طور شده کتاب می‌خواند و ... . باز یافتنِ حسِ پیوستگی زندگی و استمرار من، برای روان حیاتی است و به طرز عجیب و حیرت‌آوری هرطور شده آن را بدست می‌آورد. اسمش عادی‌سازی نیست. اسمش فراموش‌کاری نیست. اسمش رها کردن نیست. اسمش سِر شدن نیست. اسمش به هر چیزی تن دادن نیست. اسمش استمرار یافتن است. اسمش زنده ماندن است. روان آدم حیرت‌آور است. به طریقی زنده می‌ماند که حتی انتظارش را هم نداری. @TheWorldasISee

پدربزرگم، ابوالقاسم فردوسی! حالا ۸ ماهه که تقریباً هر روز یا اگر در طول روز فرصت نشه هر شب دارم شاهنامه می‌خونم. طیِ این ساعاتِ همدمی و مؤانست با شاهنامه، پدری و پدربزرگی یافتم که همیشه آرزوی داشتنش رو در دل حس می‌کردم؛ حکیم ابوالقاسم فردوسی. او در عینِ خردمندی، فروتن و در عین سختگیری، بسیار مهربانه. طوری که خو گرفتن با او و شاهنامه‌ش، برای من فرصتِ آموختن و از نو تربیت‌شدن بوده. در هر جلسه شاهنامه‌خوانی‌م، تلاش می‌کنم آروم و با گوش و هوشی تیز، به حرف‌های پدرم گوش بدم. خوندنِ شاهنامه‌ برای من فرصت مغتنمِ آشنایی با اصالتِ خودم و ایرانی‌بودن خودمه. راه‌های زیادی برای این آشنایی و دوباره آشنایی، وجود داره. اما من فکر می‌کنم شاهنامه، شاه‌راه این آشنایی‌ست. بباید کشیدن گمان از بَدی رهِ ایزدی باید و بِخْرَدی که گیتی نماندهمی بر کسی نباید بِدو شاد بودن بسی! هنر مردمی باشد و راستی ز کژّی بوَد کمّی و کاستی! #شاهنامه‌ی_فردوسی ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ روزِ پاس‌داشتنِ زبان فارسی و البته گرامی‌داشت جایگاهِ والای حکیم ابوالقاسم فردوسی.

نامه‌یی به هالی ♥️ برگردانم زمان را به عقب، عزیزِ جان‌های ـ‌این‌روزهاـ خسته‌ام؟ برگردانم زمان و مکان را به جایی از تنهایی‌های شب‌ها و روزهای درازِ تمام‌نشدنی‌ام؟ آن‌جا که تو نبودی، اما در سرم و قلبم سرودهای لبریز از بودنت و ماندنت چنان خستگی را از تنم می‌تکاند که گویی غبار را از دلِ گمگشته‌ی حیرانِ لاغربختی در بیابان‌ها. برگردانم زمان را به دوست‌ داشتنت حتا زمانی که نمی‌دانستم کجای دوردست‌های جهانِ نگرانی؟ روز را به شب‌های تاریک، و شب‌ را به نور رقصانِ روزهای دورِ خیال برگردانم توانِ پاهای -‌این‌روزهاـ خسته‌ام؟ خیالم را برگردانم به عقب، به آن روز، به آن شب‌های وهمِ تاریک‌آلود؟ به کدام سو برگردانم زمان و مکان و سرم را که تو در کنجی از آن، به لبخند، محو و محوتر نباشی؟ زمان را به لبخند تو برگردانم؟ به حیای نشسته در دهانِ تو برگردانم امید را؟ به آن تبسم که میانِ چشمانت نشسته بود و مرا از میان هراسِ توجه می‌بلعید و می‌نوشید، برگردانم زمان و مکان و دلتنگی را؟ به کدام سویِ بودنت سرم را برگردانم تا جهان اندکی آرام‌تر، صبورتر و سزاوارتر شود برای عاشقان؟ تو کدام سمتِ بودنِ من ایستاده‌ای که احاطه را به‌تمامی بر من افکنده‌ای؟ گو این‌که به هر سو، قدم بردارم بر رگی از تو، بر تپشی از تو گام نهاده‌ام؟ برگردانم زمان را به عقب، رو بچرخانم به سویِ آسودگیِ عشقِ فارغ از دغدغه؟ سر برگردان به سمت من و بلندتر از پیش با منِ ـ‌این‌روزهاـ خلیده‌روان، از آسودگی و عشق و تاب بگو.... ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵

