ar
Feedback
عصفورة قلبي🕊

عصفورة قلبي🕊

الذهاب إلى القناة على Telegram

[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژه‌هایم مانده‌اند و من رفته‌ام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمه‌ها: https://t.me/loqatalqalb

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
240
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
خب

سعدی: منو می‌بندی؟ خدا ببنددت فرومایه!

خب دیگه نفرستید سعدی رو بستم.

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی؟ یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی؟ دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو همایی و من خستهٔ بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی بنده‌وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی مرد راضی‌ست که در پای تو افتد چون گوی تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی مست بی‌خویشتن از خمر ظلوم است و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی‌خویشتنی تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن غالب‌الظن و یقینم که تو بیخم بکنی خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب‌زبانی کن و شیرین‌سخنی #سعدی

‌ 42

خب این مال دوستم بود و برام خوندش دلتون بسوزه صداش خیلی نازه.

کاش با سعدی ازدواج می‌کردم.

خیلی قشنگه نمی‌تونم.

آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه وآن چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میان؟! یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه؟! گل با وجود او چو گیاه است پیش گُل مه پیش روی او چو ستاره‌ست پیش ماه سلطان‌صفت همی‌رود و صد هزار دل با او چنان که در پی سلطان رود سپاه گویند از او حذر کن و راه گریز گیر گویم کجا روم که ندانم گریزگاه اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه دل خود دریغ نیست که از دست من برفت جان عزیز بر کف دست است گو بخواه ای هر دو دیده، پای که بر خاک می‌نهی آخر نه بر دو دیده من به که خاک راه؟ حیف است از آن دهن که تو داری جواب تلخ وآن سینهٔ سفید که دارد دل سیاه بیچارگان بر آتش مهرت بسوختند آه از تو سنگدل که چه نامهربانی آه شهری به گفت‌و‌گوی تو در تنگنای شوق شب روز می‌کنند و تو در خواب صبحگاه گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان باشد که دست ظلم بداری ز بی‌گناه بازم حفاظ، دامن همت گرفت و گفت از دوست جز به دوست مبر سعدیا پناه #سعدی

‌ ۱۸۳

چقدر قشنگ بود آقا 😭

روزگاری‌ست که سودازدهٔ روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت من است که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام نقد هر عقل که در کیسهٔ پندارم بود کم‌تر از هیچ برآمد به ترازوی توام همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت محرمی نیست که آرد خبری سوی توام چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام زین سبب خلق جهانند مرید سخنم که ریاضت‌کش محراب دو ابروی توام دست موتم نکند میخ سراپردهٔ عمر گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام تو مپندار کز این در به ملامت بروم که گرم تیغ زنی بندهٔ بازوی توام سعدی از پردهٔ عشاق چه خوش می‌گوید تُرک من! پرده برانداز که هندوی توام #سعدی

‌ ۲۲

ای ولولهٔ عشق تو بر هر سر کویی روی تو ببرد از دل ما هر غم رویی آخر سر مویی به ترحم نگر آن را کآهی بودش تعبیه بر هر بن مویی کم می‌نشود تشنگی دیدهٔ شوخم با آن که روان کرده‌ام از هر مژه جویی ای هر تنی از مهر تو افتاده به کنجی وی هر دلی از شوق تو آواره به سویی ما یکدل و تو شرم نداری که برآیی هر لحظه به دستانی و هر روز به خویی در کان نبود چون تن زیبای تو سیمی وز سنگ نخیزد چو دل سخت تو رویی بر هم نزند دست خزان بزم ریاحین گر باد به بستان برد از زلف تو بویی با این همه میدان لطافت که تو داری سعدی چه بود در خم چوگان تو گویی #سعدی

‌ 128

این غزل رو هم خیلی دوست دارم تو دلم خطاب به امیرالمؤمنین می‌خوندم ابیاتش رو

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانهٔ لیلی کجا رود؟ گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست بسیار سر که در سرِ مهر و وفا رود ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست قارون اگر به خیل تو آید گدا رود مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست چون می‌رود ز پیش تو چشم از قفا رود حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی کاین پای لایق است که بر چشم ما رود در هیچ موقفم سَرِ گفت و شنید نیست الا در آن مُقام که ذکر شما رود ای هوشیار اگر به سَرِ مست بگذری عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود ما چون نشانه پای به گل در بمانده‌ایم خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود ای آشنای کوی محبت صبور باش بیداد نیکوان همه بر آشنا رود سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست در پات لازم است که خار جفا رود #سعدی

‌ 23

شمارهٔ ۸ نمی‌دونم کی هستی ولی هم عدد موردعلاقه‌م رو گفتی هم غزل موردعلاقه‌م برات اومد.

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوتی که توانم کناره‌ جُستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیست جفای دوست، زنم گر نه مردوار کشم! چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل ضرورت است که درد سر خمار کشم گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم #سعدی