بعد از این‌که بیان به سوی آسمون‌ها پر کشید(!) و برای دومین بار در طی چند ماه اینترنت قطع شد، من و علی تصمیم گرفتیم تو بلاگیکس وبلاگ بسازیم، که طی اتفاقی که در چند پست پیش ازین مطرح شد، وبلاگ علی و چند نفر دیگه رو مسدود کردن و منم خودم وبلاگم روحذف کردم. چند روزی فکر علی درگیر این بود که یه جایی رو بسازه تا وبلاگ‌نویسا از هرجایی که می‌نویسن بتونن دور هم باشن و دنبال‌کننده‌هاشون هم حتا بعد از تغییر آدرس اون‌ها رو گم نکنن. این ایده در نهایت منجر به تولد وگزیست شد؛ We Exist! حتا اگر مسدودمون کنید، ما هستیم! شما هم ـ‌حتا اگر وبلاگ‌نویس نیستین‌ـ می‌تونید تو وگزیست، پروفایل بسازید تا نوشته‌های مورد علاقه‌تون رو دنبال کنید و حتا با وبلاگ‌های جدید هم آشنا بشید. این چند روز هم علی مرتب داره آپدیت‌های جذاب و قشنگ می‌ده روی وگزیست. امید دارم این خونه‌ی خوش‌رنگ اون‌طور که سزاوارشه دیده بشه، به نظرم وبلاگ‌نویس‌ها ارزشش رو دارن. هالیِ قشنگم، دمت گرم🫰🫡 اینم آدرسش: wexist.xyz (ترجیحاً لینک رو خارج از تلگرام باز کنید.) #وگزیست

ما برای چیزی در رنج و عذابیم که از حقوق ابتدایی و اولیه‌ی ماست. ما فقط در همین نوبتِ اخیر ۷۳ روزه که اینترنت نداریم. ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

سمتِ روشنِ زندگی! [قسمتی از این متن برای عزیزانی که پستِ «مادرشدن؟ نه، ممنون!» رو مطالعه کردن، تکراری خواهد بود.] از وقتی خردسال بودم و عروسک داشتم و اتفاقاً به عروسکم بسیار هم وابسته بودم، به خاطر ندارم که رویای مادرشدن داشته باشم. همیشه با اون عروسکم «دوست» بودم. مثلاً گه‌گاه می‌شنیدم که دخترهای همسنِ خودم از رویاشون برای داشتن فرزند دختر یا پسری می‌گفتن و حتا درباره‌ی شیوه‌ی ست‌کردن لباس این فرزندانِ فرضی با خودشون یا پدرشون! گذشته از این‌، من تا سنین بالاتر و پیش از آشنایی با هالی، حتا رویای ازدواج هم نداشتم! با وجود عدم تمایل به مادرشدن، تا پیش از تولد فرزند صاحبخونه‌مون، همیشه به شکل غریبی تمام بچه‌ها رو دوست داشتم. و البته بچه‌ها هم با من ارتباط خوبی می‌گرفتن. پسر صاحبخونه‌مون تقریباً دو سال پیش به دنیا اومد. و من از نزدیک شاهد گریه‌ها، بدخلقی‌ها، جیغ‌های بنفش مادر و پسر و... بودم. و راستش از هرچی بچه‌ست بیزار شدم! تا جایی که وقتی صدای گریه و جیغ محمدمعین می‌اومد بلند می‌شدم در و پنجره رو می‌بستم و حتا گاهی هندزفری هم می‌ذاشتم و با صدای بلند آهنگ گوش می‌کردم! :))) بیزار شده بودم از بچه‌ها و از محمدمعین به‌ویژه، متنفر! می‌دونید از ضعیف‌بودنِ همزمان این کودک و‌ مادر احساس بدی می‌گرفتم. کودک ضعیفه در فهموندن نیازش به مادر، بنابراین گریه می‌کنه یا جیغ می‌زنه و مادر هم برای فهمیدن نیاز اصلی کودکش اغلب تا مرز ناتوانی می‌ره. و احتمالاً چیزی که من رو اذیت می‌کرد، همین عجز بود. گو این‌که یادم می‌آوُرد خودم هم زمانی همین اندازه ناتوان بودم و اگر بخوام مادر بشم یعنی باید بپذیرم گاهی برای فهم نیاز فرزندی که خودم به دنیا آوردم، تا حد عجز، ناتوان خواهم شد. با این حال دیشب ساعت یک‌ونیم بامداد که رفته بودیم بستنی بخوریم، زوجِ میز کناری‌مون دو تا فرزند داشتن، دختر اولی تقریباً ۷ـ۸ ساله و دختر دومی تقریباً ۶-۷ ماهه. یه بار که نگاهم افتاد دیدم آقاهه داره با یه مصیبتی هم تلاش می‌کنه بستنی قیفی‌ش رو بخوره هم بچه رو که داشت از میز و صندلی و سر باباش بالا می‌رفت کنترل کنه. به پدر زحمتکش خانواده گفتم: «اگر می‌خواید من بگیرمش که شما بتونید بستنی‌تون رو بخورید.» گفت: «آره بگیرش خدا خیرت بده» البته سنگینی نگاهِ مامانِ هلما کوچولو رو هنوز روی دوشم حس می‌کنم! :)) خلاصه که کمی با هلما بازی کردیم و خب طفلی بعدش هم کلی باهامون خندید و شکلک درآورد! 😂 باباش می‌خواست هلما و ساکش رو بده ما بیاریم‌اش خونه! :/ این‌جا بود که با خودم گفتم بیا! اینم نتیجه‌ی وقتی که به بابای بچه و خود بچه یه‌کم می‌خندی! :)))) راستش دیشب یه‌کم خوشحال شدم که دیدم مهر و عطوفتم نسبت به بچه‌ها دوباره برگشته. این‌که از بچه‌ها مثل قبل خوشم نمی‌اومد کمی برام هول‌انگیز بود. انگار اون قسمت معصوم زندگی رو انداخته باشم پشت سر تا نگاهم بهش نیفته. بچه‌ها معصومانه‌ترین سایدِ روشنِ زندگی‌ان. فقط مونده دلم رو با محمدمعین صاف کنم:/ این‌یکی زمان می‌بره! ولی خب کم‌کم تلاش می‌کنم این پسرکِ سیه‌چرده رو هم دوست بدارم! :))) ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

نمی‌دونم منی که اغلبِ اوقات در این مدت اضطراب دارم، گاهی حتا بعد از ۸ ساعت خوابِ شبانه (به مدد دارو البته) صبح با خستگی و کوفتگی از خواب بیدار می‌شم، و در طول روز هم همین‌طوری با یه جور خستگی و رخوت سپری می‌کنم، نرمالم؟ یا افرادی که طوری دارن زندگی و رفتار می‌کنن که انگار نه خانی اومده نه خانی رفته، نرمالن؟ ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

نامه‌‌های اردیبهشت کتابایی که این‌مدت دارم می‌خونم و یادداشت‌برداری می‌کنم، روی میز ناهارخوریه! خودم هم نشستم پشت میز، نزدیک پنجره. دارم فکر می‌کنم چند وقته با علی نرفتیم کافه. بعد یک‌هو به این فکر می‌کنم که اگر خودم صاحب یه کافه بودم، احتمالاً همین‌جور اطرافم روی میزها، روی پیشخوان یا هرجای دیگه که امکانش بود کتاب پخش‌وپلا بود! من اصلاً با کلمات خودم رو بهتر شناختم. یه کار دیگه هم دوست داشتم انجام بدم، اونم این‌که یه قلم با دفترچه می‌ذاشتم که آدما برا خودشون، یا هر عزیزی که داشتن نامه بنویسن. من اصلاً اگر به خودم بودا، هی برا هرکی می‌شناختم نامه می‌نوشتم. :)) وااای من واقعاً خیلی نامه نوشتن و نامه گرفتن رو دوست دارم😭 اسم کافه‌م رو هم می‌ذارم نامه‌های اردیبهشت! همین‌جوری الکی :))) ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

یه‌ وقتایی از این‌که اضطراب دارم، اضطراب می‌گیرم.. 🙄

نیاز به تنهایی «انگیزه‌ی اصلیِ حفظ حقِ تنهایی نیازِ بسیار عمیق‌تری است که به آن کمتر اعتنا شده: اگر با خود خلوت نکنیم، کیستیِ خود را فراموش خواهیم کرد. ما یعنی همان کسانی که بدونِ وجودِ دوره‌هایی از خلوت‌گزینی تا مرزِ خفقان پیش می‌رویم، دیگران را بسیار جدی گرفته‌ایم. شاید حتی جدی‌تر از همه‌ی آن‌هایی که ظاهر و باطن بی‌وقفه در حال معاشرت‌اند. ما با دقت و‌ صمیمیت به قصه‌ی زندگی دیگران گوش می‌کنیم. ما از وجود خود مایه می‌گذاریم و با محبت و غم‌خواری به آن‌ها دلداری می‌دهیم، اما سرانجام زمانی فرامی‌رسد که دیگر توانِ مدارا و همراهی با دیگران را نداریم. ما آن‌قدر وقت صرف گفت‌وگو با دیگران کرده‌ایم که از زندگیِ درونی خود بازمانده‌ایم. به‌قدری در تنگنای شادی‌های سطحی گرفتار شده‌ایم که حقانیت اندوه پنهانِ خود را انکار کرده‌ایم. ما به تنهایی نیاز داریم، چراکه زندگی در میان مردمان شتابی بیش از حد دارد. همه‌چیز با سرعتی بی‌رحمانه محو می‌شود: شوخی‌ها، ادراک‌ها و تمامی احساسات. و این در حالی است که گاهی پنج دقیقه معاشرتِ اجتماعی نیاز به یک ساعت تحلیل دارد. اگر مدتی با دیگران زندگی کنیم، هزاران هزار احساس «پردازش‌نشده» درون ما تلنبار می‌شود. شاید موضوعی که دیگری پیش کشیده، اضطرابی به دلمان انداخته باشد. شاید حکایتی خنده‌دار آتشِ آرزویی حسرت‌بار را در ما برافروخته باشد که تأمل در آن برایمان مفید است. لحظات گوشه‌گیری، در اصل فرصتی است برای ادای احترام به زندگی اجتماعی. اگر زمانی را وقف تنهایی و خلوت با خود نکنیم، نه یارای همنشینی با آدمیان را خواهیم داشت، نه از فکر و عقیده‌ای اصیل و مختص به خود برخوردار خواهیم شد و نه افق‌های بکری پیدا خواهیم کرد. ما برای خوار شمردن و تحقیر انسان‌ها نیست که به خلوت و تنهایی خود پناه می‌بریم، بلکه به دلیل توجه و حساسیت بسیارمان به لوازم رفاقت و معاشرت است که محتاج تنهایی هستیم.» از کتاب «در باب تربیت احساسات» نوشته‌ی آلن دوباتن و ترجمه‌ی عظیمه ستاری. انتشارات کتاب‌سرای نیک. چاپ سوم. #کتاب ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

از تشخیص احساس تا دوستی گاهی حتا پختن یه کیک گورخریِ پر از خامه هم فقط برای چند دقیقه باعث می‌شه بی‌حوصلگی یادت بره! من اغلب وقتی از بی‌حوصلگی حرف می‌زنم، یعنی نتونستم درست و دقیق متوجه بشم چه‌امه. یعنی نتونستم احساساتم رو تفکیک و نام‌گذاری کنم. الان که دارم می‌نویسم، انگار می‌فهمم کمی خشمگین و بعد کمی غمگینم. فکر می‌کنم همین هم خوبه. + هفته‌ی گذشته مامان و خواهرای علی مهمون ما بودن، عصر رفتیم بوستان که شام رو هم دور هم، همون‌جا بخوریم.. طوطو رو هم همراه خودمون برده بودیم. تو کوله‌ش بود و من نگهش داشته بودم. یه خانومی خنده‌کنان از روبه‌رو می‌اومد، وقتی رسید به من، اشاره کرد به طوطو و گفت: «الان این از من خوشبخت‌تره!» و بلندبلند خندید.. اغلب وقتی با طوطو بیرون می‌ریم همه نگاهش می‌کنن، گاهی هم براش دست تکون می‌دن. همون روز کمی جلوتر، خانومی که کنار پدر و مادرش (به‌زعم من) نشسته بود پرسید می‌شه بگی کوله‌ی پرنده‌ت رو از کجا گرفتی؟ و همین باعث شد که شماره‌م رو بگیره و شماره‌ی خودش رو هم به من بده. پدرش هم این بین مدام به من و مادر علی شیرینی تعارف می‌کرد و اصرار داشت مهمون‌شون بشیم :))) مرد محترمی به نظر می‌رسید. و خب من کاملاً ۱۸۰ درجه متفاوت از روش قبلی‌م به این خانوم گفتم اسمم زهراست اگر خواستی شماره‌م رو سیو کنی!🫣🙄😁 بعد از اون هم باهم چندباری صحبت کردیم. امروز ازم پرسید چه روزی می‌ری پارک که هم‌دیگه رو ببینیم؟ :))) آره دیگه! گویا واااو ارتباطات!!! اونم کی؟ من! درونگرای اضطرابِ اجتماعی‌ دارنده‌ی همیشه مکتوبِ فراری از ملاقات حضوری و ارتباط‌های جدید! آره دیگه... دیشب همین‌جا گفتم: دارم خودم رو محک می‌زنم. ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

خودم می‌دونم! خودم رو محک می‌زنم. شاید کسی که از بیرون نگاهم می‌کنه با خودش بگه: وا! زهرا تازگیا چه کارایی می‌کنه. ولی خب، خودم می‌دونم دارم چی‌کار می‌کنم. و همین کافیه. ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

شصت‌وششمین روزِ قطعیِ اینترنت. ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

زندگی و یک باگِ نه‌چندان کوچک دیروز ظهر داشتیم برای یه سفر یک‌روزه یا سه روزه برنامه‌ریزی می‌کردیم.. و عصر وقتی علی خم شد که پی‌پی طوطو رو پاک کنه، کمرش گرفت.. و حالا با توجه به دیسکش که آسیب‌پذیره لازمه حسابی استراحت کنه. شب داشتم فکر می‌کردم زندگی به شکل عجیبی غیرِ قابل‌ِ پیش‌بینیه. و اصلاً با چنین توصیفی از زندگی، چه‌طور می‌شه برای طولانی‌مدت برنامه‌ریزی کرد؟ عجیب نیست که ما آدما با وجود درک چنین خصیصه‌یی از ماهیت زندگی بنا به تجربه‌های متفاوت در طول زیستن‌مون، همچنان برای روز بعد، هفته‌ی بعد، ماه بعد و سال بعد برنامه‌ریزی می‌کنیم؟ لابد با خودمون می‌گیم اگر هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی نکنیم، پس چه کنیم؟ که آدمی به امید زنده‌ست! اما خب امید داشتن، اغلب انتظارات ما رو بالا و بالاتر می‌بره. بیخود نیست که می‌گفتن آدمی، آه است و دمی! واقعاً هیچ‌ کجای این زندگی قابلیت پیش‌بینی نداره :)) و چه‌بسا اصلاً این ویژگی باعث جذابیتش هم باشه! (اگر این‌ رو نگیم چه بگیم؟!) به هر حال ما که دل‌مون برای این زندگی می‌ره، هرچند او گاهی به ما سخت هم می‌گیره! ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

مادر شدن؟ نه، ممنون! کلاً دیدگاه من نسبت به بچه داشتن یه‌کم تیره‌ست. من فکر می‌کنم بچه، مخلِ آرامش و آسایش آدمه. یعنی وجود یه نوزاد و کودک رو در زندگی، موجب ایجاد اختلال می‌دونم. اختلال از هر حیث. و به‌نوعی فکر می‌کنم هویت فردی آدم رو سلب می‌کنه. دیگه نمی‌تونی خودت باشی، تبدیل می‌شی به مادری که کتاب می‌خونه. مادری که خانه‌داره. مادری که شاغله. مادری که می‌نویسه، مادری که.... در طول زندگی‌م به یاد ندارم که دلم بخواد مادر بشم. مادر شدن برای من شبیهِ یه کابوس بوده همیشه. یه مسئولیت گزاف که من رو از خودم می‌گیره. علایقم رو به نفع وجود یک دیگریِ تا سال‌ها وابسته، به حاشیه می‌بره. راستش رو بخوام بگم اصلاً چنین فداکاری رو نمی‌پسندم! آمادگی‌ش رو هم ندارم. با شخصیتم همخوانی نداره که بخوام خودم، وقتم، آرامشم، فردیتم، آسایشم، توان جسمی‌م، علایقم و در نهایت همین نصفه‌نیمه آزادی‌م رو وقف یک دیگریِ ضعیفِ تا سال‌ها وابسته، بکنم. بچه‌ها موجودات شیرین و جذابی‌ان. اما در حد پنج دقیقه، نه بیشتر. بعدش خسته‌کننده و حوصله‌سربر می‌شن. ضمن این‌که به نظرم بهتره آدما پیش از فرزندآوری از خودشون سوال کنن که: «خودم مثلاً چه گلی به سر جهان زدم که تولیدِ یکی مثل خودم، باعث شور و شعفم می‌شه؟!»